دسته‌ها
یادداشت

یکی برای دوستان توضیح دهد، دنیا عوض شده

واقعیتی که نمی‌شود کتمان کرد این است که در سال‌های اخیر یکی از سرگرمی‌ها و دل‌مشغولی‌های مردم در ایران دانلود محصولات سینمایی از اینترنت و استفاده از آنها بود. این شاید تنها جایی است که ما نسبت به بسیاری از شهروندان دیگر کشورها مزیتی داریم و می‌توانیم به‌سرعت و بدون پرداخت هزینه -اگر از هزینه اینترنت چشم‌پوشی کنیم- به بخش بزرگی از ساخته‌های‌ هالیوود و بالیوود دسترسی پیدا کنیم و به سادگی به تماشایشان بنشینیم؛ امکانی که شاید برای ساکنان کشورهای پیشرفته یک رویاست و فقط با تخلف و ترس از جریمه‌های سنگین ممکن است فکر چنین کاری به سرشان بزند.

اما استفاده از آثار هنری همیشه بحث کپی‌رایت را به دنبال دارد که در ایران بحثی قدیمی است؛ این‌که دانلود موسیقی و فیلم خارجی بدون پرداخت مبلغی به سازندگان آن، اخلاقی است یا نه. عده‌ای بر این باورند که سال‌ها استفاده رایگان و بدون نیاز به اجازه، همه‌مان را بدعادت کرده و به همین دلیل هم هست که حتی دست‌مان به پرداخت حقوق مولفان داخلی هم نمی‌رود. بخش بزرگتر البته می‌گویند این سفره‌ای است که پهن است و معارضی ندارد. ایران از قوانین کپی‌رایت بین‌المللی تبعیت نمی‌کند و همان‌طور که مثلا شبکه‌های ماهواره‌ای می‌توانند بدون پرداخت یک سنت ساخته‌های داخل کشور را روی آنتن بفرستند، ایرانی‌های داخل کشور هم حق دارند که از ساخته‌های بیرون از مرز استفاده کنند. حالا با فیلتر شدن فله‌ای سایت‌های دانلود فیلم مواجهیم و آن درهای بهشتی بسته شده است. شاید برای بسیاری از ما غم‌انگیز باشد، اما فرصت مناسبی هم هست تا بار دیگر آن‌چه را در کشور شاهد بودیم و آن‌چه را رخ داده با هم مرور کنیم.

یک- این‌ را که سایت‌های بزرگی مشغول انتقال و لینک‌دادن فیلم و سریال‌های روز و قدیمی جهان باشند و از آن درآمدی هم کسب کنند باید در قالب کسب‌و‌کارهای جدید ارزیابی کرد؛ امکانی که تکنولوژی فراهم کرده و کسی از آن ناراضی نبوده است. مردم با مراجعه به این سایت‌ها، با پرداخت اشتراکی اندک یا به‌صورت رایگان به آن‌چه می‌خواستند دست پیدا می‌کردند و این ارتباط و مراجعه برای سایت‌ها درآمدزا بود و این وسط هیچ‌کس ضرری نمی‌کرد. سایت‌ها هم اغلب در ارشاد ثبت شده بودند و ضوابط را رعایت می‌کردند و خبری از پورنوگرافیک نبود.

این سایت‌ها به راحتی قابل نظارت بودند. درآمد بالایی داشتند؟ چه بهتر. می‌شد مالیات گرفت و ساماندهی‌شان کرد. تخلف می‌کردند و آثار ایرانی را بدون اجازه یا مجانی ارایه می‌کردند و سازنده متضرر می‌شد؟ می‌شد جلویشان را گرفت، جریمه‌شان کرد یا حتی برای مدتی سایت را بست تا متنبه شوند، اما این‌که به کلی کرکره‌شان را بکشیم پایین، شبیه فاجعه است.

دو- ظاهرا VOD‌ها شکایت کرده‌اند و به خاطر آنها سایت‌های دانلود بسته شده‌ است؛ به خاطر رقابت‌شان و این‌که زورشان زیاد بوده است. اسم این کار باز هم انحصارگرایی است، بدون این‌که قانونی وجود داشته باشد. جرم سایت‌های بسته‌شده چه بوده؟ این‌که فیلم‌ها و سریال‌های خارجی را عرضه می‌کردند؟ خب، این کار را که همین شرکت‌های رسانه‌ای شکایت‌کننده هم می‌کنند. مگر فیلیمو و نماوا و بقیه برای دوبله کردن و عرضه فیلم و سریال‌های خارجی پولی می‌پردازند که به بقیه معترضند؟

مگر غیر از این است که نتفلیکس آمده گفته دارند از محصولاتش بدون اجازه استفاده می‌کنند، از محصولات HBO و آمازون و بقیه هم استفاده می‌کنند؛ محصولی که مفت به دست‌شان می‌رسد و می‌توانند با آن درآمد کسب کنند چرا اگر نماوا و فیلیمو این کار را بکنند، ایرادی ندارد ولی سایت‌های دانلود باید بسته شوند. آن‌وقت این بسته‌شدن نفع چه کسی را مد نظر دارد؟ همین یکی دو شرکت عرضه محصولات اینترنتی را یا منافع میلیون‌ها تماشاچی فیلم و سریال را که حالا بخشی‌شان شاید مشتری شبکه‌های اینترنتی شوند اما بقیه‌شان باز هم راه غیرقانونی دیگری را در پیش خواهند گرفت. یا به بازار زیرزمینی عرضه فیلم خارجی رجوع خواهند کرد، یا سراغ تورنت خواهد رفت یا راه‌های تازه‌ای خواهند یافت؛ فقط با صرف مبالغ بیشتری که هیچ فایده‌ای برای سازمان مالیاتی ندارد و با گرفتاری و دردسرهایی که تنها نتیجه‌اش ایجاد نارضایتی است.

مردم در ایران به دلایل مختلف سرگرمی‌ها و تفریحات معدودی دارند. اصرار و تلاش مسئولان کشور هم برای تزریق شادی و نشاط تا حالا نتایج درخشانی نداشته است. عجیب است که طراحان این طرح تازه متوجه نبوده‌اند که این هم یک ضربه هولناک دیگر به خوشی‌های کوچک ملت است و نتیجه‌اش باز هم افسردگی و عصبانیت و همان فشارهای روانی است که دارد از صد جا بیرون می‌زند.

سه- این وضع هم دوامی نخواهد داشت. چیزی که باید تکلیف‌مان را با آن روشن کنیم، رابطه با دنیا و حضور در شبکه جهانی اطلاعات و استفاده از محصولات فرهنگی بین‌المللی است؛ زمانه تغییر کرده و بخشی از بدنه مدیران ما هنوز متوجه نیستند و نمی‌خواهند بپذیرند. بله؛ چند دهه قبل این‌طور بود که برای ورود محصولات فرهنگی می‌شد قاعده گذاشت و مجوز صادر کرد تا آب باریکه‌ای به‌ عنوان موسیقی و فیلم مجاز از آن رد شود و به دست مخاطب برسد و هر نقل‌وانتقال دیگری ممنوع باشد؛ هر چند که همان هم مفهومش سوق‌دادن مردم به سوی رفتار غیرقانونی و غیرمجاز بود.

اما حالا که شبکه‌ها و شاهراه‌های ارتباطی امکان تماس لحظه‌ای با تمام جهان را ممکن کرده و صدا و تصویر از همه جا در دسترس است، این‌که همچنان اصرار کنیم مردم از محصولات مجاز و تأییدشده استفاده کنند نه منطقی است و نه شدنی یعنی چند صد‌هزار نفر یا چند‌میلیون نفر را باید به کار بگماریم تا مدام رسانه‌ها و تولیدات دنیا را رصد کنند و بگویند چه خوب است و چه نه؛ در حالی ‌که روزانه هزاران ساعت در استودیوهای فیلمسازی و در شبکه‌های تلویزیونی بزرگ یا محلی و به شکل شخصی محصول تولید می‌شود. محصولاتی که ممکن است روی اینترنت و یوتیوب قرار بگیرند یا از طریق میلیون‌ها رسانه دیگر منتشر شوند. چطور می‌شود گفت از این کهکشان محصولات استفاده نکنید و فقط همان خرده‎ریزی را که ما می‌بینیم و تأیید می‌کنیم، مصرف کنید. این همه فیلم و شبکه مستند که کار می‌کنند، مجازند و می‌شود بدون اجازه دانلود و تماشای‌شان کرد یا نه؛ این همه موسیقی محلی که تولید می‌شوند.

جواب پیچیده نیست؛ اما به نظر می‌رسد کسانی که قرار است تصمیم بگیرند، هنوز اراده نکرده‌اند با واقعیت مواجه شوند. دنیا دارد به‌سرعت می‌رود و ما درگیر نگرانی‌های کودکانه و بلاموضوع خود هستیم.

دسته‌ها
یادداشت

کاش می‌شد واقعا کمی بازنشسته شوید!

«ساختمان دو باشگاه استقلال و پرسپولیس را خریدم، همچنین فدراسیون فوتبال را و البته 100‌هزار متر در آبسرد دماوند. اصلا کسی باورش می‌شود این همه امکانات بیاید؟ 5‌میلیارد و خرده‌ای، آن هم 14‌سال قبل در فدراسیون فوتبال ماند و من رفتم. یک شاخه گل هم دست من ندادند. ای‌اف‌سی به من نشان نقره آسیا را داد و برای من نوشت به خاطر خدماتت در فوتبال آسیا. از رئیس‌جمهوری نشان لیاقت گرفتم. تاکنون چهار نفر نشان ویژه دانشگاه شهید بهشتی را گرفته‌اند که یکی از آنها من هستم. صداوسیما بهترین مدیر‌ سال را انتخاب کرد که من بودم و هدیه ارزنده‌ای هم داد. آن‌وقت من در خانه نشسته‌ام.»

محمد دادکان به شیوه همه سال‌های اخیر در مقابل مصاحبه‌کننده نشسته و از افتخاراتش گفته و از مدیران قبل و بعد از خود و از وضع فوتبال انتقاد کرده و طوری صحبت کرده که انگار درخشان‌ترین دوره فوتبال در تاریخ ایران، همان مدت مدیریت ایشان بوده است. با حرف‌هایی که قرار است ثبت شوند و کسی هم تحلیل‌شان نکند. راستی و درستی‌شان را محک نزند. مثلا این ادعا که برای فدراسیون فوتبال ساختمان خریده‌اند، بدون اشاره به این واقعیت که فدراسیون قبل از ایشان ساختمانی بهتر در خیابان عباس‌آباد داشته و برای این‌که نام رئیس قبلی بر سر در فدراسیون نباشد، فروخته شده و به محل کنونی یعنی خیابان سئول منتقل شده. یا مثلا خرید ساختمان برای باشگاه‌های پرسپولیس و استقلال که در همان زمان هم با انتقادات بسیاری همراه بود و سوال این بود که چرا فدراسیون باید برای دو باشگاه ولخرجی کند و دنبال رضایت هواداران‌شان باشد، درحالی‌که باشگاه‌های کوچک و شهرستانی نیازمند کمترین کمک‌ها هستند. درباره افتخارات و نشان‌هایی که آقای دادکان می‌گویند حرف بسیار است و البته دوران مدیریت ایشان هم با مشکلات و انتقاداتی همراه بود که همیشه پشت ادعاها و شاخ و شانه کشیدن‌ها گم شده است.

دادکان نمونه‌ای از مدیریت ایرانی است. مدیری که با وجود شیوه سنتی مدیریت، بدون به دست آوردن هیچ موفقیت درخشان و بدون فتح هیچ قله‌ای و حتی با وجود نقایص غیرقابل توجیه، پس از کنار رفتن برای سال‌ها منتقد وضع موجود می‌ماند و به نمک روی زخم تبدیل می‌شود. این نمونه‌ها زیادند و متاسفانه بخش بزرگی از انرژی و وقت سیستم را می‌گیرند و در صحبت‌کردن و ایجاد بحران، بازنشستگی هم ندارند. نمونه‌اش خطیر، مدیر سابق استقلال است که این روزها تبدیل شده به یکی از بحران‌های تیم. استقلال نه فقط باید با حریفانش بجنگد و بر مشکلات مالی و فنی‌ فائق شود که باید بخشی از نیرویش را صرف خنثی‌کردن و غلبه بر موانعی کند که از طریق مدیران سابق به وجود می‌آید.

صحبت‌های مورینیو را درباره منچستریونایتد سولشر شنیده‌اید؟ تازه مورینیو یکی از جنجالی‌ترین‌ها و بداخلاق‌ترین‌هاست. اما او هم وقتی از منچستریونایتد ضعیف و ناکارآمد امروز صحبت می‌کند، از انصاف خارج نمی‌شود و در مورد خودش افسانه‌سرایی نمی‌کند. مشکلات تیم را اگر بگوید، محدودیت‌های آن را هم در نظر می‌گیرد.

این شرایط اگر فقط مربوط به فوتبال بود، می‌شد با آن کنار آمد. اما متاسفانه چنین پدیده‌ای را می‌شود در همه زمینه‌ها تعمیم داد. از اقتصاد و هنر تا سیاست، کمتر حوزه‌ای را پیدا می‌کنیم که وقتی کسی بازنشسته شد، کمی فاصله بگیرد و هوای برگشتن نداشته باشد. کم نداریم مدیرانی که وقتی می‌روند هم نمی‌روند و می‌مانند و برای ماشین درحال حرکت هزینه‌تراشی می‌کنند.

این‌که چرا این‌گونه است شاید تحلیلگران اجتماعی و سیاسی باید پاسخ بدهند و بگویند فضای اجتماعی ما چه شرایطی دارد که مدیرانش کنار نمی‌روند، همیشه می‌مانند و با حرف‌ها و کارهایشان هزینه ایجاد می‌کنند و گاهی حتی در کمال شگفتی به کار برمی‌گردند. لازم است برایش مثال بزنیم؟ نمی‌شد قانونی بگذاریم که بازنشسته‌ها واقعا کمی بروند استراحت کنند؟

دسته‌ها
یادداشت

این قانون چقدر راحت دور می‌خورد

تعبیر عمومی این است که با قانون می‌شود همه چیز را درست کرد. تعبیر غلطی نیست. بدون قانون هیچ ایرادی برطرف نمی‌شود و مشکلی حل نخواهد شد، اما قانون برای حل مشکلات لازم است، نه کافی. این‌که درکشور ما قانون روی قانون تصویب می‌شود، برای تأکید بر هر قانونی، قانون تصویب می‌شود و برای تصحیح هرقانونی، قانون تصویب می‌شود، نشانه همین محدودیت‌های قانون است. این‌که ما قانونی برای منع بکارگیری بازنشستگان وضع می‌کنیم- فارغ از درست یا نادرست‌بودنش- و بعد بلافاصله مجبور می‌شویم قانونی بگذرانیم که بخشی از قانون قبلی کان‌لم‌یکن می‌شود، جدا از این‌که نشان‌دهنده بی‌دقتی و بی‌ملاحظگی در وضع قانون قبلی است، نشان می‌دهد که قوانین چقدر می‌توانند کم‌اثر و قابل چشم پوشی باشند. همان‌طور که در عمل هم دیده‌ایم و شاید بسیاری تأیید کنند که امروز بسیاری از منویات قانون منع بکارگیری بازنشستگان فراموش شده و در بسیاری از موارد به طرق مختلف نادیده گرفته شده است.

این همان توصیفی است که در مورد قوانین مبارزه با فساد هم می‌توان به کار برد. ما درکشور نهادها و قوانین شفاف‌سازی و مبارزه با فساد کم نداریم، اما هنوز باور عمومی این است که امکان برخورد مناسب با فساد به راحتی ممکن نیست و علاوه بر اراده و جدیت، نیاز به سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای دیگری هم دارد. این‌که احمد توکلی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، از نیاز به قوانین وایجاد نهادهای تازه برای برخورد با فساد می‌گوید به همین خاطر است و این‌که بسیاری به او انتقاد می‌کنند که چه نیازی به بزرگترکردن دستگاه‌های قانونی و قوانین است هم ایضا. و فکر کنید که در همین وانفسا ما تبدیل شده‌ایم به کشوری که بیشترین قوانین موضوعه دنیا را دارد و درعین حال مثال روشنی هستیم از این واقعیت که قانون برای رسیدن به سلامت اقتصادی و اجتماعی کافی نیست.

در این‌جا با چند مثال می‌خواهم بگویم که قوانین چطور دور می‌خورند و چرا گاهی ناکارآمدند. اولین نمونه همین اتفاق اخیر و دم‌دست است. ملزم‌کردن پزشکان و بسیاری دیگر از اصناف برای استفاده از دستگاه کارتخوان. دلیل آن هم روشن است. سیستم مالی کشور می‌خواهد بداند که شما چقدر درآمد دارید. گردش مالی‌تان چقدر است و براساس آن چقدر باید مالیات بدهید. اما همه این چفت‌و‌بست‌‌ها و فشارها منجر به این شده که عده‌ای دنبال راه‌های به ظاهر هوشمندانه‌ای باشند. گزارش‌های اخیر نشان می‌دهد که شیوه‌های قبلی مبنی بر این‌که فرد کارتخوان را به نام فرد دیگری بگیرد و در واقع درآمدهایش به حساب فرد دیگری برود، قدیمی شده. حالا می‌گویند برای استفاده از کارتخوان باید نوبت بگیرید و امروز نوبت به شما نمی‌رسد. اگر عجله دارید، بسم‌الله نقدی بپردازید. کنار دفتر هم دستگاه عابربانک نصب کرده‌ایم که کارتان سریع‌تر راه بیفتد. روش دیگر این است که می‌گویند اگر نقدی بدهید، ارزان‌تر حساب می‌کنیم و اگر کارت بکشید، گران‌تر می‌شود، انتخاب با خودتان است! همه اینها هم یعنی کلاه‌گذاشتن سر سیستم مالی کشور.

در گذشته برای بنزین سهمیه تعیین کردیم، عده‌ای رفتند سراغ خریدوفروش کارت بنزین. یا رفتند برای خودرو‌های قدیمی و مستعمل کارت گرفتند و بنزین زدند. تاکسی‌ها بنزین‌شان را فروختند و چند راه شیادانه دیگر. حالا هم گفته‌اند با هر کارت بنزین در جایگاه نمی‌شود 30 لیتر بیشتر بنزین زد و باید از کارت خودتان استفاده کنید (تا کنترلی روی آن باشد)، کارگر زرنگ یا محتاج جایگاه 5‌هزار تومن بیشتر از شما می‌گیرد و اجازه می‌دهد با دو کارت جمعا 60 لیتر بنزین بزنید!

طرح ترافیک می‌گذارند تا آلودگی هوا و ترافیک شهر را کنترل کنند، بخش بزرگی از شهروندان پلاک‌شان را می‌پوشانند و داخل طرح می‌آیند. گفته‌اند به معلولان به خاطر مشکلات رفت‌وآمد مجوز طرح ترافیک داده می‌شود، عده‌ای خودرو را از معلولان اجاره می‌کنند تا بتوانند داخل طرح مسافرکشی کنند. دیده شده که رفته‌اند به نام یک معلول خودرو خریده‌اند و بهش ماهانه پولی داده‌اند تا با خودروی مجوزدارش بتوانند در محدوده آمدوشد کنند.

می‌خواهند از مزایای دفترچه بیمه شما استفاده کنند، دفترچه‌تان را اجاره می‌کنند. برای رجیسترکردن گوشی تلفن‌همراه از پاسپورت شما استفاده می‌کنند و حتی ممکن است با استفاده از گمرکی‌تان شما را به سفر مجانی ببرند.همان‌طور که قبلا به نام کارتن‌خواب و روستایی حساب باز کرده‌اند و معاملات میلیاردی‌شان را انجام داده‌اند تا رد پایی به جا نگذارند. به نام همین‌ها خودرو وارد کرده‌اند و‌ هزار ترفند دیگر زده‌اند.قوانین این وسط چه‌ کاره‌اند؟ آیا قانون ایراد دارد؟ آیا باید قوانین بیشتری خلق و تصویب کرد. شاید. اما اجازه بدهید بگوییم تا وقتی که نظارت قدرتمند نباشد و با قدرت انجام نشود، هیچ قانونی امکان اجرای مناسب پیدا نخواهد کرد. فقط هم نظارت نیست. وقتی اخلاق و وجدان در جامعه ضعیف می‌شود و همه دورزدن قانون و ندیده‌گرفتن آن را زرنگی محسوب می‌کنند و می‌خواهند به سریع‌ترین و ساده‌ترین روش‌ها منافع شخصی خود را تأمین کنند، سنگین‌ترین و سخت‌ترین قوانین هم به لکنت خواهند افتاد و کار نخواهند کرد. این تصور که ما می‌توانیم بدون تضمین نظارت کافی و بی‌توجه به اخلاق و انصاف در جامعه فقط به قوانین تکیه کنیم، تا امروز که ما را به جای مطلوبی نرسانده، ببینیم در آینده به کجا خواهد برد.

دسته‌ها
یادداشت

هفت درسی که از دربی یکشنبه گرفتیم

دربی یکشنبه 31 شهریور از هر طرف که نگاه کنید بازی زیبا و تماشاگرپسندی نبود، اما زیاد هم مهم نیست. وقتی اسم پرسپولیس و استقلال روی سر در بازی باشد، آن بازی مهم و پرحرف و حدیث خواهد شد. اگرچه جدا از حواشی همیشگی، این دیدار ویژگی‌های خودش را هم داشت. اما اگر بخواهیم نود دقیقه بازی آخر شهریور را ملاک ارزیابی قرار دهیم، چه دست‌مان را می‌گیرد؟

یک- تیم استراماچونی خوب بازی می‌کند. این را باید به‌عنوان یک پرسپولیسی اعتراف کنم. این تیم روز یکشنبه هم از پرسپولیس بابرنامه‌تر بود؛ چه در دفاع و چه در حمله می‌دانست که چه می‌خواهد. استراماچونی می‌دانست که وزن تیمی پرسپولیس و بازیکنانش بالاتر است و بنا را بر دفاع در زمین خودی گذاشته بود. آبی‌ها هشتاد دقیقه به خوبی دفاع کردند و اگر روی یک حادثه گل نمی‌خوردند، اگر پنالتی‌شان را تبدیل به گل می‌کردند، برتری‌شان عیان می‌شد. می‌دانم که استقلالی‌ها طاقت باخت ندارند، اما شخصا باورم این است که استراماچونی تیم بهتری ساخته، حتی اگر با دو امتیاز در رده 15 جدول باشد. استقلال بازیکن مناسب ندارد. ستاره‌هایش را از دست داده و بازیکن تاپی نگرفته، اما آنها در سه هفته قبل از دربی هم منطقی و قابل قبول بازی کرده‌اند. مسأله این است که می‌شود برای آندره وقت بیشتری گذاشت؟ می‌شود به جای تصمیمات سریع و احساساتی به او فرصت داد؟

دو- مشکل این است که تماشاگران ما بیش از حد احساساتی هستند و به بازی خوب کمتر اهمیت می‌دهند. این را بعد از دربی بیش از همیشه می‌شد لمس کرد. خیلی از استقلالی‌ها دل‌شان می‌خواهد سر به تن این تیم و مربی‌اش و علی کریمی نباشد، حتی اگر بهترین بازی را ارایه داده باشند- که البته نداده‌اند- ترجیح می‌دهند پرویز مظلومی یا قلعه‌نویی به تیم برگردد و با همه مشکلات پشت پرده و با بی‌کیفیت‌ترین بازی ممکن برنده شوند، اما برنده شوند. همان‌طور که پرسپولیسی‌ها در پوست خود نمی‌گنجند فقط بابت این‌که توپ را کرده‌اند توی گل. این‌که چطور، مهم نیست. این‌که تیم چقدر خوب بازی کرده هم زیاد مهم نیست. این شکل نگاه کردن به فوتبال ما را بیچاره می‌کند.

سه- پرسپولیس برای مهمترین بازی فصل چه برنامه‌ای داشت؟ احتمالا جز این‌که توپ را بفرستد به کناره‌ها و از آن‌جا بیندازد توی هجده‌قدم، هیچ. تیم وقتی دید استقلال به کناره‌ها فشار می‌آورد و توپ‌های ارسالی را برمی‌گرداند هم پلن ب نداشت. این‌که چرا بدون بازیکن قدبلند و سرزن چنین برنامه‌ای را انتخاب کرده به جای خود، اما وقتی دید ارسال‌ها به جایی نمی‌رسد هم کار متفاوتی نکرد.

در این برنامه وحید امیری و ترابی-که تازه یکی از بهترین‌های تیم در نیمه اول بود- کم و بیش محو شده بودند. شاید بهتر بود عالیشاه به زمین بیاید و ارسال‌های دقیق‌تری انجام دهد، اما هیچ‌کدام نشد. تیم شلخته و عصبی بازی می‌کرد و روی زمین حرف زیادی برای گفتن نداشت. اگر گل شانسی بازی را کنار بگذاریم، تأثیر کالدرون چه بوده؟ او از همین سوالات در پایان بازی و در کنفرانس خبری شاکی شد. واقعیت این است که پرسپولیس با وجود کسب امتیاز و رسیدن به صدر جدول، فقط با تکیه بر بازیکنانش جلو می‌رود، نه مربی. تیم به این شکل تا کجا خواهد رفت؟ این سوالی است که مدیران باشگاه باید از خود بپرسند ولی معلوم است که آنها هم تا زیر فشار نباشند، ترجیح می‌دهند تیم بدترین بازی را ارایه دهد و ببرد. چون تماشاگران هم همین را می‌خواهند. گرفتار شده‌ایم.

تیم استراماچونی خوب بازی می‌کند. این را باید به‌عنوان یک پرسپولیسی اعتراف کنم. این تیم روز یکشنبه هم از پرسپولیس بابرنامه‌تر بود؛ چه در دفاع و چه در حمله می‌دانست که چه می‌خواهد. استراماچونی می‌دانست که وزن تیمی پرسپولیس و بازیکنانش بالاتر است و بنا را بر دفاع در زمین خودی گذاشته بود

چهار- کیفیت فوتبال ایران پایین است. بازی پریروز غیر از جنجال و برخورد و کارت زرد و قرمز چه داشت؟ چند صحنه هیجان‌انگیز و هجومی؟ چند ضربه داخل چارچوب؟ الان بیشتر از همیشه متوجه می‌شویم که پرسپولیس بدون روح برانکو، همان تیم معمولی است و لیگ ما در آسیا هم جایگاه درخوری ندارد. ما در لیگ قهرمانان نتیجه نمی‌گیریم، چون فوتبال‌مان همین است که دیدیم. در حساس‌ترین دیدار از تماشای چند پاس صحیح هم محروم ماندیم. تیم ‌ملی در این سال‌ها نان کی‌روش را خورده بود و حالا هم باید چشم‌مان به دست ویلموتس باشد. خودمان را گول نزنیم. از این لیگ آبی گرم نمی‌شود.

پنج- پرسپولیس مهاجم ندارد. این را اگر کالدرون متوجه نباشد که واویلاست. اما همین چهار بازی اول فصل را نگاه کنید تا متوجه شوید که تعداد گل‌های زده و حتی موقعیت‌هایی که مهاجمان پرسپولیس ساخته‌اند چند تا بوده. علیپور بازیکنی اشباع‌شده است که شاید بابت جدایی تمرکز ندارد و در مجموع مهاجم ششدانگی برای پرسپولیس نیست. جونیور برزیلی را هم همین حالا باید از خریدهای بنجل خارجی محسوب کرد. روی نیمکت هم کسی نیست. نه سیامک نعمتی خیلی فوق‌العاده است، نه روستایی. به مهدی عبدی هم با چند دقیقه بازی نباید دل بست. ترابی یک خط بیاید جلوتر بهتر است؟ شاید. خلاصه در این بازی همه متوجه شدند که برای پرسپولیس آن جلوها اوضاع خراب است. باید برایش فکری کنند.

شش- خلوت کردن ورزشگاه و انداختن مسابقه به ساعت 4 بعد از ظهر و برگزاری آن در روز وسط هفته یعنی چه؟ اگر قبلا تردید داشتیم، حالا با اظهارات خود مقامات مسئول مطمئن شده‌ایم که قضیه فقط برای کنترل کردن فضای مسابقه بوده. اما چرا نمی‌توانیم یک مسابقه غیر حساس را مدیریت کنیم؟ اگر بخواهیم جام مهم بین‌المللی برگزار کنیم چه؟ برای همین وضع نیست که چند دهه است نتوانسته‌ایم یک تورنمنت مهم را به ایران بیاوریم؟ آن‌وقت در همین شرایط استانداردهای فیفا و ای‌اف‌سی چقدر رعایت شد؟ این‌که تماشاگران از 10 صبح بیایند داخل چه توجیهی دارد؟ این‌که باز هم روی سکوها ناآرام باشد؟ الان که بلیت‌فروشی الکترونیکی بوده و دوربین‌های مداربسته هم بوده‌ است، امیدوار باشیم که بی‌اعصاب‌ها و خرابکارهای روی سکو شناسایی می‌شوند و دیگر به استادیوم راه داده نمی‌شوند؟ با این بازی و این گرگم به هوایی که دیدیم، خیلی چیزها روشن شد.

هفت- روراست باشیم؛ ما اگر به خودمان باشد وضع را بدتر می‌کنیم که بهتر نمی‌کنیم. همین اصلاحات نصفه و نیمه‌ای هم که دارد انجام می‌شود، زیر فشار نهادهای خارجی فوتبال است. دست مدیران خودمان باشد، ترجیح می‌دهند مسابقات را با استانداردهای دهه شصت برگزار کنند. می‌بینید که در بازی‌های داخلی که ناظری نیست، بیشتر قواعد را رعایت نمی‌کنند؛ از دور زمین که مثل بازار شام شلوغ است تا قبل و بعد بازی. تلویزیون همچنان یک ریال برای پخش بازی‌ها و از آن همه آگهی به فوتبال نمی‌دهد و کسی هم زورش به آن نمی‌رسد. بقیه کارها را هم داریم زیرزیرکی بی‌خیال می‌شویم. مگر این‌که زور باشد، زور زیاد. این را هم یکشنبه خیلی خوب می‌شد دید؛ اگر خواب بعدازظهر ما را به خلسه نمی‌برد.

دسته‌ها
یادداشت

چطور شکوه یک دربی را تبدیل به تراژدی کنیم؟

این مطلب طنز نیست، تراژدی است. بارها گفته شده که فوتبال بیش از هر چیز یک سرگرمی است. اینترتینمنت است. ملت می‌روند استادیوم یا می‌نشینند توی خانه فوتبال نگاه می‌کنند تا لذت ببرند. هوادار باشند یا نه، پای بازی می‌نشینند تا لحظات‌شان به خوشی سپری شود. مازوخیست که نیستند بخواهند خودشان را آزار بدهند. کسانی هم که فوتبال بازی کرده و آن را برگزار می‌کنند، باید یادشان باشد این نمایش است. باید آن را به بهترین، زیباترین و باشکوه‌ترین شکل ممکن برگزار کنند.

یادتان باشد که به اولدترافورد می‌گویند تئاتر رویاها. بزرگترین و مشهورترین استادیوم‌های دنیا را صحنه‌های نمایش می‌دانند. در اروپا فکر و ذکر برگزارکنندگان مسابقات این است که مردم به راحت‌ترین و مفرح‌ترین شکل ممکن بیایند دو ساعت را صرف فوتبال کنند. همه امکانات فراهم باشد و همه چیز در دسترس باشد تا به همه خوش بگذرد. اگر در خانه هم فوتبال نگاه می‌کنند، باید باکیفیت‌ترین تصویر را ببینند. بهترین فوتبال را. برای همین بابت بازیکنان برتر بیشترین پول خرج می‌شود و تیم‌ها سعی می‌کنند بهترین نمایش را ارایه بدهند. آن‌وقت ما این‌جا چه می‌کنیم؟ با کمال تاسف، همه تلاش‌ها برای برگزارشدن مسابقه و اتمام آن است و بس. باور نمی‌کنید؟ همین دربی یکشنبه را برایتان مثال می‌زنیم.

فکرش را بکنید که این مسابقه قرار است کجا برگزار شود. استادیومی که همچنان از امکانات لازم بی‌بهره است. نه آبخوری مناسبی دارد، نه دیگر امکانات به درستی عرضه می‌شود. بلیت خریدن ‌هزار مکافات دارد و آمدن به استادیوم‌ هزار مکافات دیگر. خیابان‌های اطراف ورزشگاه بسته می‌شود و شما در ترافیک می‌مانید. خودرویتان را باید جایی پارک و رها کنید و کیلومترها پیاده بروید. موقع ورود به استادیوم به شما بی‌احترامی می‌شود. اگر از گیت‌ها رد شوید و برق شما را نگیرد، باید نگران همه مشکلات بعدی باشید. شاید بگویید اینها میراث ده‌ها ساله فوتبال است و کاری‌اش نمی‌شود کرد. اما همین فوتبال را می‌توانستند بگذارند روز تعطیل. می‌توانستند جایگاه را 90-10 بین هواداران تقسیم کنند تا هیجان بالا برود.

شورای تامین که اغلب اعضایش احتمالا کمترین نسبتی با فوتبال ندارند و احتمالا علاقه‌ای هم به تماشایش ندارند، می‌نشینند فکر می‌کنند که چه کنیم تا زحمت برگزارکنندگان بازی کمتر شود، آن‌وقت بازی را می‌اندازند یکشنبه ساعت 4 بعدازظهر. این هم برای فوتبالدوستان یعنی فاجعه. یعنی خراب‌کردن یک بازی پیش از انجامش

می‌توانستند ساعت بازی را عقب بیندازند تا بازی زیر نور مصنوعی برگزار شود. هوا خنک‌تر باشد. تصاویر دیدنی‌تر باشد. بازیکنان از ساعت بازی احساس بهتری داشته باشند و به ما احساس بهتری بدهند. تماشاچیان مجبور نباشند در شلوغ‌ترین ساعات شبانه‌روز به ورزشگاه بیایند و بروند. اما همه اینها نیاز به تصمیمات درستی داشت که گرفته نشد.

شورای تامین که اغلب اعضایش احتمالا کمترین نسبتی با فوتبال ندارند و احتمالا علاقه‌ای هم به تماشایش ندارند، می‌نشینند فکر می‌کنند که چه کنیم تا زحمت برگزارکنندگان بازی کمتر شود، آن‌وقت بازی را می‌اندازند یکشنبه ساعت 4 بعدازظهر. این هم برای فوتبالدوستان یعنی فاجعه. یعنی خراب‌کردن یک بازی پیش از انجامش. همه توضیحات هم فقط توجیه است. فوتبال باید شب برگزار شود و آخر هفته باشد تا مردم بروند تماشا. تا تصویر تلویزیونی کیفیت مطلوبی داشته باشد و سایه روشن زمین پدر بیننده را درنیاورد و بازی را از سکه نیندازد. ما وقتی استادیوم مدرن و ورودی راحت و منظم و امکانات درست و درمانی نداریم به هوادار فوتبال بدهیم، وقتی دسترسی مناسبی به استادیوم نداریم و خیابان نداریم و پارکینگ نداریم و بلد نیستیم برگزاری بازی را درست مدیریت کنیم، وقتی به صد دلیل گفته و ناگفته نصف هوادارها را که زنان باشند، نمی‌توانیم به ورزشگاه راه بدهیم، عقل حکم می‌کند که در بقیه داستان بهتر عمل کنیم، اما نمی‌کنیم.

تلویزیون نمی‌تواند برای این مسابقه زمینه‌سازی درستی کند و از چند روز قبل، از این فرصت برای ساختن پیش‌برنامه و برنامه مناسب استفاده کند، بهترین گزارشگرها را هم یا پرانده‌ایم یا رانده‌ایم، آن‌وقت این هم از شرایط و ساعت بازی. نمونه‌ای از مدیریت ایرانی که حتی وقتی همه چیز برای ارایه یک محصول باکیفیت آمده است، دستی‌دستی و خودآگاه همه چیز را خراب می‌کند. بدون این‌که حتی شرایط بغرنجی باشد. یعنی نه شرایط مثل بعضی وقت‌ها امنیتی است، نه هوا بد است، نه فشاری هست. بعد سوال هم لابد این است که چرا فوتبال ما به اروپا نمی‌رسد. چرا مردم علاقه دارند بازی اروپایی را ببینند. چرا آن‌جا همه چیز این‌قدر خوش آب و رنگ و منظم است و مال ما نیست. چون برای ما خوش‌گذراندن تماشاگر فوتبال و لذت‌بردنش از فوتبال، آخرین موضوعی است که باید در نظر گرفت.

دسته‌ها
یادداشت

چرا کسی زامبی‌های فضای مجازی را مهار نمی‌کند؟

حضور و فعالیت زامبی‌های فضای مجازی اتفاق جدیدی نیست. از زمانی که شبکه‌های اجتماعی راه افتاده، شاید مثل بسیاری از جوامع دیگر در دنیا، با پدیده‌ای به نام اکانت‌های ساختگی و غیرواقعی روبه‌رو بوده‌ایم که نیات شخصی خود را دنبال می‌کرده‌اند. گاهی مطالب غیرقابل بیان با هویت واقعی را منتشر می‌کردند، گاهی شایعه می‌ساختند یا به انتشار مطالب مستهجن مبادرت می‌کردند. اما آن‌چه در میان کاربران ایرانی قابل مشاهده بود و احتمالا کمتر مشابهی در نمونه‌های بین‌المللی دارد، حملات فراگیر و رفتارهای خشونت‌آمیز دسته‌جمعی است.

برای این رفتارها هم نمونه زیاد است؛ از حمله به صفحه کوبیاک، والیبالیست لهستانی تا حمله به صفحه ماریا کوماندیانا، مجری مراسم قرعه‌کشی جام‌جهانی (که چرا به دلیل لباس نامناسب تو نمی‌توانیم مراسم را زنده ببینیم!) از جمله به صفحه مسی به دلیل گل‌زدن به ایران تا حمله به پیج بنجامین ویلیامز، داور استرالیایی بازی ایران-عراق در چارچوب جام ملت‌های آسیا تا این اواخر حمله به صفحه کایل واکر مدافع منچسترسیتی که چرا با جهانبخش بازیکن ایرانی برایتون درگیر شده‌ای!

حملاتی که معمولا با ابراز گلایه و تذکر منتقدان همراه بوده و برای نمونه، عادل فردوسی‌پور – که جای خالی‌اش در این موارد بشدت احساس می‌شود- بارها به این رفتار کاربران اعتراض کرد و از آنها خواست تا نظرات‌شان را به شکل مدنی‌تر ابراز کنند و آبروی ایرانی‌ها را نبرند.

اما موارد متفاوت این رفتارها، چیزی است که بیشتر در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی و آن هم در فضای داخلی به چشم می‌آید. در این زمینه پیش از این با واکنش به سلبریتی‌ها مواجه بودیم. مثلا کافی بود مهراب قاسم‌خانی یا‌ هانیه توسلی یا ایکس یا ایگرگ، مطلب و عکسی به اشتراک بگذارند که برای بخشی از کاربران جالب نباشد یا به آن معترض باشند. چیزی که اغلب می‌دیدیم و هنوز هم می‌بینیم حمله دسته‌جمعی و فراخوان در صفحات پربازدید برای حمله به صفحه مورد نظر است، تا گوینده و هفت جدش از حرفی که زده‌اند، پشیمان شوند و ابراز ندامت کنند.

فرهنگی که به‌خصوص در جوامع هواداری فوتبال بسیار رایج است و دایم دیده می‌شود، یعنی غیرممکن است که مجری یا گزارشگری، عمدا یا سهوا حرفی علیه تیمی بزند یا کری بخواند یا گافی بدهد و با امواج وحشتناک زامبی‌هایی که برای فحاشی و تخریب او یکصدا شده‌اند، مواجه نشود. مورد اخیرش هم حسین کلهر، مجری برنامه سلام صبح‌به‌خیر شبکه سه بود که شوخی‌اش با لوگوی باشگاه استقلال نزدیک بود او را از زندگی ساقط کند. حتی باشگاه استقلال هم با واکنشی احساسی وارد میدان شد و از صداوسیما و شبکه و همه خواستار عذرخواهی بابت یک شوخی البته نابجا شد.

اینها را داشته باشید. اما چیزی که می‌خواهیم درباره آن حرف بزنیم، زامبی‌های سیاسی و فرهنگی‌اند!
کاربران و اکانت‌های بی‌نام و نشانی که برای هر اتفاق مطلوبی جوسازی می‌کنند و هورا می‌کشند و برای هر فرد و اتفاق و اظهارنظری که نپسندند، آتش جهنم را مقابل چشم می‌آورند. بخشی از این کاربران هم خارج‌نشین‌های مخالف نظام هستند که باز خودشان دودسته‌اند؛ اول آلبانی‌نشین‌هایی هستند که تصویر و اخبارشان هم بیرون آمد و به‌طور سازمان‌یافته می‌نشینند تا برای براندازی و علیه هر جریان و رویداد مثبتی در کشور توییت بزنند و لایک و پست بگذارند، بعد هم ایرانیان مهاجر سلطنت‌طلب یا معارض‌اند که در گوشه و کنار دنیا هم‌وغم‌شان اظهارنظر درباره مسائل داخلی ایران است و با هر کس که مثل آنها فحاشی نکند و تا بیخ و بن با وضع کنونی مخالف نباشد، دشمن‌اند. این دو دسته چنان افراطی‌اند که حتی شبکه‌های تلویزیونی خارج از کشور را برنمی‌تابند و بی‌بی‌سی و غیر از آن را هم محافظه‌کار و خائن می‌دانند!

اما آن بخش از کاربران که مورد نظر این مطلب است، کاربرانی ظاهرا از داخل کشورند که به شکلی هماهنگ و مشکوک همان اهداف جنگ‌طلبانه و خصمانه خارجی‌ها را دنبال می‌کنند. کاربرانی که اینها هم زامبی‌وار درحال حمله به دولت و فحاشی به چهره‌های نظام‌اند و از هر برخورد نظامی که بوی به آتش کشیده‌شدن منطقه را بدهد، استقبال می‌کنند و البته زیر پیج‌های چند چهره تندرو سینه می‌زنند و هواداری می‌کنند.

عجیب این‌که چنین رفتاری از سوی این جماعت ناشناس و غیرواقعی از سوی افراد شناخته‌شده منتقد دولت هم با واکنش و اعتراضی مواجه نمی‌شود

عجیب این‌که چنین رفتاری از سوی این جماعت ناشناس و غیرواقعی از سوی افراد شناخته‌شده منتقد دولت هم با واکنش و اعتراضی مواجه نمی‌شود. درباره جمع زامبی‌های وطنی و فعالیت‌های خشونت‌بارشان می‌شود به واکنش اخیر معصومه ابتکار به یک توییت اشاره کرد که نوشته بود: «متاسفم که برخی مدعیان با هویت فیک چه اصراری دارند به الفاظ تحقیر‌آمیز و زن ستیز! چه اصراری دارند به توهین! یعنی واقعا نمی‌دانند به خودشان توهین می‌کنند!» یا حجت‌الاسلام زائری که نوشت: «احساس تکلیف کرده‌اید که با پول بیت‌المال اکانت‌های فیک بسازید و برای حفظ نظام به مردم فحش بدهید؟ اشکالی ندارد! اقلا به نیروهایتان بیاموزید که با عکس خانم، فحش‌های مردانه ندهند! به آنها بگویید زبان هم جنسیت دارد و اگر قرار است خودشان را زن جا بزنند، ادبیات‌شان هم باید زنانه باشد!»

این حرف‌ها درواقع نشانه‌های این کاربران فیک را هم متذکر می‌شد که حالا به اکانت ناامن مشهور شده‌اند؛ کاربرانی با اسامی غیرواقعی، عکس‌های غیرواقعی و رفتارهای تند و غیرقابل توجیه. اگر در اینستاگرام دنبال‌شان کنید، معمولا هیچ تصویر و مطلب شخصی از آنها نمی‌بینید و با چند پست عمومی به فعالیت مشغولند. در توییتر هم به بازنشر مطالب خشونت‌طلبانه اشتغال دارند و خیلی وقت‌ها با پست‌های خاص تلاش می‌کنند جلب‌توجه کنند، فالوور خود را بالا ببرند و فضا را شناسایی کنند.

اگر این رفتارها این‌قدر سازمان‌دهی شده و دسته‌جمعی نبود می‌شد از کنارش گذشت. اما همان‌طور که حجت‌الاسلام زائری و خانم ابتکار نوشته‌اند اینها یک دسته و جماعت‌اند. مطمئنا وابسته به هیچ نهاد و ارگان معتبر و شناسنامه‌داری هم نیستند. اگر این‌گونه بود حداقل حد و مرزی برایشان قایل می‌شدند و این‌طور بی‌محابا فحاشی نمی‌کردند و به دیگران تهمت نمی‌زدند.

اگر پشت این جریان فرد یا مرکز قابل‌اعتنایی بود، باید انتظار رفتار هوشمندانه‌تر و محترمانه‌تری از این گروه و از این اکانت‌های ناامن می‌داشتیم. اما مطمئنا چنین نیست و هیچ‌کس حاضر نیست مسئولیت کارهای وحشتناک و ادبیات وحشتناک‌تر آنها را به عهده بگیرد. اما عجیب است که به اعمال خود ادامه می‌دهند و مورد اعتراض قرار نمی‌گیرند. یعنی امکان آن نیست که پلیس فتا و دیگر نهادهای ذیربط هم تلاش کنند و بخشی از این جریان را زیر نظر بگیرند تا چهره‌های اجتماعی و حتی مسئولان و شخصیت‌های موجه کشور این‌گونه مورد حمله و هتاکی نباشند؟

دسته‌ها
یادداشت

در مرگ سحر شما هم مقصريد

فضای مجازی را اگر نگاه کنید، جز معدودی، همه درحال فحاشی و خط و نشان کشیدن‌اند. بهانه، مرگ دختری است که عشقش رفتن به استادیوم و تماشای فوتبال بوده. به عشقش نرسیده و خود را به آتش کشیده و حالا در این جهان نیست. اما این اتفاق که می‌تواند/ باید جگرسوز باشد و رقت‌ قلب ایجاد کند و کمی همه را به تامل وادارد، شده دستمایه تازه حمله. بیشتر کسانی که خود را مدافع سینه‌چاک دختر جوان و عقایدش می‌دانند، برای اهانت به طرف مقابل، برای آرزوی مرگ‌کردن و برای پریدن به این و آن، نیاز به هیچ سند و مدرکی نمی‌بینند و هیچ حد و مرزی نمی‌شناسند. نه مهم است که بدانند او واقعا در دادگاه محکوم شده یا نه، نه مهم است بدانند که چقدر تحت‌تاثیر بیماری یا ترس از زندان یا وحشت از مواجهه با خانواده یا‌ هزار دلیل دیگر خود را شعله‌ور کرده. تازه این را هم در نظر بگیرید که او آدم مشهوری نبوده و سابقه‌ای از او در دسترس نیست. ظاهرا هیچ‌وقت هم به ورزشگاه نرفته. عکسی هم از او منتشر نشده، یعنی در شبکه‌های اجتماعی فعالیت مشخصی نداشته تا معلوم شود که چه می‌خواهد و چه می‌اندیشد. اما برای ایستادن در پشت نام او، هیچ‌کدام از اینها مهم نیست. باید پشت نام او پنهان شد و برای تاختن به طرف دیگر هیچ ابایی نداشت.

دسته مقابل کسانی هستند که گمان می‌کنند خبر خودسوزی و مرگ سحر خدایاری دارد به ضررشان می‌شود. فکر می‌کنند این حربه‌ای است برساخته آن‌طرفی‌ها تا حال ما این‌طرفی‌ها را بگیرند. پس باید تمام قد دفاع کرد و از هیچ حربه‌ای فرونگذاشت. اگر لازم باشد به دختر فوت‌شده اهانت و تحقیرش کنیم، این کار را می‌کنیم.

اگر لازم است اصلا مرگش را زیر سوال می‌بریم. این‌که چرا در روزهای منتهی به عاشورا فوت کرده هم نشان می‌دهد دسیسه‌ای در کار است و باید به خناثان ثابت کرد که به جایی نمی‌رسند. هر کس برای او دل بسوزاند هم جزو جنایتکاران است و نباید از توهین و تمسخر ما در امان بماند. این دختر کلا بازیچه دست یک عده شده و گول خورده و بابت یک‌سری عقاید غلط تصمیمات احمقانه‌ای گرفته که اصلا اهمیت ندارد که بخواهیم به آن بپردازیم. حرف زدن و پیگیری این ماجرا هم بنزین ریختن به هیزم دشمنان است و ما رسوا می‌کنیم و برملا می‌کنیم!

اگر لازم است اصلا مرگش را زیر سوال می‌بریم. این‌که چرا در روزهای منتهی به عاشورا فوت کرده هم نشان می‌دهد دسیسه‌ای در کار است و باید به خناثان ثابت کرد که به جایی نمی‌رسند. هر کس برای او دل بسوزاند هم جزو جنایتکاران است و نباید از توهین و تمسخر ما در امان بماند

شاید جالب باشد اگر فکر کنیم که این عده تا هفته پیش داشتند بابت این‌که زنی حامله از پارس سگی ترسیده بود، زمین را به آسمان می‌دوختند و ناخن به صورت می‌کشیدند که توحش تا کجا و بی‌رحمی تا کجا؟ که باید سگ‌ها را معدوم کرد. می‌گفتند انسانیت گم شده است و چرا کسی حال مادر ترسیده را درک نمی‌کند. اما امروز همین دسته می‌توانند جزغاله‌شدن دختر جوان را ندیده بگیرند و به آن لبخند بزنند و بگویند: «این‌قدر جو ندهید، طوری نشده که!»

اجازه بدهید در مورد دسته اول به مورد دیگری هم اشاره کنیم. این‌که حامیان سحر خودشان دو دسته شده‌اند و به هم رحم نمی‌کنند. دسته اول کسانی هستند که می‌گویند به خاطر این اتفاق همه باید استادیوم‌ها را تحریم کنند و بازیکنان و تماشاگران مرد باید پای‌شان را به ورزشگاه‌های فوتبال نگذارند. می‌گویند هرکس برود فوتبال ببیند بی‌غیرت و فلان است. بخش دوم هم معتقدند که نخیر! باید به ورزشگاه‌ها هجوم برد و با صدای بلند به اتفاقی که افتاده، اعتراض کرد و تحریمی‌ها یک مشت زبان‌نفهم و استادیوم‌نرفته‌اند که هر را از بر تشخیص نمی‌دهند و دارند نسخه بیهوده می‌پیچند.

در این وانفسا هر کس اظهارنظری کند، از هر طرفی که باشد، با آماج حملات مواجه خواهد شد. حجت‌الاسلام زائری که به دلیل نوشته‌های متفاوتش سیبل خوبی برای جیغ‌زن‌هاست، نوشته بود اگر احساس تکلیف کرده‌اید که اکانت‌های فیک بسازید و به مردم فحش بدهید، اشکالی ندارد، اقلا یاد بگیرید که با عکس خانم‌ها فحش‌های مردانه ندهید! که زبان هم جنسیت دارد، یعنی ببینید چه وانفسایی است!

حالا از این معرکه که احتمالا همه در به وجود آوردنش سهیم هستیم، چه اتفاق خجسته‌ای قرار است بیرون بیاید. وقتی می‌گوییم همه مقصریم، یعنی به خاطر آن‌چه برای سحر رخ داده، از سیستم آموزشی کشور تا سیستم فرهنگی و سیستم ورزش و دستگاه قضا و بقیه، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید من نبودم و خبر ندارم. کار مشترک همه است. حالا اضافه کنید جماعت پرشمار هتاک را در فضای حقیقی و مجازی که رحم و انصاف و اعتدال و تحمل ندارند، در مورد همه چیز هم شدیدترین حکم‌ها را صادر می‌کنند، دنیا هم برایشان سیاه و سفید است و میانه ندارد.

به این منوال چرخه خشونت هرگز متوقف نخواهد شد و تا ابد قربانیانی چون سحر خواهد داشت و تا ابد همه هم می‌رانیمش و هم قربانی‌اش می‌شویم. مگر این‌که جایی، کسی تصمیم بزرگی بگیرد و بخواهد نقطه‌ای بگذارد و برود سر سطر. نوشتنش راحت است.

 

دسته‌ها
یادداشت

شما که با مایکل‌جکسون هم مشکلی نداری برادر!

موج‌های خبری به وجود آمده در روزهای اخیر را مرور کنید: ازدواج مردی با دختر خردسال، سگ‌کشی در جنوب تهران، مسافرکشی با آمبولانس و یک‌سری خبر دیگر. موضوعاتی که مهمترین‌شان با واکنش و تصمیم مسئولان مواجه شده یا متوقف شده و رسیدگی شده یا گفته‌اند که پیگیری‌اش می‌کنیم. اینها مشتی نمونه خروار است. شاید شما مواردی را هم مثال بزنید که شایعه بوده و دروغ بوده و اخبار نادرست یا موهنی برای آلوده کردن فضا و ذهن مردم منتشر شده است. اما اولا که بعید است اخباری داغ‌تر از آن‌چه گفتیم در چنته داشته باشید، ثانیا خبری هم بوده باشد باید دنبالش را گرفت که کی و چرا منتشر کرده و اگر می‌شود با منبع برخورد کرد و در هر حال، با رسانه‌های شفاف و قدرتمند سعی کرد فضایی به وجود آورد که شایعه‌سازان نتوانند کاری از پیش ببرند. درباره آنها که خبر ازدواج و کودک‌همسری و سگ‌کشی و مسافرکشی آمبولانس و خبرهایی مثل گرداندن دستگاه ام‌آر‌آی در شهر را منتشر می‌کنند هم باید ناشر را پیدا و از او تقدیر کرد.

اگر کسی تخلفی را ثبت می‌کند و به نمایش عمومی درمی‌آورد باید بداند که کار مثبتی کرده. می‌شود بخشی از این جوایز صدمیلیونی و ‌هزار میلیونی را که در جاهای مختلف تقسیم می‌شود به همین شهروند -خبرنگاران اختصاص داد. مردم باید یاد بگیرند که در زندگی خصوصیِ هم سرک نکشند و حتی اگر توصیه‌های رسمی و اقدامات اشتباه مدیران برای خبررسانی از دیگر شهروندان وسوسه‌شان می‌کند، سرشان توی لاک خودشان باشد. باید یاد بگیرند همدیگر را برای تجسس تماشا نکنند و اگر کسی اشتباه یا گناهی می‌کند آن را رسانه‌ای و ترویج نکنند، اما مسأله تخلف و حق‌الناس فرق می‌کند. مسائل اجتماعی فرق می‌کند. اگر مسئولی از خودروی سازمانی استفاده شخصی می‌کند باید بداند که مردم می‌بینند و ممکن است رسوا شود. اگر کسی در بانک نوبت را رعایت نمی‌کند یا در خیابان و جاده رفتارش خطرناک و مرگبار است و حتی آشغال در طبیعت می‌اندازد باید بداند که عده‌ای هستند که حتی حرف هم نزنند و دخالت نکنند، ممکن است تصویرش را بگیرند و رسوای عالمش کنند.

آن‌وقت این وسط با کسانی که همچنان دنبال فیلترینگ و محدودیت رسانه‌ها هستند چه باید کرد؟ کسانی که صدای وزیر ارتباطات را هم درآورده‌اند و به قول او به جای این‌که دنبال مافیای فروش فیلترشکن باشند فقط فشار می‌آورند که فیلتر شود و بسته شود. راستش این‌جا با یکی دو مثال می‌خواهیم بگوییم این دوستان فیلترینگ‌طلب یا نیت‌شان خیر نیست یا اطلاعات‌شان ناقص است. مورد عمومی‌اش جایی است که یک رسانه معتبر و شناخته‌شده کشور می‌آید و خبر سهمیه‌ای شدن بنزین در ساعات آخر شب را می‌دهد. در این وضع معلوم است چه خواهد شد. مردم می‌ریزند در پمپ بنزین‌ها و سرسام می‌شود و هزاران مشکل درست می‌شود.

تازه باید شکرگزار باشیم که خبری از تخریب یا خدای‌نکرده ضرب و جرح نمی‌رسد. خب، در این حالت برخورد کسانی که نگران آزادی و باز بودن رسانه‌ها هستند، چه باید باشد؟ جز این است که باید جلو بیفتند و قبل و بیش از همه خواستار بازخواست رسانه تقصیرکار باشند؟ اما چنین اتفاقی رخ می‌دهد؟ نه، چرا؟ لابد چون رسانه از خودمان است یا فکر می‌کنیم آن‌چه پیش آمده را می‌شود انداخت تقصیر دولت و کمی هزینه بیشتر ایجاد کرد.
در سکانس بعدی یکی از مسئولان سابق که نه در اظهارات و نه در رفتارش حد و مرزی برای خود قایل نیست، یادش می‌افتد که برای مایکل جکسون پیام تبریک تولد بفرستد.

مایکل جکسون را هم همه می‌شناسند و گفتن این‌که تبریک گفتن برای مثلا یک مدیر دولتی چه عواقبی می‌تواند داشته باشد، لازم نیست. اما همین تبریک عجیب و نامتعارف برای جناب مسئول سابق چه هزینه‌ای دارد؟ کسی بابتش نگران می‌شود و امضا جمع می‌کند؟ کسی درخواست پرسش از او را مطرح می‌کند؟ نه. کسانی هم که باید جلو بیفتند دلواپس‌ها هستند که این‌طور مواقع فریاد هیهات هیهات‌شان بلند می‌شود و به اسم ارزش و آرمان آسمان را به زمین می‌رسانند. اگرنه آنهایی که با فیلترینگ مخالفند و می‌گویند محدودیت برازنده جامعه ما نیست که با اسم بردن از یک خواننده قلب‌شان نمی‌گیرد.

پس بیایید رو راست باشیم. این فضا هرچه در چارچوب قانون و ضوابط بازتر باشد، نفعش به خودمان می‌رسد. اغلب آنهایی هم که مدام بر طبل بسته‌شدن می‌کوبند، دل‌شان برای منافع جامعه و مصلحت‌های ملی نسوخته. لابد بیشتر نگرانند که این فضا و باز بودنش چه لطمه‌ای می‌تواند به روابط و منافع غیرشفاف بزند؛ اگرنه می‌بینید که؛ نه با مایکل جکسون مشکلی دارند، نه با شایعه‌پراکنی درباره سهمیه‌ای شدن بنزین، نه بدهی‌های میلیاردی شهرداری سابق و نه چیزهای ناجور دیگر. آنها فقط با مطالب خاصی مشکل دارند.

دسته‌ها
یادداشت

سوییس اسلامی چه اشکالی دارد؟

از روز گذشته، سخنان آیت‌الله مصباح یزدی که در سایت حوزه منتشر شده، بازخوردهای متفاوتی داشته است. حرف‌های ایشان البته در چارچوب دیدگاه‌هایی است که قبلا از این عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم دیده‌ایم و می‌شناسیم، اما شاید به دلیل ورودشان به مسائل عینی‌تر و مطرح‌کردن سوالات روز جامعه، برای بررسی مناسب‌تر باشد.

آیت‌الله می‌گویند: «همه نام کشور سوییس را شنیده‌اند که کشوری امن بوده و این سوال وجود دارد که چه اشکال دارد که ما هم همانند آنان کشوری امن برای خود ساخته و پیشرفت علمی داشته و کشوری امن برای پول و سرمایه دیگر کشورها باشیم؟ چرا باید این همه جنگ و نزاع اطراف ما باشد؟ ما چه جوابی برای این سوال داریم؟

جواب نهایی برای این سوال در این است که فلسفه نهایی وجود انسان بر روی زمین را بیابیم؛ آیا آفریده شدیم که آسوده بخوریم و بخوابیم و در آخر از دنیا برویم؟ برخی این‌گونه فکر می‌کنند که بهترین شکل این زندگی درنهایت همانند کندوی زنبور عسل است که یک عده حیوان دور هم زندگی کرده و بر روی معطرترین گل‌ها بوده و شیرین‌ترین مواد غذایی را تولید کرده و در نهایت هم بمیریم. ما در هیچ زمانی همانند امروز شاهد توسعه عوامل فساد به این راحتی نبوده‌ایم و آثار سوء آن را نیز در جامعه خود مشاهده می‌کنیم و در هیچ زمانی برای یک کشور اسلامی این همه دشمن قسم‌خورده وجود نداشته است. آیا در این شرایط می‌توانیم به راحتی به فکر زندگی بوده و سوییس جدیدی به وجود آوریم؟»

به نظر می‌رسد طرح این موضوعات درست روی لبه سوء‌تفاهماتی است که گروه‌های مختلف فکری را در کشور از هم متمایز می‌کند؛ کسانی که معتقدند ما به‌عنوان کشوری اسلامی باید از رفاه و توسعه و تکنولوژی و زندگی آسوده برای شهروندان‌مان برخوردار باشیم و در عین حال باید به کشوری قانونمند و مقتدر تبدیل شویم که فساد و تبعیض و خشونت کمتر جایی در آن دارد.

در عوض به نظر می‌رسد آن‌چه بیان شده و طرفداران این دیدگاه معتقدند به دلیل آرمان‌های انقلاب و دشمنانی که داریم باید فکر آسودگی و امنیت کامل و پیشرفت و رفاه را از سرمان بیرون کنیم. توضیح‌شان هم این است که مگر ما زنبور عسل هستیم که روی معطرترین گل‌ها بنشینیم و شیرین‌ترین گل‌ها را بخوریم و در نهایت بمیریم.

این اختلاف لُب مطلب است و گویا طرفداران نظریه دوم معتقدند آرمان‌گرایی و زندگی در کشور اسلامی با آسایش و ثروتمند بودن مردم و بهره‌بردن از حد بالای تکنولوژی سازگاری ندارد و این‌گونه که می‌گویند مردمی که در سوییس و کشورهای توسعه‌یافته زندگی می‌کنند، حیاتی حیوانی دارند و ما حتی اگر در فقر و فاقه و با کمترین امکانات زندگی کنیم، به مراتب تعالی دست یافته‌ایم و خواهیم یافت؛ بحثی قدیمی که احتمالا منبع بسیاری از اختلافات و سردرگمی‌ها بوده‌ است.

در این‌باره بد نیست از مرحوم ‌هاشمی یاد کنیم که می‌گویند همیشه ایده‌اش ساختن ژاپنی اسلامی بوده است؛ یعنی کشوری از همه نظر پیشرفته که می‌تواند قابلیت‌های اسلام را به رخ بکشد و الهام‌بخش مسلمانان جهان باشد؛ همان دیدگاهی که کم و بیش رئیس‌جمهوری و مسئولان معتدل و تکنوکرات کشور دنبال می‌کنند.

گریزی هم بزنیم به تحقیقی از اساتيد دانشكده علوم تهران با عنوان «كشورهای اسلامی چقدر اسلامی هستند؟» که با در نظر گرفتن 113 متغير مثل حقوق سياسى، اقتصادی و زيست‌محيطی براساس قرآن و سنت پيامبر اسلام کشورها را مقایسه کردند؛ مثلا در بُعد اقتصاد، شاخص سلامت و عدم فساد و ربا و بهره پول و در بُعد اجتماعى، شاخص آزادى مدنى، امر به معروف و نهي از منكر، صاحبان قدرت و رعايت حقوق زنان و در بُعد زیست‌محیطی شاخص میزان آلوده‌کردن محیط زیست، توجه به بهبود کیفیت زندگی و غیره بررسی شد.

نتیجه را هم لابد خیلی‌ها در خاطر دارند که رتبه اول را نيوزيلند و کشورهای اسکاندیناوی به دست آورده بودند و جالب اين‌كه تا رتبه ٣٧ هيچ كشور اسلامى وجود نداشت و ايران با در نظر گرفتن این شاخص‌ها رتبه‌ای بسیار پایین را به خود اختصاص داده بود.

مَخلص کلام این‌که ما واقعا اگر می‌خواهیم براساس شعائر و احکام دینی عمل کنیم، اتفاقا باید در بسیاری جهات سوییس و امثال آن را مقابل چشم داشته باشیم و بپرسیم چه اشکالی دارد که یک سوییس اسلامی باشیم. کسانی که از سوییس می‌گویند، مطمئنا مشکلات اخلاقی و ایراداتش را نمی‌پسندند؛ به کشوری نظر دارند که جرایم در آن پایین است و تابع هیچ قدرت بزرگی نیست و مردمش از زندگی رضایت دارند.

کسانی هم که از ژاپن اسلامی حرف می‌زدند، منظورشان نظم‌پذیری و رفاه و پیشرفت ژاپن بود و هیچ تعارضی بین این توسعه با آرمان‌های یک کشور اسلامی نمی‌دیدند؛ که بالعکس، فکر می‌کردند شعارهای ما در صورت داشتن امکانات و زیرساخت‌های ژاپن، بهتر و زودتر محقق خواهد شد. درک این موضوع که برای برافراشتن پرچم عدالت و استقلال و آزادی یمن و پاکستان موفق‌تر خواهند بود یا سوییس و ژاپن نیازی به توضیح ندارد، این‌که دفاع از مدل‌های مورد نظر استاد مصباح هم چطور ممکن است موجب شود که عده‌ای سو‌ءاستفاده‌گر، منفعت‌طلبی شخصی و فساد و عقب‌ماندگی را توجیه کنند و بگویند «ما که نمی‌خواهیم مثل زنبور زندگی کنیم. این ایرادات لازمه شرایط متفاوت و خاص ماست» که باید بگوییم هیهات!

دسته‌ها
یادداشت

مسئولان کمی مسئولیت بپذیرند

این روزها قصه مهاجرت بر سر زبان‌هاست و در رسانه‌ها و فضای عمومی از این پدیده زیاد گفته می‌شود. دلایل زیادی هم دارد. آمارهایی که اخیرا از منابع متعدد منتشر شده، بحث‌های زیادی راه انداخته. عده‌ای با تکیه بر این آمارها و دیگر شواهد سعی دارند زنگ خطر را بیش از گذشته به صدا دربیاورند و بگویند فرار مغزها باید جدی گرفته شود. تاکید می‌کنند که تمایل به مهاجرت در بخشی از جامعه جدی است و به خصوص دانشجویان و تحصیلکردگان و متخصصان بسیاری قصد دارند از کشور بروند. این در حالی است که ما در سال‌های اخیر بابت این اشتیاق کم هزینه نداده‌ایم و بسیاری از نخبگان ایرانی برای ادامه مطالعه و زندگی به کشورهای مرفه‌تر رفته‌اند و بعید است اغلب‌شان تمایلی برای بازگشت داشته باشند.

در مقابل اینها عده‌ای هم هستند که سعی می‌کنند بگویند ماجرا جدی نیست. که آمارهای مهاجرت اوضاع را غیرعادی جلوه نمی‌دهد و شرایط ما در مقایسه با بسیاری از کشورهای مشابه اگر بهتر نباشد بدتر نیست. بخشی از تحلیل‌گران در دسته دوم ماجرا را علمی و جامعه‌شناختی می‌بینند و البته بخشی هم از روی خیرخواهی و مصلحت‌اندیشی‌های خودشان تصور می‌کنند باید قضیه را عادی توصیف کرد و نباید آب به آسیاب دسته اول ریخت.

شاید یکی از دلایل داغ شدن ماجرا هم بازنشر گسترده صحبت‌های دانشجوی یاسوجی باشد که در حضور رهبر انقلاب از پدیده مهاجرت گفت و ابراز نگرانی کرد و خواهش کرد فکر و کاری برای این موضوع بشود. صحبت‌هایی که البته با واکنش آرام و امیدبخش و توصیه‌های رهبری همراه شد. بعد هم با صحبت‌های شهردار قم مواجه شدیم که درباره فرزندان مهاجرش صحبت کرده بود و از این که آنها سفیران گویای انقلاب در آنسوی مرزها هستند حرف زده بود. اظهاراتی که البته با انتقادات بسیاری در گوشه و کنار مواجه شد.

یکی از بحث‌های مطرح در این روزها که به مجلس هم کشیده است و قرار بود به شکل طرحی ارائه شود، ایده ممنوعیت تحصیل مسئولان در دانشگاه‌های خارجی بود. پیشنهادی که البته نه عملی به نظر می‌رسد نه چندان منطقی. روشن کردن این که تحت چه شرایطی باید مجوزهای خاص صادر کرد ساده نیست. در عین حال که هر کس ممکن است چند روزی در مسئولیت باشد و بعد کنار برود و مشکل بتوان کنترل کرد که کدام فرزند کی و کجا مشغول به تحصیل شده. عادلانه هم نیست چرا که فرزندان نخبه ممکن است بخواهند در دانشگاه‌های معتبر دنیا تحصیل کنند و بعد در خدمت کشور باشند و تفکیک آنها از کسانی که می‌خواهند جلای وطن کنند تقریبا غیرممکن است.

یک عضو شورای‌شهر یا شهردار یا نماینده یا هر مسئول دیگری که نتوانسته شرایط مناسب را برای زندگی همسر و فرزند و نوه‌اش در شهر و دیارش فراهم، و او را برای ماندن ترغیب کند، بدون نیاز به تواضع بپذیرد که کفایت لازم را برای دیگر هموطنان و همشهریانش هم ندارد. که آنچه برای خود و خانواده‌اش نمی‌پسندد برای جامعه نیز نپسندد و بالعکس. فکر می‌کنید چنین درخواست و نگاهی خیلی رادیکال و ظالمانه است؟

اما یک واقعیت را نباید نادیده گرفت، آن هم این که مهاجر بودن خانواده نزدیک مسئولان برای آنها امتیازی منفی محسوب می‌شود و اگر حکم و جریمه‌ای هم در کار نباشد وجدان این مسئولان باید حقیقت را درک کند و بپذیرد. مسئولی که می‌گوید همه فرزندانش به عنوان سفیر در بیرون از مرزها هستند، شاید اغراق می‌کند و شاید سعی می‌کند توضیحی برای قضیه پیدا کند، اما بعید است خودش هم از این شرایط راضی باشد. مسئله این است که کشور ما شرایطی عرفی ندارد و مسئولان ما تعهد و مسئولیتی بیش از یک مدیر ساده در بسیاری از کشورها را دارند. نظام ما وابسته به آرمان‌ها و شعارهایی است که قطعا مدیران را موظف به رفتار و بینشی متفاوت می‌کند. شاید از اولین‌ها و بدیهیات آن آرمان‌ها پذیرش شرایط کشور و تحمل محدودیت‌هایی است که با آن مواجهیم. مسئولان کشور که مردم را به همراهی فرامی‌خوانند و از فضیلت مقاومت و بردباری می‌گویند حتما خود باید نشان بدهند که اگرنه بیشتر از بقیه مردم به اندازه آحاد این مردم دارند برای مملکت‌شان هزینه می‌دهند.

این که مسئولی از مزایا و ارزش‌های پایداری بگوید و در عین حال فرزندان و خانواده‌اش در جایی دور از مرزها زندگی متفاوتی داشته باشند نشان‌دهنده یک پارادوکس است. این توجیه که افراد خانواده مستقل‌اند و برای خود تصمیم می‌گیرند هم چندان پذیرفته نیست. نمی‌شود قبول کرد مدیری که نتوانسته نزدیک‌ترین افراد خانواده را مجاب به زندگی در وطن کند، شایستگی و تعهد لازم برای خدمت به مردم را داشته باشد. درباره استثنائات و دانشجویانی که برای اخذ مدارک عالی رفته‌اند و برمی‌گردند صحبت نمی‌کنیم. درباره فرزندانی می‌گوییم که در ینگه دنیا و اروپا و استرالیا زندگی مرفه و راحتی دارند و آن را به رخ ملت می‌کشند. مدیرانی که چنین خانواده‌هایی دارند، نیازمند به وضع قوانین سختگیرانه نیستند و شاید بهتر باشد خودشان تشخیص بدهند که فرد لایقی برای خدمت‌گزاری در جایگاه‌های بالا و حساس کشور نیستند. این انصاف و پذیرش واقعیت هم نه با آزادی‌های مدنی منافاتی دارد، نه حق کسی را پامال می‌کند. قضیه ساده است؛ یک عضو شورای‌شهر یا شهردار یا نماینده یا هر مسئول دیگری که نتوانسته شرایط مناسب را برای زندگی همسر و فرزند و نوه‌اش در شهر و دیارش فراهم، و او را برای ماندن ترغیب کند، بدون نیاز به تواضع بپذیرد که کفایت لازم را برای دیگر هموطنان و همشهریانش هم ندارد. که آنچه برای خود و خانواده‌اش نمی‌پسندد برای جامعه نیز نپسندد و بالعکس. فکر می‌کنید چنین درخواست و نگاهی خیلی رادیکال و ظالمانه است؟