دسته‌ها
حادثه

گوش تیز راز سارقان را فاش کرد

اوایل اسفند سال گذشته بود که پرونده سرقت از خانه‌ها پیش روی پلیس غرب پایتخت قرار گرفت. در این سرقت‌ها دزدان با شکستن قفل در یا از طریق بالکن وارد خانه‌ها می‌شدند و پول و طلا سرقت می‌کردند. سارقان کارشان را کاملا حرفه‌ای انجام می‌دادند و در هیچ‌کدام از سرقت‌ها هیچ ردی از خود به جا نمی‌گذاشتند. سارقان در یکی از سرقت‌هایشان ٧٥٠‌میلیون تومان پول و طلا و جواهرات دزدیده بودند. در حالی ‌که تحقیقات در خصوص این پرونده همچنان ادامه داشت، تیم تجسس به مورد مشابهی در تمام سرقت‌ها پی برد؛ مالباختگانی که برای شکایت به پلیس مراجعه کردند، همگی درباره شب سرقت اعلام کردند که پیش از ورود به خانه و سر کوچه‌شان با ایست بازرسی مواجه شده بودند. مالباختگان پس از مشاهده ایست بازرسی خودروی خود را متوقف کرده و دو مأمور با لباس شخصی آنان را بازرسی می‌کردند و بعد از آن به خانه رفته و با صحنه سرقت مواجه می‌شدند. بنابراین مأموران به این نتیجه رسیدند که ایست بازرسی نمایشی بوده و احتمالا دزدان نقش مأمور را بازي مي‌كردند تا همدست‌شان به راحتي سرقت‌هايش را انجام دهد.
تجسس‌ها در خصوص دستگیری متهمان ادامه داشت اما حرفه‌ای‌بودن آنان باعث شده بود که روند تحقیقات به کندی پیش برود تا اینکه درنهایت پسر اصفهانی دست این گروه سازمان‌یافته را رو کرد. پسر اصفهانی چند وقتی می‌شد به دو برادر مرموز که به‌تازگی همسایه آنان شده بودند، مشکوک شده بود؛ برای همین تصمیم گرفت این دو برادر را زیر نظر بگیرد. او یک شب در حیاط فالگوش ایستاد. وقتی دو برادر از بیرون به خانه برمی‌گشتند از سرقت جدیدشان در همان محله حرف می‌زدند. همین باعث شد که پسر جوان دو برادر را به پلیس لو بدهد و آنان نیز از سوی مأموران اصفهان دستگیر شدند. وقتی این دو سارق تحت بازجویی قرار گرفتند، به سرقت خانه‌ها اعتراف کردند. اما این پایان ماجرا نبود. تحقیقات بیشتر نشان داد که دو برادر سارق خانه‌های غرب پایتخت نیز بوده‌اند که بعد از سرقت‌های سریالی از خانه‌های آنجا به اصفهان آمده و دوباره سرقت‌هایشان را شروع کرده بودند. بنابراین بخشي از پرونده كه مربوط به سرقت خانه‌هاي تهران می‌شد، به دادسراي ويژه سرقت پايتخت فرستاده شد. دو برادر دستگيرشده صبح ديروز پيش روي قاضي ميثم حسين‌پور، داديار دادسراي ويژه سرقت، قرار گرفتند و جزئیات سرقت‌های‌شان را روایت کردند: «از چند وقت پیش سرقت در غرب تهران را شروع کردیم. با پول دزدي يك خانه ويلايي در كرج و يك خودروي ماكسيما خريدیم. وقتي پول‌مان تمام شد، براي انجام سرقت‌هاي جديد راهي اصفهان شدیم. اما فكرش را نمي كردیم كه لو برویم.»
برادر بزرگ‌تر که چهل‌ویک ساله است، در توضیح بیشتر ماجرا گفت: «در زندان بودم که نقشه دستبرد به خانه‌ها را كشيدم؛ به اتهام سرقت دستگير شده بودم. در زندان با هم‌سلولي‌ام نقشه سرقت را كشيديم. وقتی آزاد شدم، برادرم را هم وارد اين بازي كردم. او سارق نبود اما من از او خواستم در سرقت‌ها همراه من و هم‌بندی‌ام باشد. او هم قبول کرد؛ اول خانه‌ها را شناسایی می‌کردیم، بعد من و برادرم سر کوچه می‌ایستادیم و نقش مأمور را بازی می‌کردیم. هر خودرویی را که می‌خواست وارد کوچه شود،  متوقف می‌کردیم. مالباخته را نمی‌شناختیم ولی احتمال مي‌داديم يكي از آنها باشد. برای همین کمی خودرو را معطل می‌کردیم تا همدست‌مان به راحتی سرقت را انجام دهد. وقتی او از خانه بیرون می‌آمد، با هم فرار می‌کردیم. بعد از آن هم طلا و جواهرات سرقتی را با طلای جدیدی که فاکتور داشت، تعویض می‌کردیم. این کار را من انجام می‌دادم. با  همسرم و همسر برادرم به شيراز مي‌رفتيم و آنجا طلاها را تعویض می‌کردیم. وقتی دیگر پول‌مان تمام شد، به اصفهان رفتیم. تازه آنجا کارمان را شروع کرده بودیم که دستگیر شدیم. الان هم از هم‌سلولي‌ام خبر ندارم و نمی‌دانم که کجاست.»
با اعتراف متهمان آنها روانه زندان شدند و به دستور بازپرس تحقیقات براي دستگيري متهم فراري این پرونده آغاز شد.

دسته‌ها
حادثه

معمای قتل پسر شیشه‌ای در بیابان‌های جنوب پایتخت

براین اساس، هویت این پسر شناسایی شد و ماموران خود را به محل زندگی او رساندند. ‏
همه چیز در آن خانه و محله آرام به نظر می‌رسید. اما  کارآگاهان با معمای پیچیده‌ای روبه رو شدند. ادعاهای ضد و نقیض خانواده  و  ‏اعتياد شدید پسر جوان به شیشه سبب شد تا انگشت اتهام به سمت خانواده این پسر برود. مادرش می‌گفت که چند روز قبل با ‏پسرمان درگير شدیم و او من و پدرش را حسابی زد. کار به شکایت و شکایت‌کشی رسید. رفتیم کلانتری اما بالاخره رضایت دادیم. عصر يكشنبه بود که همسرم به همراه پسرمان از خانه بيرون رفت، اما تنها برگشت. با لباس خونی. تصور می‌کردم ‏پسرم پیش دوستانش است و برمی‌گردد، اما هیچ خبری نشد تا اینکه متوجه شدیم او به قتل رسیده است. ‏
همین ادعا‌ها کافی بود تا قاضي جنايي دستور بازداشت پدرخانواده را به‌عنوان مظنون اصلي در اين جنايت صادر كند. او يك ‏ساعت پس از كشف جسد بازداشت شد، اما اصرار داشت كه بي‌گناه است تا اينكه صبح سه‌شنبه براي انجام تحقيق از اداره آگاهي ‏تهران به شعبه دهم بازپرسي دادسراي امورجنايي تهران منتقل شد و در بازجويي چند ساعته قفل سكوت را شكست و به قتل پسرش ‏اقرار كرد.
مدام با پسرش بر سر مواد و اعتیاد درگیر بود، اما در آخرین درگیری یک لحظه کنترلش را از دست داد و پسرش را با چاقو به ‏قتل رساند. او در خيابان جان پسرش را گرفت و در بيابان رهايش كرد. می‌گوید که نمی‌خواست کار به اینجا ‏برسد، اما همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. ‏
‏«پسرمن از سه‌‌سال پيش معتاد به شيشه شد. بعد از مدتي ما متوجه شديم و خيلي تلاش كرديم تا ترك كند، اما فايده نداشت. او هميشه ‏با من، همسرم و برادرهایش درگير بود و ما را تهديد به قتل مي‌كرد. آن روز پس از اینکه از کلانتری آمدیم و شکایت‌مان را پس ‏گرفتیم  به خانه آمد. يك ميليون تومان مي‌خواست براي تهيه مواد. آن روز حال خوبي نداشت. فکر می‌کنم به ‏شدت به مواد نیاز داشت. معمولا سر به سرش نمی‌گذاشتم، اما خسته شده بودم. ٧٠٠هزارتومان بيشتر نداشتم. می‌گفت بقیه‏اش را باید جور کنی. گفتم بریم بیرون تا از شوهرخاله ات بگیریم. راه افتاديم به سمت خانه باجناقم. وقتی در مسیر گفتم بی‌‏خیال بقیه پول شو حالش بدتر شد. چاقويي از جيبش بيرون آورد. حالت عادي نداشت و يك ضربه به خودش زد. من هم كه به ‏شدت عصباني بودم چاقو را از او گرفتم و چند ضربه ديگر به او زدم‎. او خون‌آلود در بيابان افتاد و من از ترسم به خانه فرار ‏كردم تا صبح دوشنبه كه جسد پيدا شد‎.

دسته‌ها
حادثه

تلاش برای نجات یک زندگی

حالا حدود یک ماه است که زهره از کاشان به خانه‌اش آمده است. خانه‌ای که این روزها دو مادربزرگش آن را اداره می‌کند. مادر زهره کارهای دخترش را انجام می‌دهد. به او غذا می‌دهد، پوشکش را تعویض می‌کند و هرازگاهی هم با دخترش همکلام می‌شود. او شنیده که صحبت‌کردن با بیماران نباتی به آنها کمک می‌کند: «شب‌ها با او حرف می‌زنم؛ از بچگی و خاطراتش، اتفاقاتی که با آن خاطره داشت، از آشنایی با محمد و تولد پسرش متین اما او هیچ واکنشی ندارد ولی من خسته نمی‌شوم و امیدم را از دست نمی‌دهم، دخترم یک روز به هوش می‌آید.»
وضع محمد هم چندان تعریف ندارد. او وقتی بعد از چند هفته از کما خارج شد، پزشکان کار سنگین را برای او ممنوع کردند. اما محمد به جز مکانیکی کار دیگری بلد نیست. همین هم شده تا در این مدت خانه‌نشین شود و پولی نداشته باشد که خرج خانه را بدهد. محمد حالا دو پسر دارد، متین سه ساله و مهدی که همین روزها وارد دومین ماه زندگی‌اش می‌شود. این بچه‌ها هم مراقبت می‌خواهند، مادر محمد هم مثل مادر زهره به کمک آنها آمده است؛ از صبح تا شب خانه پسر و عروسش کار می‌کند، غذا درست می‌کند، نظافت خانه و مراقبت از محمد و زهره. این زن میانسال با اینکه مرخص‌شدن زهره را از بیمارستان نشانه خوبی می‌داند  اما نگران آینده است؛ اینکه این وضع تا کی ادامه دارد. این مادر غم و غصه‌های دیگری هم دارد؛ او از بی‌پولی و هزینه‌های بالای نگهداری زهره  به«شهروند» می‌گوید: «هزینه نظافت عروسم زیاد است. برای اینکه زخم بستر نگیرد، باید مدام زیر کمرش را عوض کنیم، خرج بچه‌ها هم هست. همین خورد و خوراک‌شان کلی می‌شود. پسرم هم که دیگر نمی‌تواند کار کند. من هم یک زن دست‌تنها هستم. تازه همسرم هم از کار افتاده است؛ واقعا نیاز به کمک داریم.»
حالا خانواده ٦ نفره خوبارگرد روزهای سختی را سپری می‌کند. محمد مرد این خانواده که پس از آن تصادف حرف‌زدن برایش مشکل شده، به هر دری می‌زند تا شاید بتواند کاری برای همسر و بچه‌هایش انجام دهد، تلاش می‌کند، اما روزی‌اش کم است. جایی به او کار نمی‌دهند؛ حتی به‌عنوان یک نیروی خدماتی ساده. محمد درمانده و مستأصل تنها چشم امیدش به سازمان‌ها و نهادهایی است که به او و امثال او کمک می‌کنند، از بهزیستی و کمیته امداد گرفته تا آستان قدس رضوی.

دسته‌ها
حادثه

«آس» به آرزویش رسید

حامد با موتورش به طرف مشهد حرکت کرد. شهر به شهر رفت تا به خرم‌آباد رسید، اما دردسرهای حامد از همین‌جا شروع شد. در واقع چشمان کشیده و گونه‌های برجسته کار دستش داد. مأموران پلیس این شهر به تصور اینکه حامد یکی از اتباع غیرقانونی افغانستان است، او را بازداشت کردند. آن‌طور که اقوام او می‌گویند، حامد ٢٢ آبان‌ماه در این شهر بازداشت شد، بعد هم دستور اداره اماکن خرم‌آباد و درنهایت حکم قاضی مبنی بر خروج این جوان از ایران صادر شد. اما اینکه چطور هیچ‌کس در این میان به موتورسیکلت پلاک ایلام و تلفن‌همراه او با کلی شماره تلفن توجه نکرد یا یک‌نفر به خودش زحمت نداده با یکی از شماره‌های تلفنی که در گوشی حامد بود، تماس بگیرد تا اصل ماجرا روشن شود و این جوان بی‌نوا و بی‌زبان به اشتباه راهی دیار غربت نشود، بماند برای بعد، اما تا همین‌جا هم خانواده حامد از عاملان این اتفاق عجیب شکایت کرده‌اند. حامد ٦روز بعد از مرز رد شد و به کشور افغانستان رسید. یک جوان کر و لال که با هیچ‌کس نمی‌تواند ارتباط برقرار کند، در یک کشور غریب. دیگر بدتر از این نمی‌شد. در همه این روزها، اما خانواده عشایری حامد، همه جا را دنبال او بودند. موضوع ناپدیدشدن او را به پلیس اطلاع دادند، تا اینکه ردی از او در خرم‌آباد پیدا شد. همان شهری که مأموران او را به اشتباه دستگیر و روانه افغانستان کردند. پس از کلی هماهنگی درنهایت نمایندگی ایران در افغانستان در جریان ماجرا قرار گرفت. چند روز بعد هم حامد در نزدیکی هرات پیدا شد و بلافاصله به کنسولگری ایران رفت. حالا هم آن‌طور که دایی حامد به «شهروند» می‌گوید، او همراه عمو و پسرعمویش در مشهد است: «چون این بچه به عشق امام رضا(ع) از خانه بیرون رفت و این بلاها سرش آمد، در مسیر بازگشت اول به مشهد رفت. الان هم آنجاست.»
اما خانواده آس برای بازگرداندن پسرشان خیلی پول خرج کردند. پدر حامد بیش از ٥٠‌میلیون تومان هزینه کرد تا حامد را به خانه بیاورد. هزینه‌هایی که تأمین آن در این شرایط اقتصادی برای هرکسی آسان نیست، چه برسد به یک خانواده عشایر کُرد. همین هم شده تا پدر حامد از مسببان این ماجرا شکایت کند: «خانواده خواهرم هشت‌نفره‌اند. حامد و دوتا از بچه‌های دیگر مشکل شنوایی دارند، آنها همین‌جوری هم وضع مالی خوبی ندارند، حالا هم که این ماجرا پیش آمد. بیچاره شوهرخواهرم از هرکسی می‌شناخت پول قرض کرد تا حامد را پیدا کند و به خانه بیاورد.»

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

کوچکترین قربانی زلزله زیر آوار خانه کاهگلی

شب زلزله چند نفر در خانه بودند؟
خواهرم و شوهرش به همراه زهرا و برادرش در خانه بودند. مادرشوهر خواهرم هم با آنها زندگی می‌کرد. اتفاقا آن شب، خواهرشوهر خواهرم به همراه دو فرزندش هم میهمان آنها بودند.
وقتی زلزله آمد زهرا خواب بود؟
بله، همه اهل خانه خواب بودند که زلزله آمد و خانه خراب شد. در آن لحظه فقط شوهر خواهرم بیدار بود.
خانه خواهرتان کاهگلی بود؟
بله، خانه‌ای بسیار قدیمی که خواهرم تقریبا ٢٠ سالی است در آن زندگی می‌کند. یعنی از وقتی ازدواج کرد همراه شوهرش در آن خانه زندگی کردند.
زهرا در کدام قسمت خانه بود؟
زهرا و عمه‌اش به همراه فرزندان عمه‌اش در اتاق خواب بودند. وقتی زلزله آمد، شوهر خواهرم که بیدار شده بود تا به دستشویی برود، می‌بیند دیوارها دارد ترک می‌خورد. بلافاصله همه را صدا می‌زند و با هم فرار می‌کنند. اما گویا درِ اتاقی که زهرا و عمه‌اش آن‌جا بودند، قفل می‌شود و آنها نمی‌توانند از اتاق بیرون بیایند. آوار روی سرشان خراب می‌شود. شوهر خواهرم می‌گوید زمین ١٥ ثانیه تمام تکان می‌خورد و می‌لرزید.
عمه زهرا و فرزندانش زخمی شدند؟
نه، زیاد زخمی نشده‌اند. همان لحظه پدر زهرا سراغ‌شان رفته بود و همراه پسرش آنها را از زیر آوار بیرون ‌کشیده بودند. اول برادر زهرا‌ رفته بود، او فقط پای زهرا را دیده بود و پدرش را صدا ‌کرده بود. پدرش هم به آن‌جا رفته بود و با کمک هم، همه را از زیر خاک بیرون کشیده بودند، اما زهرا زنده نماند. بقیه سالم هستند.
زهرا زخمی شده بود؟
نه، زهرا بدنش کاملا سالم بود. فقط کمی خون از دماغش جاری شده بود. انگار ضربه به سرش خورده و جان باخته بود.
زهرا چند‌سال داشت؟
١٢ ساله بود.
پیش از زلزله، زهرا حرفی به خانواده‌اش نزده بود؟
نه، ولی آن شب زهرا خیلی خاص شده بود. مادرش می‌گوید آن شب بعد از این‌که زهرا از حمام بیرون آمد، او دست‌هایش را حنا بست و موهایش را خشک و شانه کرد. لباس تمیز به تن زهرا پوشاند. حتی زهرا به مادرش می‌گوید خودم می‌توانم این کارها را انجام دهم، اما مادرش می‌گوید امشب دلم می‌خواهد خودم دخترم را مرتب کنم. زهرا لباس‌هایش را می‌پوشد و درحالی‌که مادرش موهایش را شانه کرده بود، به رختخواب می‌رود.
کلیپی از زهرا و هم‌کلاسی‌اش منتشر شده که زهرا در آن از آرزوهایش می‌گوید. ماجرای آن کلیپ چیست؟
چند وقت پیش از طرف صداوسیما به روستای ورنکش می‌روند و با چند خانواده در آن‌جا صحبت می‌کنند. درباره این‌که به چه چیزهایی نیاز دارند و چه کمبودهایی دارند. در آن کلیپ زهرا به خبرنگاران می‌گوید: «می‌خواهم درس بخوانم و مملکتم را بسازم.» زهرا آرزوهای زیادی داشت. همیشه می‌گفت می‌خواهم معلم شوم. از همان بچگی روپوش می‌پوشید، بچه‌های کوچکتر را جمع می‌کرد و به آنها درس یاد می‌داد. آرزویش تدریس بود، اما نتوانست به آرزویش برسد.
حال و روز مادر و پدر زهرا چطور است؟
مادر زهرا اصلا حال خوبی ندارد. حتی توان صحبت کردن هم ندارد. او را نزد دکتر بردیم، به او دارو داده‌اند، آمپول می‌زند و می‌خوابد. جلوی چشمانش دخترش را از دست داده؛ کم نیست. این همه عذاب را چطور می‌تواند تحمل کند. پدر زهرا هم بهتر از مادرش نیست. همه زندگی‌اش را از دست داده است. دخترش را خودش با دست خودش از میان آوار بیرون کشید و حالا هم دوباره او را به خاک سپرده است. خانه‌اش به کل آوار شده، زندگی ندارد؛ هیچ سرپناهی ندارد و تمام دام‌هایش تلف شده است. ما از کرج آمده‌ایم شاید بتوانیم کمی آرام‌شان کنیم، ولی مگر می‌شود. همه خانواده نابود شده‌اند.
زهرا چند خواهر و برادر دارد؟
او فقط یک برادر ١٦ ساله دارد.
از خانواده شما فقط زهرا جان باخت؟
نه، زن عموی پیر من تنها زندگی می‌کرد. امسال عید شوهرش فوت کرد. بچه‌هایش مثل ما در کرج زندگی می‌کنند. خودش هم در خانه قدیمی و کاهگلی در ورنکش زندگی می‌کرد. آن شب تنها بود. بیچاره تنها جان باخت.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

بامداد وحشت در شمال‌غرب

بلافاصله بعد از مخابره و وقوع این زمین‌لرزه بزرگ، تیم‌های عملیاتی سپاه وارد صحنه شدند و امدادرسانی را آغاز کردند. نیروهای هلال‌احمر در قالب چند تیم، ماموریت خود را در روستاهای زلزله‌زده شهرستان میانه آغاز کردند. بیشترین خسارت این زمین‌لرزه به روستای ورنکش وارد شد و همه خانه‌های کاهگلی و قدیمی این روستا خراب شدند. علی شهودی، مدیر روابط عمومی جمعیت هلال‌احمر آذربایجان‌شرقی درباره جزییات این عملیات به خبرنگار «شهروند» گفت: «در حال حاضر بیش از صد نیروی امدادی در محل حادثه حضور دارند و درحال آواربرداری هستند. در این حادثه اکثر خانه‌های کاهگلی خراب شده و خانه‌هایی که دوباره ساخته شدند و از جنس بتن بودند، تقریبا سالم هستند. مردم وحشت‌زده‌اند و هنوز از شوک حادثه بیرون نیامده‌اند. از طرفی توزیع چادر برای افرادی که خانه و زندگی‌شان را از دست داده‌اند، آغاز شده و اکثر زلزله‌زده‌ها اسکان داده شدند. تاکنون ۶۵ روستا ارزیابی شده و هفت روستا بیشترین خسارت را داشته‌اند. مطابق ارزیابی‌ها بیشترین تخریب در ورنکش با ۳۰ واحد تخریبی گزارش شده است. اسکان اضطراری در ورنکش در محوطه مدرسه شهیدسلطانی آغاز شده، همچنین تغذیه اضطراری همزمان با اسکان اضطراری شروع می‌شود. در این زمین‌لرزه، ۶ شهر و ۱۴۵روستا تحت‌تاثیر بوده‌اند. غیر از ورنکش، آسیب‌دیدگی‌ها در بقیه مناطق ترک‌خوردگی سقف و دیوارها بوده است.»

مردم نگران خانه‌هایشان هستند

یعقوبی، بخشدار ترکمنچای در گفت‌وگو با خبرنگار «شهروند» توضیحاتی درباره اقدامات امدادرسانی به ‏زلزله‌زدگان داد و دراین‌باره گفت: «روستای ورنکش که بیشترین خسارت را در این زمین‌لرزه دیده است، ‏در کل‌هزار نفر جمعیت دارد. در این روستا٣٠خانه تخریب شده و چندین رأس دام هم از بین رفته است. ‏در کل ٨٠٠ رأس دام در زمین‌لرزه اخیر در چند روستا از بین رفته که همین مسأله بیشترین ناراحتی ‏و نگرانی را برای اهالی روستا به وجود آورده است. البته خسارت کمی هم نیست. اهالی روستا با همین دام‌ها ‏زندگی خود را اداره می‌کردند و درواقع این دام‌ها تمام سرمایه و زندگی مردم روستا بود. مردم زلزله‌زده هنوز در شوک این حادثه هستند. وقتی با آنها دیدار و صحبت کردم بیشترین نگرانی‌شان از بین رفتن ‏دام‌ها و همچنین نداشتن خانه بود. اقدامات لازم را انجام داده‌ایم. جلسه‌ای اضطراری ‏نیز با مدیریت بحران منطقه تشکیل دادیم و قرار است به مشکلات مردم زلزله‌زده رسیدگی کنیم. ولی ‏فعلا آنها باید در چادرهایشان اسکان داده شوند و سپس آواربرداری انجام شود و اقدامات دیگر نیز صورت بگیرد، بعد از ‏آن به فکر مسکن باشیم. درحال حاضر آب و برق منطقه وصل شده و بقیه امدادرسانی‌ها نیز درحال ‏انجام است. خانواده‌هایی که در این زمین‌لرزه داغدار شده‌اند، بی‌تاب عزیز از دست رفته‌شان هستند. بقیه ‏نیز نگران آینده و وضع مسکن و محل زندگیشان هستند و ما این نگرانی‌ها را درک و سعی می‌‏کنیم به‌زودی تمام مشکلات آنها را حل کنیم و مردم روستا را به زندگی عادی برگردانیم.»‏

روستاییان در شوک

قادر حسن‌زاده یک خبرنگار در میانه است. او که ١٥‌سال سابقه خبرنگاری دارد، پس از لرزش‌های زلزله ٥,٩ ریشتری خود را به روستای ورنکش رساند. هنوز هوا تاریک بود که به روستا رسید. او به «شهروند» می‌گوید: «از آنجایی که  در زلزله ورزقان هم حضور داشتم، تصور می‌کردم زلزله عمق بیشتری دارد. خدا را شکر تلفات خیلی کم بود، ولی شدت آسیب به خانه‌های روستاییان زیاد. وقتی ما رسیدیم، پیکر بی‌جان ٥نفر را بیرون کشیده بودند. دو زن، یک مرد و دو دختر ١١ و ١٣ ساله. اورژانس، امدادگران هلال‌احمر هم حضور داشتند. مصدومان را هم خود مردم به ترکمنچای برده و از آنجا با آمبولانس به میانه منتقل کرده بودند. تا ترکمنچای ١٥دقیقه  راه است، البته با ماشین. به همین خاطر با خودروهای شخصی‌شان به ترکمنچای برده بودند. احشام را هم قرار بود  وقتی هوا روشن شود، از زیر آوار بیرون بکشند. منطقه بسیار قدیمی است، خانه‌های کاهگلی به شدت  آسیب دیده‌اند و دچار تخریب زیادی شده‌اند. خانه‌هایی که نوساز بودند، هیچ تخریبی نداشته‌اند و آنهایی که خانه‌های‌شان را نوسازی کرده بودند، خداروشکر می‌کردند که اتفاقی برای جان و مالشان نیفتاده است.»
این خبرنگار درباره تلفات زیاد احشام هم در این منطقه می‌گوید: «طویله‌ها در روستای ورنکش تو درتو است، بیشتر طویله‌ها روی سقف‌شان هم آلونک ساخته شده بود. همین سنگینی روی طویله باعث شده بود دام‌ها زیر آجر و کاهگل تلف شوند، یک‌سری هم دام‌های‌شان را در زیرزمین نگهداری می‌کردند که آمار مرگ احشام را بالا برده است.»
حسن‌زاده که از دقایق نخست این حادثه در روستای ورنکش حضور دارد، درباره حال روحی مردم زلزله‌زده هم گفت: «مردم روستا در شوک هستند و نگران آینده. خانه‌های‌شان خراب شده، بدون سرپناه باید فصل سرما را چگونه بگذرانند. مردم و دولت به کمک‌شان می‌آیند. دام‌های‌شان هم تلف شده نه آذوقه‌ای دارند و نه پولی برای ساخت خانه‌های‌شان. با این اوضاع که دمای هوا گاهی تا زیر صفر درجه می‌رسد، در چادر زندگی‌کردن سخت است و باید زودتر سرپناهی برای زلزله‌زدگان مهیا کرد.»

مرگ دختر و بی‌خبری پدر

محمد ٤٦ساله پس از زلزله با آمبولانس به بیمارستان میانه منتقل شد. از ناحیه پا دچار آسیب شده و در بخش اورژانس بیمارستان منتظر است تا او را جراحی کنند. او در این حادثه دختر نوجوانش ‏را از دست داده است، اما از وقتی او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند، خبری از دخترش ندارد.  محمد درباره ‏حادثه‌ای که بامداد جمعه رخ داد به خبرنگار «شهروند» می‌گوید:  «من و همسر و دخترم خواب بودیم که ‏متوجه تکان‌های زمین شدیم. به سرعت خودمان را به آستانه در رساندیم، اما تکان‌ها بیشتر شد. تعادل‌مان را ‏از دست دادیم. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم با آمبولانس به بیمارستان منتقل شده‌ام. همسرم حالش ‏بد نیست. اما از دخترم خبری ندارم. از هرکسی هم می‌پرسم پاسخ درستی نمی‌دهد. نگرانش هستم. ‏امیدوارم زودتر از انتظار و نگرانی بیرون بیایم. خودم هم پای راستم آسیب دیده است.  پزشکان معاینه ‏کرده و گفته‌اند که باید جراحی شوم. زلزله وحشتناکی بود. خیلی ترسیده بودیم. فکر کنم تمام خانه‌ام ‏خراب شده و دام‌هایمان تلف شده‌اند. امیدوارم به دادمان برسند و زودتر از این آوارگی نجات پیدا کنیم.»‏
در سرما چه کنیم
زیبا هم دختر جوانی  است که در روستای ورنکش  زندگی می‌کند. او کنار تخت مادرش در بیمارستان ‏ایستاده است و به «شهروند» می‌گوید:  «هیچ تصوری از زلزله نداشتم. با فریاد‌های مادرم از خواب بیدار شدم‏‏. به همراه برادر و خواهرهایم در اتاق خوابیده بودیم که ناگهان احساس کردم زمین می‌لرزد و با فریاد ‏مادرمان به سمت در رفتیم. اما تکان‌ها به قدری زیاد بود که همگی روی زمین افتادیم. همان موقع دیوار روی ‏سر مادرم خراب و از ناحیه سر مجروح شد. به سرعت خود را به بیرون از خانه رساندیم و تقاضای کمک ‏کردیم. خواهر و برادرهایم در روستا  کنار پدرم مانده‌اند و من و مادرم با خودرو هم روستایی‌مان به میانه ‏آمده‌ایم. سرمادرم  شکسته است.  او زود خوب می‌شود،  اما مشکل ما خانه  است. در این سرما باید چه کرد.»‏ خانه عبدالرضا اما نوساز است. هیچ آسیبی ندیده است حتی کوچک‌ترین ترکی. او به« شهروند» می‌‏گوید:  «اواخر شهریور ماه بود که خانه را تمام کردم. وام گرفته بودم و خانه‌ام را نوساز کردم. البته الان ‏بدهکار هستم، ولی خداروشکر که خانه‌ام خراب نشد و خانواده‌ام سالم هستند، هرچند بعضی از ‌روستایی‌ها دچار ‏آسیب و مصیبت شده‌اند. امیدوارم زودتر تصمیمی برای خانه‌های آوارگان بگیرند تا در این سرما کمتر دچار ‏مشکل شوند.»‏

دسته‌ها
حادثه

آخرین ماموریت «صادق»‏

او عاشق کارش بود، با این‌که چند سال بیشتر سابقه نداشت، اما از نیروهای خوب ما بود. در عملیات‌‏های زیادی حضور داشت. اینها را علی مومن، رئیس آتش‌نشانی رامهرمز به «شهروند» می‌گوید. ‏هرچند خطر و فداکاری بخشی از کار آتش‌نشان‌هاست، اما وقتی خبر مرگ صادق را شنید باورش نمی‌‏شد:  «وقتی بچه‌ها به من اطلاع دادند صادق جانش را از دست داده، شوکه شدم. او در عملیات‌های ‏خطرناک‌تر از این هم حضور داشت. خیلی ناراحت شدم، او سنی نداشت، جوان بود. بیشتر از همه فکر ‏پسر هفت‌ساله‌اش اذیتم می‌کند‎.»
مومن درباره جزییات حادثه هم توضیح داد:  «بعدازظهر بود که وقوع این حادثه به ما اطلاع داده شد. ‏حدود ساعت ٣٠:  ٤ روز شنبه. ریزش سنگ و خاک در کارخانه گچ رامهرمز سه کارگر را محبوس ‏کرده بود. بلافاصله نیروهای ما به آنجا اعزام شدند. آن‌طور که در گزارش آمده است، یک سنگ ‏بزرگ روی نوار نقاله گیر می‌کند و کارگرها هم برای رها کردن آن سنگ به طرف نقاله می‌روند ‏که ریزش خاک و چند سنگ آنها را گرفتار می‌کند. نیروهای ما وقتی به محل حادثه رسیدند، یکی از ‏کارگرها را که شرایط بهتری داشت، نجات دادند. بعد هم عملیات برای نجات دو نفر دیگر ادامه یافت. چند ساعت طول کشید تا نفر دوم هم رها شد. البته شرایط بدنی مناسبی نداشت و بلافاصله به ‏بیمارستان منتقل شد. نفر سوم اما از همه وضع بدتری داشت. جایی که این اتفاق افتاده، بخش سنگ‌‏شکن کارخانه است. درواقع سنگ‌های چند تنی گچ از معدن ابتدا به این محل آورده می‌شود و سپس با ‏دستگاه‌های خاصی آن را خرد می‌کنند و بعد هم با نوار نقاله به نقاط دیگر کارخانه ارسال می‌شود. به ‏همین دلیل حجم زیادی خاک و پودر سنگ گچ هم آنجا است. ظاهرا صادق وقتی برای نجات کارگر سوم ‏به او نزدیک می‌شود، ریزش سنگ و خاک جان آنها را می‌گیرد. درواقع آنها زیر خاک دفن شدند‎.»
صادق کارش را دوست داشت، روزی که در آزمون آتش‌نشانی قبول شد را خوب به یاد دارم. به کل ‏فامیل شیرینی داد، خیلی خوشحال بود. تقریبا از همان نوجوانی به آتش‌نشانی علاقه‌مند بود، آخر هم ‏جانش را در همین راه از دست داد. اینها را پسرعمه صادق ایراد پناه به «شهروند» می‌گوید. جدا از ‏رابطه فامیلی او با صادق دوستی قدیمی داشت. همین دوستی و رابطه عاطفی صحبت کردن درباره ‏مرگ صادق را برایش سخت می‌کرد. با این وجود چند دقیقه‌ای با ما هم‌کلام شد که در ادامه می‌‏خوانید‎:
 شما چطور از حادثه مطلع شدید؟
هوا تازه تاریک شده بود، تلفنی یکی از همکارانش به ما خبر داد. البته ابتدا گفتند که صدمه دیده و در ‏بیمارستان است. اما وقتی به بیمارستان رسیدم، تازه فهمیدم که چه بلایی سر او آمده است. باورم نمی‌شد ‏یعنی هنوز هم باور نمی‌کنم که صادق دیگر بین ما نیست. ما با هم خیلی رفیق بودیم، او یکی از بهترین ‏دوستانم بود‎. ‎
پس شما صادق را خوب می‌شناسید‎.‎
بله؛ تقریبا از وقتی نوجوان بودیم با هم بودیم. هر روز هم رفاقت‌مان بیشتر می‌شد‎.
او چطور وارد آتش‌نشانی شد؟
در آزمون شرکت کرد و قبول شد. شرایط بدنی خیلی خوبی داشت. مرتب ورزش می‌کرد. به همین دلیل ‏هم در آزمون آتش‌نشانی راحت پذیرفته شد. البته خودش هم این حرفه را خیلی دوست داشت. بارها ‏درباره شغلش با من صحبت کرده بود. حتی آن موقع که هنوز آتش‌نشان نشده بود، وقتی با من درد دل ‏می‌کرد، دوست داشت آتش‌نشان شود. آخر هم به علاقه‌اش رسید. آن روزی که در آتش‌نشانی ‏پذیرفته شد، به همه فامیل و آشنا شیرینی داد. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم‎.‎
کس دیگری از خانواده صادق هم در آتش‌نشانی فعالیت می‌کند؟
پسر دایی محمد هم آتش‌نشان است. البته او بعد از صادق وارد آتش‌نشانی شد‎.‎
 صادق چند‌سال در این حرفه مشغول بود؟
حدود  هشت سال. یعنی چند وقت قبل از ازدواجش‎.‎
 او فرزندی هم دارد؟
بله؛ یک پسر به نام محمد. امسال تازه به مدرسه رفته است. محمد کلاس اول است. دلم برای زن و بچه صادق ‏خیلی می‌سوزد. زنش جوان و بچه‌اش هم صغیر است، واقعا شرایط دردناکی است‎.
 صادق از همان ابتدا در آتش‌نشانی رامهرمز کار می‌کرد؟
بله؛ چون ساکن همین شهر است. البته زادگاه صادق باغ ملک است. پدر و مادرش هم همانجا زندگی می‌‏کنند. اصالت همه ما مربوط به آن اطراف است. الان هم همه برای مراسم به آنجا رفتیم. البته مراسم ‏تشییع جنازه مختصری  در رامهرمز انجام شد. اما مراسم اصلی در باغ ملک روز دوشنبه برگزار می‌‏شود‎.‎

دسته‌ها
حادثه

ماجرای25 روز اسارت پسر «بی ام و » سوار

آخرین روزهای شهریور بود که پدرام ربوده شد. او آن روز مثل همیشه از باشگاه به خانه‌شان در شهرک غرب بازگشت؛ اما درِ کنترلی پارکینگ خانه باز نشد. پدرام از خودروی بی‌ام‌و سفیدرنگش پیاده شد تا درِ خانه را باز کند. همان زمان پژوی مشکی‌رنگی مقابل او توقف کرد و دو مرد میانسال با ظاهری شبیه ماموران لباس شخصی به طرف او آمدند. آنها خطاب به پدرام گفتند که حکم بازداشتش را دارند و باید برای توضیحات و  بازجویی  او را با خود ببرند. گروگانگیران مامورنما اما به پدرام  فرصت دادند تا با موبایل موضوع را به پدرش اطلاع دهد.بعد هم ماموران قلابی درحالی که به دستان پدرام دستبند زده بودند، او را سوار ماشین کردند و باخودشان بردند.

پلیس درجریان ناپدید شدن عجیب این پسر24 ساله قرار گرفت. سه روز بی خبری از پدرام خانواده او را حسابی نگران کرده بود . بررسی‌های ابتدایی مخصوصا تماس تلفنی کوتاه پدرام با پدرش و البته وضع مالی قابل توجه خانواده پدرام، پلیس را به موضوع آدم‌ربایی مشکوک کرد تا این‌که در روز چهارم ناپدیدشدن پدرام، آدم‌ربایان با خانواده این پسر جوان تماس گرفته و به آنها گفتند که پسر جوان‌شان در اختیار آنهاست. آدم‌ربایان در همان مکالمه اول در ازای آزادی پدرام مبلغ نجومی 5‌میلیون دلاری را درخواست کردند. مهم ترین سرنخی که کارآگاهان اداره یکم آگاهی را به راز گشایی این پرونده امیدوار می کرد، تماس های تلفنی گروگانگیران با خانواده پدرام بود.

پلیس با ردزنی، محل تقریبی تماس‌ها را جایی در حوالی کرج شناسایی کرد. آدم‌ربایان اما فقط با گوشی پدرام تماس می‌گرفتند و هر بار پس از مکالمه کوتاه تلفن را خاموش می‌کردند. همین موضوع هم ردزنی دقیق محل اختفای آدم‌ربایان را سخت می‌کرد.

با طولانی‌شدن اسارت پدرام، گروگانگیران تهدیدات‌شان را بیشتر کردند، آنها در تماس‌های گاه و بیگاه‌شان با ترساندن خانواده این پسر جوان، مدعی شدند که اگر مبلغ درخواستی آنها پرداخت نشود، اعضای بدن پدرام را یکی پس از دیگری قطع کرده و برای خانواده‌اش ارسال خواهند کرد. البته آدم‌ربایان 5/1‌میلیون یورو هم به مبلغ درخواستی قبلی‌شان اضافه کردند؛ شرایط به گونه‌ای پیش رفت که خانواده پدرام به مبادله با گروگانگیران راضی شد. آنها نگران جان فرزندشان بودند و پدر کارخانه دار پدرام هم  توانایی پرداخت این مبلغ کلان را داشت.

پلیس اما در پی اقدامات فنی و اطلاعاتی، موفق به دستگیری سه متهم در این ارتباط شد؛ دو مرد جوان را در شمال شناسایی و یک پسر جوان را هم در کرج دستگیر کرد. در تحقیقات ابتدایی پلیس مشخص شد که دو مرد با هم باجناق هستند و نفر سوم هم برادر زن آنهاست. در واقع پلیس به این نتیجه رسید که این افراد به صورت خانوادگی و با شناخت و اطلاع از وضع مالی مناسب خانواده پدرام اقدام به آدم‌ربایی کرده‌ بودند؛ اما این سه متهم در همه بازجویی‌های پلیس منکر هر گونه ارتباط با این ماجرا شدند. با این حال پلیس با اطمینان از ارتباط این سه نفر با ماجرای گروگانگیری پدرام با دستور قضائی آنها را بازداشت کرد تا شاید با اقدامات موازی دیگر بتواند محل اختفای اصلی آدم‌ربایان و البته پدرام را شناسایی کند.

اما پدرام دوشنبه ظهر با پای خودش به خانه بازگشت. این پسر جوان پس از آزادی از دست گروگانگیران و بازگشت به خانه، به ماموران گفت: «در همه این مدت در یک اتاقی با چشم بسته نگهداری می‌شدم و همیشه هم چند نفری مراقب من بودند. آنها طوری صحبت نمی‌کردند که چیزی دستگیر من شود تا این‌که روز دوشنبه من را آزاد کردند. آنها یک تراول چک 50‌هزار تومانی به من دادند و حوالی پرند من را رها کردند. من هم با تاکسی به خانه برگشتم.» در حالی که پدرام در مواجهه با سه متهم بازداشت‌شده نتوانست حضور آنها را در این پرونده تأیید یا تکذیب کند، با این حال ماموران اداره یکم آگاهی در حال بررسی و پیگیری این پرونده هستند تا سایر متهمان این پرونده را شناسایی و بازداشت کنند.

دسته‌ها
حادثه

پیمانکار برق و ورزشگاه آزادی مقصران مرگ عماد

قربانگاه عماددوشنبه 25 شهریورماه بود. دقیقه 80 بازی پرسپولیس و صنعت نفت آبادان؛ هوا تاریک شده بود که ناگهان پدر عماد صفی‌یاری پسرش را در حالتی وحشتناک دید. پدر عماد هر روز به ورزشگاه می‌رفت. لباس ورزشی می‌فروخت. آن‌جا غرفه داشت. علاقه عماد کوچولو به فوتبال، به‌خصوص تیم محبوبش استقلال باعث می‌شد که بیشتر مواقع همراه پدرش به ورزشگاه برود. آن شب هم عماد به آن‌جا آمده بود. اما چون بازی تیم محبوبش نبود، به تماشای فوتبال ننشست. در محوطه شروع به بازی کرد. مقابل چشمان پدرش بود و از او دور نمی‌شد، اما در یک لحظه پدرش صحنه‌ای عجیب دید. عماد هیچ حرکتی نمی‌کرد. پدرش در گفت‌وگو با «شهروند» درباره آن ثانیه‌های تلخ و دردناک چنین گفته بود:   «دقیقه 80 بازی فوتبال بود. پسرم داشت در محوطه برای خودش بازی می‌کرد، 10متر با من فاصله داشت. او را می‌دیدم و حواسم به او بود. ناگهان از دور دیدم هیچ تکانی نمی‌خورد. فکر کردم دارد با من شوخی می‌کند. به سمتش رفتم، وقتی صدایش کردم، دیدم هیچ حرکتی نمی‌کند، شوکه شدم، عماد خشک شده بود. پسرم بی‌صدا مرد و جان داد.»

با مرگ او تیمی از کارشناسان بسیج شدند تا مقصران برق‌گرفتگی این پسربچه 6ساله مشخص شود. عماد در گیت داربست‌های فلزی محوطه ورزشگاه آزادی، در اثر تماس صورتش با این میله‌های فلزی، دچار برق‌گرفتگی شد و جانش را از دست داد. برای همین در همان تحقیقات و مراحل نخست بررسی‌ها ماموران به سراغ پیمانکار نصب داربست در ورزشگاه آزادی رفتند. او تنها مقصری بود که خیلی زود بازداشت شد. او که خودش هم از این اتفاق شوکه شده بود، در تحقیقات، جزییات نصب این داربست‌های مرگبار را توضیح داد و گفت: «پدرم 30‌‌سال است که دارد کار نصب داربست را انجام می‌دهد. من هم از 10‌‌سال پیش وارد حرفه پدرم شدم و در این کار به اندازه کافی تجربه دارم. چهارسال است که با استادیوم آزادی کار و برایشان داربست نصب می‌کنم. یکی از نکاتی که در ورزشگاه‌ها مهم است، این‌که داربست‌ها نباید پایه زمینی داشته باشند، چراکه به خاطر ازدحام جمعیت ممکن است پای کسی به آن گیر کند و زمین بخورد و بقیه نیز همین اتفاق برایشان بیفتد، در آن صورت فاجعه می‌شود. از طرفی اگر در کمر داربست پایه‌ها را نصب کنیم، از آن‌جا که بنر روی آن نصب می‌شود، ممکن است مهار نشود و با یک وزش باد موجب خوابیدن این داربست‌ها روی جمعیت شود، برای همین ما باید از بالای داربست مهار را به تیرهای روشنایی و درخت بزنیم. همین شد که این داربست‌ها را از بالا به تیرهای روشنایی و درخت وصل کردیم. گویا سیم‌های داخلی یکی از این تیرهای روشنایی به علت فرسودگی، برق داشته و چون ما در روز کار نصب را انجام دادیم و تیرهای روشنایی روشن نبودند، متوجه این اتصالی برق نبودیم. وقتی شب تیرهای روشنایی روشن می‌شوند، برق آن به داربست سرایت می‌کند و همین مسأله باعث این اتفاق شد.»

با این صحبت‌ها و تجسس‌های بعدی علاوه بر نصاب داربست، کارشناس ایمنی کار و رشته برق و مدیرعامل شرکت پیمانکاری متولی تأسیسات برق استادیوم آزادی هم در این حادثه مقصر شناخته و با قرار وثیقه بازداشت شدند. همه مقصران بعد از تکمیل تحقیقات با سپردن وثیقه آزاد شدند. در ادامه با تکمیل بررسی‌های کارشناسان، درنهایت صبح دیروز به بازپرس پرونده اعلام شد که در این حادثه تلخ، 50‌درصد ‌مدیرعامل شرکت پیمانکاری متولی تأسیسات برق استادیوم آزادی و 50‌درصد هم مجموعه ورزشگاه آزادی مقصر شناخته شده‌اند. با این حال، پیمانکاربرق استادیوم آزادی به این رأی اعتراض کرد و درخواست تیم سه‌نفره کارشناسی داد. درحال حاضر، بررسی‌های بیشتر در این زمینه ادامه دارد.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

اگر امکانات عراق بیشتر بود، آنها الان زنده بودند

  • شما چطور از حادثه مطلع شدید؟

ظهر جمعه بود، حدود ساعت 12 یکی از دوستان مهدی با من تماس گرفت؛ البته او ماجرا را تعریف نکرد، فقط به من گفت که مهدی در بیمارستان امام‌خمینی(ره) ایلام بستری شده است. من هم به‌سرعت خودم را به ایلام رساندم. وقتی آنجا رسیدم، تازه فهمیدم که چه اتفاقی برای آنها افتاده است.

  • همان‌جا به شما اطلاع دادند که همسر و فرزند مهدی هم جانباخته‌اند؟
    نه، پدر مینا از کربلا تلفنی ماجرا را به من اطلاع داد. شرایط خیلی سختی است؛ برادرم با این وضع روی تخت بیمارستان بود، بعد هم فهمیدم که همسر و پسرش جان‌شان را از دست داده‌اند و حال مهدی هم اصلا خوب نیست.
  • پدر و مادر خانم کرامتی هم با آنها به کربلا رفته بودند؟
    نه، آنها قبلا خودشان به کربلا رفته بودند، آنجا از طریق دوستان‌شان از حادثه مطلع شدند و بعد هم به ما خبر دادند.
  • مهدی چگونه به تهران منتقل شد؟
    در بین مجروحان حادثه حال سه نفر خیلی وخیم بود؛ مهدی، خانم اکبری و یک مرد دیگر که من او را نمی‌شناختم. با هماهنگی‌هایی که انجام شد، این سه نفر به بیمارستان بقیه‌الله(عج) منتقل شدند.
  • الان حال مهدی چطور است؟
    تعریفی ندارد؛ صورتش خیلی آسیب دیده است، فکش از چند جا شکسته و استخوان صورتش بشدت آسیب دیده است. پزشکان خیلی نگران بینایی او هستند. خدا کند برای چشمانش مشکلی پیش نیاید.
  • پس مهدی فقط مشکل بینایی دارد؟
    نه، او هنوز نمی‌تواند صحبت کند؛ چندباری که بالای سرش رفتم، وقتی از او سوال پرسیدم با اشاره جواب داد؛ البته اصلا از اتفاقی که برای همسر و فرزندش افتاده است، خبر ندارد. خوشبختانه نخاع و مغزش آسیب ندیده است؛ یعنی مشکل حرکتی ندارد اما خب فعلا نمی‌تواند حرکت کند.
  • چرا؟
    سطح هوشیاری مهدی خیلی پایین است و دست و پایش را گاهی اوقات به‌سختی تکان می‌دهد؛ اما خوب هوشیار نیست. به همین دلیل هم فعلا نمی‌توانند او را جراحی کنند. پزشکان به ما گفتند تا وقتی که هوشیاری پیدا نکند، نمی‌توانند او را جراحی کنند.
  • آن روزی که به ایلام رفته بودید، از مصدومان حادثه و کسانی که آنجا بودند، علت تصادف را نپرسیدید؟
    تقریبا جزییات ماجرا را تعریف کردند؛ ظاهرا یک اتوبوس ایرانی از لاین مخالف با اتوبوس آنها برخورد می‌کند و بعد هم که نیروهای امدادی عراق برای کمک می‌آیند. اما ظاهرا به آن مرکز درمانی که منتقل شده بودند، امکانات درمانی لازم را نداشته است. مادر یکی از همین مصدومان برای من تعریف کرد که همسر برادرم و آقای نوبخت بعد از حادثه هم هنوز زنده بودند. حتی برادرم پیکر پسرش را تحویل یکی از مسافران اتوبوس که وضع بهتری داشت، می‌دهد و بعد از چند دقیقه از حال می‌رود؛ در واقع نبود امکانات درمانی باعث شد که فوت کنند. شاید اگر امکانات بیشتری بود یا به مرکز مجهزتری منتقل شده بودند، هنوز زنده بودند.
  • از انتقال پیکرها به ایران اطلاع دارید؟
    ظاهرا یکشنبه شب آخر وقت اجساد وارد ایران شده بود؛ آن‌طور که به ما گفتند نحوه انتقال اجساد هم اصلا مناسب نبوده است. قرار است تا قبل از غروب دوشنبه به بهشت‌زهرای تهران منتقل شوند و بعد از شست‌وشو تحویل خانواده‌ها شوند. الان که دارم با شما صحبت می‌کنم، پدر من هم برای شناسایی به پزشکی قانونی رفته است. پدرم اصلا حال روحی خوبی ندارد، مادرم هم که فقط بی‌تابی می‌کند.
  • مهدی فرزند چندم خانواده است؟
    ما دو برادر هستیم. مهدی دو سال از من کوچکتر است؛ او 26 سالش است.
  • چند سال بود که ازدواج کرده بود؟
    تابستان 93 با مینا ازدواج کرد و همین یک سال پیش هم علیرضا به دنیا آمد.
  • در همان دانشگاه با هم آشنا شده بودند؟
    بله، مهدی و مینا عضو بسیج دانشجویی بودند، همان‌جا با هم آشنا شدند و ازدواج کردند.
  • مهدی دانشجوی چه رشته‌ای بود؟
    او لیسانس مکانیک از دانشگاه خواجه نصیر داشت؛ البته ترم سوم ارشد هوافضای امیرکبیر هم هست. مینا هم لیسانس مکانیک بود.
  • شما ساکن تهران هستید؟
    مهدی در شهر ری زندگی می‌کند و پدر هم در تهران است؛ البته مهدی به خاطر کارش در شهر ری است. او در چند مدرسه تدریس می‌کند، به همین دلیل هم برای نزدیکی به محل کارش آنجا را برای زندگی انتخاب کرده است.

مادری که شاهد این حادثه تلخ بود

ندا اکبری یکی از دانشجویان دانشگاه خواجه نصیر است که در تصادف اتوبوس زائران ایران به عراق مصدوم شد. او از شامگاه پنجشنبه تاکنون در کما به سر می‌برد. این دانشجوی مهندسی مانند دیگر همکلاسی‌هایش قربانی نقص فنی، سرعت بالا و نبود گاردریل در جاده شد. ندا همراه مادر و دیگر همکلاسی‌هایش زائران کربلا بودند، اما به مقصد نرسیدند و چند کیلومتر بعد از مرز مهران در خاک عراق متوقف شدند. اتوبوس این دانشجویان درحالی‌که عازم نجف بود، با اتوبوسی دیگر برخورد می‌کند که باعث می‌شود سرنشین‌های ایرانی این اتوبوس عراقی دچار حادثه شوند. در این اتفاق 6 نفر کشته و بیشتر مسافران اتوبوس مصدوم می‌شوند. با گذشت پنج روز از این حادثه تلخ مادر ندا که خود در اتوبوس حضور داشته است، به شهروندآنلاین از جزییات ماجرا می‌گوید: «به همراه دخترم و دیگر همکلاسی‌هایش عازم نجف بودیم، از ترمینال غرب در تهران سوار شدیم و بیش از صد نفر بودیم. دانشجویان خودشان این سفر زیارتی را برنامه‌ریزی کرده بودند. تعدادمان زیاد بود، هم دانشجویان بودند، هم همراه‌های آنها، کودکان هم در کاروان‌مان حضور داشتند.
به هرحال سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. غروب بود که به مرز رسیدیم و مجبور شدیم اتوبوس‌مان را عوض کنیم. وسایل حمل‌ونقل به اندازه کافی وجود نداشت، بنابراین همه مسافرها به گروه‌های کوچکتر تقسیم شدند و سوار اتوبوس‌های عراقی شدیم. به سمت نجف حرکت می‌کردیم که در منطقه‌ای به نام «حصان» اتوبوسی ایرانی از باند مخالف به طرف ما ‌آمد. راننده عراقی تلاش داشت راننده مخالف را آگاه کند، بوق‌های ممتد می‌زد و سعی می‌کرد به شانه راه برود، اما انگار راننده اتوبوس خواب بود.
تلاش راننده ما بی‌فایده بود، تا این‌که جلوی اتوبوس مخالف به وسط اتوبوس ما برخورد کرد و سه ردیف وسط بشدت صدمه دیدند، دختر من هم آن‌جا بود. در لحظات اول اصلا نمی‌توانستیم تکان بخوریم. تا به خودم آمدم مسافران را غرق خون دیدم که ناله می‌کردند. به سرعت سراغ ندا رفتم، تکان نمی‌خورد، فقط فریاد می‌زدم و صورتش خونی بود. تقلا می‌کردم او را نجات دهم که آمبولانس و نیروهای امدادی عراق رسیدند و مصدوم‌ها را به شهر بدره بردند. همانجا بود که فهمیدم مینا به کما رفته است.»مادر ندا که بغض داشت و به سختی گریه‌اش را پنهان می‌کرد، در ادامه گفت: «امکانات درمانی این مرکز پزشکی کافی نبود. مینا کرامتی‌راد و احسان نوبخت از آن دسته مصدومانی بودند که در وهله نخست نفس می‌کشیدند، اما از آنجایی که تجهیزات کافی نبود، آنها هم تاب نیاوردند و در همان خاک عراق جان باختند. حتی تجهیزات سی‌پی‌آر و احیا وجود نداشت. مصدومان را به مرکز درمانی حصان بردند و بعد خودرو‌های ایرانی گروه‌گروه مجروحان را از خاک عراق به بیمارستان امام‌خمینی(ره) ایلام منتقل کردند و از آن‌جا به بیمارستان بقیه‌الله(عج) تهران. از روز شنبه در بیمارستان بقیه‌الله(عج) هستیم و ندا همچنان در کماست، البته در کنار مهدی برهانیان. منتظریم تا بچه‌هایمان به هوش بیایند، امیدواریم و دعا می‌کنیم.»