زلزله در میهمانی اما و اگرها

روایتی ناشنیده از یک حادثه میهمان‌کش

اینجا بیشترین کلمه‌ای که از دهان مردم بیرون می‌آید «اگر» است: اگر زودتر رسیده بودم، اگر چند سانتیمتر آن طرف‌تر خوابیده بود، اگر بیرون آمده بودیم و…. همه‌مان حداقل یک‌بار هم که شده طعم این اما و اگرها را چشیده‌ایم. زمانی که دردی عجیب به جان‌مان می‌افتد و رهای‌مان نمی‌کند. گوشه‌ای می‌نشینیم و اتفاقات را از اول مرور می‌کنیم. آن‌قدر حساب و کتاب می‌کنیم، آن‌قدر اما و اگرها را می‌گذاریم اول جملات که آخر سر در دایره اتفاقات گیر می‌کنیم. تمامی ندارد، نتیجه‌ای هم ندارد. نمی‌توان خط مستقیم زمان را گرفت و ذره‌ای منحرفش کرد. هر چقدر هم حساب و کتاب کنی، نمی‌شود. شاید فقط در خواب و رویا شدنی باشد. اما باز هم چشمانت را که باز کنی، می‌بینی برادرت نیست، خواهرت نیست، مادرت نیست و….

به قول یکی از اهالی، دنیا آخری که آمد، همه چیز را با خودش برد و برای آنها که ماندند، همین اما و اگرها باقی ماند. در میان مردم یکی از بزرگترینِ این اگرها برای کسانی است که زلزله خانه‌شان را خراب نکرده یا خودشان آسیبی ندیده‌اند، اما یکی از عزیزان‌شان جای دیگری زیر آوار مانده است. آن شب اگر خانه مانده بودند یا اگر میهمانی زودتر تمام شده بود، حال و روزشان خیلی فرق می‌کرد. در کوئیک حسن، آن شب آرمان خانه  عمه‌اش بود، ژوان و مادرش خانه مادربزرگش و‌ هاجر، امین، اسوه و بشری خانه یکی از آشنایان میهمان بودند.
مادر آرمان جلوی در خرابه‌ای که زمانی خانه‌شان بود، ایستاده است و به دیوارهای ریخته خانه‌اش نگاه می‌کند. نزدیکش که می‌رویم با ترسی که در جانش مانده از زیر دیوار خانه کنارمان می‌کشد؛ دیگر به هیچ دیواری نمی‌تواند اعتماد کند. می‌گوید:  «من یک پسر ده ساله‌ از دست دادم؛ آرمان. آن شب خانه  خودمان نبود.» روی زمین می‌نشیند و با همان ناله‌ای که در صدایش مانده پی حرفش را می‌گیرد: «من و دخترم خانه خودمان بودیم، خانه خراب شد، برق رفت، تاریک بود، وقتی خودم را از خانه کشیدم بیرون فقط به سمت خانه خواهرشوهرم دویدم. آرمان یک ثانیه از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت و فقط به خودم می‌گفتم سالمه، چیزیش نشده، فقط خدا را صدا می‌زدم، التماس می‌کردم. رسیدم، بچه‌ام اما مرده بود.» طاقت نمی‌آورد و دوباره می‌زند زیر گریه. می‌گوید: «حتی عکسش را نمی‌توانم نگاه کنم، بچه‌ام خیلی خوب بود، همه خیلی به آرمان وابسته بودیم. خیلی سخته، دارم روانی می‌شم. به قرآن دیشب از اولین روز خراب‌تر بودم، داغونم، هر قدر آرام‌بخش می‌خورم آروم نمی‌شم.» با اشک‌هایی که از صورتش پایین می‌آید، زیر لب زمزمه می‌کند و قربان صدقه آرمان می‌رود: «خیلی قشنگ بود، خیلی، عکسش را نگاه کن. آن‌قدر عاقل و دانا بود، فهمیده بود، معلمش آمد اینجا خیلی گریه کرد. می‌گفت بچه اینجوری ندیدم. سخته، خیلی سخته.»
عماد از کنارمان با دوچرخه می‌گذرد و مادر آرمان به زبان کردی چیزی می‌گوید. به طرف عماد می‌رویم. از آرمان که می‌پرسیم، با دستان ترک‌خورده و خشک‌شده از سرما دست‌مان را می‌گیرد تا زیر سایه بنشینیم و حرف بزنیم، برخلاف آدم‌بزرگ‌ها از نشستن زیر دیوار ترس ندارد و کودکانه درددل می‌کند: «آرمان و آرمین توی زلزله مردند. من هفت ماه از آرمان بزرگتر بودم. آرمان درسش خیلی خوب بود، توی فوتبال هم خیلی خوب بود، هم دوستم بود هم پسرعموم. پدر من می‌شد عموی آرمان، بابای من هم مرده. دیوار اتاق افتاد روی پدرم، همه‌ جا پر از سنگ بود، پدرم را سوار ماشین کردیم و به کرمانشاه بردیم. همه‌مان رفتیم. من و مادرم و دو تا برادرم و پدرم که هنوز بود، بردیمش کرمانشاه، توی راه هنوز نفس می‌کشید.» مکثی می‌کند تا ماشین خرید ضایعات بگذرد، می‌گوید: «می‌دونی من و آرمان بچه بودیم با هم جنگ می‌کردیم. قبل زلزله هم همیشه با هم جنگ می‌کردیم اما دوست بودیم. آرمان اون شب رفته بود خونه عمه‌ام، من نرفته بودم داشتم می‌خوابیدم که یهو زلزله آمد ما هم آمدیم بیرون. پدرم داد می‌زد و از مادرم می‌پرسید بچه‌ها خوبن؟ حتی توی ماشین هم با ما حرف می‌زد. اما یه جایی فهمیدم بابام داره می‌میره، باهاش خداحافظی کردم. دلم خیلی براش تنگ شده، دلم برای آرمان هم تنگ شده. این روزها خیلی بهشون فکر می‌کنم، فکر می‌کنم توی بهشتن. کسی نمی‌دونه بهشت چه شکلیه، فقط خدا می‌دونه. همه اینایی که توی زلزله مردند، بهشتی هستند.»
فردین و یوسف هم می‌آیند و کنارمان می‌نشینند، همه داغ عجیبی از رفتن آرمان دارند، همه با هم فوتبال بازی می‌کردند. بوگاتی و فراری و بنز می‌خواهند. می‌پرسند اسم ماشین بابای تو چیه؟ یکی دیگر می‌گوید ما ساینا داشتیم، یکی می‌خندد و می‌گوید ما تراکتور داریم، ما هنوز تراکتور داریم.
کمی آن طرف‌تر خانه خانواده آزادی است که در زلزله ٤ نفر را از دست دادند؛ ‌هاجر آزادی و دو دخترش و همسرش امین مرادی. یک خانه در کوئیک حسن داشتند و یک خانه در سر پل ذهاب. هیچ‌کدام از خانه‌هایشان، نه خانه اینجا و نه خانه سرپل‌شان آسیبی ندیده است؛ فقط این خانه‌شان دو تا از پنجره‌هایش شکسته است. اگر آن شب در خانه خودشان بودند، همه‌شان زنده می‌ماندند. برادر ‌هاجر می‌گوید: «اما خدا خواست که دیگر نمانند. خدا تقدیر همه ما را نوشته است. ما راضی‌ایم به رضای خدا. نمی‌توانیم تقدیری که خدا برایمان نوشته است را عوض کنیم. ‌هاجر خواهرم بود اما از خواهر بیشتر بود. امین هم برادر بود و هم پدر و هم دوست. نه فقط برای من برای اهالی همه این روستاها برادری و پدری کرده است. دست مستمندان را می‌گرفت. حالا هم همه مردم داغدار آنها هستند.»
اسوه و بشری نام دو دختر‌ هاجر است. یکی از آنها کلاس سوم بود برادر‌ هاجر همه اینها را با ناراحتی می‌گوید. انگار که کودکان خود را از دست داده است. ‌هاجر ٢٦ ساله بود. همسرش مرد خیری بود. امین مرادی تاجر بود و به عراق رفت و آمد داشت و بسیاری از مردم عراق در همین چند روز به خانواده آزادی برای مرگ امین مرادی و خانواده‌اش تسلیت گفته‌اند. برادر ‌هاجر نوار مرزی را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «این خطی که می‌بینید خط مرزی است. آن طرف این نوار عراق است. از روستاهای آن طرف مرز و روستاهای اطراف مرز خیلی‌ها آمدند و به ما تسلیت گفتند. خانواده‌ای آمدند و گفتند از وقتی پدرمان فوت کرده، تحت پوشش آقای مرادی هستیم. برایمان خانه ساختند و ماهیانه به ما کمک می‌کردند. ما بسیاری از آنها را نمی‌شناختیم. اما همه آنها را می‌شناختند. دست‌شان به خیر بود. هر دوی آنها آرزوی بهشت داشتند. خدا می‌داند که چطور آدم‌ها را با هم جور کند. هر دوی آنها آدم‌های خوبی بودند. آن‌قدر کارهای خیر در این دنیا کرده‌اند که مطمئن هستیم هر دوی آنها با فرزندان‌شان به بهشت رفته‌اند. در این مناطق هیچ‌کس سالیانه ٦٠٠‌میلیون تومان ذکات نمی‌دهد ولی آنها بارها و بارها به روستاهای محروم منطقه در راه خدا کمک کرده‌اند. همین الان هم که زلزله آمده است اگر امین و‌ هاجر زنده بودند تا آنجا که می‌توانستند دست مردم روستاها را می‌گرفتند.»
خانواده آزادی زلزله اول را حس کردند و از خانه بیرون آمدند و به هر کس که توانستند زنگ زدند تا آنها هم از خانه بیرون بیایند. مادر خانواده با دخترش تماس گرفت؛ اما گویا آنها زلزله‌ای حس نکرده بودند. تلفن‌ها خوب آنتن نمی‌داد و صدا واضح رد و بدل نمی‌شد. بالاخره زلزله اصلی آمد و خانه‌ها ویران شد. اهالی روستا می‌گویند: «در روستا انگار قیامت به پا شده بود. همه جیغ می‌ز‌دند و دنبال عزیزان‌شان بودند. برق‌ها رفته و خانه‌ها خراب شده بود. موبایل‌ها آنتن نمی‌داد و نمی‌توانستی بفهمی چه کسی کجاست و زنده است یا مرده؟»
خواهر ‌هاجر هم در سرپل زندگی می‌کند. روز بعد از زلزله بالاخره تلفن‌ها وصل شد و توانستند به خواهرشان بگویند تا از‌ هاجر خبری بگیرد؛ اما خبر فوت را به خانواده نداد. او هم می‌دانست همه چقدر‌ هاجر و امین و اسوه و بشری را دوست داشتند؛ اما بالاخره آنها هم رفتند. مرگ خیر و نیکوکار نمی‌شناسد. مرگ خبر نمی‌کند و این ‌بار با زلزله خود را نشان داده است.
خواهر‌ هاجر می‌گوید: «خواهرم خانه‌شان اینجا بود اما برای میهمانی به سرپل رفته بودند. مادرم با او تماس گرفت تا به آنها بگوید از خانه بیرون بیایند اما صدا واضح نبود گویا آنها زلزله را حس نکرده بودند. خواهرم می‌گفت رویش نمی‌شود به همسرش بگوید تا از خانه میزبان بیرون بیایند. در همان زمان‌ها بود که زلزله اصلی آمد و دیگر صدای خواهرم را نشنیدیم. دیگر موبایل‌ها آنتن نمی‌داد تا بفهمیم که زنده‌اند یا نه. تا فردای زلزله هم هیچ خبری از آنها نداشتیم. خودمان هم اینجا درگیر بودیم. ماشینم را به پسردایی‌ام قرض دادم تا زنش را به بیمارستان برساند که در راه فوت کرد. آن شب اینجا قیامت بود. انگار همه مسخ شده بودیم. هیچ‌کس نمی‌دانست باید چه کار کند.»
مردم هنوز هم نمی‌دانند باید چه کار کنند. کسانی که مانده‌اند، دردهایشان تمامی ندارد؛ مثل همان خانواده‌ای که مجلس عزایشان تبدیل به عزای بزرگتری شد. عزادار مادر و مادربزرگ‌شان بودند، زلزله عزایشان را چند برابر کرد. خانه‌ای که در شب زلزله سقفش به زمین رسید و غیر از یک یخچال هیچ چیز از آن بیرون نیامد، مجلس ختم زنان فامیل در سوگ مادر خانواده بود. مردان خانواده در خانه کناری بودند. اولین کاری که با آمدن زلزله کردند، رفتن به سوی خانه‌شان برای نجات بود؛ برای نجات زنانی که بعد از مادرشان تنها امیدهای‌شان بودند؛ اما زلزله کار خود را کرده و ٨ زن و بچه را به کام مرگ برده بود.
آقای قیطرانی لباس مشکی به تن دارد. شاید کمتر کسی را در روستاها بتوان دید که برای عزای عزیزان‌شان لباس مشکی پوشیده‌اند. در آن حال و روز بعد از زلزله که تقریبا از خانه‌هایشان چیزی باقی نمانده و عزیزان‌شان را از دست داده‌اند، کسی به فکر تن‌کردن لباس مشکی نبود. اما می‌شد فهمید «٢ تا خواهر و ٢ تا خواهرزاده، خاله و دخترعمه‌ها و دخترعمویم در این خانه بودند. تنها یکی از خواهرزاده‌هایم پسر بود و ٣ ساله. شب سوم مادرم بود و همه اینجا جمع شده بودیم برای عزاداری. زنان در یک خانه جمع شده بودند و مردان در خانه دیگری. چند نفری که در خانه دیگر بودیم برایمان هیچ اتفاقی نیفتاد.»
گویی مرگ در خانه‌شان کمین کرده بود، اول مادرشان را با خود برد و حالا هم زنان و دو کودک خانواده را زلزله به کام مرگ کشانده است. بدن بی‌جان فوزیه و شرمین قیطرانی و مروت حقانی را از میان خروارها خاک و آجر و آهن بیرون کشیدند. بچه‌های خواهران‌شان ژوان محمدی ٩ ساله و محمد پوررستم ٣ ساله را که امیدهای خانواده بودند با دستان خودشان دفن کردند. از میان همه کسانی که در آن خانه بودند تنها یک دختر بچه ٣ ساله و یکی از خواهران‌شان را زنده بیرون کشیده‌اند. زنان خانه همین‌ها هستند که باقی ماندند. شاید خواهران می‌توانستند بار مادر خانه را به دوش بکشند اما حالا تنها یک خواهر است که باید هم جای مادر را برای برادرانش پر کند و هم جای خالی خواهران را.
ژوان همراه مادر و خواهر کوچکترش هاوژین در خانه مادربزرگ بود. چند ثانیه لرزیدن زمین زندگی آلا، هاوژین، دیاکو و کیمیا را خراب کرده و عزیزانی را از آنها گرفته است که در تمام دنیا انگار برایشان نظیر ندارند. فردای زلزله در حیاط خانه‌شان زلزله بچه‌ها را شوکه کرده است، آلا، هاوژین چهارساله را بغل کرده و لحظه‌ای از او جدا نمی‌شود. کیمیای رنگ‌پریده می‌خواهد مثل مادر برایشان باشد و دیاکو مبهوت به خواهرانش نگاه می‌کند.
آقای محمدی پدر بچه‌هاست. چند ساعت بعد از زلزله درست وقتی که از خاکسپاری برگشته بودند، وقتی با بهت کنار دخترانش نشسته بود، برایمان از درد زلزله گفت و اینکه چطور خانه‌خراب شده است. کشاورز است، از خانواده‌های اصیل و قدیمی روستا هستند. ٤٨‌ سال بیشتر ندارد اما انگار همین چند ساعت برای پیرشدنش کافی بوده‌ است. کم‌حرف است و با چشمانی که به زمین دوخته شده‌اند، برایمان تعریف می‌کند که خودشان کشته‌ها را بیرون آورده‌اند؛ زن و دختر ٩ ساله‌اش ژوان را در زلزله از دست داده‌‍ است. اسم ژوان را که می‌آورد، اشک امانش نمی‌دهد.
تعریف می‌کند: «زلزله حدود ساعت ١٠ آمد خیلی سرعت داشت و صدایش آن‌قدر محکم بود که همه از وحشت فلج شده بودند. آسمان و زمین همه خاک بود. بدبختی بود، همه جا تاریک شده بود. سه روز قبل از زلزله مادر خانم من فوت کرده بود وقتی زلزله آمد ژوان و دختر کوچکم همراه مادرشان خانه مادربزرگ‌شان بودند، آنجا تعزیه داشتیم. زلزله که آمد، خانه ما هم خراب شد اما انگار خدا خواست که سقف خانه‌مان نریزد برای همین زنده ماندیم اما از خانه مادر خانم من هیچی باقی نماند. آن روز برای یک نفر مجلس عزا داشتیم و حالا چندین نفر را از دست داده‌ایم. ما خوشبخت‌ترین خانواده دنیا بودیم.»
یک هفته بعد از زلزله که دوباره به سراغ‌شان می‌رویم، عمه خانواده که از تهران خودش را به روستا رسانده، از ژوان می‌گوید:   «ژوان تازه دو هفته بود که ١٠ ساله شده بود. پدرش اصلا نمی‌تواند در موردش حرف بزند، برای همه ما این‌طوره، اصلا انگار با تمام همسن‌وسالانش فرق داشت. در مراسم ختم مادربزرگش بودند، مادرم می‌گفت اگر بدانی ژوان همان شب که برایم حرف می‌زد، چه فکرها و آرزوهایی داشت؟ اصلا فکر نمی‌کردی که این فکرها و آرزوهای یک بچه ١٠ ساله باشد که در روستا زندگی می‌کند. فکرش به‌حدی باز بود و فکرهای بزرگ داشت که اصلا از یک بچه ١٠ ساله عجیب بود. برادرم همیشه می‌گوید ژوان برای من یک چیز دیگر بود؛ به‌‌حدی از پس همه کارها برمی‌آمد و حتی مراقب هاوژین بود.»
مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «مروت مادرشان ٤٢‌ سال داشت، دختر دایی‌مان بود، بی‌نظیر بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم زن برادرم است، مثل یک خواهر برای تک تک ما بود. تمام دغدغه‌اش همیشه این بود که بچه‌هایش را به جایی برساند. در ٢٢ سالی که با برادرم زندگی کرده‌اند، فکر نمی‌کنم هیچ وقت اتفاقی یا دعوایی بین‌شان پیش آمده باشد. هیچ وقت چیزی نبود که بخواهد ذره‌ای نسبت به زندگی‌اش دل‌چرکین باشد. به‌حدی از نظر عاطفی میانه خوبی با هم داشتند که اصلا عجیب بود. یک خانواده سالم که در سلامت روانی بودند و به جرأت می‌توانم بگویم خیلی خوشبخت بودند.»
بهیه که  پرستار و روانشناس است، آمده تا مواظب بچه‌ها باشد و خیلی نگران‌شان است، می‌گوید: «بچه‌ها به‌خصوص آلا خیلی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند. هنوز شوکه زلزله و رفتن مادر و خواهرشان هستند. هاوژین با اینکه سه‌سال‌و‌نیمه است هنوز اسم مادرش را نیاورده، احساس می‌کنم تمام واقعیت را می‌داند. بغضی که توی وجودش بود عجیب دردناک است، روزهای اول هیچ‌جا احساس امنیت نمی‌کرد جز توی بغل آلا. کیمیا پیش‌دانشگاهی است، درسش خیلی خوب بود. درسش را در کردستان عراق خوانده و با اینکه آنجا زبان کردی است و منابع درسی متغیر است، نمراتش همه بالا بود. این روزها اقوام و اطرافیان که سعی می‌کنند دلداری‌اش بدهند، می‌گویند تو حالا بزرگ خانه‌ای؛ این حرف تمام مسئولیت خانواده را روی دوش این دختر می‌گذارد.»
فرهنگ و شرایط اینجا ایجاب می‌کند که یک بچه ٩ساله خیلی بچگی نکند، زندگی‌شان این‌طور است که باید مستقل باشند و از پس زندگی خودشان بربیایند. در مناطق کردنشین، بیشتر بچه‌ها خیلی زود بزرگ می‌شوند. اینجا اینکه بچه‌ها مستقل هستند و قوی بار آمده‌اند یک امتیاز به حساب می‌آید. حالا این بزرگ‌شدن انگار سخت‌تر از قبل هم شده است. بچه‌هایی مانند آلا، هاوژین، دیاکو و کیمیا کم نیستند، داغ دیده‌اند و حالا انگار جدا از  تمام مشکلات بار دیگری هم بر روی شانه‌هایشان سنگینی می‌کند.

ممکن است به این مطالب نیز علاقه‌مند باشید

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

از اینکه دیدگاه خود رو با ما در میان گذاشتید، خرسندیم.