دسته‌ها
تیتر یک حادثه

سختی‌های زندگی پس از رهایی از مرگ

خجالت‌زده‌ام

شش سال پیش بود، در آن شب تاریک درست در لحظه‌ای که برق کوچه رفت، آرمان به یک مجرم تبدیل شد؛ مجرمی که در شهرستان پاوه کرمانشاه جان پسرعمه‌اش را گرفت. پسرعمه‌ای که برای آرمان همیشه یک الگو بود و مثل برادرش می‌ماند اما دعوایی خانوادگی باعث شد که آرمان 17 ساله دست به چاقو شود و آن اتفاق تلخ و دردناک رخ دهد. دو ‌سال طول کشید تا خانواده او توانستند از اولیای دم رضایت بگیرند. آرمان آزاد شد و حالا چهار سال از آزادی این پسر جوان می‌گذرد. اما آرمان هنوز هم شرمنده است؛ از این‌که روزی حتی اتفاقی چشمش به خانواده عمه‌اش بیفتد، خجالت می‌کشد. او نتوانسته است کار درست و حسابی برای خودش دست و پا کند و در رستوران کار می‌کند و زندگی‌اش به سختی می‌گذرد؛ اما تمام هدفش این است که روزی بتواند برای خانواده‌اش آن همه سختی را جبران کند.

  • چند وقت است که از زندان آزاد شده‌ای؟
    چهار سال است که آزادم؛ ‌سال 94 بود که رضایت گرفتم.
  • چه شد که پسرعمه‌ات را کُشتی؟
    نمی‌خواستم او را بکشم. پسرعمه‌ام برایم یک الگو بود. آن زمان من 17 ساله و پسرعمه‌ام 29 ساله بود؛ مثل برادرم بود. اما آنها با پدرم درگیر شدند و این درگیری به یک دعوای دسته‌جمعی خانوادگی تبدیل شد. وقتی درگیر شدیم، من چاقو دستم بود؛ چاقوی آشپزخانه بود. لحظه‌ای برق کوچه رفت، همه جا تاریک شد، پسرعمه‌ام سمتم آمد و در درگیری متوجه شدم چاقو به قلبش فرو رفته است. هنوز هم که هنوزه باورم نمی‌شود که او را کشته‌ام؛ اصلا فکرش را نمی‌کردم که به او چاقو زده‌ام، در تاریکی نفهمیدم چه شد.
  • چند ‌سال زندان بودی؟
    من رفتم و خودم را معرفی کردم؛ وقتی فهمیدم پسرعمه‌ام مرده است به کلانتری رفتم اما اصلا باورم نمی‌شد. شب‌ها و روزهای وحشتناکی بود. دو ‌سال در زندان ماندم و درنهایت با رضایت اولیای دم آزاد شدم.
  • چطور رضایت گرفتی؟
    با کمک ریش‌سفیدان محل توانستیم با پرداخت دیه رضایت بگیریم. 110‌میلیون تومان جمعیت‌ امام‌علی‌(ع) و 190‌میلیون تومان هم پدرم پرداخت کرد؛ پدرم همه چیزش را فروخت، زندگی‌اش را داد و الان هیچ چیز ندارد و مستاجر شده است.
  • خودت چکار می‌کنی؟
    از وقتی آزاد شده‌ام، نتوانسته‌ام کار درست و حسابی‌ای دست و پا کنم الان در یک رستوران کار می‌کنم و آرزویم این است که روزی آن‌قدر پول داشته باشم که بتوانم برای پدرم آن همه سختی را جبران کنم. دلم می‌خواست حداقل می‌توانستم بوتیکی بزنم. همیشه این شغل را دوست داشتم اما هنوز نتوانسته‌ام به آرزویم برسم؛ به خاطر سابقه‌ام به من کار نمی‌دهند. با این حقوق کم فقط می‌توانم خرج زندگی‌ام را تأمین کنم. من شرمنده خانواده‌ام هستم؛ وقتی می‌بینم مادرم در شهرستان‌مان، پاوه، نان می‌پخت اما به خاطر من دیسک کمر گرفت و دیگر نمی‌تواند کار کند. وقتی می‌بینم پدرم خانه و زندگی‌اش را فروخت و حالا در روانسر سرایداری می‌کند.
  • توانستی آن اتفاق را فراموش کنی؟
    هیچ‌وقت نمی‌توانم؛ مگر می‌شود آن شب را فراموش کنم. شبی که آن اتفاق افتاد و من در آگاهی بودم، حتی اگر می‌آمدند و می‌گفتند آزادی باز هم خوشحال نمی‌شدم. الان هم خوشحال نیستم. مرتب می‌ترسم نکند کسی را از خانواده عمه‌ام ببینم؛ نمی‌توانم در چشم‌های‌شان نگاه کنم، خجالت زده‌ام و همچنان کابوس می‌بینم. زندگی در زندان سخت است؛ اما بعد از این اتفاق در بیرون از زندان هم زندگی سخت است.


    کاش می‌توانستم مانند یک فرد عادی زندگی کنم

    ‏هفت‌سال تمام عذاب کشید. روز و شب کابوس دید. ترس از اعدام و مرگ او را از پا درآورده ‏بود. تا این‌که درنهایت توانست رضایت بگیرد. تصور می‌کرد زندگی دوباره‌ای به دست ‏آورده است. حالا دو‌سال است که آزادانه زندگی می‌کند، ولی هنوز هم کابوس می‌بیند. ‏در این دو‌سال سعی کرد زندگی کند، اما از نگاه مردم و خانواده‌اش خجالت زده است. هر ‏کجا می‌رود سایه شوم قاتل بودن او را رها نمی‌کند. خودش می‌گوید در این دو سالی که ‏آزاد شده، بیشتر از هر زمان دیگری، شکسته شده است. با این حال می‌خواهد کار کند، سعی ‏دارد زندگی کند تا بتواند گذشته را هر طور شده جبران کند. مریم 20ساله بود که در یک ‏درگیری به شوهرش چاقو زد و شوهر 24ساله‌اش دو روز بعد جان باخت. هفت سال در زندان ‏ماند تا این‌که توانست رضایت بگیرد و آزاد شود. ‏

  • چرا شوهرت را کشتی؟
    آن زمان خیلی کم سن و‌سال بودم. قصد کشتنش را نداشتم. یک‌سال بود که ازدواج کرده ‏بودیم. اما همیشه با هم اختلاف داشتیم. تا این‌که یک شب در درگیری شوهرم چاقو آورد. با هم ‏درگیر شدیم و چاقو به دست من افتاد. من هم ضربه‌ای به شکمش زدم. ضربه آن‌قدر شدید ‏نبود. شوهرم حالش خوب بود. دو روز هم در خانه بود و هیچ اتفاقی برایش نیفتاد. به او گفتم ‏دکتر برویم، اما گفت خودش خوب می‌شود. ولی گویا کبدش خونریزی کرده بود. یک شب ‏وقتی خوابید دیگر بیدار نشد و در خانه‌مان در شهرری جان باخت. ‏
  • چطور فهمیدند که تو این‌کار را کردی؟
    هیچکس نفهمید. من یک ماه بعد از مرگ شوهرم آزاد بودم. به همه گفتم خودش عصبانی شده ‏و به خودش ضربه زده است. اما آن‌قدر کابوس دیدم و عذاب وجدان گرفتم که درنهایت خودم ‏را به پلیس معرفی کردم. ‏
  • پای چوبه دار هم رفتی؟
    نه. آن اوایل وقتی دستگیر و دادگاهی شدم، قتل را شبه عمد اعلام کردند و من به پرداخت دیه ‏محکوم شدم. اما خانواده شوهرم به این رأی اعتراض کردند و درنهایت به من قصاص دادند. ‏اما هر بار که حکم صادر می‌شد، به خاطر نواقص پرونده رأی تأیید نمی‌شد. برای همین هم ‏‏هفت‌سال طول کشید. ‏
  • چی شد رضایت گرفتی؟
    یکی از هم‌بندی‌هایم وقتی داشت آزاد می‌شد، گفت که قول می‌دهد هر طور شده برایم ‏رضایت بگیرد. او آزاد شد و واقعا به قولش عمل کرد. رفت و دنبال پرونده مرا گرفت. در ‏همین ماجرا با جمعیت یاران نجات آشنا شد. جمعیتی که برای رضایت گرفتن از خانواده ‏مقتولان کار می‌کند. با کمک آن جمعیت برای من گلریزان کردند و درنهایت 400‌میلیون ‏تومان پول جور شد. خانواده شوهرم هم با گرفتن دیه رضایت دادند. ‏
  • از زندگی بعد از آزادی‌ات بگو؟
    زندگی آن‌قدرها که فکر می‌کردم راحت نیست. سخت و طاقت فرساست برای ما؛ هنوز هم ‏کابوس می‌بینم. زندان روح و روانم را به هم ریخته است. به خاطر سابقه‌ام به من کار نمی‌‏دهند. الان دستفروشی می‌کنم. اما دلم می‌خواست این همه‌سال سختی را برای خانواده‌ام ‏جبران کنم و در جامعه فردی مفید باشم. دوست داشتم دید مردم نسبت به ما خوب باشد تا ما ‏هم بتوانیم بعد از آزادی مانند یک فرد عادی در جامعه زندگی کنیم. ‏
  • خانواده مقتول را بعد از آزادی دیدی؟
    ما از آن محله رفتیم. ولی یکی دو بار پدرشوهرم را اتفاقی دیدم اما حرفی زده نشد. ‏


    چهارده سال کابوس اعدام

    درست از 17 سالگی در شبی شوم، زندگی‌اش از این رو به آن رو شد. پیمان در کردکوی استان گلستان در دعوایی با چند پسر دیگر درگیر شد و در این درگیری پسری را به قتل رساند. از آن شب به بعد زندگی وحشتناک پیمان شروع شد. چهارده سال تمام عمر خود را در زندان سپری کرد، سه‌بار پای چوبه دار رفت، طناب دار را دید و مرگ را با تمام وجودش لمس کرد؛ اما هر بار توانست از مادر مقتول مهلت بگیرد. این مهلت‌ها آن‌قدر زیاد شد که درنهایت دادگاه به دلیل درخواست پیمان به خاطر بلاتکلیف‌بودن پرونده، حکم به آزادی این پسر جوان داد. حالا پیمان سه ماه است که آزاد شده است؛ اما اصلا حال و روز خوبی ندارد. او در زندان بیمار شده است و مرتب به بیمارستان می‌رود، از لحاظ روحی به‌هم ریخته است و هنوز هم فکر می‌کند که در زندان است. عصبی شده است و همچنان تمام مقررات داخل زندان را در خانه‌اش هم رعایت می‌کند. پیمان آن‌قدر حالش بد است که نمی‌تواند صحبت کند، برای همین خواهرش در گفت‌وگو با خبرنگار شهروندآنلاین ماجرای زندگی برادرش را روایت کرد.

  • چرا پیمان چهارده ‌سال در زندان ماند؟
    مادر مقتول نه می‌خواست رضایت بدهد و نه دلش می‌آمد که پیمان اعدام شود؛ هر بار هنگام اجرای حکم به پیمان مهلت می‌داد البته پدر مقتول رضایت داده بود ولی مادرش رضایت نمی‌داد. حتی 300‌میلیون تومان پول دیه را هم جور کرده و به حساب دادگاه واریز کردیم؛ ولی مادرش آن پول را هم نگرفت البته حق دارد جگرگوشه‌اش از بین رفته است و ما حالش را درک می‌کنیم.
  • پیمان چطور آزاد شد؟
    به خاطر بلاتکلیف‌بودن پرونده و بیش از حد در زندان‌ماندنش، دادگاه رأی بر آزادی‌اش داد.
  • حال پیمان بعد از آزادی چطور است؟
    حال خوبی ندارد. در زندان سل گرفته بود؛ هنوز هم مریض است و مرتب دکتر می‌رود ولی از آن بدتر حال روحی‌اش است؛ حال روحی بدی دارد و افسردگی گرفته است هنوز هم فکر می‌کند در زندان است و هر غذایی را نمی‌خورد. سر ساعت باید غذا بخورد و بخوابد. سر ساعت باید بیدار شود. تمام کارهایش براساس برنامه‌ریزی‌های داخل زندان است؛ به ‌هر حال او چهارده ‌سال
    در زندان بود.
  • یعنی وقتی که آزاد شد، خوشحال نشد؟
    نه اصلا؛ البته حتی ما هم خوشحال نیستیم. وقتی خودمان را جای خانواده مقتول می‌گذاریم، نمی‌توانیم خوشحال باشیم؛ ما چطور می‌توانیم خوشحال باشیم در حالی ‌که یک مادر پسرش را از دست داده است. پیمان اولین کاری که بعد از آزادی کرد، همراه ما سر خاک مقتول رفت. او هنوز هم کابوس قتل را می‌بیند، هنوز هم شرمنده است و عذاب وجدان دارد. ما هم شرمنده‌ایم و نمی‌توانیم خوشحال باشیم. حتی برای این‌که دل خانواده مقتول آرام بگیرد 20 روزی پیمان را به زاهدان فرستادیم. شرط خانواده مقتول این بود که اگر رضایت دهند، پیمان باید به زاهدان تبعید شود. ما هم خواستیم حرف آنها را گوش کنیم؛ پیمان را به آن‌جا فرستادیم اما به خاطر این‌که حالش بد بود، نتوانست دوام بیاورد و دوباره مجبور شدیم او را برگردانیم.
دسته‌ها
تیتر یک یادداشت

پلاکارد را بدهید به ما، خودتان بروید استادیوم!

درحاشیه همه ابراز شادمانی و هیجانی که دخترها برای خریدن بلیت و رفتن به استادیوم در روز بازی ایران-کامبوج نشان می‌دهند، دعوت عده‌ای به تجمع در مقابل مجلس و اعتراض به ورود زنان به ورزشگاه قابل تأمل است. مراسمی که قرار است روز دوشنبه برگزار شود و نام حزب و نهاد مشخصی هم به‌عنوان متولی آن مطرح نشده. اگرچه بسیاری بازشدن در ورزشگاه‌ها به روی زنان را یک گام مثبت برای احقاق حقوق زمین مانده نیمی از جامعه ارزیابی می‌کنند، اما به حرکات اعتراضی مقابل آن هم نمی‌شود خرده گرفت. در یک فضای امن و باز سیاسی، اظهارنظر و تجمع رفتاری مدنی است و نمی‌توان ایرادی به آن گرفت، فارغ از این‌که گروه مزبور مطابق رویه قدیمی می‌خواهند بدون گرفتن مجوز تجمع کنند و چارچوب‌ها را رعایت می‌کنند یا نه. البته این اطمینان خاطر وجود دارد که تجمعاتی از این دست، اگر خود حاضران نظم را به هم نزنند، مشکلی به وجود نخواهد آورد.  پس استقبال از چنین حرکاتی به شرط این‌که به رادیکالیسم نینجامد و از خطوط مشخص قانونی بیرون نزند، جزو قواعد بازی است و جای نگرانی نیست. در یک جامعه قانونمند، با رعایت ضوابط، هیچ اظهارنظری از پیش غیرممکن نیست. همین دوستان اقلیتی که فردا می‌خواهند درباره به استادیوم رفتن خانم‌ها تجمع و اعتراض کنند، حتی می‌توانند به پارک‌رفتن مردم هم اعتراض کنند و آن را عملی ولنگارانه بدانند. چه اشکالی دارد؟ شاید پس‌فردا بخواهند در مقابل وزارت ارشاد هم تجمع کنند و بگویند چاپ کتاب باید ممنوع شود، چون وقت مردم را تلف می‌کند و کاری سهو و خطاست. نمی‌شود که به مردم گفت چی بگویید و چی نگویید.

زنان در آزادی

یکی از انتقادات به آنان این است که شما چرا به این همه مشکل اساسی در کشور اعتراض نمی‌کنید؟ چرا به فسادهای مالی چند‌هزار‌میلیارد تومانی معترض نمی‌شوید؟ چرا بابت فساد اداری و رشوه و زدوبند نگران نمی‌شوید؟ یا مثلا چرا وقتی می‌گویند چند صد خانه در تهران در اختیار عده‌ای خاص قرار گرفته، وقتی از پرونده تخلفات نجومی در دوره‌های قبلی شهری صحبت می‌شود، چرا رگ‌های گردن‌تان بیرون نمی‌زند و به خاطر مردم محروم حرکتی نمی‌کنید؟ چنین انتقاداتی البته هست، اما استدلال آن قابل پاسخگویی است. به این معنا که طرف می‌تواند بگوید، من به هرچی دوست داشته باشم، اعتراض می‌کنم. شما برای من تعیین تکلیف نکن!

مسأله اصلی شاید جایی به وجود می‌آید که چنین اعتراضاتی فقط برای یک گروه آزاد است و آنها می‌توانند بدون درخواست مجوز و بدون هیچ نگرانی همه آمال و آرزوهایشان را با صدای بلند اعلام کنند.

حتی اگر هوس کردند کنار دیوار یک سفارت خارجی بروند و با رفتار کنترل‌نشده‌شان امنیت کشور را به خطر بیندازند. انتقادی که می‌توان داشت این است که چرا برای گرفتن حق ورود به استادیوم اجازه چنین ابراز وجودهایی داده نمی‌شود و اگر فعالان اجتماعی حرکتی بکنند، با بدبینی و سختگیری مواجه می‌شوند. اگرنه، نفس کار معترضان کنونی غلط نیست. عباس کیارستمی خدابیامرز روایتی دارد درباره نمایش یکی از فیلم‌هایش در آمریکا- مشق شب یا خانه دوست کجاست به گمانم- می‌گوید عده‌ای برای تماشای فیلم آمده بودند و عده‌ای هم آمده بودند پلاکارد به دست شعار می‌دادند که فیلم را نبینید. حرف‌شان این بود که این عباس کیارستمی مزدور رژیم است(!) و این فیلم‌ها را در سینمای ایران می‌سازند تا مردم را گول بزنند و از این‌جور حرف‌ها. پرویز صیاد سینماگر قدیمی هم جزو کسانی بوده که آمده بوده برای شعاردادن و خیلی هم آتشین‌مزاج و تند از مردم می‌خواسته داخل سالن نروند. کیارستمی می‌گوید رفتم جلو و به صیاد گفتم تو فیلم را دیده‌ای، گفت نه. گفتم این پلاکارد را بده من برایت نگه دارم و خودت برو داخل سالن فیلم را ببین. شاید همانی نبود که فکر می‌کنی.حالا حکایت ما با این دوستان معترض است. به نظر می‌رسد این افراد دلسوخته و همفکران‌شان اغلب به ورزشگاه فوتبال نرفته‌اند و از نزدیک با فضای آن آشنا نیستند. مشکل این است که به چیزی معترضند که دقیقا نمی‌دانند چیست. شاید بد نباشد روز دوشنبه ما برویم پلاکارد را ازشان بگیریم و جای آنها اعتراض کنیم و در عوض ازشان بخواهیم به استادیوم بروند و نود دقیقه فوتبال تماشا کنند و ببینند قضیه همان چیزی نیست که به عرض‌شان رسانده‌اند.

 

 

 

دسته‌ها
یادداشت

چرا باید مادر پولانسکی را تشویق کنیم؟

به مناسبت روز سینما آقای صدرعاملی کارگردان محترم سینما نوشته‌اند: «اکثر مردم عادت دارن وقتی ‏فیلم به تیتراژ رسید:   اگه توی خونه باشن، دستگاه رو خاموش کنند. اگه تو سینما باشن، سالن رو ترک ‏کنن. اکثر ما معمولا هیچ‌وقت کسانی که زحمت‌های اصلی رو برامون می‌کشن نمی‌بینیم. ما دوست داریم ‏کسانی را ببینیم که برامون نقش بازی می‌کنن.» ‏

راستش این‌که در روز بزرگداشت سینما یک کارگردان بخواهد توجهات را به زحمات عوامل پشت ‏صحنه جلب کند و سپاسگزارشان باشد و از مردم بخواهد که قدر این عوامل رو بدانند، چیز غریبی ‏نیست. اما به نظرم آقای صدرعاملی در بیان نظرشان زیاده‌روی کرده‌ و دچار اغراق شده‌اند. ‏

شخصا به‌عنوان یکی از عاشقان سینما که همیشه سازنده اثر، نویسنده، خالق موسیقی، فیلمبردار و ‏عوامل برایم مهم بوده‌اند، به مردم حق می‌دهم که وقتی فیلم تمام شد و چراغ‌ها روشن شد راه بیفتند بروند ‏بیرون. آنها آمده‌اند سینما فیلم‌شان را ببینند و لذت‌شان را ببرند. اگر چنین لذتی بردند و از آن بالاتر اگر ‏با حال و نگاهی متفاوت از سینما خارج شدند، یعنی فیلم و سینما کار خودش را کرده. این همه احترامی ‏است که کارگردان و سازندگان فیلم می‌توانند به دست بیاورند و باید به دنبالش باشند. بقیه‌اش کشک ‏است. زیاده‌خواهی است. غریزه انسانی است و نمی‌شود منکرش شد که همه دل‌شان توجه و تشویق و دیده ‏شدن می‌خواهد، اما کسی که سینما را انتخاب کرده باید بداند که غایت زحماتش چیزی است که قرار است ‏بر پرده نقش ببندد یا روی صفحه تلویزیون دیده شود. این را‌ هالیوودی‌ها بهتر از ما فهمیده‌اند که ‏خودشان را نباید توی چشم خلق‌الله کنند و شاید برای همین است که اسم همه بازیگران و عوامل را ‏می‌گذارند برای تیتراژ آخر و وقت تماشاچی را بیهوده تلف نمی‌کنند. هر کس دلش خواست و خوشش ‏آمده بود، کمی زمان می‌گذارد و آن تیتراژ طولانی را تماشا می‌کند و هرکه نه، راهش را می‌کشد و ‏می‌رود.‏

این هم از آن اخلاق‌های قابل نقد ایرانی است که ما می‌خواهیم خودمان را قبل و بیش از کاری که انجام ‏داده‌ایم به رخ بکشیم. این را در کلیپ‌های موسیقی هم می‌شود دید؛ وقتی که کلیپ تمام می‌شود اسم ‏کارگردان به اندازه یک نان بربری روی صفحه نقش می‌بندد و بعد هم از همه تشکر می‌شود. از کسی که ‏برای بچه‌های گروه چای آورده تا مسئول برق. جز کلیپ‌های ‏ایرانی جایی دیده‌اید که با چنین روش‌های سخیفی بخواهند به «زحمتکشان» اثر احترام بگذارند؟

یا این ‏سنت مسخره در کنسرت‌ها که از همه عوامل پشت و جلوی صحنه تشکر می‌کنند و از همه دوستانی که ‏قبول زحمت کرده‌اند و به سالن آمده‌اند به نام تشکر می‌کنند و مردم را وادار می‌کنند برایشان کف بلندتری ‏بزنند. چه کار مهوعی. من می‌روم کنسرت که صدای همایون شجریان یا این یا آن را بشنوم و لذت ببرم. ‏دست مسئول نور و صدای کنسرت هم درد نکند که به بهترین وجه کارشان را انجام می‌دهند تا ما ‏راحت‌تر بنشینیم و بیشتر کیف کنیم. اما دیگر چرا باید اسم‌شان را بدانم و برایش دست بزنم؟ چرا باید به ‏احترام مسئول حراست سالن دست بزنم. یا مدیر دفتر موسیقی یا ایکس و ایگرگ.‏

بله آقای صدرعاملی. وقتی می‌خواهیم هوای همه را داشته باشیم و بیرون از خود اثر، برای به ‏وجودآورندگانش هم وقت و ستایشی اختصاص دهیم، نتیجه‌اش این می‌شود که لابد باید از مادر رومن ‏پولانسکی هم تشکر کنیم که چنین بچه‌ای زاییده و بزرگ کرده تا برای ما شاهکاری خلق کند. هر بازی ‏فوتبالی که می‌بینیم باید گزارشگرهای وطنی را تحمل کنیم که از آبا و اجداد بازیکنان می‌گویند و این‌که ‏ستاره زمین از کجا آمده و کی کشفش کرده و الخ. درحالی‌که ما سال‌ها خون دل خوردیم تا بچه‌های ‏سیما رضایت دادند آخر هر بازی، یعنی پنج دقیقه زودتر از سوت پایان، از امپکس و نودال و … تشکر نکنند. کاری که هنوز هم در شهرستان‌ها ورنیفتاده و گزارشگرها خود را محق می‌بینند ‏که اعصاب ما را خط‌خطی کنند و در پراسترس‌ترین لحظات آخر بازی، تشکراتی بکنند که عین توهین ‏است. ‏

دلمان پر بود و بحث طولانی شد آقای صدرعاملی عزیز. اگر فیلمی جذاب و ارزشمند باشد، جای ‏کارگردان و فیلمبردار و سناریست و تدارکات روی چشم ماست. اما اجازه بدهید اگر خواستیم اینها را ‏برویم در خلوت خودمان و به اختیار خودمان دنبال کنیم و به شیوه خودمان تشویق‌شان کنیم و آنها را به ‏شهرت و اعتبار برسانیم. چرا باید وقت ملت گرفته شود تا پس از آخرین پلان هم دقایق طولانی بنشینند ‏و اسم‌هایی را مرور کنند که خیلی‌هایشان را نمی‌شناسند. تازه اگر نود دقیقه، صد دقیقه از فیلم سیراب شده ‏باشند. اگر نه، اگر فیلم بی‌ارزش بوده باشد که دیگر هیچ. عذاب‌مان را بیشتر نکنید.

‏عزت زیاد آقای صدرعاملی. ‏

دسته‌ها
یادداشت

در این مسابقه همه بازنده‌ایم

قبلا درباره این پدیده جالب ملی که همه می‌خواهند وجهی از تمایز و برتری داشته باشند نوشته‌ایم. موضوعی که البته جدی هم گرفته نشده و به نظر اغلب مردم و حتی کارشناسان فان است. اما اگر دقیق شویم داستان جدی است. اگر قبلا برای شوخی و سرگرمی بود، حالا دیگر نیست. پدیده هم کاملا فراگیر است و به یک شهر و دو شهر و یک قومیت و دو قومیت خلاصه نمی‌شود. شما سرتاسر ایران را بگردید، کمتر شهری را پیدا می‌کنید که برای خودش عنوان و تیتری نداشته باشد. از شهری که می‌گوید شهر اولین‌هاست تا عروس کویر و شهرهای مقدس و شهر نصف جهان و شهر باران و شهر مقاومت و صدها عنوان دیگر. تعداد عناوینی هم که از گذشته به ارث رسیده بسیار اندک است و اغلب این صفات جدیدند. همین دور وبر تهران را نگاه کنید؛ وسط جاده هراز که می‌‌رسی، زده به دیار علویان خوش آمدید. استان البرز که تا همین چند وقت پیش کرج بود و حالا به اسم مستطاب البرز مفتخر شده خود را قطب صنعت و فناوری می‌داند. قزوین خود را پایتخت خط ایران می‌نامد و سمنان پایتخت کاروانسراهای تاریخی ایران است. ورامین قطب تولید غلات در کشور است و قم هم که برای خودش عناوین بسیاری دارد. از مازندران و گیلان نگوییم بهتر است. که در هر منطقه‌شان بهشتی گمشده پنهان است و هر روستا به زعم خود اعتباری جهانی دارد. خلاصه کشور پر از پاریس‌های کوچولوست و هر قریه و دیاری به نان شب هم محتاج باشند از نظر ادعا و اتیکت خود را صاحب معیارهای جهانی می‌بینند.

اینها همه قبلا هم بود و البته هرچه می‌گذرد نقش ها پررنگتر می‌شود و مردم بیشتر باورشان می‌شود که هر ناکجا‌آباد برای خود شهر مطرحی است. ماجرایی که می‌توانست اصلا یک قصه جذاب و سرگرم‌کننده باشد و ایرادی هم نداشت، اگر خودمان هول برمان نمی‌داشت و جوگیر این داستان‌ها و القاب نمی‌شدیم. اما حالا این تفاوت‌ها و این تمایز دارد کار را به جاهای تازه‌ای می‌کشاند. نمونه‌اش را می‌شود در مسابقات تلویزیونی دید؛ جایی که هر کس برای جمع کردن می‌داند که باید روی لهجه و همشهری‌گری حساب ویژه‌ای باز کند و همیشه این فرمول جواب می‌دهد. شما از هر شهر و استانی که باشید کافی است کمی پیازداغ را زیاد کنید و از ایل و تبارتان بگویید و خون پاک همشهری‌هایتان را به جوش بیاورید تا آرا و حمایت‌ها به نفع‌تان سرازیر شود. چرایش برای نویسنده دقیقا مشخص نیست، اما تردیدی ندارم که پای رقابت و کل‌کل اگر وسط باشد، کرمانی‌ها می‌خواهند روی خراسانی‌ها را کم کنند و بوشهری‌ها و خوزستانی‌ها حسابی از خجالت یزدی‌ها درخواهند آمد. ترک‌ها و لرها و گیلک‌ها و بقیه هم به جای خود. لابد این کورس را دیده‌اید. از مسابقات و رقابت‌های داخلی تا حتی برنامه‌های ماهواره‌ای که پای رای و انتخابی در میان بوده و مدعی‌ها سریع حکایت شهر و زبان‌شان را وسط کشیده‌اند و مردم بالافاصله به صف شده‌اند. موضوعی که به نظر غریب است و بعید است معادلش را بشود جایی در دنیا پیدا کرد و نمی‌شود ساده از کنارش گذشت. هیچ هم با رقابت‌های شمال و جنوب و بالادهی پایین‌دهی‌ها قابل مقایسه نیست. اینها را قبلا داشته‌ایم و برایمان آشناست. این که شهرهای بزرگ و مطرح نزدیک به هم با هم کل دارند را نمی‌گوییم.

شما از هر شهر و استانی که باشید کافی است کمی پیازداغ را زیاد کنید و از ایل و تبارتان بگویید و خون پاک همشهری‌هایتان را به جوش بیاورید تا آرا و حمایت‌ها به نفع‌تان سرازیر شود

همه می‌دانند که انزلی‌چی‌ها با رشتی‌ها همیشه در کشمکش‌اند و آملی‌ها با بابلی‌ها کل‌کل دارند و همه‌شان با قائمشهری‌ها در کری‌خوانی‌اند. قزوینی‌ها با زنجانی‌ها سابقه طولانی رقابت داشته‌اند که آخر سر هم به جدایی‌شان از هم منجر شد. اینها را نمی‌گوییم. این که هر استان و شهری داعیه برتری داشته باشد و بخواهد خودش را مفتخر به افتخاری بداند و دنبال برتری‌جویی باشد اما موضوعی قدیمی نیست و ریشه در مسائل اجتماعی دارد. این که نماینده شهرها بخواهند با تکیه بر قومیت‌شان هوادار جمع کنند و احیانا مردم را به نفع خود و علیه بقیه برانگیزند، دارد بیشتر به چشم می‌آید. این که رییس شورای شهر به زبان‌اش بنازد و به بقیه حمله کند که اگر بلد نیستید بفرمایید بیرون دارد بیشتر به چشم می‌آید. اتفاقاتی که قبلا در این حجم و با این تکرار دیده نمی‌شد. اوضاعی که جامعه‌شناسان باید بیایند درباره‌اش صحبت کنند که آنها هم اغلب درگیر معضلات دیگرند.

موضوع را جدی می‌بینم و پیگیرش هستم چون نشانه‌های این افتراق به شکل ناخوشایندتر و نگران‌کننده‌تری دارد خود را نشان می‌دهد. مثلا در مسابقات فوتبال و جایی که حمایت از تیم شهر و صف‌آرایی مقابل تیم‌های دیگر کار را جدی و ناموسی می‌کند و به فحاشی و درگیری منجر می‌شود. اگر تعارف را بگذاریم کنار و نخواهیم مشکلات را با جارو زیر فرش بزنیم، اینجاها می‌شود دید که قومی‌گری و هل من مبارز طلبیدن علیه بقیه، خیلی سفت و علنی است و دارد هزینه به بار می‌آورد. وقتی تیمی از تهران به جنوب یا شرق یا غرب می‌رود یا وقتی تیمی از آذربایجان به جنوب کشور می‌رود و بالعکس. موضوع در تهران کمتر به چشم می‌آید چون تهرانی بودن اساسا مسئله بغرنجی است و این شهر قومیت و فرهنگ درهمجوشی دارد و مردمانش یا رگ و ریشه تهرانی ندارند یا زیاد بابت آن غیرتی نمی‌شوند. اما جریان را به شکل وخیمی می‌توانید در بیشتر ایالت‌ها و مناطق کشور دنبال کنید و وقت که بگذارید، شما هم مثل من نگران می‌شوید.

اینجا هم قصدم کمی سر و صدا و جلب توجه بود. می‌دانم که مسئله پیش‌پاافتاده نیست و راه‌حل یک‌خطی هم ندارد. خواستم بگویم حواس‌مان باشد. بگویم که چنین رقابت‌ها و چنگ و دندان نشان دادن‌هایی در نهایت برنده ندارد و در آن همه بازنده‌ایم.  حالا هی برای شهر و محله‌تان عنوان و قهرمان و داستان تاریخی جور کنید و آن را در چشم بقیه فرو کنید.

دسته‌ها
یادداشت

«عصر جدید» احسان علیخانی

یک- احسان علیخانی آدم باهوشی است. یکی از کاربلدترین مجری‌برنامه‌سازان حال‌حاضر تلویزیون است، اما شاید باهوش‌ترین‌شان هم باشد. او رگ خواب مردم و مدیرانش را می‌داند. تقریبا هر برنامه‌ای هم که ساخته پخش گرفته و با اقبال مواجه شده. از ماه‌عسل‌هایش که نشان داد جز خودش کسی از پس ساختن‌شان برنمی‌آید، تا سه ستاره‌ها و برنامه‌های شب عید و بقیه کارهایش. او حالا با کنار زده شدن عادل فردوسی‌پور می‌تواند ادعا کند که شماره یک صداوسیماست. کسی که برای برنامه‌اش چند‌میلیون رأی جمع می‌شود و می‌تواند تب تلویزیون دیدن مردم و مشارکت‌شان را بالا نگه دارد. این کارها را وقتی بگذارید کنار تحسین‌های رسمی، مثل تشکر شورایعالی انقلاب فرهنگی از علی‌ عسگری برای برنامه «عصر جدید» متوجه می‌شوید که او چه هدف‌گذاری گسترده‌ای داشته و چطور گلیمش را از آب کشیده. با توجه به این واقعیت که در قاموس رسانه ملی، اگر همه آن آرا و حمایت‌های مردمی را هم داشته باشید، گارانتی نمی‌شوید مگر آن‌که پالس‌های خاص و مثبتی به سازمان فرستاده شود و شما را اوکی کند.

دو- احسان علیخانی امروز یکی از محبوب‌ترین سلبریتی‌های مملکت هم هست. با توجه به حضور مستمرش در تلویزیون و برنامه‌های پرمخاطبش این محبوبیت عجیب نیست، اما خیلی‌ها در تلویزیون حضور ده‌ها ساله داشته‌اند و به این محبوبیت نرسیده‌اند. احسان خوب می‌داند چطور خودش را همیشه در اوج نگه دارد. وقتی که می‌بیند ماه عسل ممکن است از او چهره‌ای تراژیک بسازد، صاف سراغ شب عید و برنامه‌های شنگول ساعات‌ سال تحویل می‌رود و وقتی می‌بیند که اینها همه ممکن است تاریخ مصرف داشته باشند، یک تلنت‌شو می‌سازد که در تاریخ سیما بی‌سابقه بوده است. اما یادمان باشد که او هم مثل خیلی‌ها می‌توانست این فرصت طلایی را به باد بدهد و تنها برای درآمدسازی شخصی و کسب محبوبیت بیشتر از آن استفاده کند. اما احسان علیخانی یک ایده‌آلیست و پرفشنالیست است. می‌تواند بیشترین سرمایه و حمایت را پشت برنامه‌اش بیاورد و با رعایت تمام جزییات، با به کار گرفتن همه تجربه‌اش و همه امکانات ممکن برای ساخت یک برنامه حرفه‌ای، کاری بسازد که برای دیگران تکرارش ممکن نیست. او می‌داند چطور به مدیر بالاترش چند امتیاز بدهد و در ازایش چند امتیاز بگیرد. این‌که برنامه‌ای مثل «عصر جدید» با این همه میهمان و توجه، کمترین حاشیه منفی را می‌سازد و با قدرت به پایان راه می‌رسد، اتفاقی نیست. این‌که برنامه او با وجود همه ضعف‌ها و مشکلات بخش بزرگی از منتقدان را مجاب می‌کند، به راحتی حاصل نمی‌شود. احسان آدم باهوشی است و خوب می‌داند چطور هوشش را تبدیل به سرمایه کند.

سه- اوضاع تلویزیون همچنان بر وفق نامراد است. معلوم است که مدیر جام‌جم و دیگر مدیران، جمعه شب آخر مرداد ٩٨ از تماشای «عصر جدید» و آن همه رأی و بازخورد، کیفور شده‌اند. اما تلویزیون مثل چاه ویل است و باید مدام آنتن و بینندگانش را تغذیه کرد. با یک برنامه و چند ساعت و چند روز شاید آبی ولرم شود، اما وضع تکان زیادی نخواهد خورد. سیما در سال‌های اخیر بسیاری از بهترین‌هایش را از دست داده است. سریال‌های موفق زیادی نداشته و عده‌ای را از دست داده و عده‌ای را به دست خود خانه‌نشین کرده.

این «عصر جدید» درواقع «عصر جدید» خود احسان هم هست. دوره تازه برنامه‌سازی‌هایش. می‌تواند برای چند سالی روی همین موج جلو برود. تهدیدی در کار است؟ همیشه هست. اما او امروز کارکشته است و سخت بتوانند زمینش بزنند. این‌که احسان علیخانی برای عصر جدید مفیدتر بوده یا بالعکس را سخت بشود جواب داد. اما این‌که هر دویشان برای صداوسیما چه جواهری هستند، جواب صریحی دارد

پس طبیعی است که این روزها بشود روی شناسنامه کانادایی دختر رامبد جوان هم چشم بست و گزارش جواد خیابانی برای نشنال‌جئوگرافی را هم به دل نگرفت. مهران مدیری می‌تواند در اسپیناس‌پالاس ترانه‌های دهه‌ پنجاه را بخواند و بابت غیبت عادل فردوسی‌پور متلک بگوید و مطمئن باشد که برای برگشتن و برنامه ساختن در شبکه نسیم و دیگر شبکه‌ها فرش قرمزش را جمع نمی‌کنند. با این حساب فکر کنید احسان علیخانی می‌تواند روی سبیل سلطان چه نقاره‌ای بزند. او حالا مرغ تخم‌طلای تلویزیون است. هم بیننده جذب می‌کند، هم پول می‌آورد، هم نظر مثبت خواص را جلب می‌کند و هم همه چیز. طبیعی است که در این شرایط «نه» گفتن به او دشوارتر از همیشه است. اگر بخواهد «عصر جدید» را برای زمستان راه بیندازد که چه بهتر. اگر همزمان برنامه‌های دیگری هم بخواهد باز هم چه بهتر. همان‌طور که به او گفته بودند موازی با «عصر جدید» بیا ماه عسل را هم روی آنتن ببر. اما او تیزهوش‌تر از اینهاست که خودش را این‌طوری پخش‌وپلا کند.

چهار- «عصر جدید» برای رسانه ملی یک درس دیگر بود تا متوجه شود بیننده را نمی‌شود گول زد. ساختن برنامه بزرگ و پربیننده آدم این‌کاره می‌خواهد، پول می‌خواهد، خرج کردن می‌خواهد. شاید یک برنامه مثل نود هم باشد که با کمترین هزینه هر هفته بیننده میلیونی بیاورد، اما نود استثناست. خندوانه و دورهمی و بالاتر از همه «عصر جدید» مدیون مدیریت درست و خساست به خرج ندادن‌اند. احسان می‌تواند جذب اسپانسر کند و می‌تواند مخارجش را به چشم بینندگان بکشد. اگر دستش باز بود و بدقلقی‌ها نبود از این هم درخشان‌تر عمل می‌کرد. اگر با انتخاب‌ها و آیتم‌هایش کمتر مخالفت می‌شد و چهره‌هایی که به‌خصوص برای برنامه آخر در نظر داشت وتو نمی‌شد. اگر می‌گذاشتند برنامه آخرش گوشت بیشتری داشته باشد و به مرور و نشخوار برنامه‌های گذشته سپری نشود. تلویزیون با او مماشات می‌کند، اما باید بداند که ناز او باید خریدار داشته باشد و او را در منگنه نگذارد.

پنج- از این به بعد هم احتمالا همین خواهد بود. تا اطلاع ثانوی بلیت او در تلویزیون می‌فروشد. یکه‌بزن جام‌جم کسی جز او نیست. مجری بی‌دردسری که می‌داند چطور بخشی از زمان برنامه‌اش را به سفارش‌ها اختصاص بدهد، چطور هوای همه را داشته باشد. می‌داند چطور باید سهمیه‌های داوری برنامه‌اش را کمی تقسیم کند و سخت نگیرد، تا درها برویش باز شوند. می‌داند چطور می‌شود چند ساعت برنامه زنده را پرانرژی نگه دارد و حواس همه را به سمت خود پرت کند. این «عصر جدید» درواقع «عصر جدید» خود احسان هم هست. دوره تازه برنامه‌سازی‌هایش. می‌تواند برای چند سالی روی همین موج جلو برود. تهدیدی در کار است؟ همیشه هست. اما او امروز کارکشته است و سخت بتوانند زمینش بزنند. این‌که احسان علیخانی برای عصر جدید مفیدتر بوده یا بالعکس را سخت بشود جواب داد. اما این‌که هر دویشان برای صداوسیما چه جواهری هستند، جواب صریحی دارد. تلویزیون باید خوشحال باشد که او را دارد. باید هوایش را داشته باشد. مطمئنا دارد. احسان علیخانی هم این سرمایه را به راحتی از دست نخواهد داد. او باهوش‌تر از این حرف‌هاست. خیلی باهوش.