دسته‌ها
Uncategorized

اورژانس خصوصی در اضطرار

سهمیه و نرخ بنزین آمبولانس‌ها اصلاح می‌شود
با مطرح‌شدن ماجرای سهمیه‌بندی سوخت آمبولانس‌ها شائبه کم‌شدن مأموریت‌های اورژانس ایجاد شد، هر ‏چند مسئولان این سازمان اطمینان‌خاطر دادند سهمیه‌بندی بنزین از تعداد مأموریت‌های اورژانس کم ‏نمی‌کند. با اینکه معتمدی، معاون اورژانس تهران در گفت‌وگوی کوتاهی با «شهروند» تأکید می‌کند ‏اورژانس ١١٥، سهمیه‌ بنزین ندارد و مشکلی هم در این زمینه نیست، چراکه بودجه را دولت باید پرداخت ‏کند، از آن طرف خالدی، سخنگوی اورژانس می‌گوید با این وضعیت، اورژانس سهمیه‌ای ندارد و اگر ‏می‌خواست سهمیه داشته باشد، از این جیب به آن جیب می‌شد، چون بودجه این بخش را دولت پرداخت ‏می‌کند. اما حسن نوری، معاون عملیات اورژانس کشور به «شهروند» می‌گوید تعیین سهمیه ٥٠٠ لیتری ‏آن هم به قیمت آزاد ٣‌هزار تومانی اشتباهی است که رخ داده و مسئولان وعده داده‌اند تا اصلاحش کنند: ‏‏«‌به هر حال این سهمیه و نرخ آن تصمیمی بوده که به ما ابلاغ کردند، اما به ما گفته‌اند که اشتباهی شده و ‏هم سهمیه و هم نرخ آن را اصلاح می‌کنند.» با این حال، او می‌گوید مأموریت‌های اورژانس درحال انجام ‏است و این‌طور نیست که به دلیل قیمت بنزین بخشی از مأموریت‌ها لغو شود. ‏
‏بنزین دو نرخی و اتفاقی تکراری
بنزین دو نرخی در ‌سال ‏‏٨٦ مشکلاتی برای بخش اورژانس ایجاد کرد، تا جایی که با رایزنی‌های وزارت بهداشت و ستاد سهمیه‌بندی ‏بنزین، سهمیه آمبولانس‌های دولتی و خصوصی، دو برابر شد و از ١٥لیتر در روز به ٣٠ لیتر افزایش پیدا ‏کرد. اما حالا به گفته مسئول یکی از مراکز اورژانس ١١٥، همان سالی که برای آمبولانس‌ها، بنزین دو نرخی ‏در نظر گرفته شد و سهمیه‌شان با نرخ دولتی، بالا رفت، سوء‌استفاده‌ها اتفاق افتاد: «آن سال، با ‏افزایش سهمیه بنزین با نرخ دولتی برای اورژانس، رانندگان سوء‌استفاده‌های شخصی می‌کردند و با کارت ‏آمبولانس‌ها، برای ماشین‌های خودشان بنزین می‌زدند. همین هم شد تا حالا در سهمیه‌بندی‌ها، ماشین‌های ‏دولتی را معاف کنند، یعنی تنها یک نرخ داشته باشند و آن هم آزاد سه‌هزار تومانی است.» به گفته او، ‏اتفاقی که می‌تواند بیفتد این است که سهمیه ٥٠٠ لیتری اورژانس به‌هزار لیتر با نرخ سه‌هزار تومانی ‏افزایش پیدا کند تا کارت‌ سوخت هم معتبر بماند، چرا که اگر این اتفاق نیفتد، عملا کارت سوخت این ‏ماشین‌ها به کار نمی‌آید، بعد از مدتی این کارت‌ها مثل قبل جمع می‌شود و رانندگان آمبولانس‌ها از کارت ‏جایگاه‌داران استفاده می‌کنند.‏
بخش دولتی اورژانس ١١٥، براساس تعرفه‌های قبلی به فعالیتش ادامه می‌دهد و بودجه را باید دولت بدهد. ‏از سوی دیگر، آمبولانس‌های این بخش دیزلی است و خیلی از آنها نیازی به بنزین ندارند: «ناوگان ‏آمبولانس‌‌های ١١٥، به سمت دیزلی رفته و از گازوییل استفاده می‌کنند، تعداد قابل توجهی از این ‏آمبولانس‌ها وارد کشور شده است. اما مشکلی که وجود دارد این است که گازوییل سهمیه‌ای است و حدودا ‏‏١١٠ لیتر در ماه است، برخی مراکز اورژانس، با فرمانداری‌ مکاتبه کرده‌ و جایگاه‌های ویژه‌ای در نظر گرفته‌اند ‏تا از همان جا گازوییل بزنند.» مسئول این مرکز که نخواست نامش در گزارش بیاید، می‌گوید مشکل اصلی ‏آمبولانس‌های گازوییلی، کم بودن جایگاه‌هاست: «‌مثلا مرکز اورژانسی که در ورامین برای گازوییل مستقر است، ‏باید به جایگاه معرفی شده که در تهران است برود، این رفت‌وآمد هم باعث اتلاف وقت می‌شود و هم هزینه. ‏زمان زیادی طول می‌کشد تا آمبولانس به تهران برود و بیاید تا گازوییل بزند.» او تأثیر افزایش قیمت بنزین ‏روی ماموریت‌های اورژانس را رد می‌کند: «قطعا در بخش دولتی اورژانس ١١٥ نمی‌توانند چنین کاری کنند، ‏چرا که زیر نظر دانشگاه‌های علوم پزشکی کار می‌کنند و اصلا نمی‌توانند چنین تخلفی کنند، از آن طرف ‏بخش خصوصی هم این ریسک را نمی‌کند، چون به‌هرحال باید هزینه‌هایش از طریق تعرفه ماموریت‌ها ‏تأمین شود.» به گفته او، بهترین راه‌حل برای این بخش، بنزین تک نرخی به قیمت ١٥٠٠ تومان است تا ‏مشکلی برای هیچ بخشی ایجاد نشود.‏
به‌طور متوسط، یک آمبولانس در تهران، به روزی ٥٠ لیتر بنزین نیاز دارد، اگر آمبولانس دولتی ‏باشد، مانند تمام خودروهای بخش دولتی، پولش را هم دولت می‌دهد و اگر خصوصی باشد، بخش خصوصی ‏افزایش سه برابری قیمت بنزین را باید خودش پرداخت کند. یکی از مسئولان مراکز خصوصی به «شهروند» ‏می‌گوید که اگر قبلا سه‌میلیون تومان برای یک ماه سوخت در نظر گرفته می‌شد، الان باید ٩‌میلیون تومان ‏برای این بخش اختصاص داده شود. ‏
‏مشکل اورژانس خصوصی‏
مشکل اصلی اما سهمیه‌بندی و قیمت بنزین در اورژانس دولتی نیست. افزایش قیمت، گریبان بخش خصوصی ‏اورژانس را گرفته است. دولت برای بخش خصوصی اورژانس، سهمیه ٥٠٠ لیتری با قیمت ١٥٠٠ تومان در ‏نظر گرفته و بیشتر از ٥٠٠ لیتر با نرخ آزاد حساب می‌شود. خبرهایی از اورژانس خصوصی به گوش‌ می‌رسد ‏که نشان می‌دهد سهمیه ٥٠٠ لیتری این آمبولانس‌ها در همان ١٥، ١٠ روز اول تمام شده و آنها برای دو ‏هفته بعد از آن، باید بنزین سه‌هزار تومانی بزنند. مجتبی لهراسبی، رئیس اداره آمبولانس‌ خصوصی کشور است؛ ‏بخشی که زیر نظر اورژانس ١١٥ و با تعرفه‌های خصوصی فعالیت می‌کند. او از جزئیات مشکلات ‏آمبولانس‌های خصوصی باخبر است و به «شهروند» می‌گوید که در بیشتر مراکز اورژانس خصوصی، سهمیه ‏‏٥٠٠لیتری به قیمت ١٥٠٠ تومان تمام شده است: «مصرف بنزین آمبولانس‌ها، بستگی به تعداد ‏ماموریت‌های آنها و درون و برون شهری بودنش دارد. نمی‌توان دقیق گفت که روزانه چقدر بنزین مصرف ‏می‌کنند، ممکن است ماموریتی پیش بیاید و آمبولانس مثلا به بندرعباس برود، در این صورت سهمیه دو ‏روزه تمام می‌شود.» با افزایش قیمت بنزین، این مسئول در اورژانس نگران بالا بردن تعرفه ماموریت‌ها به ‏صورت سلیقه‌ای، به بهانه بالا رفتن قیمت بنزین از سوی برخی مراکز است: «‌تعرفه‌های تعیین شده بخش ‏خصوصی، در‌سال ٩٨ تعیین شده و امکان بالا بردن آن نیست، درحالی‌که این بودجه، بدون در نظر گرفتن ‏بالا رفتن نرخ بنزین، تعیین شده است. به ما گفته بودند تا‌سال ٩٩ بنزین گران نمی‌شود.»‏
‏«اورژانس بخش دولتی به دلیل جلوگیری از سوء استفاده، تک‌نرخی شد، اما آنها پولی نمی‌دهند و فشاری ‏وارد نمی‌شود، دولت باید بودجه را تأمین کند، اما بخش خصوصی این طور نیست.» لهراسبی می‌گوید قرار ‏است قبض ماموریت‌ مراکز اورژانس جمع و مشخص شود که سهمیه بنزین آنها طی چند روز تمام شده. ‏همه اینها مستند می‌شود تا به واحد مربوطه که همان ستاد سوخت است اعلام شود. با این مدارک شاید ‏تجدید نظری در زمینه سهمیه‌بندی بنزین این بخش در نظر گرفته شود: «هنوز مشخص نیست افزایش ‏سه برابری نرخ بنزین، چند‌میلیون تومان به اورژانس بخش خصوصی هزینه اضافی وارد کرده است، چرا که ‏این سهمیه‌بندی‌ها به تازگی اعمال شده و باید چند ماه بگذرد تا بتوانیم برآورد اضافه هزینه کنیم.» حالا ‏مراکز اورژانس خصوصی، نگران وضعیت‌شان هستند، این را می‌شود از تماس هر روز‌ه‌شان با مسئولان بالادستی ‏متوجه شد: «به ما می‌گویند چه شد، اما دست ما که نیست،  باید مدارک جمع شود و ما به مرکز ساماندهی ‏سوخت، نامه بزنیم.»‏
‏نگرانی از تعطیلی تعدادی از مراکز اورژانس خصوصی‏
لهراسبی نگران لغو ماموریت‌های بخش خصوصی اورژانس نیست، نگران تعطیلی بعضی از این مراکز است: ‏‏«بعضی از  مراکز اعلام کرده‌اند که این شرایط برایشان نمی‌صرفد و مرکزشان را جمع می‌کنند.» ‏آمبولانس‌های بخش خصوصی، گازوییلی نیستند و حالا هیچ راهی برای استفاده از سوخت ارزان‌تر ‏ندارند:  «آمبولانس‌های اورژانس ١١٥ که دولتی است، قیمت بسیار بالایی دارند، گفته می‌شود هر کدام‌شان ‏نزدیک به یک‌میلیارد تومان خریداری شده‌اند و حالا اورژانس دولتی، مجهز به ٥٥٠٠آمبولانس با همین ‏کیفیت است. هرچند که با تحریم‌های اعمال شده امکان خریداری آنها هم سخت شده است.» اورژانس بخش ‏خصوصی، نزدیک به ٨٠‌درصد مأموریت‌ها را به عهده دارد. گفته می‌شود که آمبولانس‌های خصوصی، وظیفه ‏جابه‌جایی بیماران از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر یا انتقال شهر به شهر بیماران را دارند، درحالی‌که ‏اورژانس دولتی، فوریت‌های پزشکی و پیش بیمارستانی را به عهده دارد. وظایف بخش خصوصی اورژانس، بر ‏اساس قراردادی که میان این دو بخش منعقد شده، تعیین شده است.‏
لهراسبی می‌گوید آمبولانس‌های خصوصی در بخش فوریت‌های پزشکی ورود پیدا نمی‌کنند، مگر اینکه ‏‏١١٥، درخواست کمک کند، مانند زمانی که حادثه‌ای رخ می‌دهد و نیاز به همکاری بخش خصوصی دارد: ‏‏«اورژانس خصوصی، ٥٠٠ آمبولانس دارد که این تعداد شامل تمام خودروهایی است که برای بخش ‏خصوصی کار می‌کنند یعنی هم ١١٥ خصوصی و هم مراکزی خارج از ١١٥.»‏

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

موجودی واکسن: صفر

کجا برویم؟
‏«داروخانه‌های شبانه‌روزی دولتی؛ شاید آنجا پیدا شود.» ‏
داروخانه‌های دولتی هم موجودی ندارند. واکسن آنفلوآنزا، دُر نایابی شده، حتی شنیده می‌شود سر از بازار ‏سیاه درآورده. پایگاه خبری دارو و سلامت (فانا)، این خبر را اعلام کرده و نوشته است این بازار تنها برای واکسن ‏آنفلوآنزا نیست، داروی درمان آنفلوآنزا یعنی اسلتامیویر را هم شامل شده است. براساس اعلام این پایگاه ‏خبری، واکسن ٤٠‌هزار تومانی در بازار سیاه بین ١٢٠ تا ١٥٠‌هزار تومان هم فروخته می‌شود و قیمت داروی ‏آنفلوآنزا هم از ٢٠٠‌هزار تومان به ٤٠٠ تا ٧٠٠‌هزار تومان رسیده است. گفته می‌شود امسال دو شرکت یک‌میلیون و ‏‏٧٠٠‌هزار واکسن آنفلوآنزا وارد کشور کرده‌اند که به نظر می‌رسد میزان واردات با میزان تقاضا، ‏همخوانی نداشته است. همچنین گفته می‌شود یک‌میلیون عدد قرص اوسلتامیویر به صورت فوریتی وارد ‏شده که آن هم به میزان کافی نبوده است.‏
خبرها از داروخانه‌ها، حکایت از پایان موجودی دارد: «پیدا نمی‌شود، لازم هم نیست بزنید.» خیلی از ‏داروسازان می‌گویند حالا تزریق واکسن فایده‌ای ندارد؛ شروع فصل سرماخوردگی، یعنی اواخر شهریور و ‏اوایل مهرماه، بهترین زمان تزریق این واکسن است و الان دیگر دیر شده و تأثیر چندانی ندارد. با این حال، ‏داروسازِ یکی از این داروخانه‌ها می‌گوید این واکسن تا ٦ ماه بدن را در برابر ویروس آنفلوآنزا مقاوم نگه ‏می‌دارد و عوارضی هم ندارد. ‏
 روزی هفت تا هشت مراجعه‌کننده برای واکسن آنفلوآنزا
مسئول داروخانه دیگری در غرب تهران هم می‌گوید: «در یک هفته گذشته، آمار مراجعه برای تهیه واکسن ‏آنفلوآنزا خیلی بالا بود، روزی هفت تا هشت نفر هم مراجعه می‌کردند، اما نداشتیم که بدهیم.» آنها با شرکت ‏وارد‌کننده این دارو هم تماس گرفته‌اند، اما شرکت هم موجودی ندارد. سهمیه هر داروخانه به‌طور متوسط ‏بین ١٠٠ تا ٢٠٠ واکسن است. این واکسن‌ها را دو شرکت وارد ایران می‌کنند. واکسن‌های هلندی به ‏قیمت ٣٥‌هزار تومان و فرانسوی به قیمت ٤٠ هزارتومان فروخته می‌شود. گفته می‌شود نوع فرانسوی آن ‏مرغوب‌تر است، اما تقریبا تمام داروخانه‌ها موجودی‌شان را تمام کرده‌اند: «به ما در دو دوره واکسن آنفلوآنزا ‏می‌دهند، یک‌بار که شروع فصل بود و یک‌بار هم حدود یک ماه پیش. همان موقع هم تمام شد. هیچ‌وقت ‏این وقت سال، برای خرید واکسن آنفلوآنزا مراجعه‌کننده نداشته‌ایم، اما حالا با خبرهایی که اعلام می‌شود ‏مردم نگران شده‌اند.» یکی دیگر هم می‌گوید کمبود موجودی امسال درحالی است که‌ سال گذشته، موجودی ‏این واکسن آن‌قدر زیاد بود که تاریخ مصرف آنها گذشت. اما امسال موجودی بسیار کم بود و بعید است باز ‏هم برایشان ببرند.‏
سال قبل سه شرکت واکسن وارد کرد،امسال دو شرکت
محمود‌ هادی‌پور، داروساز و کارشناس حوزه دارو، از ماجرای کمبود موجودی امسال و بالا بودن موجودی ‏واکسن آنفلوآنزا در‌سال گذشته باخبر است. او به «شهروند» گفت ‌سال گذشته این واکسن از سوی ‏سه شرکت فرانسوی، هلندی و روسی وارد کشور شد. امسال تنها دو شرکت فرانسوی و هلندی این دارو را ‏وارد کردند و دارو دیگر از شرکت روسی وارد کشور نمی‌شود:  «نمی‌دانم چرا  که امسال از شرکت ‏روسی سفارشی انجام نشده است،‌ سال گذشته آن‌قدر این دارو وارد شد که واکسن روی دست داروخانه‌ها ماند، ‏شاید به این دلیل که کشور از واردات این دارو ضرر کرد، امسال سفارش سوم لغو شد، ممکن است به ‏دلیل سیاست‌های ارزی که واردات دارو را محدود کرده، این اتفاق افتاده باشد.» ‏
سیاست‌های ارزی، واردات دارو را محدود کرده گفته می‌شود تحریم‌ها در کمبود این دارو، بی‌تأثیر نبوده است.  به گفته این داروساز، امسال وزارت بهداشت ‏در زمینه سیاست‌های ارزی و واردات دارو، محدودیت زیادی داشت و به همین دلیل واردات دارو را محدود ‏کرد. شاید یکی از دلایل کم بودن و موجود نبودن واکسن آنفلوآنزا هم همین باشد.‏
واکسن آنفلوآنزا، تحت پوشش بیمه نیست و براساس اعلام این داروساز، مشخص نیست چرا وزارت ‏بهداشت در واردات آن دخالت کرده است: «فروش این دارو به صورت داروخانه‌ای است نه شبکه‌ای. ‏واکسن‌های زیادی فروخته شد، اما اینکه واقعا همان افرادی که نیاز به تزریق داشتند آن را خریدند، مشخص ‏نیست.» ‌هادی‌پور، حتی به داروخانه ١٣آبان که منبع تمام داروهای کمیاب است، مراجعه کرد، اما آنها هم ‏اعلام کردند که واکسن ندارند:  «واکسن، قرص مُسکن نیست که به سرعت تولید شود، تولید آن زمان‌بر ‏است، باید از قبل سفارش داد و تا وقتی وارد کشور شود، طول می‌کشد، متاسفانه پیش‌بینی‌های لازم برای ‏سفارش و خرید این واکسن داده نشده است. معمولا هر‌سال پیش‌بینی اپیدمی آنفلوآنزا داده می‌شود و براساس آن ‏واکسن وارد می‌شود. اما متاسفانه این اتفاق نیفتاده است.»‏
او درباره بازار سیاه این دارو هم خبرهایی شنیده، اما می‌گوید دارو باید وجود داشته باشد تا وارد بازار سیاه ‏شود، این دارو اصلا پیدا نمی‌شود:  «متاسفانه وزارت بهداشت که برای تامین‌کننده ‏دارو، تعیین تکلیف کرد، درحالی‌که این دارو اصلا تحت پوشش بیمه نیست و بازار باید با توجه به نیاز، میزان ‏واردات آن را تعیین کند. سازمان غذا و دارو باید کیفیت دارو را تأیید کند، اما اینکه چقدر به این دارو نیاز ‏است را باید بازار بگوید. برای داروی دیگر آنفلوآنزا به نام تامیفلو هم همین اتفاقی که برای واکسن آنفلوآنزا ‏افتاده، رخ داده است. ورود دولت به این عرصه و اعمال سیاست تنظیم بازار، این مشکلات را ایجاد کرده است. باید ‏در بازار رقابت ایجاد شود.» به گفته او، در کشورهای دیگر  واکسن در شبکه ‏نظام ارجاع و به پزشک خانواده تجویز می‌شود و تحت پوشش بیمه است، اما در ایران این اتفاق نمی‌افتد و ‏افرادی که نیاز به این واکسن ندارند، آن را می‌زنند و افراد در گروه خطر، دیگر واکسنی پیدا نمی‌کنند. ‏هادی‌پور، صاحب داروخانه‌ای در مرکز شهر است و در هفته گذشته مراجعه‌کنندگان زیادی برای تهیه ‏واکسن آنفلوآنزا داشته است:  «خیلی‌ها با نسخه پزشک می‌آمدند و در گروه پرخطر بودند، اما موجودی داروخانه ‏ما چهار هفته پیش تمام شد، از وقتی اپیدمی آنفلوآنزا شروع شد، مراجعه‌ها برای خرید این دارو هم خیلی ‏زیاد شد. شرکت‌های پخش هم این دارو را ندارند.» ‏
داروی آنفلوآنزا در همه داروخانه‌ها توزیع نشد
مشکل تنها برای واکسن آنفلوآنزا پیش نیامده، داروی ضدویروس آنفلوآنزا هم حالا در بیمارستان‌ها با ‏محدودیت برای بیماران تجویز می‌شود. ‌هادی‌پور می‌گوید که این دارو به داروخانه‌های خاص و بیمارستان‌ها ‏داده می‌شود و آنها اطلاعی از میزان موجودی آن ندارند، اما مسئولان وزارت بهداشت می‌گویند به وفور ‏وارد کرده‌اند، اینکه چه عددی است، مشخص نیست:  «به‌هرحال وقتی خبر مرگ در اثر آنفلوآنزا منتشر ‏می‌شود، مردم می‌ترسند، مخصوصا کسانی که بیماری‌های زمینه‌ای دارند. در یکی از شبکه‌های اجتماعی ‏خبر آمده بود که پزشک متخصص قلب، در اثر ابتلا به آنفلوآنزا جانش را از دست داده است. مردم این خبرها را می‌خوانند چه ‏فکری می‌کنند؟ متاسفانه اطلاع‌رسانی درست نیست و باید روی بیماری‌های زمینه‌ای افرادی که دچار مرگ ‏شده‌اند، توضیح بیشتری داده شود تا مردم نگران نشوند.»‏
سازمان غذا و دارو: واکسن آنفلوآنزا کمبودی ندارد‏
با اینکه همه جا صحبت از کمبود واکسن آنفلوآنزاست، اما غلامحسین مهرعلیان، مدیرکل امور دارو و مواد ‏تحت کنترل سازمان غذا و دارو به ایسنا گفت:  «درحال حاضر با توجه به موج شیوع آنفلوآنزا هیچ مشکلی ‏در زمینه واکسن آنفلوآنزا در کشور نداریم و متقاضیان این واکسن موفق به دریافت و تزریق آن شده‌اند‎.» او ‏درباره مشکلاتی که در تهیه داروی اسلتامیویر ایجاد شده هم توضیح داد: «درحال حاضر تقاضا برای تهیه ‏داروی اسلتامیویر به دلیل تجویز اصلی برخی پزشکان افزایش پیدا کرده است و این دارو براساس پروتکل ‏معاونت بهداشت در داروخانه‌های دانشگاهی، بیمارستان‌های دولتی و خصوصی توزیع می‌شود‎.» به گفته این ‏مسئول در سازمان غذا و دارو مردم برای خرید این دارو، به داروخانه‌ها نروند، براساس پروتکل معاونت ‏بهداشت این دارو در داروخانه‌های خصوصی توزیع نشده است. او این را هم اضافه کرد که قرص اسلتامیویر ‏طی روز‌های آینده در اختیار دانشگاه‌های علوم پزشکی قرار می‌گیرد و تا آخر هفته آینده هم تعداد ۵۰۰‌هزار ‏عدد از این قرص در دانشگاه‌های مختلف توزیع می‌شود تا بیماران بدون هیچ مشکلی بتوانند آن را از داروخانه‌های ‏منتخب واقع در بیمارستان‌های دولتی و خصوصی تهیه کنند. محمود نبوی، معاون مرکز بیماری‌های ‏واگیردار وزارت بهداشت هم حرف‌های مدیرامور دارویی سازمان غذا و دارو درباره اینکه کمبودی در زمینه ‏واکسن آنفلوآنزا وجود ندارد، تأیید کرد: «به دلیل تقاضای بیش از حد واکسن این مشکل به وجود آمده بود که ‏اکنون برطرف شده است‎.» به گفته او، سالانه بین ٥ تا ١٥‌درصد مردم، درگیر آنفلوآنزا می‌شوند و همه نیازی ‏به تزریق واکسن ندارند. پزشکان توصیه می‌کنند، تنها افراد در خطر، اقدام به تزریق واکسن کنند، نه همه‌ ‏افراد؛ کسانی که بیماری زمینه‌ای دارند مثل بیماران قلبی، ریوی و کلیوی، افرادی که داروهای تضعیف‌کننده ‏سیستم ایمنی بدن مصرف می‌کنند، مادران باردار، کودکان، افراد بالای ۶۵‌سال و… کاندیدای خط اول برای ‏دریافت واکسن هستند‎.‎
تأمین واکسن آنفلوآنزا در هفته آینده
حالا در این شرایط، وزیر بهداشت خبر داد که واکسن آنفلوآنزا در هفته آینده، مجددا تأمین می‌شود. او این ‏خبر را در حاشیه جلسه هیأت دولت به خبرنگاران اعلام کرد و این اطمینان خاطر را به مردم داد که شیوع ‏این ویروس تا ١٠ روز دیگر، فروکش می‌کند:  «آنفلوآنزا شیوع بالایی در‌سال ۹۴ با ویروسH١N١  ‎ داشت که ‏یک نوع ژنوتایپ کشنده و پرمشکل نسبت به ویروس آنفلوآنزاهای دیگر است. در‌سال ۹۵، ۹۶ و ۹۷ نوعH٣N٢ داشتیم که تهاجمش کمتر است. امسال دو هفته زودتر از آنچه پیش‌بینی می‌شد گرفتار موجی از ویروس H١N١ ‎  شدیم‎.‎‏» او توضیحی هم درباره واکسن آنفلوآنزا داد: «واکسن بیش از ۲۸ تا ۳۰‌درصد نمی‌تواند مانع ‏انتقال بیماری شود. بهترین راه‌های جلوگیری از انتقال بیماری این است که مردم آموزش ببینند و واکسن را ‏برای گروه‌های پرخطر توصیه می‌کنیم و ما این را در اختیار مراکز درمانی و بیمارستان‌ها قرار دادیم و ‏داروخانه‌ها نیز آن را تأمین کردند و می‌توانند در اختیار مردم قرار دهند.»‏

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

زندگی در سایه ترس

واکنش تو چه بود؟
گریه. بعدا خاله‌ام تعریف کرد که وقتی صدای گریه‌های من را شنیده آمده خانه‌مان. من را دیده که نشسته‌ام کنار مادرم و گریه می‌کنم. برادرم هم کمی آن طرف‌تر افتاده بود.
صدای سرفه‌های رویا بلند می‌شود، سرما خورده. یادآوری خاطرات ١٦‌سال قبل، نفسش را بند آورده. سختش است. مادر که مُرد، رویا و برادر دست به دست شدند بین عمو و عمه و خاله. برادر را فرستادند پیش زن اول پدر. پدر دو خانواده داشت و بیماری گریبان خانواده دوم را گرفته بود. همسر پدر، پسر را نپذیرفت، بچه یک‌ماه و نیمه را بدون آب و غذا  در اتاقی گذاشت و در را به رویش بست. پسر از گرسنگی و تشنگی، آن‌قدر گریه کرد، آن‌قدر گریه کرد که نفسش رفت؛ مُرد.
«هیچ‌کس ما را نمی‌خواست، هیچ‌کس حاضر نمی‌شد ما را نگه دارد، می‌گفتند شما مریضید، حتی به ما دست نمی‌زدند، بعد از برادرم من ماندم روی دست‌شان. بین خانه عمو و خاله‌ام بودم که یک روز قفسی چوبی آوردند و من را گذاشتند داخلش. بعدا فهمیدم که یکی از همین فامیل‌ها رفته پیش نجار روستا و به اندازه من قفس سفارش داده. من را گذاشتند داخل قفس و با آن مرا جابه‌جا می‌کردند.»
چرا این کار را کردند؟
از من می‌ترسیدند، می‌ترسیدند نکند آنها را بیمار کنم. نمی‌خواستند من روی فرش خانه‌شان راه بروم یا دست به وسایل‌شان بزنم. فکر می‌کردند این‌طور مبتلا به اچ‌آی‌وی می‌شوند.
  همه اینها یادت هست؟
بله، نمی‌دانستم چرا این کار را با من می‌کردند، وقتی می‌خواستند من را به خانه یکی دیگر از اقوام ببرند، دستم را نمی‌گرفتند، با همان قفس من را جابه‌جا می‌کردند.
تا کی داخل قفس بودی؟
یک روز من را با همان قفس بردند وسط بیابان کهنوج رها کردند. روزنامه آفتاب ‌سال ٨١ را اگر پیدا کنید، عکس چاپ‌شده من را می‌بینید با تیتری شبیه به این: «بچه آفریقایی داخل بیابان». خبرنگار من را به بچه آفریقایی تشبیه کرده بود. عکس را بعدها در بایگانی بهزیستی دیدم. باورم نمی‌شد با من این کار را کرده باشند. وقتی از رئیس بهزیستی وقت پرسیدم، تأیید کرد که چنین اتفاقی افتاده، اما گفت خبرنگار موضوع را بزرگ کرده.
  چرا این کار را کردند؟
من را وسط بیابان رها کردند و رفتند. هیچ‌کس من را نمی‌خواست. من را سپردند به خدا.
اینها را که تعریف می‌کند، صدایش می‌گیرد، نفس عمیقی می‌کشد، صدایش کوچک است، درست مثل خودش. رویا یک روز کامل را در قفس وسط بیابان گذراند. نفسش بالا نمی‌آمد که راننده وانتی او را دید. داشت جان می‌داد. رویا را برداشت و برد تحویل بهزیستی کرمان داد. تابستان ‌سال ٨١ بود. رویا ١٥‌سال بعد، همان مرد را در روستایش دید. او برایش تعریف کرد که آن روز وسط بیابان چه حال و روزی داشت. رویا وارد بهزیستی شد.
«دکتر نوذر نخعی الان در علوم پزشکی کرمانشاه کار می‌کند. آن‌ سال نمی‌دانم چه‌کاره بود که برای تحقیق به محل زندگی من رفته بود. می‌خواستند بدانند چرا یک دختربچه را داخل قفس کرده‌اند و گذاشته‌اند وسط بیابان. برایشان عجیب بود که چه کسی این کار را می‌کند؟ فامیل من اما گفته بودند این دختر کاره ما نیست. مریض است.»
رویا در خوابگاه سر یک تکه نان با دختران دیگر دعوایش می‌شد، هم‌خوابگاهی‌هایش او را تهدید می‌کردند که نکند یک روز برود سروقت غذایشان. دست به غذایشان بزند و آلوده‌اش کند. رویا تعریف می‌کند که شب‌ها از ترس، روی تختش نمی‌خوابیده، شب را تا صبح زیر میز مدیر خوابگاه می‌گذرانده و صبح قبل از سرشماری، وارد سالن می‌شده.
چند ماهی نگذشته بود که رویا را تحویل خانواده‌ای می‌دهند، می‌گویند اینها همان پدر و مادرت هستند، چند وقتی کار داشتند، نبودند و حالا برگشته‌اند. رویا هم خوشحال از بازگشت پدر و مادر راهی خانه می‌شود. اما خانه جهنم بود.
چند وقت آنجا بودی؟
نزدیک یک سال. پدر و مادرم معتاد بودند. در خانه آنها خیلی زجر کشیدم، من را معتاد کردند. مادرم به بدترین شکل کتکم می‌زد. وقتی برایشان میهمان می‌‌آمد، من را در اتاق حبس می‌کردند.
رویا آن موقع هفت‌ساله بود. بعدها از رئیس بهزیستی پرسیده بود که چرا او را به این خانواده دادند، جواب شنیده که آن موقع رسیدگی‌های الان نبوده: «تو هم که مریض بودی و ما نمی‌توانستیم تو را بین بچه‌ها نگه داریم.» تا آن سال، رویا داروی ضد ویروس اچ‌آی‌وی مصرف نمی‌کرد. سایه کابوس یک‌سال زندگی در آن زندان و کتک‌ها هنوز در مغز رویا زنده است. او یک‌سال در آن خانه بود تا اینکه زن خانه ناگهان سکته کرد و مُرد. رویا را برای خاکسپاری نبردند، عوضش سه روز در مغازه همسایه نگه داشتند تا مراسم تمام شود.
«بهزیستی اصرار داشت که اینها پدر و مادرت هستند، من هم به آنها بابا و مامان می‌گفتم، روزی که مادرم مرد، من را در مغازه‌ دوست پدرم زندانی کردند، سه روز آنجا بودم. زمستان بود؛ یخبندان. نمی‌دانستم چطور خودم را گرم کنم.
رویا را به بهزیستی برگرداندند، از اقامت او در خوابگاه بهزیستی زمان زیادی نگذشت که خانواده دیگری برای سرپرستی او پیدا شد. مرد مهربانی، پدر خانواده بود. او را تحویل گرفت، اما یک ماه بعد در خانه جان داد و رویا با مادرخوانده و برادرخوانده‌اش تنها شد.
  بهزیستی در جریان اتفاق‌هایی که برایت می‌افتاد، بود؟
وقتی برایشان تعریف می‌کردم، می‌گفتند دروغ می‌گویی. حرف‌های من را باور نکردند. من حتی چند روز به دلیل زخم‌هایی که روی بدنم بود، در بیمارستان بستری شدم. آن موقع دست  و پایم به‌شدت درد می‌کرد.
  خانواده سوم چطور بودند؟
تا وقتی پدر زنده بود، خوب بودند. ‌سال ٨٩ پدر که رفت، اوضاع خیلی خوبی پیدا نکردم. هر چند که در مقابل آنچه دیده بودم، واقعا خانواده خوبی بودند. الان ٩‌سال است که پیش آنها زندگی می‌کنم.
در این سال‌ها اقوامت را ندیده‌ای؟ سراغی از تو نگرفته‌اند؟
دیده‌ام. یک بار رفتم روستایمان پیش فامیلم. بعد از ١٥‌سال می‌دیدم‌شان. گفتم چرا این کار را با من کردید؟ مگر من بچه شما نبودم؟
  چه گفتند؟
گفتند تو مریضی. وقتی خبر به خواهر ناتنی‌ام رسید، گفت این را سمت خانه من نیاورید، این آمده خون در منبع آب خانه ما بریزد و ما را مریض کند.
  برای چند وقت پیش بود؟
٩ ماه پیش.
در همان دیدار بود که رویا، سنگ‌قبرش را دید. اقوام به خیال اینکه رویا  سال ٨١ در بیابان مرده، برای او قبری کنار قبر مادر و برادرش کنده بودند، اما روی قبر تاریخ وفات نبود. یک اسم بود و تاریخ تولد.
«وقتی سنگ‌قبرم را دیدم، آن‌قدر عصبانی شدم که نمی‌دانستم چه کنم. گفتند برایت مراسم هم گرفتیم.»
رویا در همان سفر با پسرعمویش آشنا شد. پسری که قبلا در کیش زندگی می‌کرد و رویا را که دید، دلباخته‌اش شد، یک روز هم راه را گرفت به شهر کرمان و رفت به خواستگاری. مادرخوانده، همان روز، دختر را به پسر داد و آنها عقد کردند. ماه عسل به مشهد رفتند، در راه بازگشت به سمت خانه پدری رفتند، به خیال اینکه حالا ازدواج کرده‌اند و خانواده پذیرای آنهاست. اما آنجا اتفاقات تلخی، انتظارشان را می‌کشید.
  واکنش فامیلت چه بود؟
وقتی فهمیدند ازدواج کردیم، با داس به قصد کشت به ما حمله کردند. پسربچه‌ای ما را دید، رفت به پلیس خبر داد.
این ماجرا مربوط به چه سالی می‌شود؟
اسفند‌سال گذشته. آنها مخالف ازدواج‌مان بودند. آن‌قدر من و همسرم را کتک زدند که راهی بیمارستان شدیم.
عمو گفت: «تو اگر سالم بودی من تو را نگه می‌داشتم و عروسم می‌کردم.» مادرشوهر گفت:  «ازت بدم میاد، چون مریضی.» برادر ناتنی گفت: «تو از هفت پشت به من غریبه‌تری.» و خاله در را به روی او بست.
«تمام این مدت مادرم را لعنت کردم که چرا فقط خودش را کشت، چرا من را نکشت.»
رویا را سه روزه طلاق دادند و او را به خانواده قبلی‌اش برگرداندند. اما خانواده دیگر پذیرای رویا نبود و او را به خانه یکی از اقوام فرستادند. مادر خانواده از آن خانه رفت و نشانی را به رویا نداد. دیگر نمی‌خواست یک زن طلاق گرفته بیمار را در خانه راه دهد.
الان کجا زندگی می‌کنی؟
خانه خواهر همان زن. اینجا هم بد نیست، از صبح تا شب به من سرکوفت می‌زنند. هر لقمه‌ای که می‌خورم منت بر سرم می‌گذارند. می‌گویند از وقتی تو وارد خانواده ما شدی، بلا سرمان آمد، پدرمان مرد.
رویا حالا بیست‌ویک ساله است و سه روز پیش، نخستین روز کاری‌اش را در بازار کرمان شروع کرد. می‌گوید همه از او می‌ترسند، درحالی‌که زندگی با یک مبتلا به اچ‌آی‌وی ترس ندارد. او داروهایش را مصرف می‌کند، حتی میزان ویروس در خونش به صفر رسیده است.
بار دیگر صدای سرفه‌هایش بلند می‌شود. مدرسه را با یک‌سال تأخیر شروع کرده است، حالا دیپلم دارد و می‌گوید تمام این بلاها سرش آمد چون بیمار بود و مردم اطلاعی از این بیماری نداشتند:  «به من می‌گفتند هر بلایی سرت آمد، حقت بود، چون مریض بودی.»
حالا می‌خواهی چه کنی؟
نمی‌دانم، چاره‌ای که ندارم. چند بار بیمارستان بستری شدم. گفتند به علت اعصاب و افسردگی است. به من شوک زدند، فایده‌ای نداشت.
دلت می‌خواست چه کار می‌کردی؟
دلم می‌خواست به همه کسانی که این بلاها را سرم آوردند بفهمانم که من هم مثل آنها آدم بودم.

صدای «رویا» بلند نمی‌شود، یک جایی در خاطراتش گرفتار شده، دیگر حرفی ندارد. می‌گوید یک بار همه آنچه بر سرش آمده را در دفتر ١٠٠ برگی نوشته، بعد از شدت عصبانیت، دفتر را به آتش کشیده است، خاطرات اما روی دیوارهای مغزش، آویزانند. او می‌گوید بیشتر از هر وقت دیگری احساس تنهایی می‌کند:  «کاش کمک کنید آگاهی مردم درباره این بیماری بالا برود.»

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

مرهمی بر لب‌های شکرین

سه‌شنبه؛ در ورودی آمفی‌تئاتر بیمارستان
صورت‌ها نشان‌دار است. درست زیر پره‌های بینی، کمی بالاتر از لب، رد خطی عمیق، عمودشده بر خط‌های ‏ریز افقی پیداست، رد بخیه‌های کهنه و نو. صورت‌ها زخم دارد، گویی دیوی در دل شب، دشنه کشیده بر ‏سیمای کوچک بی‌گناه‌شان و حالا بینی، لب و دندان‌ها و فک، پیچی خورده به همان زخم ریشه‌دار مزاحم. ‏لب‌ها «شکر» دارند؛ لب دختران و پسرانی که چند ماه پیش، چند‌ سال پیش، به دنیا که آمدند، دهان‌شان ‏شکفته بود.  ‏
آن روز، رنگ دیگری داشت، برای همه آنهایی که از یزد آمده بودند، از مشهد، از سیستان‌وبلوچستان و کرج، ‏از پاوه و مریوان و هرسین؛ از ١٧٠٠ کیلومتر دورتر، از ١١٠٠ کیلومتر آن طرف‌تر. ١٩ ساعت، ١٤ ساعت، ٩ ‏ساعت، پشت فرمان نشسته، در کوپه قطار مانده‌، روی صندلی اتوبوس‌ها جا گرفته تا خودشان را به بیمارستان ‏امام‌خمینی‌(ره) کرمانشاه برسانند؛ به جایی که قرار بود لب‌هایشان دوخته شود و کام‌شان بسته.‏
شهر کبود بود که از راه رسیدند، یخبندان بود، خودشان را میان لباس‌های گرم‌ پیچیده بودند تا آفتاب بزند و ‏در آغوش بگیردشان. صندلی‌های فلزی، درست کنار درِ شیشه‌ای آمفی‌تئاتر، به انتظار نشسته بودند. ساعت ‏هفت نشده، یکی‌یکی صدایشان ‌کردند، ١٠ نفر، ٢٠ نفر با هم وارد سالن ‌شدند؛ سالنی با صندلی‌های مخملی ‏زرد و قرمز برای تماشای نمایش مهرِ «مرهم». ‏
چهارشنبه؛ سالن انتظار
عاطفه دست پسر هفت‌ساله‌اش را گرفته و ٦٠ کیلومتر دورتر، از هرسین، سوار بر اتوبوس و تاکسی، خودش ‏را به مرکز شهر کرمانشاه رسانده است. لب‌های «ماهان» به خنده‌ای زخم‌دار باز است و جای چند بخیه، گوشه لب ‏و بینی پیداست. بچه‌های مدرسه کلافه‌اش کرده‌اند بس که درباره نشان صورتش پرسیده‌ا‌ند. ماهان تا همین ‏چند ‌سال پیش فکر می‌کرد این شکاف و بخیه‌ها، رد زخمی کهنه از سر شیطنت کودکی است، حالا اما وقتی ‏انعکاس چهره‌اش را در آینه می‌بیند، می‌داند «لب‌شکری» چه کسی است.‏
سمیرا خیاطی می‌کند تا خرج جراحی‌های «مهرشاد» جور شود اما دخل و خرجش به هم نمی‌خواند. صبح ‏سه‌شنبه، آفتاب نزده، از روستای قزانچی به سمت کرمانشاه راه ‌افتاده تا اول وقت خودش را به تیم «مرهم» ‏برساند؛ تیم جراحان پلاستیک که «لب‌شکری‌ها» را جراحی می‌کنند؛ بی‌مزد و منت.‏
مهرشاد هنوز خسته راه است؛ پسر دوازده‌ای ساله که خنده‌اش از گریه معلوم نیست. لبی برای خندیدن ندارد، مادر ‏می‌گوید وقتی به دنیا آمد، لب‌هایش باز باز بود، تا به حال دو بار بینی‌اش جراحی شده و نزدیک به پنج‌بار ‏لب و کامش. دندان‌های لثه بالا لج کرده‌اند، بیرون نمی‌آیند و دهان مهرشاد خالی است. مادر دست‌تنهاست، ‏پدر سال‌ها پیش، زندگی را رها کرده و رفته. مادر می‌گوید از غصه بچه‌اش نتوانست با شرایط کنار بیاید، ‏معتاد شد.  ‏
ساجده از پاوه آمده، کلاس هشتم است و  حرف‌ها به‌سختی از دهانش بیرون می‌آیند. کامش هنوز باز ‏است و لب‌پارگی دارد.‏
‏ فاطمه از سرپل ذهاب آمده، دو ساعت در راه بود تا به بیمارستان برسد و پزشکان ویزیتش کنند؛ بینی‌اش ‏کج است و بالای لب،‌ درست همان‌جا که بخیه‌ شلخته‌ای خورده، ورم کرده. شکل لب با دو چشم زیتونی‌اش‌ ‏همخوانی ندارد. ١٦‌سال از اولین جراحی‌اش می‌گذرد و حالا استرس که می‌گیرد، زبانش گیر می‌کند گوشه ‏دندان‌ها. لکنت می‌گیرد.‏
حسنا هشت سالش است، غزل شش سال. به فاصله یک ردیف صندلی، دور از هم‌ نشسته‌اند. یکی از یزد آمده ‏و آن یکی از مشهد و رد نخ و سوزن در گوشه سمت راست لب‌شان با دهانی که حفره سیاهی دارد به ناکجا، ‏خودی نشان می‌دهد.‏
‏مادران دل خسته‏
‏ مادر حسنا می‌گوید وقتی بچه با آن وضع به دنیا آمد، تا چند ساعت دختر را نشانش ندادند، مادر به عمرش ‏‏«لب‌شکری» ندیده بود. تمام این سال‌ها به این فکر می‌کند که نکند گناهی کرده که این سرنوشت را پیدا کرده است. حسنا، کودکی‌اش جلوی آینه گذشته: «چرا این شکلی‌ام؟ چرا بقیه این شکلی نیستند؟» و مادر ‏مدام او را قانع کرده که این خواست خداست. یکی از همین روزها مادر را سوال پیچ کرده: «مادرزادی یعنی ‏چی؟» ‏
مرضیه دوقلوهایش را آورده؛ آنیتا و بنیتا. یکی لب‌هایش بسته است و آن یکی باز. بنیتا ٩ ماهه است و مادر ‏ماه‌هاست پی درمان می‌گردد. به او گفته بودند نوزاد باید وزن بگیرد تا عمل شود. حالا در ردیف ششم سالن ‏آمفی‌تئاتر بیمارستان نشسته تا نوبت ویزیت‌ دخترش شود. زمان کند می‌گذرد و دل خسته‌اش دیگر طاقت ‏ندارد. دوقلوهایش که در هفت ماهگی به دنیا آمدند، حرف زیاد شنید، از مادر و خواهر همسر، از جاری و زن ‏همسایه و فامیل. می‌گفتند مرضیه دو دختر آورده، یکی‌ دهان ندارد. ‏حالا می‌ترسد دخترش خوب نشود. خوب حرف نزند.‏
شلوار گشاد و دستار مردان، لباس‌های بلند و گلدار زنان، نشانی است؛ نشانی خانه‌شان، شهرشان. مثل مادر ‏نرگس که اهل پاوه است و حرف‌زدن به فارسی برایش سخت است. شوهر، پسرعمویش است، اما هیچ‌کس ‏را در فامیل نمی‌شناسد که لب‌ و دهانش این‌طور باشد، پاره و باز.  ‏
راضیه هم تا قبل از اینکه همسرش جواد به خواستگاری‌اش بیاید، نمی‌دانست لب‌شکری‌ها چه شکلی‌اند. بعد ‏از پنج ‌سال زندگی، با پافشاری‌هایش، جواد راضی به جراحی شده. اینترنتی وقت گرفته‌اند و حالا در آمفی‌‏تئاتر بیمارستان منتظر ویزیت‌اند: «همسرم سه برادر دارد که همه‌شان، لب‌شکری‌اند، همه‌شان هم عمل ‏کرده‌اند.» جواد بیست‌وهشت ساله است، یک‌بار در چهار پنج سالگی جراحی کرده اما ناراضی است. لب بالا باریک و ‏خط‌دار است و بینی را کج کرده، نه فقط بینی که دهان و دندان و فکش هم انحنا گرفته؛ از هشت صبح ‏نشسته‌اند به انتظار. ‏
مدیر و ناظم مدرسه، اسماء و مادرش را از روستا برای ویزیت فرستاده‌اند. اسماء کلاس دوم است، اوضاعش از ‏وقتی اولین‌بار به مدرسه رفت، بهتر است؛ آن سالی که بچه‌ها سوال‌پیچش می‌کردند تا بفهمند داستان زخم ‏روی لبش چیست. حالا به تفاوتش عادت کرده. مادر می‌گوید غذاخوردنش راحت نیست، هر چه می‌خورد، ‏بخشی‌اش راه به بینی و گوش باز می‌کند. همین هم شده تا همیشه گوشش عفونت کند. مریض که می‌شود ‏تمام مخاط در دهان جمع می‌شود. بعضی از حروف را نمی‌تواند تلفظ کند. سختش است. زبان جای درستی ‏برای ادای حروف پیدا نمی‌کند: «می‌گویم برویم شهر، قبول نمی‌کند، می‌گوید همه نگاه می‌کنند، وقتی ‏می‌رویم پارک برای بازی، ١٠ تا بچه جوری نگاهش می‌کنند که مجبور می‌شویم برویم خانه.» دندان‌هایش ‏خراب است، هر دندان ٥٠٠‌هزار تومان هزینه‌ درمانش است و مادر هر بار دستش را جلوی یکی از فامیل ‏دراز می‌کند. یک‌بار پزشکی به او گفته بود برای درمان فک ٦٠‌میلیون تومان می‌گیرد و آنها نداشتند که ‏بدهند. حالا منتظر جواب دکتر«مرهم» است. ‏
پزشکان می‌گویند بخش قابل توجهی از «شکاف لب و کام» ارثی است و احتمال اینکه در نسل‌های بعدی ‏تکرار شود، زیاد است. گاهی هم ماجرا به جهش‌های ژنتیکی مرتبط می‌شود. آمارها نشان می‌دهد که از هر ‏‏٨٠٠ تا‌ هزار تولد در ایران، یک نوزاد با شکاف لب و کام به دنیا می‌آید.‏
‏بچه‌ها را به دلیل زخم صورت‌شان، مسخره می‌کنند
مرتضی پودینه روی صندلی کنار استادش نشسته؛ استاد، عبدالجلیل کلانترهرمزی است، همان پزشک ‏نیکوکاری که از ١١‌سال پیش به سمت مناطق محروم رفت تا آنها را که درگیر این شکاف‌های ‏آزاردهنده‌اند، درمان کند و در این تیم، چندین نفر را با خود همراه کرد، همان موسس گروه مرهم. پودینه، ‏متخصص گفتاردرمانی است و همراه تیم از سیستان‌وبلوچستان آمده است:  «اول دکتر ویزیت می‌کند بعد اگر ‏مراجعه کننده در حرف زدن مشکل داشته باشد، می‌فرستد پیش من.» از ساعت ٧ و نیم صبح از جایش تکان نخورده؛  شب قبل، ١١٠ نفر ویزیت شده‌اند و به تعداد زیادی از بیماران ‏مشاوره داده است. آنها در این سفر، کارگاه گفتار درمانی برپا کرده‌اند تا به پرستاران و نیروهای دیگر یاد بدهند ‏چگونه درمان را برای این افراد انجام دهند:  «این بچه‌ها معمولا در تلفظ حروف ق،گ، ک و خ مشکل دارند. ‏تلفظ این حروف به گویش و لهجه خود بچه‌ها هم مربوط می‌شود، مثلا موقع تلفظ حرف ک، زبان می‌رود ‏کنار دندان اما برای بعضی از بچه‌ها باید یاد بدهیم تا زبان را بالا ببرند.» نوزادان مبتلا به شکاف لب و کام، شیشه ‏شیرهای مخصوص دارند، سر این شیشه‌ها فیلتری نشسته که ورود هوا به دهان را کنترل می‌کند تا شیر وارد ‏ریه و گوش‌شان نشود. هر چند که خیلی‌ وقت‌ها هم شیر وارد گوش می‌شود و آنها را دچار عفونت‌ گوش ‏میانی می‌کند. پودینه می‌گوید در شهرش، آمار ابتلا به این بیماری بالاست و هزینه هر جلسه گفتار درمانی، ‏بین ٧٠هزار تا ١٠٠‌هزار تومان است، اما این تیم همه را بدون پول ویزیت می‌کند و مشاوره می‌دهد.  ‏ میترا چیت‌سازان، پزشک عمومی است و میزش به فاصله نیم‌متر از میز استادش، روی زمین قرار گرفته است. تا ‏ظهر روز اول، بالای ١٠٠ نفر را ویزیت کرده و ارجاع داده به استادش:  «در بعضی سفرها، آمار ویزیت به بالای ‏هزار نفر هم می‌رسد.» او نزدیک به یک‌سال است که هم تیمی «مرهم» شده و در سفرهای نیشابور و زابل و ‏‏… همراهشان شده است:  «مردم بچه‌ها را به دلیل ظاهرشان مسخره می‌کنند، در مدرسه اذیت می‌شوند، در خیابان، ‏در خانواده. کسانی هستند که بالای ٣٠‌سال دارند، اما جز همان جراحی اولیه، دنبال درمان نرفته‌اند.» به ‏محض خالی شدن چند صندلی، گروه دیگری از مراجعه‌کننده‌ها وارد می‌شوند، بیرون از آمفی تئاتر از ‏جمعیت خالی شده، پزشکان بالای ١٠ ساعت است که مشغول ویزیت‌اند. آن بالا، در ساختمان کناری، ‏جراحان در اتاق عمل مشغول‌اند. ‏
‏اتاق‌ عمل‌ها را برای «مرهم» خالی کردیم
کوروش ابراهیمی، معاون آموزش بیمارستان امام خمینی کرمانشاه است. او می‌گوید سفر گروه مرهم به ‏این استان برای انجام جراحی، سازمان یافته و منظم‌تر از سفر قبلی بود: «امسال، بخش‌های بیشتری وارد ماجرا ‏شدند، از معاونت غذا و دارو و معاونت درمان و بهداشت تا بخش‌های مددکاری و آموزش. در این سفر، تمام ‏عمل‌های الکتیو، یعنی انتخاب شده، کنسل شد و جراحی‌های اورژانسی به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل شدند، ‏اتاق عمل با ١٥ تخت برای گروه مرهم خالی و سه بخش برای بستری بیماران در نظر گرفته شد.» به گفته ‏ابراهیمی، در نخستین روز فعالیت این تیم، ١٦٠ نفر ویزیت شدند و ٩٠ نفر بستری. در دومین روز هم ١١١ نفر ‏ویزیت شدند و تا ظهر، ٢٢ نفر برای جراحی بستری شدند تا برای جراحی آماده شوند.» به گفته او، مراجعه‌‏کنندگانی از عراق و افغانستان هم داشته‌اند و تمام آنها که مکانی برای اقامت در کرمانشاه ندارند، در دو ‏مهمانسرایی که برایشان در نظر گرفته شده، بدون اینکه پولی پرداخت کنند، می‌توانند اقامت داشته ‏باشند: «افراد چه بیمه داشته باشند چه نداشته باشند، کاملا رایگان معالجه و درمان می‌شوند. یعنی کسی که وارد ‏بیمارستان می‌شود تا وقتی مرخص شود، اصلا نیازی نیست یک قران پول پرداخت کند. غذا و محل ‏خواب‌شان به عهده دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه است.» به گفته او بیشتر مراجعه‌کنندگان، افرادی از مناطق ‏محروم‌اند که حمایت اجتماعی چندانی ندارند:  «همین جراحی در بیمارستان خصوصی از ٥ میلیون تا ٢٠‌میلیون ‏تومان هزینه دارد.»‏
‏رکورد دنیا را شکستیم ‏
‏«رکورد قبلی‌مان را شکستیم. در یک روز ٧٥ جراحی و در دو روز، ١٤٥ جراحی. هم رکورد یک روز را ‏شکستیم و هم دو روز را. این رکورد تازه‌ای در دنیاست.» عبدالجلیل کلانترهرمزی، همان پزشکی است که در ‏چین پشت چشمانش، مهربانی نشسته. پشت میز کوچکی، نشسته، میزی با یک عالم چوب بستنی برای ‏معاینه دهان و کیسه‌ای پر از عروسک‌های جایزه. لب‌ها را جمع می‌کند، باز می‌کند و کودک همان را تکرار. ‏عمق زخم را می‌سنجد. دهان با همان چوب‌های بستنی باز می‌شود تا شکاف کام و دندان‌ها را ببیند. دست ‏روی سر غزل می‌کشد، لپ برجسته و آویزان «کارن» را فشار می‌دهد، دست ماهان را می‌فشارد و مهرشاد را ‏می‌بوسد. عروسک هدیه می‌دهد، شیرینی در دهان‌شان می‌گذارد. او فوق تخصص جراحی پلاستیک است و ‏رئیس موسسه مردمی مرهم. اعضای گروهش پزشک و پرستارند و شهر به شهر می‌روند و شکاف لب و ‏کامی‌ها را جراحی می‌کنند، بدون اینکه یک قران از آنها پول بگیرند، فارس و کُرد و عرب و افغان و عراقی هم ‏برایشان فرقی نمی‌کند، همه انسان‌هایی‌اند که باید مرهمی روی زخم‌شان گذاشته شود. آنها در بیست‌و‏ششمین سفرشان که به کرمانشاه داشتند، رکوردهای جدیدی ثبت کردند. ‏
‏عاشقان بی‌آشیانه
او پزشکان گروهش را عاشقان بی‌آشیانه می‌نامد؛ کسانی که هر بام بلندی دیدند، روی آن می‌نشینند. قرار آنها ‏بیست‌ویک آبان بود. دومین سالگرد زلزله کرمانشاه و درست یک ساعت قبل از لحظه وقوع زلزله، رکورد هم ‏در این شهر شکسته شد. این دومین سفر گروه مرهم به کرمانشاه در ١١‌سال فعالیت آنهاست. نخستین ‏سفرشان‌سال ٨٧ به رامهرمز بود که در یک روز ٣٥ جراحی شکاف لب و کام داشتند و حالا بعد از ١١سال، ‏تعداد جراحی در یک روز به ٧٥ رسیده، آن روز سه‌جراح پلاستیک داشتند و حالا ٢١جراح از ١١ دانشگاه ‏کشور همراه ٦١ کارشناس و پزشک دیگر:  «ما هربار، رکورد سفر قبلی را می‌زنیم.» کلانتر هرمزی می‌گوید ‏این بزرگترین تیم نیکوکاری دنیاست:  «در آمریکا گروهی با ١٠جراح پلاستیک با نام قطار خنده فعالیت ‏می‌کنند که به کشورهای آفریقایی می‌روند و بدون پول، شکاف لب و کام را جراحی می‌کنند. اما همین افراد ‏در آمریکا برای هر جراحی، ١٠٠‌هزار دلار پول می‌گیرند. بنابراین تنها گروهی که در دنیا، نه در محل و نه ‏بعد از آن از بیمار پول نمی‌گیرد، مرهم است.»‏
آنها دو‌سال پیش در سفرشان به کرمانشاه، خیلی‌ها را جراحی کردند و حالا بعداز دوسال، بسیاری برای ‏پیگیری جراحی‌ بعدی‌شان مراجعه کرده‌اند:  «نکته‌ای که وجود دارد این است که بسیاری از مراجعه کننده‌ها، ‏جراحی اولیه را داشتند، اما بعد رها شده‌اند، آن‌هم به دلیل دسترسی نداشتن به درمان، ناتوانی مالی و پایین ‏بودن میزان آگاهی. لب‌ها و کام‌ها مثل لباس پس‌دوزی شده‌ای باقی مانده و ظاهر زیبایی ندارد.» بی‌پولی، ‏بلای جان خانواده‌هاست، اگر بخواهند شکاف لب را در بیمارستان خصوصی انجام دهند، باید حدود ١٠ میلیون تومان و برای شکاف کام حدود ١٢‌میلیون تومان هزینه کنند. در بیمارستان دولتی هزینه بسیار پایین‌‏تر است اما بیمه، تنها یک جراحی را به عهده می‌گیرد، درحالی‌که این افراد، گاهی تا ٥، ٦ بار باید جراحی ‏ترمیمی شوند؛ جراحی‌هایی که از سه ماهگی شروع می‌شود و تا بزرگسالی هم ادامه دارد. این اما تمام ماجرا ‏نیست: «کسی که این مشکل را دارد، فقط صورتش درگیر نیست، روحش هم درگیر است، یک نفر با این ‏مشکل، چقدر باید تلاش کند تا با ظاهرش‌بتواند در جامعه پذیرش اجتماعی بگیرد. مشکلات این افراد یکی ‏دو تا نیست. در ازدواج، در مدرسه و دانشگاه، برای پیدا کردن کار و … دچار انواع مشکلات می‌شود. بنابراین ‏جراحی این افراد، از نان شب واجب‌تر است.» او یاد خاطره‌ سفر گروه مرهم به زاهدان می‌افتد: «آنجا دختری ‏را دیدیم که ٣٤‌سال از خانه بیرون نیامده بود، شکاف لب و کام داشت، نخستین لبخند را بعد از عمل به او ‏دادیم، در کهگیلویه‌وبویراحمد هم دختر ٣٣ ساله‌ای چنین وضعیتی داشت.»‏ شیوع شکاف لب و کام در ایران بالا نیست. به گفته این متخصص، در ایران از ١٨٠٠ تولد دو تولد زنده مبتلا ‏به شکاف لب و کام ثبت می‌شود، همین هم شده تا مرهم، روی جراحی این افراد تمرکز کند:  «این سفرها ‏باید آن‌قدر ادامه داشته باشد تا در آخر، کمتر از انگشتان یک دست مبتلا داشته باشیم.» او می‌گوید ‏ازدواج فامیلی تا ٤٠‌درصد در تولد نوزاد مبتلا به شکاف لب و کام موثر است، به طوری‌که در سفرشان به ‏زاهدان خانواده‌ای با ١١بچه شکاف لب و کام به آنها مراجعه کردند:  «شکاف لب و کام، شایع‌ترین ناهنجاری ‏همراه تولد است، و جراحی است که خیلی می‌تواند روی ظاهر افراد تأثیر بگذارد، شما اگر جراح پلاستیک ‏بودید، این کار را نمی‌کردید؟»‏
‏پنجشنبه؛ بخش بستری
‏ شب، وقت ترخیص بیماران، کلانترهرمزی وارد بخش بستری می‌شود، یکی یکی بر بالین‌شان می‌رود، دست‏هایشان را می‌گیرد، دست‌های مهربان را روی سرشان می‌کشد، می‌بوسد، لب‌های چسب‌زده را نگاه می‌کند ‏و دستور ترخیص می‌دهد. همان جاست که اشک‌‌ در چشم مادران و پدران جوش می‌خورد و دعاست که ‏نثارش می‌کنند: «الهی که خیر ببینی.» و آن یکی به کردی جمله‌‌ای می‌گوید. ‏ در پایان سومین روز از سفر تیم مرهم به کرمانشاه، آنها بیشتر از ١٣٠٠ نفر را ویزیت کردند و نزدیک به ٢٠٨ ‏نفر را جراحی.‏

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

دیار فراموشی

بگویید ویرانه مسکن مهر
طبقه ششم، بلوک ١٣، خانه زینب خانم است. سه ماه است هر روز چادر گلدار سرمه‌ای را دور کمرش سفت می‌کند و مسیر کانکس‌ها تا خانه‌های صورتی، نارنجی و زرد را از میان خاک و خل‌ها و زمین‌های تازه آسفالت شده می‌رود و می‌آید، بی‌آنکه بداند چه وقت قرار است کلید خانه‌اش را میان قفل در بچرخاند. از این رفت‌وآمدها، از جواب سربالای مدیر پروژه و از چک و چانه‌زدن با کارگرها، کلافه است. راه می‌رود و میل‌های بافتنی را در هم می‌تند. دستکش برای زمستانش می‌بافد.
کارِ خانه‌های مسکن مهر از دور، از پشت شیشه ماشین‌ها، تمام است، از نزدیک اما نیمه‌کاره. خیلی مانده تا خانه‌هایی که بیست‌و‌یک آبان دو ‌سال پیش از شدت زلزله ٧,٣ ریشتری، ریخت، سرپناه شوند. کارگران در ٥٧٤ واحد مشغول کارند و از ٢٤ بلوک مسکن مهر سرپل ذهاب، تعداد واحدهای آماده‌شده، به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد. در حالی ‌که بیست‌وششم مهر، یعنی نزدیک به یک ماه قبل از دومین سالگرد زلزله کرمانشاه، استاندار کرمانشاه در بازدیدی که از مسکن مهر شیرودی داشت، اعلام کرد که ٩ بلوک تکمیل شده و خانواده‌ها در آن ساکن شده‌اند. ١٢ بلوک تعمیری دیگر هم تا بیست‌ویکم آبان تمام می‌شوند. بیست‌و‌یکم آبان هم از راه رسید اما نه خبری از ربان قرمز افتتاح مسکن مهر بود و نه کسی به کانکس‌نشینان گفت:   «کار تمام است، تشریف ببرید خانه‌تان!» آنان که پول داشتند، به کرمانشاه رفتند، اما به قول کانکس‌نشینان، مسکن مهری‌ها فقیرنشین‌اند، آنها اگر پول داشتند، اینجا خانه نمی‌گرفتند، آن هم با وام‌های چند ١٠میلیون تومانی.
مردم این را می‌دانند که نیروهای امداد هلال احمر از همان ساعت‌های اول زلزله به کمک زلزله‌زدگان آمدند و شنیده‌اند که تا سه هفته بعدش، بیشتر از ٨٥‌هزار چادر امدادی میان آنها توزیع کردند. کانکس و خانه‌سازی اما به عهده این ارگان نیست، آنها تنها وظیفه اسکان اضطراری حادثه‌دیدگان را به عهده دارند.
روز‌ها گرم است و شب‌ها سرد. این وضع مسکن‌مهری‌ها در کانکس است، کانکس‌ها از ١٥ متر بزرگ‌تر نیستند و آنان که خانه‌های آلومینومی‌شان بزرگ است، دو کانکس را به هم چسبانده‌اند. یکی را خریده‌اند سه، چهار‌میلیون تومان و یکی را هدیه گرفته‌اند از خیّران، از ارتش، از بهزیستی.
«زینب» خانم می‌گوید هم خراب‌شدن خانه را به چشم دیده‌اند و هم آجر روی آجرگذاشتن‌ کارگران را. دو زمستان را در کانکس گذرانده‌اند و نمی‌دانند بهار را از پشت شیشه‌های خانه‌شان به تماشا می‌نشینند یا در خانه‌های ورقه‌ایشان؟ خانه هنوز کار دارد، دیوارها چیده شده، سقف بالای سر خانه است، سرویس بهداشتی و آشپزخانه تا حدودی تمام است، گاز و برق و آب هم برقرار است. مابقی به عهده صاحب خانه است، شیرآلات، سینک، کابینت و نازک‌کاری: «از کجا پول بیاوریم؟ می‌دانی چقدر خرج دارد؟ وسیله چطوری بخریم با کدام پول؟ کابینت متری یک‌میلیون و ٣٠٠‌هزار تومان است، کمد دیواری ٣٥٠‌هزار تومان.» اهالی منتظرند به خانه اسباب‌کشی کنند و با پول فروش کانکس، کمی اثاث بخرند.  شب دومین سالگرد زلزله، در محله کانکسی‌های مسکن مهر، شب ویژه‌ای بود، آدم‌هایی که اهالی نمی‌شناختندشان، به محله آمدند، صندلی چیدند و گفتند برنامه داریم. فاطمه یاد آن شب می‌افتد، حالش دگرگون می‌شود. می‌گوید وسط برنامه، از بلندگوهای بزرگ، صدایی شبیه ریزش آوار پخش شد و او و اهالی یاد شب نفرین‌شده زلزله افتادند: «شب حادثه برایم تکرار شد، می‌خواستم جیغ بزنم، از خجالتم این کار را نکردم.»
اهالی می‌گویند حال‌شان خوب نیست، بچه‌هایشان دیگر طاقت کانکس‌نشینی ندارند: «پسرم دیگر در کانکس نمی‌ماند، همه‌اش بیرون است، به من مهلت داده.» فاطمه رنگ به صورت ندارد، دو‌ سال زندگی در کانکس، اوضاع روحی‌اش را به هم ریخته: «همسر برادرم، بعد از زلزله بچه‌اش را گذاشت و رفت. یک بچه هم در شکم داشت، سقط کرد. ما نشان می‌دهیم شادیم و می‌خندیم، از درون این طور نیستیم.» از دو‌ سال پیش، رفت‌وآمدهای فامیلی‌شان متوقف شده، همان‌هایی که قبلا به خانه‌شان می‌آمدند، حالا کوچکی خانه را بهانه می‌کنند: «اینجا دیار فراموش‌شدگان است.»
«زینب»، کنار «نسرین» و «فاطمه» به سمت خانه‌های در حال ساخت‌شان می‌روند، در مسیر از وضع خانه‌ها می‌گویند، از وام‌هایی که بدون اجازه آنها گرفته شده و حالا دفترچه قسط‌ را جلویشان گذاشته‌اند: «چون خانه‌ها بیمه بود، برایمان وام ٣٥‌میلیون تومانی گرفته‌اند، بدون اینکه به ما بگویند، خب  چرا این کار را کرده‌اند؟ رفته‌اند وام گرفته‌اند و دفترچه قسط را دادند دست‌مان. ما ولی توان بازپرداخت نداریم.» کُردی حرف‌زدن فاطمه غلیظ‌تر از بقیه است، فارسی را هم با همان غلظت صحبت می‌کند: «اینها مسکن مهر کارگری‌اند، ما مسکن مهر مشاغل آزادیم، ساختمان اینها بیمه ندارد، برای همین هم کارشان عقب است.» با دست به سمت راست خیابان اشاره می‌کند، به خانه‌هایی که رو به روی مسکن مهر قرار گرفته‌اند. خانه‌های مسکن مهر با دیوار کوتاهی از بقیه خیابان جدا شده و آن طرف دیوار، کارگران، مشغول کارند؛ زمین در حال آسفالت است و بوی تند قیر می‌دهد.
  خانه‌هایتان با همان متراژ قبلی تحویل داده می‌شود؟
نه، یک متر از اتاق‌ها کم شده؛ چون دیوار برشی و تقویتی زده‌اند، یک متر از اتاق کم شده، ما راضی هستیم، همان را به ما بدهند.
  برای خرید این خانه‌ها، قبل از زلزله، چقدر وام گرفته بودید؟
نزدیک به ٤٥‌میلیون تومان.
  نگفته‌اند بیایید پس بدهید؟
گفته‌اند. جلوی حساب‌ها را هم گرفته‌اند. فعلا پول نداریم.
خانه مسکن مهری‌ها را مقاوم‌سازی کرده‌اند، آقای یادگاری مسئول ساخت ١٤٤ واحد مسکن مهر است و با لهجه اصفهانی‌اش می‌گوید که دیوارها را از داخل نبسته‌اند تا وقتی زلزله می‌آید، لرزش دیوارها را بگیرد. می‌گوید که خانه‌ها حالا تا ٨ ریشتر زلزله مقاوم شده‌اند: «برای مقاوم‌سازی آرماتور زده‌ایم، همان میلگرد.»  اهالی از ترک داشتن سقف و رد زرد رطوبت بر صورت دیوار شکایت دارند، می‌گویند هنوز وارد خانه نشده‌اند و دیوارها مشکل دارد. آقای یادگاری اما توضیح می‌دهد که اینها مشکلی نیست، یک رنگ بخورد درست می‌شود: «تنها عیبی که خانه‌ها دارند این است که نقاشی نشده. ما نقاشی نمی‌کنیم، نهایت یک عدد لامپ می‌گذاریم.» اهالی اما می‌گویند خانه درست و حسابی ساخته نشده، وارد حمام که می‌شوی، تمام جزییات ساختمان پیداست. بدون سقف کاذب تحویل داده می‌شود. کابینت و شیرآلات ندارد. فقط دیوار است و سقف: «وقتی خانه خراب شد، همه چیز داشت.»
تمام واحدهای بلوک ١٤ خالی است، بلوک کناری و روبه‌رو هم همین وضع را دارد. بلوک‌های دیگر هم خالی است و در آخرین بلوک، بند رخت لباس یکی از واحدها، پُرِ از لباس بچگانه است. تنها یکی از چهار واحد طبقه سوم بلوک آخر، تحویل داده شده. ناهید با دختر و پسر و شوهرش ساکن خانه‌اند.
  چند وقت است اینجا ساکن شده‌اید؟
١٠، ١٥ روزی می‌شود.
  فقط خودتان اینجا هستید؟
بله، بقیه واحدهای ساختمان خالی است.
چه اتفاقی افتاده که خانه شما را زودتر آماده کرده‌اند؟
نمی‌دانم، شوهرم یک روز آمد و گفت که خانه آماده است.
کمتر از دو ماه صاحب‌خانه بودند که خانه روی سرشان آوار شد. خانه را با وام ٣٧‌میلیون تومانی خریده بودند و حالا نگران بازپرداخت وام است. «ناهید» پارچه سرمه‌ای را با حریر سفیدی دوخته و از بالای دیوار آویزان کرده است. پرده‌هایش رنگ و رویی به خانه داده‌ است. خانه جز یک فرش و دو پشتی، اثاث دیگری ندارد. آنان دو ‌سال در چادر و کانکس زندگی کرده‌اند، در یکی از روستاهای گیلانغرب. خانه را که تحویل گرفتند، کانکس را فروختند سه‌میلیون تومان. کانکس را جای ٥‌میلیون تومان به آنان داده بودند: «با پولش کمد دیواری درست می‌کنیم.» آنان چشم‌انتظار وام ١٢‌میلیون تومانی‌اند: «شما خبر دارید به ما می‌دهند؟»
به قول مسکن مهری‌ها، مستأجرها بدبخت‌ترند. آنها حتی منتظر تمام‌شدن یک خانه نیستند، باید بروند اجاره‌نشین شوند؛ ماهی ٥٠٠‌هزار تومان با ٥٠‌میلیون تومان رهن. ریحانه و مرتضی و دختر چهارساله‌شان از همین اجاره‌‌نشین‌ها هستند. پدر و مادر مرتضی زیر آوار خانه سه‌طبقه‌شان جان دادند. مرتضی هم درست رو به روی خانه پدری، کانکسش را روی زمین گذاشته و منتظر است تا خانه قبلی که اجاره کرده بود، تکمیل شود و دوباره اجاره‌نشین شود: «گفته بودند زمین می‌دهند، اما خبری نیست.» به آنها وام ١٢‌میلیون تومانی داده‌اند، وقت پرداخت قسط‌هایش رسیده، اما هنوز پولی در حساب ندارند: «نمی‌شود زیاد اینجا ماند، بچه‌ها را که نمی‌شود داخل این کانکس‌های کوچک حبس کرد، بیشترشان لابه‌لای کانکس‌ها بازی می‌کنند.» کارگران زیادی در محدوده مسکن مهر رفت‌وآمد می‌کنند، اهالی می‌گویند بعد از زلزله معتادان و دزدها زیاد شده‌اند.

مهلت چهارده‌روزه برای تخلیه کانکس‌ها
کانکس‌نشین‌های برِ خیابان، اوضاع بدتری دارند. آنها به قول خودشان شخصی‌سازند و از همان شب زلزله تا الان درست مقابل خانه خراب‌شده‌شان که حالا دیوارها و سقفش محکم شده، نشسته‌اند به تماشا. به‌تازگی شهرداری به آنها مهلت تخلیه داده. حالا تنها دو هفته وقت دارند تا کانکس‌ها را خالی کنند. برق را هم به نشانه اعتراض به کانکس‌نشینی‌شان قطع کرده‌اند و صدای لیلا را بلند کرده‌‌اند. لیلا؛ مادر‌ِ ٦ دختر و پسر نوجوان و جوان.
بوی سبزی از کانکس بلند شده. لیلا با دخترش سبزی پاک می‌کند و با دست، خانه روبه‌رو را نشان می‌دهد: «این خانه ماست، ببین چه شکلی است، یک سقف دارد و یک دیوار. از این کانکس برویم بیرون، کجا زندگی کنیم؟» شهرداری به آنها گفته کانکس‌شان را ببرند سمت مسکن مهری‌ها، آن دورها. اینجا برِ خیابان، ظاهر قشنگی ندارد: «نزدیک سالگرد زلزله بود، می‌خواستند بگویند همه سرِ خانه‌زندگی‌شانند، اما خودت ببین! کی خانه‌اش رفته؟»
کانکس را خیّران به آنها داده‌اند. عروسش در همین کانکس باردار شده و حالا پسرش یک‌ساله است: «برق‌ها را که قطع کردند، هیتر برقی خاموش بود، بچه سرما خورده.» کودک بی‌حال در آغوش مادرش افتاده، تازه از بیمارستان آمده:  «دلم می‌خواهد یک خبرنگار بیاید و حرف دلم را به او بزنم. به هر کس واقعیت را می‌گوییم پنهان می‌کند. فیلمبردار می‌آید از ساختمان مسکن مهر فیلم می‌گیرد، این‌طور نشان می‌دهد که کار تمام شده. می‌گویند سرپل آباد شده. به نظر شما شده؟» لیلا برآشفته است؛ از وضع زندگی‌اش، از حمام و دستشویی و بیماری‌هایی که سراغ‌شان می‌آید.

عفونت؛ معضل دو ساله زنان زلزله‌زده
شال سیاه لبه چین‌دارش را ،که زنان کُرد سر می‌کنند، یک دور دیگر روی سر محکم می‌کند، جمله‌هایش فارسی کُردی است، چند واژه فارسی و چند واژه کُردی: «خودم چندبار قارچ گرفته‌ام، هنوز هم خوب نشده‌ام.» لیلا از روز زلزله تا الان درگیر عفونت است، مدام دکتر زنان می‌رود، قرص می‌خورد، اما بی‌فایده است، می‌گوید به دلیل حمام و دستشویی‌های مشترک است، به دلیل بهداشتی است که رعایت نمی‌شود. ٤٢ سالش است و از دو‌ سال پیش، عادت ماهانه‌اش هم قطع شده: «همه‌اش به دلیل استرس است.» این حالِ خیلی از زنان زلزله‌زده است. بیماری‌های زنان از همان روزهای اول بعد از زلزله، گریبان‌شان را گرفته. خیلی از زنان مسکن مهر مبتلا به این عفونت‌های قارچی‌اند.
خانه‌شان چهار طبقه بود، هر واحد ٢٠٠ متر. برای ساخت خانه ٢٤٠‌میلیون تومان به آنها وام داده‌اند اما خودش می‌گوید بعد از زلزله مصالح ساختمانی گران شده، سیمان کیسه‌ای ٧‌هزار تومان بود، شد ١٤‌هزار تومان. سیم متری ٦‌هزار تومان است. برای برق‌کشی متری ١٠‌هزار تومان پول می‌خواهند: «از کجا بیاوریم؟ تمام شد، پول‌مان تمام شد.» و دست‌ها را محکم به هم می‌کوبد.
زندگی چهار خانواده در چهار کانکس در فضای سبز برِخیابان پهن شده و امسال بیشتر از ‌سال قبل، سرمای زودرس اذیت‌شان کرده:  «دود آبگرمکن چشمان پسر پنج‌ساله‌ام را سوزانده، دست‌هایمان از شستن لباس‌ها با آب سرد ورم کرده، همیشه سرماخورده‌ایم، زمین زیرمان سرد است.» می‌گویند این منطقه درست روی خط زلزله است.
بچه‌ها آن ساعت از روز، مدرسه‌اند. آنها چندین ماه است که به مدرسه می‌روند، همان مدرسه‌های قبلی‌شان که تعمیر شده. «دریا» بساط کتاب و دفترهایش را جلوی در کانکس‌شان پهن کرده، دانش‌آموز کلاس ششم است.‌ سال قبل، کلاس‌ها در کانکس‌ برگزار می‌شد.

شهر کانکس‌ها
ثلاث باباجانی شهر کانکس‌ها است؛ شهری از کانکس‌های محکم بسته‌شده جلوی درِ خانه‌ها، درست مثل یک نگهبان. زیر پنجره هر خانه‌ای، کانکسی به انتظار نشسته. بعضی از اهالی انباری‌اش کرده‌اند، بعضی فرش و پشتی گذاشته‌اند و تا زمین کمی ناآرام می‌شود، به آن پناه می‌برند. هیچ‌کس حاضر نمی‌شود کانکسش را پس دهد، بفروشد یا از خودش دور کند. شایعه زمین‌لرزه ٧ ریشتری بین اهالی پیچیده، همه‌جا حرف از آن است. چند روز پیش هم که ثلاث باباجانی نزدیک به ٤ ریشتر لرزید، همه هراسیده و برآشفته، به کانکس‌هایشان پناه برده بودند. آقای قضاوت یکی از آنان است. مرد شصت ساله‌ای که حسرت کانکسش را می‌خورد که به دلیل هزینه‌های زندگی فروخته ٤‌میلیون تومان و حالا پناهگاهش، کانکس‌های همسایه است: «اگر پول داشتم یک کانکس می‌خریدم.» آنان ١٦ ماه کانکس‌نشین بوده‌اند و هشت ماه است زیر سقف خانه‌ای واقعی روزگار می‌گذرانند، اجاره‌نشین‌اند: «کوچک‌ترین صدایی که می‌آید همه وحشت‌زده به خیابان می‌ریزند، همه همین وضع را دارند.» کمی دورتر، در منطقه کارگاهی، ١٧ کانکس‌ شانه به شانه هم نشسته‌اند و دیوارها، شناسنامه شده‌اند. هر کدام نام صاحبش را یدک می‌کشد. چند متر آن طرف‌تر، زنان نیم‌دایره‌ای زده‌اند در فضایی باز. روی سنگ نشسته‌اند به صحبت. سرنوشت برای همه‌شان یک‌جور تکرار شده. حالا برگشته‌اند به خانه و کانکس‌ها را نگه‌داشته‌اند: «شهرداری مدام می‌گوید کانکس‌ها را جمع کنید یا ببرید جایی که خلوت باشد.» برای تعمیر و ساخت خانه‌های ٦٠ متری به آنها ١٢‌میلیون تومان وام داده‌اند، بعد از هفت ماه، حالا باید ماهی ١٨٨‌هزار تومان قسط بدهند.
ثلاث باباجانی کانون‌ اصلی زلزله کرمانشاه بود و خسارت‌های زیادی دید. بیشتر خانه‌ها روی سر اهالی خراب شد. آمار بالای زلزله‌زده‌های این شهر و روستاهای اطرافش، در روزهای اول زلزله، ورودی شهر را تبدیل به اردوگاه کرد؛ چادر و بعدها کانکس، سرپناه‌شان بود. اما حالا تعداد زیادی به خانه‌شان برگشته‌اند، مدارس شهرشان ساخته و تعمیر شده و بچه‌ها سر کلاس‌های مدرسه می‌نشینند.

دره ژاله، دره کارگران بیکار
میدان اصلی، موسیقی کُردی و جوانانی که میان میدان، دستمال به دست یک پا را به جلو می‌گذارند و یکی را به عقب؛ نور پرژکتور، رقصِ پاهای آنان را نشانه گرفته بود. میدان روستای کوچک دره ژاله سفلی پر بود از جمعیت. آدم‌ها مثل توده‌ای سیاه بودند در دل تاریکی. همه روی صندلی‌های فلزی نشسته بودند به تماشای اتفاقی که در دو ‌سال گذشته برایشان غریب بود؛ شادی.
روستای آنان نزدیک‌ترین مکان به کانون زلزله‌ بود. اینجا دره ژاله سفلی ازگله یکی از روستاهای ثلاث باباجانی است؛ روستایی در انتهای یک مسیر پرپیچ و خم و خطرناک که از ثلاث شروع می‌شود و بعداز دو ساعت به آنجا می‌رسد، خودشان می‌گویند: «اینجا بن‌بست است.» نزدیکترین بازار محلی، ٦٠ کیلومتر با روستا فاصله دارد. بیست و یکم آبان دو ‌سال پیش، اهالی دور از همه، در فاصله‌ زیادی از شهرنشینان، زیر آوار ماندند: «اولین تکانی که خورد همه بیرون رفتند، همین هم شد تا تعداد کشته‌ها کم باشد اما تقریبا همه خانه‌ها خراب شد.» در این روستا تنها یک نفر با ریزش آوار جان داد. آنها یک روز بعد از دومین سالگرد زلزله، میزبان علی ضیاء -چهره تلویزیونی– بودند؛ کسی که استاندار کرمانشاه، مسئولان هلال‌احمر، فرماندار ثلاث باباجانی، بخشدار و دهیار را دور هم جمع کرد و درباره زلزله و بازگشت مردم پرسید. میان‌برنامه، اجرای گروه دف‌نواز بود و کمی قبل از آن، مردان کُرد میدان را برای رقص‌ محلی پر کرده بودند. بازوند، استاندار کرمانشاه در فاصله کمی از دوربین‌ پخش زنده، خبرهای خوبی به مردم داد: «بازپرداخت وام‌های تا سقف ٥٠‌میلیون تومان که قبل از زلزله از سوی زلزله‌زده‌ها گرفته شده، برای دو ‌سال متوقف شده بود که یک‌ سال دیگر تمدید شد. مجموع این وام‌ها، حدود ٣‌هزار‌میلیارد و ١٤٥‌میلیون تومان شده است. ١٠‌میلیون تومان هم وام معیشتی داده شده که اعلام کرده‌ایم فعلا برای پرداخت این وام، صحبتی با زلزله‌زده‌ها نکنند.»

جلوی حساب‌هایمان را گرفته‌اند
«یک وام ٣٥‌میلیون تومانی دادند، یک ١٠‌میلیون تومانِ بلاعوض و ١٠‌میلیون تومان وام معیشت. همه اینها شد ٥٥‌میلیون تومان، اما ساخت خانه ما بالای ٨٠‌میلیون تومان خرج برداشت. تازه همه اینها قبل از گرانی‌ها بود. الان جلوی حساب‌هایمان را گرفته‌اند، یارانه ماه پیش را خودشان جای قسط برداشت کردند، درحالی ‌که ما با همین یارانه زندگی می‌کردیم.» احمد نرگسی از اهالی دره ژاله است و چند دقیقه قبلش توضیحات استاندار کرمانشاه را شنیده بود: «الان همه ما نزدیک به ٤٥‌میلیون تومان بدهکاریم. یعنی ماهی ٢٥٠‌هزار تومان باید قسط بدهیم. از کجا؟» دو ‌سال بعد از زلزله، ٥‌میلیون تومان وام خودرو به کسانی که ماشین‌شان در زلزله از بین رفت دادند و نعمت می‌گوید که با ٥‌میلیون تومان می‌شود پراید خرید؟ «زلزله خانه‌خراب‌مان کرد، خانه را ساختند، هنوز خانه‌خرابیم.»
اهالی دره ژاله قبل از زلزله یا دامدار بودند یا کشاورز. درآمد اصلی‌شان تابستان‌هاست و بعد از زلزله کار و کاسبی زخمی شد. دام‌ها زیر آوار جان دادند، زمین‌های کشاورزی خراب شد و خیلی‌ را بیکار کرد. آنها می‌گویند بیشتر اهالی با یارانه زندگی می‌کنند که حالا هم به جای قسط‌ها از حساب‌شان کم می‌شود. گلایه آنها از شرایط سخت کاری و بی‌توجهی به اشتغال است: «اینجا کارگاه‌های زیادی وجود دارد، چند پروژه درحال انجام است اما از شهرهای دیگر کارگر آورده‌اند، درحالی‌که دود گوگردی که در هوا پخش می‌شود به چشم و حلق ما می‌رود.»
از میان سیاهی جمعیت، یدالله شکری، فرماندار ثلاث باباجانی، پیدا می‌شود و درباره شرایط زندگی مردم به «شهروند» توضیح می‌دهد: «مردم اینجا هم آسیب‌های جنگ را به جان خریدند هم بعد از زلزله به‌شدت آسیب دیدند، اما حالا به زندگی عادی‌شان برگشته‌اند.» او هم دیده که اهالی دست از سر کانکس‌ها برنمی‌دارند اما به آنها اطمینان می‌دهد که خانه‌ها مقاوم‌سازی شده، ایمن است، از زلزله نترسید: «این کانکس‌ها یک سرمایه است، مال خود زلزله‌زده‌هاست، ما نمی‌گوییم بَرَش دارند، می‌گوییم از سطح معابر جمع کنند.» شکری درباره دغدغه اهالی دره ژاله هم می‌گوید که در شهرستان ثلاث باباجانی برای ٣هزار و ٧٤٧ نفر شغل ناخالص و برای یک‌هزار و ٢١٣ نفر شغل خالص تعریف شده. ٨٩‌درصد زمینه اشتغال افراد فراهم شده است. راه‌اندازی بازارچه شیخ سلک مرزی می‌تواند کمک بزرگی به اشتغال اهالی کند.»

فریبا دست علیرضایش را محکم می‌گیرد تا روی قبرها نرود. لیلا گوشه لباسش را جمع می‌کند: «پناه بر خدا.» زینب حسرت می‌خورد: «خوش به حال هر کس خانه خودش است.» و نعمت بچه‌اش را بغل می‌زند:   «خوش به حال آنها که خانه‌شان خراب نیست.»

قطعی برق کار شهرداری  نیست

صابر حیدری، شهردار سرپل ذهاب تأیید می‌کند که بارها به کانکس‌نشینان برِ خیابان، برای تخلیه محل، اخطار داده‌ اما به «شهروند» می‌گوید که برای کانکس‌نشینان کمپ‌هایی در نظر گرفته شده و آنها باید در همان کمپ‌ها بمانند، نه در پارک‌ها و فضای سبز:  «ما برای کانکس‌های مجردی، افراد غیربومی و کانکس‌هایی که برای عموم مزاحمت ایجاد کرده‌اند، چند کمپ کارگری در داخل شهر در نظر گرفته‌ایم که این افراد باید به آن محل نقل مکان کنند، ما به آنها هم گفته‌ایم که جابه‌جایی آنها رایگان است و کمپ هم تمام امکانات مثل برق و آب را هم دارد.» او می‌گوید که بنیاد مسکن آمار واحدهای آماده شده را به شهرداری می‌دهد و شهرداری براساس آن آمار، برای تخلیه کانکس‌ها اقدام می‌کند: «‌یکی از مشکلاتی که در مسکن مهر وجود دارد این است که خیلی از واحدها تکمیل شده‌اند اما اهالی می‌خواهند با تمام امکانات به خانه‌هایشان بروند، به ‌هر حال خانه بدون کابینت و شیرآلات بهتر از زندگی در کانکس است.» با این حال حیدری می‌گوید که برای تخلیه کانکس‌ها، مهلت مشخصی را تعیین نکرده‌اند: «اگر هم به کسی گفتیم که جابه‌جا شود، تمام امکانات را فراهم کرده‌ایم، این‌طور نبوده که به کسی فشاری بیاوریم. زلزله‌زده‌ها می‌گویند می‌خواهیم سر ساختمان خودمان بمانیم. آنها وسط پارک زندگی می‌کنند، در حالی ‌که ما بودجه‌های عمرانی داریم که باید هزینه شود، الان به بهار نزدیک می‌شویم و باید پارک‌ها را ساماندهی کنیم، اگر این کانکس‌ها در فضای سبز باشند، پیمانکار کار را تحویل نمی‌گیرد.» شهردار سرپل ذهاب می‌گوید که چندین‌بار به مسکن مهری‌ها اخطار کتبی داده‌اند اما آنها تکمیل‌نشدن خانه‌ها را بهانه می‌آورند. با این همه اما حیدری می‌گوید که به هیچ‌وجه برق را برای کانکس‌نشینان قطع نکرده‌اند:  «ما اصلا چنین کاری نکرده‌ایم نه برای مسکن مهری‌ها نه برای کسانی که در امامزاده زندگی می‌کنند. اتفاقی که افتاده این است که گروهی از صاحبان قبرها، به دادگستری شکایت کرده‌اند که کانکس‌نشین‌ها حمام و دستشویی درست کرده‌اند و آب آلوده به قبرها می‌رسد.  شاید به این دلیل کارهایی انجام شده است.»

همزیستی با مردگان

«علی مردانی» ٧٠ سالش که شد، سرش را زمین گذاشت، چشمانش را بست و برای همیشه رفت؛ بیست‌ سال بعد، درست در دومین سالگرد زلزله، خدیجه خانم، به سنگ قبرش تکیه زده و زهرا، زن سی‌وشش ساله، روی سنگ شکسته و ترک‌خورده همسایه نشسته‌ و ریز ریز کُردی حرف می‌زند. هر دو سیاهپو‌ش‌اند؛ از سر تا پا. نه صاحب عزا هستند، نه با «مردانی» و همسایه‌اش نسبتی دارند، آنها ساکنان زنده گورستانند. قبل از آن، ساکن خیابان «شاهد» بودند؛ شاهد ٦. زن، خیابان روبه‌رو را با دست نشان می‌دهد. دو‌ سال از آن روز می‌گذرد و حالا رهن و اجاره‌شان فاتحه‌خوانی برای مرده‌هاست.
چرا هنوز اینجایید؟
خانه‌هایمان تمام نشده، می‌‌‌گویند یکی دو ماه مانده.
چرا اینجا؟
شب زلزله، نزدیک‌ترین جا به خانه‌مان همین امامزاده بود.
  شب‌مانی در قبرستان ترس ندارد؟
ندارد؟ معلوم است که دارد. کی در قبرستان می‌خوابد؟
و مکالمه با این جمله، قطع می‌شود. قبرها، آشنای دور و نزدیک زلزله‌زده‌ها شده‌اند، آنان که زیر آوار جان دادند، کمی دورتر خاک شدند و قدیمی‌ها، آنان که چندین‌ سال از مرگ‌شان می‌گذرد، همسایه دیوار به دیوار زلزله‌زده‌های دو‌ سال پیش‌اند. «خدیجه» زن دنیادیده‌ای است، او جنگ را به چشم دیده و حالا ترسی از مرده‌ها ندارد: «بهترین خاک را دارد قبرستان.» تا چند ماه پیش تعداد خانواده‌های زنده قبرستان، به ١٠٠ می‌رسید، بعضی از آنان چشم در چشم قبرها، زندگی‌شان را پهن کردند و پایه‌های چادرشان را درست کنار سنگ قبرها در زمین محکم کردند، خیلی‌ها بودند. خانه‌ها را که ساختند، یکی یکی رفتند. حالا از میان آن ١٠٠ خانواده، نزدیک به ٢٠ کانکس مانده‌اند: «یک شب اینجا بمانی می‌فهمی.» مرده‌ها، زنان و مردانی که زیر خاک‌اند، از دو‌ سال پیش، قوم و خویشان جدیدی پیدا کرده‌اند، آنها زنده نیستند و زندگی بیخ گوش‌شان در جریان است. صدای بازی کودکان که گرداگرد قبرها می‌چرخند، هیاهوی آدم‌ها و صدای قابلمه و کتری و قوری، رنگ دیگری به فضای مرده داده. قبرستان از دو‌ سال پیش، گورستانی برای زنده‌هاست: «همیشه سر قبرها فاتحه می‌خوانیم.» آنها حالا خانواده مرده‌ها را هم می‌شناسند، می‌دانند کی کجا دفن شده، آن خانم، آن آقا، چه نسبتی با صاحب قبر دارد.
ساکنان قبرستان یکی دو هفته‌ای می‌شود که درگیر ماجرای ترسناکی شده‌اند؛ قطعی برق. فریبا پریشان است، از وضع زندگی‌اش، از تاریکی شب‌های قبرستان و از کودکی که دلش خانه می‌خواهد؛ فریبای بیست‌ونه ساله که وقتی آوار ریخت، دست و پایش شکست.
چرا برق را قطع می‌کنند؟
می‌خواهند ما برویم. شب‌ها فقط کانکس‌ها برق دارند؛ در تاریکی قبرستان واقعا ترسناک می‌شود.
به آنها وام ١٢‌میلیون تومانی داده‌اند، به اسم معیشت. چهار‌میلیون تومانش را باید پس بدهند و فریبا می‌گوید که شوهرش بیکار است، پول ندارند. تا همین حالا هم نزدیک به ٢٠٠‌میلیون تومان برای خانه‌شان هزینه کرده‌اند اما به آنان ١٤٠‌میلیون تومان وام تعلق گرفته که باید کم‌کم پرداختش کنند.می‌گوید زلزله پیرشان کرده، دست روی هر چیزی می‌گذارند، گران است. خانه تمام هم شود، خالی است، از میان آوار، یک ماشین لباسشویی و یک اجاق گازش، سالم مانده. داخل کانکس، انگار دستفروشی بساط‎اش را پهن کرده، همه چیز روی هم: «دیگر حوصله جمع‌وجور کردن خانه را هم ندارم.» خانه، همان کانکس است. مادر همسرش، نابیناست و معلول. کنار در ورودی کانکس، رو به قبرها نشسته و دانه‌های تسبیح را یکی‌یکی از میان انگشت‌های پینه‌بسته‌اش رد می‌کند، همزمان لبانش به ذکر، باز و بسته می‌شود. جمعه‌ها روز عزاست، صبح که اهالی برای فاتحه‌خوانی سر قبرها می‌آیند، فریبا دست علیرضای ٦ ساله‌اش را می‌گیرد و می‌برد داخل کانکس. در را قفل می‌کند تا شب. نمی‌خواهد رفت‌وآمد صاحبان عزا و گریه‌شان را بشنود و ببیند.

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

خانه امید، از نی و گچ و گل

آن شب و شب‌های بعدش شهر پُر شد از آدم، از زلزله‌زده‌های بی‌پناه و آنها که به کمک‌شان آمده بودند، خیابان‌ها و جاده‌ها را بستند با وانت‌ها، کامیون‌ها، نیسان‌ها و ماشین‌هایی که از وسیله سرریز شده بود؛ وسایلی برای ادامه حیات. در جایی مردم در صف انتظار چادر نشسته بودند و در جایی دورتر آستین‌ها بالا زده شد تا خانه‌هایی از جنسی دیگر برای زلزله‌زده‌ها ساخته شود؛ از جنس خاک و گل و نِی و گچ. (رئیس سازمان امدادو‌نجات، از توزیع ٧٥‌هزار و ٩٢٦ چادر میان زلزله‌زده‌های کرمانشاه خبر داد؛ آبان ٩٦.)
چهار روز از زمین‌لرزه کرمانشاه نگذشته بود که گروهی وارد روستاهای زلزله‌زده شدند؛ گروهی متفاوت با همه آنهایی که تا آن روز مسیر غرب کشور را گرفته بودند. آنها نه بسته‌های خوراکی همراه‌شان بود، نه پتو و لباس. با دست خالی آمده بودند، دست‌هایی که می‌خواست سرپناه بسازد.
«محمد حسینی» فارغ‌التحصیل رشته معماری از دانشگاه هنر است و صبح روزی که وارد کرمانشاه شد، هر چه دید، خانه‌های ترک برداشته و سقف‌های ویران بود، خانه‌هایی که نه در داشتند و نه پنجره. اهالی در پارک‌ها، در گوشه خیابان و جایی در همسایگی خانه‌های خراب‌شده‌شان چادر زده بودند.
آنها یک گروه بودند، گروه «سلام» که پنج ‌سال قبلش، در زلزله ورزقان به روستای علی‌آباد رفتند و با کیسه‌های شنی و سنگ برای زلزله‌زده‌ها یک «ابرخشت» ساختند، یک سازه که حالا تبدیل به حمام عمومی شده و موتورخانه دارد و سه خانه دیگر. حسینی می‌گوید که ابرخشت‌ها ایده «نادر خلیلی» معمار معروف است کسی که می‌خواست در کویرهای ایران مسکن ارزان‌قیمت، بسازد. طرحش اما در ایران رد شد؛ او که ساکن آمریکا بود، ایده‌اش را برای ناسا ارایه کرد، طرحی برای خانه‌سازی روی کره ماه. گروه «سلام» با ایده‌گرفتن از طرح خلیلی، در ورزقان و پنج‌ سال بعدش، در کرمانشاه کپرسازی کردند. (نادر خلیلی، ابداع‌کننده روشی برای ساختن بناهای مقاوم در برابر زلزله با استفاده از خشت و گل است که در جهان به همین موضوع شهرت پیدا کرده است. معماری با استفاده از کیسه شن و ابرخشت، از روش‌های خانه‌سازی است که به نام او ثبت شده. هدف خلیلی ساخت خانه‌های ارزان‌قیمت و مقاوم در برابر زلزله بود.)
بیشتر اعضای گروه سلام دانشجویان معماری‌اند، میان‌شان جوانان داوطلب بی‌ارتباط به رشته معماری هم دیده می‌شود، حسینی و چند نفر دیگر که چهار روز بعد از زلزله وارد منطقه شدند، کپرهایی را دیدند که با نی ساخته و رویش پلاستیک کشیده بودند. این را خود اهالی چند روستا ساخته بودند، همین هم شد تا گروه سلام، تصمیمش را بگیرد: «ما قبل از این کارگروهی در دانشگاه هنر برگزار کرده بودیم که در آن براساس ایده‌ نادر خلیلی، یک کپر ساخته بودیم، در زلزله ورزقان، مدلی از این کپر را ساختیم و وقتی زلزله کرمانشاه اتفاق افتاد، با این تصور که همان ابرخشت ورزقان را در کرمانشاه بسازیم، به منطقه رفتیم اما آنجا دیدیم اهالی خودشان کپرهایی با نی ساخته‌اند، به همین دلیل تصمیم گرفتیم تا کپرهایی با همین مصالح بسازیم؛ یعنی نی و گچ و گل.» آنها مرحله به مرحله جلو رفتند، بلافاصله اعضای گروه را خبر کردند، یک گروه تلگرامی راه انداختند و همه جمع شدند. نزدیک به ٤٠ نفر در ساخت این کپرها مشارکت کردند و اسم این خانه‌ها را گذاشتند کومه. گروه سلام، اولین خانه را در نزدیکی روستاهای کوئیک ساختند، برای نمونه.
اول به اعضا آموزش دادند و بعد به اهالی. در کمتر از ٦ ماه بعد از زلزله، تعداد این کومه‌ها به ٥٠ رسید: «ما روش ساخت این کومه‌ها را به اهالی یاد می‌دادیم، البته خودشان قبلا از این خانه‌ها می‌ساختند و خیلی سریع هم یاد گرفتند، هر کومه‌ای که ساخته می‌شد در روستا توزیع می‌کردند. اعضای گروه ما به اهالی برای ساخت کمک می‌کردند.» هزینه‌های ساخت این کومه‌ها را اهالی خودشان پرداخت کردند، اگر نیسان یا وانت داشتند و مصالح و نی‌ها را حمل می‌کردند، هزینه ساخت به حدود ٣٠٠‌هزار تومان می‌رسید، اگر هم وسیله نداشتند، باید ٥٠٠‌هزار تومان پول می‌دادند. آنها می‌توانستند برای کومه عایقی هم بسازند تا باران و برف هم آسیبی به آن نزند اما همین عایق قیمت را بالاتر می‌برد.
اهالی نی‌ها را از اطراف رودخانه «الوند» می‌چیدند، آنها را به هم می‌بافتند، کپرهای استوانه‌ای درست می‌کردند، روی ستون نی‌ها، گل و گچ می‌زدند و درنهایت، آنچه ساخته می‌شد خانه‌ای بود نزدیک به ١٢ متر، با سقف و دیوارهای محکم. روی دیوارها هم به خواسته هر کس دریچه‌ای باز می‌شد، به اسم پنجره.
نی‌ها سرپناه شدند
اولین‌بار این کومه‌ها را یک ماه پس از زلزله کرمانشاه دیدم، وقتی برای تهیه گزارش از مناطق زلزله‌زده به روستاهای کوئیک رفته بودم. یک کومه تمام شده و یکی درحال ساخت، بر جاده نشسته بودند. شب هنگام بود و چند نفر از دانشجویان معماری، روی بخشی از دیوارهای کومه مشغول به کار بودند. زنان و مردان دست به کار شده بودند؛ زنان مصالح را از استانبولی دست به دست می‌کردند، می‌رساندند به مردان. مردان جوراب‌ها را روی شلوار کردی کشیده، آستین‌ها را بالا زده، ماله به دست، بالای اسکلت، مصالح را بر تن نی‌ها می‌کوبیدند و سقف را می‌ساختند و دیوارها را محکم می‌کردند.
یک ماه بعدش وقتی داخل کومه‌ها، فرش و پشتی، یخچال و اجاق گاز  نشست، خانه رنگ دیگری گرفت، گرم شد. بعضی تن دیوار را آبی کردند و سقف را ماهی‌های گلی کشیدند و کومه شد آرایشگاه. عده‌ای، دیوارها را سفید کردند و نقش و نگار زدند و پرده‌های سنتی از پنجره‌هایش آویختند و کپر شد، مهدکودک، شد خانه فرهنگ، شد محلی برای جمع شدن اهالی روستا، شد خانه، سرپناه.
حالا هم تصاویر گویاست، دودی که از لوله‌های دودکش، بیرون می‌زند، بوی برنج دم کشیده و چراغ روشن و صدای بازی کودکان، نشان زندگی است. خانه‌ برای اهالی، مثل یک غار کوچک دالانی بود. در داشت و پنجره. آنها چند ماه بعد از زلزله را در همان کومه‌ها سر کردند و بعدش یا خراب شد یا استفاده‌اش تغییر کرد. البته نه همه اهالی: «این کومه‌ها برای اسکان پس از اضطرار در نظر گرفته شده، یعنی قرار نبود تا همیشه افراد در این خانه‌ها زندگی کنند، برای بعد از بحران بود تا اهالی در سرما یا گرما، جان سالم به در برند و دقیقا هم مثل یک خانه بود. کم‌کم که خانه‌سازی شروع شد، کومه‌ها هم خراب شدند یا تغییر کاربری دادند. مثلا سه کومه در زمین فوتبال کوئیک ساخته بودیم که بعد از ساخت و سازها،خراب شدند. یا در برخی روستاها، تبدیل به نانوایی، انبار یا محل نگهداری از دام شد.»
حسینی که از روز اتفاق، ١٠٠ روز را در روستاهای زلزله‌زده کرمانشاه مانده بود، کومه‌سازی در این منطقه را طرح موفقی می‌داند و می‌گوید که بهتر این بود قبل از شروع کار، مدل خانه‌سازی سنتی مشخص می‌شد، چرا که تیم در همان منطقه تصمیم گرفت چگونه کار کند، یعنی یک ماه مشغول آزمون و خطا بود. اگر کار با سرعت بیشتری انجام می‌شد، ساخت این کومه‌ها هم زودتر اتفاق می‌افتاد و سریع‌تر به دست مردم می‌رسید:  «اگر زودتر می‌ساختیم، دیگر بر سر کانکس و چادر، درگیری پیش نمی‌آمد.»
آنها می‌گویند کومه‌ها از کانکس و چادر وضع بهتری دارند و بسیار کاربردی‌اند و حتی بعد از این‌که خانه‌ها ساخته شد، می‌توان کاربری آنها را تغییر داد. حتی این کومه‌ها، جذابیت گردشگری دارند و می‌توانند تبدیل به مغازه یا حتی اقامتگاه شوند.
ایمن‌تر و مقاوم‌تر از کانکس و چادر
سرپرست تیم کپرسازی برای زلزله‌زده‌های کرمانشاه، مهدی رییسی بود. او استاد معماری دانشگاه شهیدبهشتی و عضو هیأت علمی این دانشگاه است و حالا در دومین سالگرد زلزله کرمانشاه به «شهروند» می‌گوید که کومه‌سازی در گذشته، در همین منطقه با نی و برگ‌های پهن ساخته می‌شد، یعنی این شیوه خانه‌سازی در فرهنگ اهالی منطقه بود و تیم هم از فرهنگ آنها استفاده کرد: «ما همان سازه را با گچ و گل تقویت کردیم، اهالی قبلا از این سازه به‌عنوان اقامتگاه زمستانی استفاده می‌کردند و مدل ساده آن را وقتی از کنار یکی از روستاهای زلزله‌زده رد می‌شدیم، دیدیم. ایده ما از همان موقع شکل گرفت.» رییسی می‌گوید که کومه‌ها در ١٨ روستای زلزله‌زده توزیع شد و اگر اهالی روی کومه‌ها عایق می‌کشیدند، می‌توانستند برای همیشه از آنها استفاده کنند، اما آن طور که خبر رسیده و بررسی‌هایی که تیم انجام داده مشخص شد که خیلی از این کومه‌ها خراب شده یا تغییر کاربری داده‌اند:  «این سازه‌ها‌ هم از کانکس ارزان‌تر است و هم کیفیت بهتری دارد. از سوی دیگر، وزن زیادی ندارد و اصلا زلزله نمی‌تواند به آن آسیب بزند.» (پنج چادر اهالی زلزله‌زده کرمانشاه در آتش سوخت:   بهمن‌سال ٩٦)
یکی از همین کومه‌ها در ابعاد بزرگ‌تر در روستای بلوان در نزدیکی سرپل ذهاب دیده می‌شود، کومه‌ای که تبدیل به یک مجموعه بزرگ گردشگری شده است: «این کومه با کمک خیران ساخته شد و قرار بود تبدیل به اقامتگاه شود، البته هنوز راه‌اندازی نشده است، اما ظرفیت جذب گردشگر دارد.» این مجموعه پنج سوییت دارد و یک آشپزخانه. قرار بود زنان روستا در مجموعه مشغول به کار شوند، خیران هم پذیرفتند تا هزینه‌هایش را پرداخت کنند، اما گفته می‌شود اهالی همکاری نکردند و پروژه بر زمین مانده است.
سرپرست گروه کپرسازی کرمانشاه، از کاری که از سوی گروهش انجام شد، رضایت دارد، اما انتقادش به مسئولان دولتی است:  «کاش مسئولان ساخت این کومه‌ها را مدیریت می‌کردند، نه تهیه کانکس و چادر را،  چرا که با این کار انگیزه اشتغال و بومگردی از مردم گرفته شد، درحالی‌که می‌شد کاری کرد تا مردم خودشان خانه‌های سنتی بسازند. یا حداقل یک حمایت جزیی می‌شد و بقیه کار را به خود مردم می‌سپردند.» (نماینده مردم قصرشیرین، سرپل ذهاب و گیلانغرب در مجلس شورای اسلامی خبر داد که نیمی از زلزله زدگان کرمانشاه در چادر و کانکس زندگی می‌کنند:   ٨ آذر ٩٧)
آنها بعد از زلزله کرمانشاه، طرح کپرسازی در مناطق سیل‌زده را در برنامه‌شان داشتند، حتی به لرستان هم رفتند، اما دست خالی برگشتند:  «برخورد مسئولان خوب نبود، ما می‌خواستیم با همان گل و لای بر جای مانده از سیل و سنگ‌ها، کپر بسازیم، حتی در نظر داشتیم تا این سازه‌ها و یک مدرسه را در حاشیه کشکان رود بسازیم، اما درنهایت یک نهادی با فرمانداری مذاکره کرد و اسکان موقت را در دست گرفت. حتی به ما اجازه ندادند یک نمونه از آن کپرها بسازیم.»
اعضای تیم سلام، برنامه‌ای برای بازدید از مناطق زلزله‌زده میانه آذربایجان‌شرقی دارد، محمد حسینی و هم‌تیمی‌های معمارش می‌خواهند به منطقه بروند و اگر شرایط فراهم بود برای زلزله‌زده‌ها کپر بسازند، خانه‌هایی از جنس مردم آن منطقه.

دسته‌ها
Uncategorized

ناگزیر از تحمل دندان درد

مافیای واردات بر سر راه تولید مواد دندانپزشکی ارزان‌قیمت
چرا خدمات دندانپزشکی گران است؟ محمدرضا طاهریان، مدیرعامل تعاونی دندانپزشکان ایران، به این سوال پاسخ می‌‌دهد. او می‌گوید که یکی از دلایل گران‌بودن خدمات دندانپزشکی موادی است که برای ترمیم دندان استفاده می‌شود و معمولا این مواد وارداتی‌اند و قیمت بالایی هم دارند. اما نکته قابل توجهی که از سوی این دندانپزشک مطرح می‌شود این است که اگر از تولید داخل حمایت شود، مواد دندانپزشکی ارزان‌قیمتی هم تولید می‌شود و درنهایت روی تعرفه‌ها تأثیرگذار خواهد بود. به گفته او، دست‌های پنهان مانع از این شده‌اند تا مواد ارزان‌قیمت در داخل کشور تولید شود؛ این درحالی است که در ایران توانایی تولید مواد دندانپزشکی وجود دارد: «مردم توان مالی برای پرداخت هزینه‌های دندانپزشکی ندارند و دلیل اصلی آن هم به مشکلات اقتصادی برمی‌گردد چرا که ما در شرایط تحریم به سر می‌بریم در حالی ‌که تولیدات ما واردات‌محور و مواد دندانپزشکی هم گران است و تحت پوشش بیمه نیست؛ فقط ایران این شرایط را ندارد، در کشوری مثل کانادا که درمان رایگان است، هزینه‌های دندانپزشکی را مردم خودشان باید پرداخت کنند در کشورهای اروپایی برای برخورداری از خدمات ارزان‌تر دندانپزشکی باید بیمه‌های گران‌قیمتی خرید.»
اما این تمام ماجرا نیست، تأکید این دندانپزشک بر نداشتن وابستگی به واردات و کنترل قیمت‌ها است: «در ایران این مواد ساخته شده اما مافیای واردات جلوی تولید آن را گرفت و به جای آن مواد قاچاق و بدکیفیت خارجی را به مواد داخلی ترجیح داد.» به گفته طاهریان در ایران اسید هیدروفلوریک با قیمت ٣٠‌هزار تومان تولید می‌شود اما نوع خارجی و بدکیفیت آن ٢٥٠‌هزار تومان است یا پراکسید هیدروژن داخلی ٥٠‌هزار تومان است و خارجی‌اش ٤٥٠‌هزار تومان قیمت دارد و متاسفانه از نوع خارجی آنها استفاده می‌شود؛ همین هزینه‌ها منجر شده تا قیمت خدمات دندانپزشکی بالا باشد. بیشترین میزان واردات هم از کشورهای اروپایی و آمریکایی است و از چین هم واردات به کشور انجام می‌شود. به گفته این دندانپزشک، یک شرکت تولید‌کننده داخلی گوتاپرکا را که ماده‌ای برای پرکردن ریشه دندان است، تولید می‌کرد، اما جریان واردات سبب شد تا این کارخانه با ٨٠ کارگر تعطیل شود. همین تولیدکننده‌ها حالا تبدیل به وارد‌کننده شده‌اند.
با همه اینها اما نمی‌توان انکار کرد که در تعیین تعرفه‌های دندانپزشکی نه فقط مواد که محل قرارگیری مطب‌ها و کلینیک‌های دندانپزشکی نیز تأثیر گذارند. این موضوع را طاهریان هم تأیید می‌کند و می‌گوید که هزینه‌های دندانپزشکی به گونه‌ای است که حتی قشر متوسط هم از پس آن برنمی‌آید و بیمه‌ها به دلیل بی‌پولی نمی‌توانند این خدمات را تحت پوشش قرار دهند:  «ناتوانی مردم در پرداخت‌کردن هزینه خدمات دندانپزشکی مساوی است با مراجعه‌نکردن آنها و مراجعه‌نکردن‌شان به معنی بی‌توجهی به سلامت دهان و دندان و درنهایت ابتلا به بیماری‌های حادتر است.» به گفته این دندانپزشک، وقتی دهانی بی‌دندان شود، حرف‌زدن سخت می‌شود، عضلات صورت می‌افتد و چروک می‌شود. عفونت‌های دندان مانند عفونت‌های گلو می‌توانند عمل کنند.
بیمه‌ها بیشتر همکاری کنند
بهاره شیرازی، دندانپزشک  هم تأیید می‌کند که مراجعه دیرهنگام به دندانپزشک باعث از دست‌رفتن بیشتر نسوج دندان در اثر پوسیدگی‌ها و پیشرفت مشکلات متعدد می‌شود. به گفته این دندانپزشک، یکی از علت‌های بالارفتن هزینه‌های درمان همین مراجعه دیرهنگام است: «در کنار هزینه‌های بالای خدمات دندانپزشکی، هزینه از دست‌رفتن دندان‌ها و باقی‌ماندن عفونت‌ها و حتی پیشرفت آنها به صورت آبسه و تشخیص داده‌نشدن برخی از ضایعات دهانی، مشکلات لثه و بوی بد دهان، بسیار بیشتر از مسائل مالی است.» این دندانپزشک می‌گوید که هزینه‌های دندانپزشکی تنوع زیادی دارد و به عوامل زیادی مثل مواد   استفاده‌شده، برندهای مختلف و نظر خود دندانپزشک بستگی دارد؛ اما  او درنهایت از سازمان‌های بیمه‌گر می‌خواهد تا همکاری بیشتری در زمینه پوشش خدمات دندانپزشکی کنند؛ حتی بیمه‌های تکمیلی.
چرا خدمات دندانپزشکی بیمه نمی‌شود؟
سازمان‌های بیمه‌گر زیر بار بیمه‌کردن خدمات دندانپزشکی نمی‌روند. آنها یک دلیل واضح دارند: بی‌پولی. حالا چندین ‌سال است که مسئولان وزارت بهداشت هر بار که درباره تعرفه‌های سنگین خدمات دندانپزشکی مورد سوال قرار گرفتند، وعده دادند که این اتفاق خواهد افتاد؛ اما این وعده رنگ واقعیت ندیده است. پس از سال‌ها تلاش برای بیمه‌شدن خدمات دندانپزشکی، حالا دبیر شورای عالی بیمه می‌گوید که قرار است فعلا فقط تعرفه‌های این بخش مشخص شود. قبلا به نقل از او خبر آمده بود که تا‌ سال آینده این خدمات بیمه می‌شوند اما رضوی در گفت‌وگو با «شهروند» می‌گوید که چنین اتفاقی فعلا نمی‌افتد؛ یعنی تا زمانی که منابع مالی تأمین نشود، نمی‌توان این خدمات را تحت پوشش بیمه قرار داد: «ما به دنبال اعلام تعرفه‌ها هستیم؛ چون تاکنون خدمات دندانپزشکی تعرفه نداشته یا اگر هم داشته در مواردی خیلی محدود بوده است. ما تعرفه‌ها را اعلام می‌کنیم تا افراد از جزییات قیمت این خدمات باخبر شوند؛ اما برنامه‌ای برای پوشش بیمه‌ای آنها نداریم، چرا که این اتفاق منوط به تأمین منابع مالی بیمه‌ها است.» او در توضیح این‌که در حال حاضر تعرفه‌های دندانپزشکی چگونه تعیین می‌شود؟ می‌گوید: «یکسری از تعرفه‌های مربوط به خدمات دندانپزشکی، در دوره‌های مختلف، مشخص شده‌اند اما از مسیر شورای عالی بیمه یا هیأت وزیران رد نشده‌اند، در حال حاضر تعرفه‌های دندانپزشکی بر این اساس تعیین می‌شود اما هیچ جمع‌بندی در ارتباط با آن وجود ندارد، به همین دلیل ما دنبال این هستیم که بتوانیم این تعرفه‌ها را قانونمند کنیم و مردم و پزشکان بدانند برای هر خدمتی چقدر باید پول بگیرند و بدهند.» به گفته او، خدمات دندانپزشکی به دلیل نوع کاری که انجام می‌شود و هم به دلیل استفاده از مواد خاص شرایط خودش را دارد، به همین دلیل هم تحت پوشش بیمه قرار نگرفته است: «خدمات دندانپزشکی جزو اقداماتی است که می‌تواند جلوی ابتلا به بیماری‌های دیگر را بگیرد، به همین دلیل برای بالابردن میزان مراجعه مردم برای درمان باید تکلیف هزینه‌های این بخش مشخص شود.» دبیر شورای عالی بیمه می‌گوید که تعرفه خدمات دندانپزشکی باید شفاف شود و توضیح می‌دهد: «در شرایطی که منابع مالی بیمه‌ها تأمین نشده، باید بیمه‌های تکمیلی وارد کار شوند و یکسری از خدمات این بخش را تحت پوشش قرار دهند؛ به ‌هر حال در سال‌های گذشته خدمات دندانپزشکی پیشرفت زیادی کرده است، بدون این‌که هزینه‌های آن تحت پوشش قرار گیرد، به همین دلیل باید بیمه‌های تکمیلی هزینه‌های این بخش را تقبل کند.» رضوی هم ناتوانی مالی ٧٠‌درصد مردم را در پرداخت هزینه‌های خدمات دندانپزشکی تأیید می‌کند: «باید تمام هزینه‌ها و تعرفه‌ها مستند شود و در ادامه برای بالابردن میزان پوشش بیمه‌ای اقداماتی انجام داد. اولین مرحله شفاف‌سازی است که با اعلام تعرفه‌ها این اتفاق می‌افتد.» براساس اعلام او، افرادی که در پرداخت هزینه‌های دندانپزشکی با مشکل مواجه‌ هستند می‌توانند به کلینیک‌های دندانپزشکی دانشگاه‌های علوم پزشکی یا مراکز بهداشتی وزارت بهداشت مراجعه کنند، در این مراکز هزینه‌های خدمات دندانپزشکی به نسبت سایر مراکز پایین‌تر و برای افراد جامعه قابل دسترس‌تر است.
خدمات دندانپزشکی در همه جای دنیا تعرفه‌های گران‌قیمتی دارد
اینها اما تنها صحبت‌هایی نبود که درباره پوشش بیمه‌ای خدمات دندانپزشکی شد، حسین حسینی، کارشناس امور دندانپزشکی اداره کل درمان مستقیم سازمان تأمین اجتماعی هم در گفت‌و‌گوی کوتاهی با «شهروند» می‌گوید که خدمات دندانپزشکی به دلیل وابسته‌بودن به تجهیزات پزشکی پیشرفته و مواد دندانپزشکی در تمام دنیا به‌عنوان خدمات گران‌قیمت شناخته می‌شود و تقریبا در هیچ کشوری تحت پوشش بیمه‌های پایه نیست. او می‌گوید که در تمام کشورهای دنیا خدمات دندانپزشکی در قالب بیمه‌های مکمل و خدمات مازاد ارایه می‌شود. حسینی این را هم اضافه می‌کند که متولی تعرفه‌گذاری خدمات دندانپزشکی، مثل سایر خدمات پزشکی در کشور، به عهده شورای عالی خدمات درمانی است و وزارت بهداشت متولی این کار است.
حقوق‌مان نمی‌رسد
«سه چهار‌سال است چند دندانم خراب شده و هنوز نرفته‌ام درست کنم، پوسیدگی‌اش آن‌قدر زیاد شده که دندان در دهانم خرد شده است. پول ندارم.» اینها را سمیرا به «شهروند» می‌گوید. زن کارمندی که ماهانه کمی بیشتر از دومیلیون تومان حقوق می‌گیرد و می‌گوید آن‌قدر هزینه‌های جانبی دارد که اصلا به درمان نمی‌رسد:  «الان بروم دندانپزشکی، باید بالای سه‌میلیون تومان هزینه کنم و منتظرم تا بیمه تکمیلی مناسبی پیدا و از خدمات آن استفاده کنم.» سمیرا، قبل از تعطیلات چند روز پیش، به داروخانه رفت و چند مدل قرص مُسکن خرید تا درد دندانش کم شود: «درست قبل از تعطیلات درد دندانم شروع شد، واقعا چاره‌ای نداشتم جز مصرف قرص. حالا منتظرم تا حقوق بگیرم و حداقل بروم یکی از دندان‌هایم را درست کنم.» سمیرا خاطره تلخی از یکی از دوستانش تعریف می‌کند؛ کسی که با درد دندان به دندانپزشکی رفت و بعد از اینکه آمپول بی‌حسی به دندانش زده شد، از مطب خارج شد و به خانه رفت و با ابزار تعمیر، دندانش را کشید. چون پول درست کردن دندانش را نداشت. سمیرا کارمند است و می‌گوید شاید از نظر ظاهری، قشر متوسط جامعه به شمار بروند، اما خیلی از افراد این طبقه، توانایی پرداخت هزینه‌های درمان، مثل دندانپزشکی را ندارند. مجید هم کارمند دیگری است، او ماهانه نزدیک به سه‌میلیون تومان حقوق می‌گیرد، ازدواج کرده است و یک فرزند دارد. او می‌گوید اگر بیمه تکمیلی‌اش نبود، خود و خانواده‌اش نمی‌توانستند هزینه‌های دندانپزشکی را پرداخت کنند:  «برای ایمپلنت یک‌جا زنگ زدیم، گفتند کره‌ای دو‌میلیون و ٣٠٠ و آلمانی دو‌میلیون و ٨٠٠‌هزار تومان. بالای شهر هم نبود، حالا شما تصور کنید چند ماه باید پول‌مان را جمع کنیم تا بتوانیم یک دندان درست کنیم.»

خیران به کمک آمده‌اند
آنهایی که هزینه درمان دندان ندارند، چه باید کنند؟ چند سالی است گروهی از خیّران با راه‌اندازی درمانگاه‌های خیریه، خدمات درمان ارزان‌تری به مراجعه‌کنندگان می‌دهند. یکی از آنها درمانگاه خیریه انصارالحسین است؛ درمانگاهی که ١٤دندانپزشک دارد و تعرفه‌هایش بسیار متفاوت از کلینیک‌ها و مطب‌های دیگر است. تعرفه این درمانگاه برای کشیدن دندان بین ٣٥ تا ٥٥‌هزار تومان است. عصب‌کشی همراه با پر کردن دندان، نزدیک به ٣٠٠‌هزار تومان است، روکش هم قیمتی در همین حدود دارد. به گفته مسئول این درمانگاه، این بخش با کمک خیّران، فعالیت می‌کند. سعیده اصلانی دندانپزشک است، او هم برای دو خیریه فعالیت می‌کند و خودش را دندانپزشک داوطلب می‌داند. او به «شهروند» می‌گوید که در تهران، بیشتر افراد، به دلیل فقر مالی به دندانپزشک مراجعه نمی‌کنند. اما در شهرهای محروم، ماجرای دسترسی نداشتن به امکانات درمانی، دلیل اصلی است. او برای دو خیریه نورآوران سلامت و جمعیت امام علی(ع) فعالیت می‌کند. نورآوران سلامت، موسسه‌ای است که دندانپزشکان و چشم‌پزشکان داوطلب دارد و در تهران و مناطق محروم فعالیت می‌کند:  «این موسسه مناطق محروم را شناسایی می‌کند، تیم به منطقه می‌رود و به مدت سه ماه مستقر می‌شود، دندانپزشکان به مدت یک هفته به محل می‌روند و کارهای دندانپزشکی انجام می‌دهند.» به گفته اصلانی، برخی از اهالی مناطق محروم، بیشتر از چهار ساعت با نخستین شهری که خدمات درمانی دارد، فاصله دارند و همین هم می‌شود تا شرایط بهداشت دندان‌شان خوب نباشد. این دندانپزشک تاکنون به اندیکای خوزستان، نوبندیان چابهار و مناطق عشایرنشین در چهارمحال و بختیاری سفر کرده است:  «در شهر تهران، بیشتر مراجعه‌کننده‌ها از سوی جمعیت امام علی(ع) به ما معرفی می‌شوند، اینها افرادی‌اند که درگیر فقرند، البته فقر فرهنگی را هم باید به آن اضافه کرد، چرا که خیلی وقت‌ها ما درمان انجام می‌دهیم، یک مدت بعد، دوباره همان افراد با دندان‌های خراب مراجعه می‌کنند که نشان می‌دهد در آن مدت توجهی به بهداشت دهان و دندان‌شان نداشته‌اند.» این دندانپزشک معتقد است خیلی از افراد شاید نه به دلیل نداشتن پول، بلکه به دلیل بی‌توجهی به سلامت دهان و دندان، به دندانپزشک مراجعه نمی‌کنند: «من بارها دیده‌ام افراد برای خرید کفش و لباس‌، هزینه‌های بالایی می‌کنند، اما وقتی به دندانپزشکی می‌رسد، پول نمی‌دهند.» هر چند هم تأیید می‌کند که هزینه‌های این بخش بالاست و شاید یکی از دلایلی که باعث شده است پزشکان زیادی نتوانند با طرح‌های داوطلبانه همکاری کنند، همین شرایط اقتصادی است: «وقتی اوضاع اقتصادی خوب نباشد، پزشک هم ارزیابی می‌کند و می‌بیند که اگر در مطب باشد، درآمد بیشتری خواهد داشت تا این‌که به منطقه‌ای برود و کار رایگان دندانپزشکی انجام دهد.» اصلانی می‌گوید افراد از سوی جمعیت امام علی(ع) و موسسه نورآوران، شناسایی می‌شوند و در صورتی که ناتوانی مالی‌شان تأیید شود، برای درمان مراجعه می‌کنند.

دسته‌ها
جامعه

21 سال برای زندگی نکردن محسن

سه‌شنبه 25 اسفند‌ سال 85؛ منطقه زیتون کارمندی اهواز؛ شب چهارشنبه‌سوری بود و مردم به خیابان‌ها آمده بودند، غروب روی شهر افتاده بود که خانواده صفایی با خودرو شروع کردند به گشت‌زدن در خیابان‌ها و آخر، سر از زیتون کارمندی درآوردند، مردم مشغول آتش‌بازی بودند، آنها هم پیاده شدند، محسن کنار مادرش بود که ناگهان به میان جمعیت ‌رفت، اما جمعیت یک‌باره شروع کرد به شعاردادن و بعد صدای شلیک چندین گلوله آنها را پخش‌ کرد. پدر و مادر دست دخترشان محبوبه را گرفتند و دنبال محسن رفتند، خبری از او نشد. یک ساعتی نگذشته بود که صدای موبایل محبوبه بلندشد، فردی پشت خط خبر داد محسن بیمارستان است، تیر خورده است.
از شب چهارشنبه‌سوری‌ سال 85 محسن خاطره 16‌سال زندگی عادی را قاب کرد و روی دیوار مغزش آویخت. از همان روز بود که زندگی‌اش آرام به سمت ویرانی رفت. محسن را همان شب به بیمارستان نفت اهواز بردند. پدر کارمند شرکت نفت بود و محسن در ساعت‌های اول هوشیاری این را به اورژانس گفته بود. ساعت از 10 گذشته بود که او را بستری کردند. خانم و آقای صفایی فکرش را هم نمی‌کردند اینها آخرین دقایقی است که پسرشان می‌تواند دست و پایش را تکان دهد، آخرین لحظاتی است که او حرف می‌زند، نگاه می‌کند و می‌شنود. عقربه‌های ساعت جان کندند تا به 12 رسیدند. آن ساعت، پایان محسن بود، همان موقع که آب‌دهانش کفی شد، سرش کج روی بدن افتاد و دندان‌هایش به هم قفل شدند. موهایش را تراشیدند، آن‌جا که گلوله خورده بود، سخت خونریزی می‌کرد، دایی انگشتش را در دهان گیر داد، نکند دندان‌های خواهرزاده‌اش بشکنند.
«آن شب هیچ‌کدام از پزشکان باور نمی‌کردند گلوله‌ای به سرش خورده، می‌گفتند ساچمه است، وسایل آتش‌بازی است، چیزی نیست، صبح عملش می‌کنیم. حالش که بد شد، سرش که کج افتاد و تشنج که کرد، ماجرا عوض شد. دویدیم سمت اتاق سی‌تی‌اسکن. گفتند گلوله است، گلوله پشت گوش سمت راست سرش نشسته بود. همان گلوله لعنتی.»
صورت چین‌خورده پدر حرف زیاد دارد، واژه‌ها از دهانش بیرون نمی‌آیند، چشم‌ها، خط‌های پیشانی، چین‌های فرورفته در صورت آفتاب‌سوخته‌اش، زبانند: «تازه می‌خواست عید شود، چند روز مانده بود به بهار و ما در بیمارستان بودیم، محسن را ساعت12 شب به اتاق عمل بردند و ساعت 4 بعدازظهر روز بعد بیرون آوردند، خانم دکتری عملش کرد، بعد از عمل گفت که چند بار وسط جراحی دست کشیده، ناامید شده، اما دوباره برگشته است. محسن زنده اما با یک عالم ضایعه از اتاق عمل بیرون آمد.» تیر در جایی که خورده بود، عملکرد سمت چپ بدن، یعنی دست و پا و گوش و چشم را مختل کرده بود، کنترل آن بخش در اختیارش نبود. محسن آن روزها را یادش نمی‌آید، پدر و مادر اما آن لحظه‌ها را زندگی نکردند،‌ هزار بار جان دادند. محسن 37روز را در بیمارستان گلستان اهواز که برای جراحی به آن‌جا منتقل شده بود، بستری شد، بدون آن‌که ذره‌ای از آن‌چه بر او گذشته است، در یادش بماند، او چهار ماه در کما بود: «پرستاران بیمارستان به ما گفتند او را به تهران بیمارستان شرکت نفت ببرید، آن‌جا امکاناتش خوب است. خدا خیرشان بدهد، محسن را به تهران آوردیم. با این‌که پرواز برای او خطرناک بود، مسئولان شرکت نفت برای او تیم پزشکی را در نظر گرفتند و با هواپیما به تهران منتقل کردند.»

نخستین ملاقات، پاییز 86

زمستان ‌سال 86 نشده بود که نخستین بار محسن را روی تخت ‌آی‌سی‌یو مردان بیمارستان شرکت نفت دیدم. پسری بود پوست به استخوان چسبیده، زندگی نباتی را شروع کرده و مغزش بشدت آسیب دیده بود. صورت مادر گریه می‌کرد و پدر با یک عالم کاغذ، پرونده و عکس بالای سر فرزند ایستاده بود، 12‌سال پیش بود. در روزنامه گزارشش با این تیتر منتشر شد «269 روز دست و پا زدن در میان مرگ و زندگی»، عکس‌هایی از 16 سالگی محسن و وضعیت او در زندگی نباتی هم به گزارش اضافه شد. روزنامه حالا، رنگ زرد کهنگی گرفته و گوشه‌هایی از آن پاره شده است. آقای صفایی همان سال دو نسخه از روزنامه را گرفت و همه جا با خود برد.
پدر دست‌بردار پرونده نبود، چند بار به او تذکر داده بودند که دیگر پیگیر نشود، اما او همچنان دست به دامان این مسئول و آن مسئول می‌شد، آخرش چه شد: «12‌سال گذشته و هیچ نتیجه‌ای نگرفتیم، کسی که بعدا پرونده را بررسی می‌کرد، از روی گلوله فهمید مربوط به کلت ماکاروف بود، شماره‌اش را هم درآوردند، حتی به ما گفت مربوط به کدام ارگان است.
محسن همچنان در بیمارستان بود. از زندگی نباتی جان سالم به در برده بود. یک‌سال و سه ماه می‌گذشت که حالش وخیم شد. دوباره اورژانسی به بیمارستان منتقل و درمانش شروع شد؛ این‌بار به دلیل خطای پزشکی. در یکی از ده‌ها جراحی که روی مغز و شکمش انجام شده بود، سیمی در بدنش جا ماند، وضع از قبل هم بدتر شد. پدر محسن همان موقع گفته بود که بخشی از جمجمه پسرش به شکم منتقل شده بود و دیگر زمان آن رسیده بود که به سرش برگردد اما درست در همان روزها، محسن دچار تب شدیدی شد تا این‌که درنهایت در سونوگرافی مشخص شد یک سیم راهنما داخل سیاهرگش جا مانده است. پدر حالا می‌گوید که محسن آن زمان، بعد از فیزیوتراپی‌های فراوان، می‌توانست کمی بدنش را تکان دهد اما هنوز چشم راستش نمی‌دید و چشم چپش تنها می‌توانست نقطه صفر را ببیند. این‌بار هم عملش کردند.
دو‌ سال بعد، خانواده به گچساران کوچ کرد، پدر انتقالی گرفت و پنج‌سال فیزیوتراپ‌ها و گفتاردرمان‌ها همدم محسن شده بودند. بعد از این دوره، محسن کمی می‌توانست راه برود، کمی دست‌هایش را تکان دهد، کمی حرف بزند. «ما خواهرها راه رفتن را یادش دادیم، نشستن را. سرش راست نمی‌شد، این‌قدر با او تمرین کردیم تا کمی توانست بنشیند. دکتر‌ها وسیله‌ای برایش ساخته بودند مثل کفش. وقتی تنش می‌کرد، مثل آدم آهنی می‌شد، با آن کمی راه می‌رفت. شب و روز تمرینش می‌دادیم. کمی بهتر شده بود. خدا مسئولان شرکت نفت را خیر دهد، این هزینه‌ها را پرداخت می‌کردند، اگر آنها نبودند، ما چه می‌کردیم. پدرم حتی درست و حسابی نمی‌توانست سرِ کار برود و همه‌اش درگیر محسن بود.» آن‌جا برایش اتاق بیمارستانی درست کرده بودند.
محبوبه خواهر بزرگتر است. در آن شب لعنت‌شده، 18‌سال داشت و حالا 30‌سال دارد: «پنج سا‌لمان که در گچساران تمام شد. پدر به اصفهان انتقالی گرفت. رفتیم شاهین‌شهر اصفهان. آن‌جا پر است از کارمندان شرکت نفت که از اهواز انتقالی گرفته‌اند. آن‌جا هوایش بهتر از اهواز بود. پدر دلش نمی‌خواست به شهر بزرگی برویم.» گلوله‌ای که وارد سر محسن شد، ضایعه‌ای ایجاد کرد که باعث شد مایع مغزی نخاعی در جمجمه جمع شود. پزشکان برایش شانت وصل کردند؛ لوله‌ای نازک که بخشی از آن در مغز قرار می‌گیرد و بخشی در معده تا مایع از مغز وارد معده و در نهایت از طریق ادرار دفع شود. در تمام این سال‌ها، محسن با همین شانت زندگی می‌کرد تا اسفند پارسال که پایش پیچ خورد و روی همان بخشی که شانت‌ قرار گرفته زمین خورد. از همان موقع سردردهایش شروع شد، هر چه دکتر بردند کسی نفهمید ماجرا چیست. یک شب تشنج کرد، کف بالا آورد، او را به یکی از بیمارستان‌های اصفهان بردند، گفتند شانت عفونی شده، عوضش کردند و محسن دوباره به کما رفت. بعدا که به هوش آمد، شکمش متورم شده بود. او را به تهران آوردند، همان بیمارستان شرکت نفت و بعدها معلوم شد که تورم شکم از وسیله‌ای است که هنگام جراحی در اصفهان، در بدنش جا مانده. همین شد تا دومین خطای پزشکی در پرونده درمانی محسن ثبت شود: «همان موقع که این اتفاق افتاد باید می‌رفتیم، نمی‌ماندیم، اشتباه کردیم.»

مادر می‌گوید: محسن چندبار می‌خواست خودش را از روی تخت پرت کند پایین. از همان قسمتی که سرش آسیب دیده. تا به حال بالای بیست‌بار بیهوش شده، بیست، سی‌بار تشنج شدید داشته است

مادر دور میزی در رستوران بیمارستان عرفان نشسته و به حرف‌های همسر و دخترش گوش می‌دهد. آقای صفایی، عیال صدایش می‌کند: «عیال این قبض را بگیر، عیال من بروم به محسن سر بزنم، عیال … عیالش رنگ به چهره ندارد. چهارماه آخر را در تهران گذرانده‌‌اند، چهارصد کیلومتر دورتر از خانه و تمام این چهار ماه، فقط مسیر بیمارستان‌ها را یاد گرفته و امامزاده‌ها را: «در این مدت هر چه امامزاده در تهران بود رفتیم. دیگر خسته شدیم، بلایی نبود سر پسرمان نیاید.»
حالا چند روزی است که محسن در بخش‌ آی‌سی‌یو اورژانس بیمارستان عرفان بستری است، از بیمارستان نفت او را به این‌جا منتقل کرده‌اند، شانت مغزی‌اش را بیرون آورده‌اند، چند روزی می‌شود. لوله‌ای از سرش بیرون آمده و به کیسه‌ای می‌رسد، آن‌جا مایع مغزی‌اش است که جمع می‌شود، بدنش دیگر به شانت‌ها جواب نمی‌دهد، پزشکان باید راهی پیدا کنند تا جای شانت، مسیر دیگری برای تخلیه مایع مغزی پیدا کنند. درِ ‌آی‌سی‌یو اورژانس به تخت‌ او باز می‌شود و چارچوب درِ جیوه‌ای، با هر بار باز و بسته شدن، چهره‌ رنگ‌پریده با ابروهای مشکی‌اش را قاب می‌گیرد و او هر بار در همان حالت است؛ سر کج‌شده روی بالش با لوله‌هایی که به او وصل است و پانسمان‌هایی روی سر، چسب‌هایی روی گردن و سینه و کلی وسیله و لوله آویزان شده. نمی‌دانی خواب است یا بیهوش.
پدر سر تکان می‌دهد. مادر می‌گوید چشمش زده‌اند، خواهر می‌گوید چاره‌ای نداریم و محسن قبلا به آنها گفته که «خسته شدم، می‌خواهم خودم را بکشم. جوانی‌ام رفت.»
«تا قبل از این عملِ آخر حرف می‌زد، البته به سختی. اما بعد از عمل دیگر حرف هم نمی‌تواند بزند، چندبار می‌خواست خودش را از روی تخت پرت کند پایین. از همان قسمتی که سرش آسیب دیده. تا به حال بالای بیست‌بار بیهوش شده، بیست، سی‌بار تشنج شدید داشته است. خودم هربار که این‌طور می‌شود، کارم به بستری می‌کشد.» چشم‌های مادر، پر از اشک می‌شود: «چه کار کنیم، با خدا که نمی‌شود جنگید.» خواهر می‌گوید: «محسن که درس نخواند، مدرسه هم نرفت، چشم و گوش راستش نه می‌بیند و نه می‌شنود. دست و پای چپش حرکتی ندارد.» اگر محسن این‌طور نمی‌شد، محبوبه حالا باید کارهای عروسی‌اش را می‌کرد، قرار عروسی آبان بود و حالا او از این بیمارستان به آن بیمارستان، پدر و مادر را همراهی می‌کند. همسرش در اهواز انتظارش را می‌کشد، با خانه‌ای آماده، در انتظار عروس: «فکر می‌کنید در این 12‌سال ما زندگی کردیم؟ هیچ خوشی به دل ما ننشست.»
آنها حالا در انتظار جواب سی‌تی‌اسکن نشسته‌اند، گزینه‌های زیادی برای زنده ماندن محسن ندارند، باید ببینند مایع مغزی کجا جمع می‌شود، تخلیه می‌شود؟ نمی‌شود؟ و حالا همه چیز به همین ماجرا بستگی دارد. مادر دلش می‌خواهد یک‌بار دیگر، پسر را ببیند که راه می‌رود و سایه دراز می‌کند، دلش می‌خواهد او را سیر تماشا کند؛ پسر 28ساله‌اش را که سرنوشتش از 12‌سال پیش جور دیگری نوشته شد.

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

تابو را می‌شکنم «حرف می‌زنم»

انجمن علمی روانپزشکان ایران شروع‌کننده این کمپین بود، سایت ایران منتال هلث (iranmentalhealth) را راه‌اندازی و بیست‌وسوم مهر هم از آن رونمایی کرد. حالا کمپین #حرف می‌زنم در فضای مجازی راه افتاده تا نخستین قدم برای توجه به یکی از شایع‌ترین مشکلات روان یعنی افسردگی برداشته شود. فاطمه معتمدآریا، بازیگر هم به‌عنوان سفیر این کمپین انتخاب شده و در نخستین اقدام، ویدیویی منتشر کرده و از مردم خواسته به این کمپین بپیوندند.
کمپین «حرف می‌زنم»، مقابله با افسردگی را نشانه رفته است؛ بیماری‌ای که مدت‌هاست مسئولان نظام سلامت را نگران کرده، یکی از آنها وزیر سابق بهداشت است. حسن قاضی‌زاده‌هاشمی، فروردین دو‌سال پیش نسبت به شیوع افسردگی میان ایرانیان اعلام نگرانی کرده و گفته بود که شیوع این بیماری در ایران طی 26‌سال گذشته دو برابر شده است: «از نظر بار بیماری‌ها، افسردگی رتبه چهارم را دارد و براساس پیش‌بینی‌ها ‌سال ۲۰۳۰ بیماری افسردگی در رتبه دوم بیماری‌ها قرار خواهد گرفت.» او این را هم اضافه کرده بود که میزان شیوع افسردگی میان زنان ایرانی 16.8‌درصد و میان مردان بیش از 10‌درصد است: «مطالعاتی که در ‌سال 2015 انجام شده، نشان می‌دهد شیوع این اختلال در زنان به‌ازای هر صد‌هزار نفر، 5.37 نفر است که این تعداد در دنیا 49‌هزار نفر است و بیشترین شیوع در میان اهالی استان‌های فارس، اصفهان و چهارمحال‌وبختیاری است.»
با این حال، این آمارها مورد استناد انجمن علمی روانپزشکان ایران و به‌طور مشخص مدیر کمپین «حرف می‌زنیم» نیست، چراکه به گفته او بررسی جدیدی درباره شیوع افسردگی در ایران انجام نشده است: «به‌طورکلی آن‌چه می‌توان گفت این است که از هر هشت ایرانی، یک نفر مبتلا به افسردگی است، آمارهایی که درباره شیوع افسردگی اعلام می‌شود، مقطعی و مربوط به طول عمر افراد است.»
مریم طباطبایی، عضو هیأت علمی دانشگاه علوم‌پزشکی تهران است و در عین حال تاکید می‌کند که میزان افسردگی در میان زنان ایرانی کمی بالاتر از مردان است، اما این توضیح را می‌دهد که افسردگی در مردان کمتر درمان شده، چراکه این بیماری به دلیل باورهای اجتماعی در میان آنها پذیرفته نشده و به دلیل ابرازنشدن احساسات، خیلی وقت‌ها شناخته و درمان نمی‌شود.
همین مسأله باعث شد تا این کمپین، زنان و مردان را به‌طورکلی خطاب قرار دهد.

چرا افسردگی؟

متخصصان روانپزشک می‌گویند افسردگی شایع‌ترین اختلال سلامت روان است و ناتوانی‌های ناشی از ابتلا به این بیماری زمینه ابتلا به بیماری‌های دیگر را هم ایجاد می‌کند. همین موضوع سبب شد تا اولویت فعالیت گروه سلامت روان برای راه‌اندازی کمپین، افسردگی باشد: «با توجه به شیوع این بیماری لازم است افراد آگاهی بیشتری نسبت به آن داشته باشند، هر چند میزان شیوع این بیماری در ایران متفاوت از سایر کشورها نیست، اما براساس آمار ‌سال 2015 که البته آمار قدیمی است، شیوع این بیماری در کشورهای مختلف، شبیه هم است.» به گفته طباطبایی نمی‌شود گفت که شیوع این بیماری در ایران نگران‌کننده است، اما در دنیا به‌عنوان شایع‌ترین اختلال روان شناخته می‌شود، مسأله اینجاست که کمتر درباره این بیماری صحبت شده است: «مطالعه‌ جدیدی انجام نشده که نشان دهد در سال‌های اخیر این بیماری چقدر میان ایرانیان شایع‌تر شده است.»

با چه کسی حرف بزنیم؟

مریم رسولیان
رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران:
گاهی احساس غم یا بی‌حوصلگی با افسردگی اشتباه گرفته می‌شود، همه آدم‌ها ممکن است در زندگی خلق غمگینی را تجربه کرده باشند یا احساس بی‌حوصلگی و دل‌‌گرفتگی داشته باشند، این به معنی افسردگی نیست

«سمیرا» که نزدیک به 30‌سال دارد و یک‌سال گذشته را به درمان افسردگی گذرانده، می‌گوید که مبتلا به نوع شدید این بیماری بوده و پس از مصرف دارو، حالا حال بهتری را تجربه می‌کند. او هم این کمپین را دنبال کرده، اما می‌گوید نکته مهم این است که آدم با چه کسی حرف بزند؟ «زمانی که بیماری وارد فاز شدید آن نشده، شاید حرف‌زدن با دیگران با دوستان یا با خانواده حال آدم را بهتر کند، این‌که آدم در زندگی افرادی را داشته باشد که با آنها حرف بزند و گوش‌شنوایی باشند، خوب است، اما وقتی بیماری وارد فاز شدید آن شود، دیگر این حرف‌زدن‌ها و آن گوش‌دادن‌ها کمکی به آدم نمی‌کند و حتما باید به روانپزشک مراجعه کرد.» او درباره تجربه شخصی‌اش می‌گوید: «اوایل که فهمیدم نشانه‌هایی از افسردگی دارم، سعی کردم با دوستانم صحبت کنم، اما خیلی تاثیرگذار نبود، دوستانم سعی می‌کردند با من حرف بزنند، اما واقعا این حرف‌زدن تاثیری در من نداشت، چراکه وارد فاز جدی‌تری از بیماری شده بودم و انتظاراتم از حرف‌زدن با آنها برآورده نمی‌شد. می‌خواستم کسی با من همدردی کند و حالم را بفهمد، اما معمولا این اتفاق نمی‌افتد، حتی زمانی که افکار خودکشی داشتم، این مسأله از سوی دیگران جدی تلقی نمی‌شد، درحالی‌که برای فرد مبتلا به افسردگی، خودکشی راه‌حل منطقی است، بدون این‌که به پیامدهای بعدی‌اش فکر کند. همین جا بود که فهمیدم باید به روانپزشک مراجعه کنم.»
سمیرا می‌گوید وقتی حال آدم بد است و می‌خواهد حرف بزند، باید کسی باشد که بتواند با او راحت حرف بزند، خیلی وقت‌ها آدم‌ها حوصله شنیدن حرف‌های اینچنینی را ندارند و از طرف دیگر ممکن است آدم خودش هم نخواهد به دیگران انرژی منفی بدهد، چون حالا هر کسی درگیر زندگی خودش است: «مشکل من این بود که فاز اول بیماری را نادیده گرفته بودم و وارد فاز دوم شدم، آن زمان فقط دارو می‌توانست کمکم کند، حتی حرف‌زدن با روانپزشک، شرایط بهتری دارد، چون او در این زمینه تخصص دارد.» سمیرا می‌گوید در طول زندگی تجربه چندین بار ابتلا به افسردگی را داشته، اما هیچ وقت جدی نگرفته است. برای او این کمپین اتفاق جالبی است: «چون خودم تجربه این بیماری را داشتم، برایم جالب است اگر بتواند جرقه‌ای در ذهن کسی ایجاد کند.»

با افراد مورد اعتمادتان حرف بزنید

عکس از مهدی حسنی| شهروندآنلاین

سوال بسیاری از مخاطبان سایت و صفحه‌ای که با موضوع کمپین در اینستاگرام راه‌اندازی شده این است که با چه کسی حرف بزنیم؟ مریم طباطبایی پاسخ می‌دهد: «توصیه ما این است که با نزدیکان، دوستان یا اقوام مورد اعتمادتان حرف بزنید و موضوع را مطرح کنید، حرف زدن باعث می‌شود تا به افسردگی خفیف کمک شود، بعد از آن شاید لازم شود فرد به پزشک عمومی یا روانپزشک مراجعه کند.
در مورد نوجوانان هم بهتر است آنها با افراد بزرگتر از خود که قابل اعتمادند، حرف بزنند.»
او می‌گوید که حرف زدن، نخستین قدم در درمان و بهبودی است، فرد با حرف زدن، احساس درک شدن و راهنمایی می‌کند، وقتی کسی درباره خودکشی حرف می‌زند، پیگیری شنونده می‌تواند منجر به شروع درمان شود. البته بخشی از آموزش‌ها هم به افرادی داده می‌شود که برایشان از این احساس‌ها صحبت می‌شود آنها هم باید بدانند که در مقابل این افراد چه واکنشی نشان دهند و چه نشانه‌هایی را جدی بگیرند.
طباطبایی می‌گوید خودکشی به‌عنوان یکی از نشانه‌های افسردگی، موضوعی است که به‌طور جدی در این کمپین مورد توجه قرار می‌گیرد: «مشکلات سلامت روان انگ‌هایی دارد که منجر می‌شود صحبت کردن درباره آنها راحت نباشد، ما می‌گوییم حرف می‌زنیم تا انگ‌های اجتماعی کم شود.»
حالا هفت روز از آغاز فعالیت کمپین «حرف می‌زنیم» می‌گذرد و مدیر آن می‌گوید استقبال خوب بوده است: «ما از میان نظرهای مردم متوجه مشکلات‌شان می‌شویم، عمده سوالات آنها هم این است که با چه کسی حرف بزنیم و چه بگوییم.
ما به این سوال‌ها پاسخ می‌دهیم و قرار است به‌زودی از مخاطبان بخواهیم تجربه‌هایشان را با ما از ابتلا به افسردگی و درمان، در میان بگذارند.»

 


مریم رسولیان رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران

مردم دوست ندارند رو در رو حرف بزنند؛ این باور باید تغییر کند

کمپین حرف می‌زنیم، بخشی از فعالیت گروه سلامت روان است که در قالب سایت ایران منتال هلث کارش را شروع کرده و تمرکزش بر فضای مجازی است. شناخت افسردگی، نشانه‌های آن و انواع افسردگی‌ در میان گروه‌های سنی مختلف، موضوعی است که از سوی گردانندگان این سایت و صفحه‌های مرتبط در فضای مجازی، مورد توجه قرار گرفته است. در تمام پیام‌ها، تأکید شده که افسردگی یک بیماری قابل درمان است و فاطمه معتمد آریا- بازیگر و سفیر کمپین – در ویدیوی یک دقیقه‌ای از مردم می‌خواهد که «نشانه‌های افسردگی را بشناسیم و برای آگاهی بیشتر از این بیماری، به حرکت جمعی من حرف می‌زنم، بپیوندیم.» حالا زیر پست‌های اینستاگرامی، مخاطبان کمپین، حرف می‌زنند: «بارها دیدم حتی اونی که رفته روی بلندی و خواسته خودشو پرت کنه، با یک مکالمه کوتاه به زندگی برگشته و منصرف شده، حتی بنا به تجربه خودم می‌گم، اونی که از خودکشی حرف می‌زنه اغلب دنبال یه نفره که امید و بهش برگردونه.»
مریم رسولیان، رئیس انجمن روانپزشکان ایران می‌گوید که قرار است درباره افسردگی، اضطراب، خودکشی و … اطلاع‌رسانی کند: «یکی از مسائلی که در پژوهش‌های چند‌سال پیش مشخص شده است، دسترسی مردم به خدمات سلامت روان است، یعنی زمانی‌که افراد دچار استرس، وسواس، افسردگی و … می‌‌شوند، تصور می‌کنند این اتفاق خود به خود حل می‌شود و نیازی به مراجعه ندارند. در بررسی‌هایمان به‌طور مکرر به این موضوع می‌رسیدیم که افراد باور نداشتند برای حل مشکل نیاز به کمک تخصصی دارند، مثلا اگر درگیر سیل یا زلزله شده‌اند، ابتلا به سندرم اختلال استرس یا اضطراب پس از حادثه ( PTS) اتفاقی طبیعی است، پس نیازی هم به درمان ندارند. به همین دلیل لازم است که آگاهی عمومی جامعه بالا برود.» همین‌ها سبب شد تا انجمن روانپزشکان ایران تصمیم بگیرد سایت فارسی زبانی در زمینه سلامت روان راه‌اندازی کند: «یکی از اهداف این سایت، اطلاع‌رسانی به افراد جامعه و متخصصان سایر رشته‌های پزشکی است، چرا که بررسی‌های ما نشان می‌دهد سواد سلامت روان متخصصان سایر رشته‌ها، میانگینی از سواد سلامت روان جامعه است، به همین دلیل لازم است که سواد سلامت روان این گروه هم بالا برود. در این سایت، آموزش‌های سلامت روان داده می‌شود. فعالیت این سایت‌ها و کمپین هم در فضای مجازی بود، چرا که تأثیر بیشتری نسبت به فضاهای دیگر دارد.»
به گفته رسولیان، کمپین حرف می‌زنیم، به مدت 6ماه فعالیت خواهد کرد: «به‌هرحال شیوع افسردگی بالاست و از آن طرف هم افراد کمی برای درمان مراجعه می‌کنند، افراد به جای این‌که رو در رو درباره مشکلات‌شان با هم حرف بزنند، از روش‌های دیگری استفاده می‌کنند که اغلب این روش‌ها آزارشان می‌دهد، همه اینها درحالی است که اگر در روابط دچار تنش یا دلخوری می‌شویم، مستقیم حرف‌زدن می‌تواند در بسیاری از موارد راهگشا باشد.»

افراد درگیر افسردگی در نوع خفیف آن می‌توانند از راه حرف زدن برای بهبود کمک بگیرند، اما در فاز متوسط و شدید باید حتما کمک‌های تخصصی‌تری دریافت شود

او می‌گوید که تنها حرف زدن مهم نیست، چگونه و به دور از خشم و عصبانیت در حرف زدن هم اهمیت زیادی دارد: «زمانی‌که افراد حرف می‌زنند، متوجه مشکلات‌ و خطاهای شناختی‌شان می‌شوند، درحالی‌که بسیاری از ما، این‌گونه تربیت شده‌ایم که بهتر است خویشتندار باشیم و درباره مسائل خصوصی‌مان حرف نزنیم. تحقیقات بیولوژیکی نشان می‌دهد که نقش حرف زدن به این معنی که احساسات را تبدیل به کلمات کنیم، می‌تواند اثر شفابخشی داشته باشد. همین شد تا این کمپین با موضوع حرف می‌زنیم، راه‌اندازی شود.» این کمپین قرار است نشانه‌های افسردگی و راه‌های پیشگیری از آن را به افراد بشناساند، این‌که افسردگی به سه بخش خفیف، متوسط و شدید تقسیم می‌شود و زمانی‌که در مرحله خفیف آن قرار دارد، می‌توان با حرف زدن، به فرد مبتلا کمک کرد: «مهمترین مسأله این است که فرد متوجه مشکل شود و بعد به دنبال راه حل برود.»
به گفته رسولیان، افراد درگیر افسردگی در نوع خفیف آن می‌توانند از راه حرف زدن برای بهبود کمک بگیرند، اما در فاز متوسط و شدید باید حتما کمک‌های تخصصی‌تری دریافت شود: «بسیاری از پزشکان عمومی و سایر متخصصان می‌توانند به درمان افسردگی کمک کنند. برای درمان این بیماری لازم نیست حتما به روانپزشک مراجعه کرد، افسردگی بیماری رایج و ساده است و بیشتر پزشکان هم درمانش را می‌دانند.» کاهش انگیزه و علاقه نسبت به کارهایی که قبلا با علاقه زیاد انجام می‌داده‌ایم، احساس ناامیدی و پوچی، احساس غم شدید و بی‌حوصلگی، اختلال خواب و اشتها، تغییرات در وزن، کاهش انرژی و تمرکز و حتی فراموشکاری، احساس خستگی همیشگی، داشتن افکار خودکشی و آرزوی مرگ از نشانه‌های ابتلا به افسردگی است. البته به گفته رئیس انجمن روانپزشکان ایران، اگر فردی پنج نشانه از این نشانه‌ها را به مدت دو هفته و به‌طور مداوم داشته باشد، می‌توان گفت که او مبتلا به افسردگی است. این‌که افراد به‌طور مقطعی این احساسات را داشته باشند، به معنی ابتلا به افسردگی نیست. به گفته رسولیان، اگر افراد افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی داشته باشند، دیگر نمی‌توان گفت که بیماری در مرحله خفیف قرار دارد و باید حتما به پزشک مراجعه شود. او این توضیح را هم اضافه می‌کند که گاهی احساس غم یا بی‌حوصلگی با افسردگی اشتباه گرفته می‌شود: «همه آدم‌ها ممکن است در زندگی خلق غمگینی را تجربه کرده باشند یا احساس بی‌حوصلگی و دل‌گرفتگی داشته باشند، وقتی صحبت از افسردگی می‌شود باید حداقل 5پنج نشانه‌ از آنهایی که اعلام شد را به مدت دو هفته و در بیشتر ساعت‌های روز تجربه کرده باشند تا گفته شود مبتلا به این بیماری‌اند.»

دسته‌ها
جامعه

30‌هزار ایرانی در انتظار پذیرش ترکیه

این نخستین‌باری است که میزان مهاجرت ایرانیان در سه بخش اقتصادی و کاری، مهاجرت اجباری و پناهجویی و جابه‌جایی بین‌المللی دانشجویان اعلام می‌شود. رصدخانه مهاجرت ایران که وابسته به پژوهشکده سیاست‌گذاری دانشگاه شریف است، با استفاده از آخرین آمارهای داخلی و خارجی، «نمایه مهاجرتی ایران» را منتشر کرده و نسخه‌ای از آن را در اختیار شهروندآنلاین قرار داده است.
این نمایه و اطلاعات آماری آن مربوط به شهریور/ مهر امسال (سپتامبر 2019) است و براساس اعلام مسئولان رصدخانه مهاجرت، قرار است این آمارها به‌صورت ماهانه به‌روزرسانی شود.

164‌میلیون مهاجر کاری در دنیا

بر اساس این گزارش، آمارهای ‌سال 2017 نشان می‌دهد که در این ‌سال 226‌میلیون نفر در جهان به‌عنوان مهاجر در کشورهای دیگر زندگی کرده‌اند. در این گزارش، مهاجرت‌ها به چند دسته تقسیم شده ‌اند که یکی از آنها مهاجرت‌های اقتصادی و کاری‌ است. وضع جهان در زمینه این نوع مهاجرت‌ نشان می‌دهد که 24‌درصد نیروی کار مهاجر در کشورهای شمالی، جنوبی و غربی اروپا قرار گرفته‌اند که 23 درصدشان در آمریکای شمالی، 14‌درصد در کشورهای عربی و 39‌درصد در سایر کشورها زندگی می‌کنند. جمعیت مهاجر کاری جهان در‌ سال 2017، حدود 164‌میلیون نفر برآورد شده است. در بخشی از این گزارش به مهاجران کاری داوطلب هم اشاره شده و آنها به دو گروه با مهارت بالا و متوسط تقسیم شده‌اند‌؛ بر همین اساس میزان مهاجران داوطلب با مهارت پایین و متوسط 63‌درصد و مهاجران با مهارت بالا 24‌درصد برآورد شده ‌است؛ یعنی نیروی کار با مهارت پایین، ‌درصد قابل توجهی از مهاجرت‌های کاری را به خود اختصاص می‌دهد. در این گزارش همچنین اعلام شده که 48‌درصد نیروی کار کشورهای عربی مهاجرند. مهاجران کاری بزرگترین سهم را در میان مهاجران جهان دارند.

سوئد مقصد اول مهاجران ایرانی برای کار

در ادامه این گزارش، درباره وضع ایران در موضوع مهاجرت اطلاعاتی آمده است؛ جمعیت فعال مهاجر ایرانی در گروه سنی 15 تا 65 سال در اتحادیه اروپا و کشورهای EFTA (کشورهای عضو انجمن تجارت آزاد اروپا) در ‌سال 2017، 10‌هزار و 413 نفر اعلام شده است و حالا همین جمعیت مهاجر فعال ایرانی به ترتیب در کشورهای سوئد با 3‌هزار و 326 نفر، هلند با یک‌هزار و 511 نفر و ایتالیا با یک‌هزار و 253 نفر فعالیت می‌کنند.
در مقابل اما یک‌میلیون و 881‌هزار و 900 نفر مهاجر فعال در ایران زندگی می‌کنند؛ یعنی حدود 69.7‌درصد از کل مهاجرانی که در ایران زندگی می‌کنند.

ترکیه؛ میزبان بیشترین تعداد پناهنده در دنیا سوریه رتبه اول پناهجویی

رصدخانه مهاجرت ایران در ادامه این گزارش، اطلاعاتی درباره مهاجرت‌های اجباری و پناهجویی در جهان و ایران آورده است. برآوردها نشان می‌دهد کشور ترکیه با 3.7‌میلیون پناهنده، میزبان بیشترین تعداد پناهنده در دنیاست. این درحالی است که تعداد کل پناهندگان جهان تا اواسط‌ سال 2019 حدود 26‌میلیون نفر اعلام شده؛ پناهندگان سوری با 6.7‌میلیون نفر رتبه نخست را در جهان دارند.
حالا وضع ایران چطور است؟ تعداد پناهجویان ایرانی در جهان، همزمان با افزایش حضور پناهجویان سوری، افغانستانی و عراقی در اروپا، از ‌سال 2015 روند افزایشی پیدا کرده است. در ‌سال 2018 نزدیک به 24‌هزار پناهجوی ایرانی در کشورهای اتحادیه اروپا و EFTA ثبت نام کرده‌اند. با این همه، بیشترین پناهجویان ایرانی ثبت نام‌شده با 30‌هزار و 489 نفر (جمع سال‌های گذشته) مربوط به کشور ترکیه است که در حدود 8800 نفر از این تعداد در ‌سال 2017 به‌عنوان پناهجو در این کشور ثبت نام کرده‌اند، اما این وضع تنها مربوط به ترکیه نیست.

130‌هزار پناهنده ایرانی درجهان
آلمان، بریتانیا و استرالیا سه مقصد اصلی

تعداد کل پناهندگان ایرانی در جهان تا‌ سال 2018، حدود 130‌هزار نفر بوده است. این افراد سه کشور را مقصد اصلی خود قرار داده بودند؛ آلمان، بریتانیا و استرالیا. در مقابل اما ایران، میزبان پناهندگان زیادی هم هست، به‌طوری که درحال حاضر 979‌هزار پناهنده رسمی در ایران زندگی می‌کنند و همین تعداد ایران را در جایگاه ششمین کشور جهان از نظر میزبانی پناهندگان قرار داده است؛ مهاجران افغان، بالاترین سهم از این گروه را دارند.
در ادامه این گزارش به ماجرای جابه‌جایی بین‌المللی دانشجو اشاره شده است. کشورهای چین، هند، کره‌جنوبی، آلمان، ژاپن و آمریکا، اصلی‌ترین کشورهای دانشجو فرست بین سال‌های 2000 تا 2017 شناخته شده‌اند؛ یعنی بیشترین دانشجویان جهان، از سوی این کشورها فرستاده می‌شوند. از دیگرسو، اصلی‌ترین مقاصد دانشجویان بین‌المللی در سال‌های 2000 تا 2017، اول، آمریکا و دوم بریتانیاست؛ بعد از آن کشورهای کانادا، چین و روسیه قرار می‌گیرند. این کشورها به‌عنوان مقصدهای تازه دانشجویان شناخته می‌شوند. براساس این گزارش، جمعیت دانشجویان بین‌المللی جهان در ‌سال 2016، 408‌میلیون نفر و جمعیت تمام دانشجویان جهان در همان سال، 218‌میلیون نفر اعلام شده بود.

تحصیل 50‌هزار و 392 دانشجوی ایرانی
در کشورهای خارجی

وضعیت دانشجویان ایرانی در خارج از کشور، موضوع دیگری است که در این گزارش به آن توجه شده است. براساس گزارش رصدخانه مهاجرت ایران، در‌ سال 2017، تعداد دانشجویان ایرانی در خارج از کشور، 50‌هزار و 392 نفر بوده و در مقابل هم تعداد دانشجویان بین‌المللی که در ایران مشغول به تحصیلند، براساس گزارش‌ سال 2016، 18‌هزار و 968 نفر اعلام شد؛ افغانستان، لبنان، سوریه و عراق، کشورهای دانشجو فرست به ایران هستند.

اگر محدودیت‌های مهاجرتی حذف شود…

در ادامه این گزارش به برخی از شاخص‌های جهانی مهاجرت اشاره شده است. یکی از این شاخص‌ها، شاخص جریان بالقوه مهاجرت است. موسسه گالوپ این شاخص را برای سنجش پتانسیل مهاجرت برای 150 کشور اندازه‌گیری کرده است. این شاخص نشان می‌دهد درصورتی که موانع مهاجرت برداشته شوند، چه میزان به جمعیت آن کشور اضافه یا از آن کم می‌شود. برهمین اساس، میل به مهاجرت در میان دو گروه تحصیلکرده‌ها و جوانان با دو شاخص جریان بالقوه جذب استعدادها و جریان بالقوه مهاجرت جوانان درنظر گرفته می‌شود. امتیاز هر کشور در شاخص جریان بالقوه مهاجرت نشان می‌دهد که اگر مهاجرت آزاد باشد، جمعیتی که تمایل ورود به کشور موردنظر را دارند، منهای جمعیتی که میل به خروج از آن کشور را دارند، به نسبت جمعیت کل چقدر است.
این شاخص در مورد ایران نشان می‌دهد که رتبه این کشور در هر سه شاخص منفی است؛ یعنی اگر محدودیت‌ها حذف شود، تعداد افراد بزرگسال تحصیلکرده و جوانی که از کشور خارج می‌شوند، بیشتر از تعدادی است که به کشور وارد می‌شوند. البته نکته قابل توجه این است که این شاخص‌ها برای اغلب کشورها منفی است. برهمین اساس، امتیاز ایران در شاخص جریانی بالقوه مهاجرت، منفی 16درصد است، شاخص جریان بالقوه مهاجرت جوانان هم منفی 19‌درصد و شاخص جریان بالقوه جذب استعدادها، منفی 27‌درصد است. این شاخص از میان 150 کشور تعیین شده است.
شاخص بعدی، شاخص جهانی رقابت‌پذیری استعداد است. این شاخص برای اندازه‌گیری توان کشورها در رقابت بر سر استعدادهاست که از‌ سال 2013، از سوی موسسه اروپایی مدیریت کسب‌وکار، سنجش و منتشر می‌شود.
براساس این شاخص‌ها در‌ سال 2019، ایران رتبه 97 را بین 125 کشور جهان کسب کرده است. مقایسه مقدار شاخص جهانی رقابت‌پذیری استعداد برای ایران نشان می‌دهد که زیرشاخص جذب کمترین امتیاز و زیرشاخص نگهداشت بیشترین امتیاز را دارد.