دسته‌ها
تیتر یک حادثه

«اسلام آباد» یک روز پس از گلوله باران

کرکره‌ها یکی یکی بالا رفت. مردم آرام آرام به طرف خیابان آمدند. صحنه عجیبی بود، مثل میدان ‏جنگ، دو نفر روی زمین افتاده بودند، یکی از آنها داخل قهوه‌خانه بود، دیگری نبش همان کوچه ‏کنار دوچرخه‌اش. آنها هنوز نفس می‌کشیدند. چند متر دورتر راننده یک پراید سفید هم تیر ‏خورده بود، مردم به سمت تیرخورده‌ها رفتند. وضع راننده پراید از همه بد‌تر بود. مجید نخستین کسی ‏بود که خودش را به راننده پراید رساند:  «وقتی به او رسیدم، صورتش پر خون بود. گلوله از طرف ‏شیشه شاگرد به فکش خورده بود و ازآن طرف بیرون آمده بود. هیچ کاری نمی‌شد برایش انجام داد. ‏حدود ٢٠ دقیقه طول کشید تا آمبولانس رسید، راننده بیچاره قبل از رسیدن اورژانس مرد.» براساس ‏اعلام مقامات رسمی این راننده اسنپ، تنها جانباخته این حادثه است. اما طاهر و مجتبی هم زخمی ‏شده بودند. طاهر داخل قهوه‌خانه بود، او برای دیدن یکی از دوستانش به قهوه‌خانه «فرات» آمده ‏بود که نقابداران مسلح به آنجا حمله کردند. طاهر با اورژانس به بیمارستان منتقل شد. اما آن طور ‏که رضا فلافلی می‌گوید، جراحت طاهر جدی است:  «صبح دوستانم از بیمارستان تماس ‏گرفتند و به ما گفتند که طاهر در کماست.» ‏
و اما مجتبی کوچک‌ترین حادثه دیده ماجرای اسلام‌آباد. او برای دوچرخه‌سواری از خانه بیرون رفته ‏بود. وقتی درگیری شروع شد، همه فرار کردند، مغازه‌ها هم که کرکره‌ها را پایین کشیدند. درواقع ‏جایی برای پناه گرفتن مجتبی نبود. این بچه ١٣ ساله ماند و چهار نقابدار مسلح که هیچ چیز و هیچ‌کس از ‏دست‌شان در امان نبود. اهالی محل وقتی فهمیدند مجتبی زخمی شده، او را داخل سوپر مارکت ناصر بردند، بعد هم تلفنی موضوع را به پدرش اطلاع دادند. مجتبی درحال حاضر در بخش ‏مراقبت‌های ویژه بیمارستان بعثت بستری است. گلوله دست و ران پایش را سوراخ کرده است. ‏
این درحالی است که ساعتی پس از وقوع این حادثه، سرهنگ جلیل موقوفه‌ای، جانشین رئیس پلیس ‏پیشگیری فرماندهی انتظامی پلیس پایتخت در تشریح جزئیات این حادثه گفت: «با حضور ماموران ‏کلانتری مسعودیه در محل حادثه و بررسی‌های میدانی مشخص شد که سرنشینان ‏یک دستگاه خودرو پژو پارس سفید رنگ فاقد پلاک در خیابان اسلام آباد منطقه مسگرآباد به ‏سمت قهوه‌خانه‌ای در این منطقه با یک قبضه سلاح کلاشینکف اقدام به تیراندازی و حمله با قمه و ‏شمشیر کرده‌اند. در این حادثه یک نفر راننده خودرو به دلیل اصابت گلوله به ناحیه سرش در ‏دم فوت کرد و همچنین مرد حدودا بیست‎وپنج‌ساله که در قهوه‌خانه حضور داشته از ناحیه شکم و یک پسر ‏بچه سیزده‌ساله از ناحیه دست و پا هدف گلوله فرد مهاجم قرار گرفتند‎.»

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

فریاد بلند بخشش

بخشش پرماجرا
همه چیز از یک نزاع دسته‌جمعی شروع شد. دعوا و درگیری که ظاهرا چندان هم به قاتل و مقتول ‏مربوط نبود و هرکدام به واسطه‌ای در آن درگیری خونین حاضر بودند. آن طور که برادر بزرگتر ‏رضا به «شهروند» می‌گوید؛ ٢٧ خرداد ماه‌سال ٨٤ این اتفاق افتاد: «حوالی ظهر بود که رضا ‏همراه دوستانش برای دعوا رفت. درواقع دوستان رضا با چند نفر در نزدیکی‌های خانه ‏علیزاده درگیری داشتند. علت درگیری ساخت‌وسازی بود که آن حوالی انجام شده بود. در همان ‏درگیری محمد علیزاده چاقو خورد و جانش را از دست داد.» بعد از این حادثه رضا که تازه ‏وارد بیستمین‌سال زندگی‌اش شده بود، همراه دوستانش فرار کرد و مدتی را در تهران مخفیانه زندگی ‏می‌کرد. بعد از مدتی آنها تصمیم می‌گیرندکه برگردند و قرار می‌شود هر سه خودشان را ‏به عنوان قاتل به پلیس معرفی ‌کنند. اما آن طور که برادررضا به «شهروند» می‌گوید از بین ‏آن سه نفر فقط رضا این کار را انجام می‌دهد: «آن روزی که رضا به اداره آگاهی رفت، اول از ‏همه بازجویی شد و براساس قراری که با دوستانش داشت، به قتل اعتراف کرد، اما آن دو نفر دیگر ‏در بازجویی برادر من را قاتل معرفی کردند، همین هم شد که پرونده برادر من به‌عنوان قاتل به ‏جریان افتاد.» جریان دادرسی ادامه پیدا کرد تا حالا که رضا ٣٥ساله باید قصاص می‌شد. شنبه ‏‏١١ آبان ماه حیاط زندان سقز آماده بود تا سرانجام این پرونده جنایی با اجرای حکم قصاص قاتل ‏مختومه شود. اما گذشت خانواده علیزاده همه چیز را تغییر داد. برادر رضا درباره روز اجرای حکم ‏و بخشیده شدن برادرش از سوی اولیای دم به «شهروند» می‌گوید: «خانواده ما همراه مردم شهر ‏از ساعت ٢صبح مقابل در زندان تجمع کردیم. همه از خانواده علیزاده می‌خواستند تا رضا را ‏ببخشند، حتی مسئولان قضائی و واحد صلح و سازش اجرای احکام هم خیلی تلاش کردند. با این ‏همه هیچ چیز معلوم نبود. ما پشت در زندان لحظات سختی را تجربه کردیم. درواقع ما برای تحویل ‏گرفتن جنازه برادرمان به آن‌جا رفتیم. اما خب ته دلمان امیدی هم داشتیم. تا این‌که به ما خبر دادند ‏رضا بخشیده شد.» او ادامه می‌دهد:  «در این مدت خیلی‌ها به ما لطف داشتند. ریش سفیدان و ‏بزرگان سقز پا درمیانی کردند. خودمان بارها به خانه علیزاده رفتیم. مردم شهر سقز خیلی ‏تلاش کردند تا رضا قصاص نشود. حتی از شهرهای دیگر هم به سقز آمدند. البته حسن آقا برادر ‏محمد علیزاده هم در همه این مدت با روی باز پذیرای همه افرادی بودند که قصد وساطت داشتند تا ‏اینکه درنهایت بخشش و بزرگواری این خانواده شامل حال رضا و خانواده ما شد. رضا و خانواده ‏ما تا آخر عمر مدیون خانواده علیزاده هستیم. من از طرف خانواده‌ام از همه همشهریان و افرادی که ‏در این مدت به ما کمک کردند تشکر می‌کنم.»‏

یک گذشت بی قید و شرط

اما صحبت‌های خانواده علیزاده درباره بخشیدن قاتلی که بیش از ١٤‌سال به دنبال محکومیت و ‏قصاص او بودند هم جالب و شنیدنی است. خانواده‌ای که در آخرین لحظات اجرای حکم از خون ‏عزیزشان گذشتند. حسن علیزاده برادر محمد است. برادر مقتول که در همه این مدت پیگیر پرونده ‏بود. آن طور که خودش می‌گوید با خودش عهد کرده بود که تقاص خون برادرش را بگیرد، اما برای ‏یک «آن» تصمیمش عوض می‌شود و او به نمایندگی از طرف خانواده‌اش بی‌هیچ قید و شرطی ‏رضا را بخشید. ‏

‏ آقای علیزاده چطور در آخرین لحظات تصمیم گرفتید که قاتل را ببخشید؟
با این‌که یک هفته از آن ماجرا گذشته، هنوز هم خودم به درستی متوجه نشدم که چرا و چگونه ‏نظرم تغییر کرد. انگار چیزی درونم بود، یک حس عجیب که تا الان تجربه نکرده بودم. مثل اینکه ‏باید در همان لحظه و آنجا رضا را می‌بخشیدم. ‏
یعنی از قبل برنامه‌ای برای بخشش او نداشتید؟
شب قبل از اجرای حکم، همه خانواده یکجا بودیم. خانه خواهرم، شاید باورتان نشود، اما هیچ‌کدام ‏تا اذان صبح نخوابیدیم. حال عجیبی بود، نماز را که خواندیم، به طرف زندان حرکت کردیم. تصمیم ‏ما قصاص بود. اصلا من با خودم عهد کرده بودم که هیچ وقت رضایت ندهم. من همراه خانواده برای ‏اجرای حکم قصاص به آنجا رفتیم.‏
پس چطور نظرتان عوض شد؟
همانطور که گفتم، چیزی شبیه به ندای درونی بود. وقتی رضا را کنار طناب دار دیدم، دیگر ‏نتوانستم تحمل کنم و فریاد زدم که قاتل را بخشیدم.‏
درخواست‌های مکرر اهالی و تجمع آنها مقابل زندان در تصمیم شما چه تاثیری داشت؟
در واقع موثر بود. اتفاقاتی که در چند روز منتهی به اجرای حکم در سقز رخ داد، در تغییر نظر ما ‏خیلی موثر بود. وساطت ریش سفیدان و رفت‌وآمدهایی که به خانه ما انجام شد، زمینه‌ساز بود. ‏چند ماه این ماجرا ادامه داشت. خواسته همه شهر این بود که این بخشش از طرف ما انجام شود. ‏وقتی صدای جمعیت را که از ما می‌خواستند از قصاص بگذریم می‌شنیدیم، حالم تغییر می‌کرد. ‏فکر می‌کنم هر انسانی در چنین شرایطی قرار بگیرد، قطعا تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد.  ‏
این تصمیم همه خانواده بود؟
بله؛ همه خانواده به این کار راضی بودند. نکته جالب ماجرا این بود که وقتی من حالم را با بقیه ‏خانواده درمیان گذاشتم، آنها هم کم و بیش، همان حس و حالی را داشتند که من تجربه کرده بودم. ‏ضمن اینکه من از برادرهایم، خواهرانم و مادر وکالت نامه داشتم و همه کارها برعهده من بود.‏
در این مدت چقدر به آن لحظه و بخشش رضا فکر کردید؟
خیلی زیاد و البته خیلی خوشحالم از اینکه او را بخشیدم. من فقط به خاطر رضای خدا این کار را ‏کردم. خیلی‌ها به من گفتند حداقل شرایطی برای بخشش تعیین کن. اما من بدون هیچ قید و ‏شرطی او را بخشیدم. حتی صحبت از پول و تبعید و زندان هم بود، اما من در جواب گفتم فقط برای ‏رضای خدا این جوان را بخشیدم.‏
برادر شما زمانی که به قتل رسید چند‌سال داشت؟
حدود ٣٩ سال. ‏
او ازدواج کرده بود؟
بله و یک پسر دارد به نام حسین. او الان ٢٧ ساله است.‏

دسته‌ها
حادثه

قشلاق تلخ خانواده «خدری»

چطور این اتفاق افتاد؟
هنوز خودمان هم باورمان نمی‌شود؛ چطور دختر طفل معصوم با یک گلوله کشته شد آن هم برای دزدیدن چند گوسفند. آنها که گوسفندها را بردند، چرا تیراندازی کردند تا این دختربچه بی‌گناه کشته شود.
  یعنی به خاطر سرقت چند گوسفند این اتفاق افتاد؟
بله، اصل قضیه سرقت بود اما تیراندازی هم شده است. درواقع سارقان با هدف‌گیری به طرف ماشینی که شهین و مادرش در آن بودند، شلیک کردند.
این اتفاق کجا افتاد؟
جاده مسجدسلیمان به هفتکل؛ جاده خلوت و ناامنی است. اتفاقات زیادی در این جاده افتاده است. خیلی‌ها در این مسیر قربانی حمله راهزنان شده‌اند؛ به‌خصوص عشایری که از این مسیر کوچ می‌کنند.
شما هم از عشایر هستید؟
بله، خانواده ما از عشایر بختیاری است. حوالی بازفت زندگی می‌کنیم اما «ولی» برای این‌که بچه‌هایش بتوانند شرایط بهتری داشته باشند و راحت‌تر درس بخوانند، خانه‌ای در امیدیه اجاره کرد. البته جورکردن این پول هم برایش راحت نبود، به همین دلیل هم با برادر کوچکترش آن خانه را اجاره کرد تا پول اجاره‌خانه نصف شود. آن روز هم «ولی» با برادر کوچکش از بازفت به طرف خوزستان حرکت کرد.
چه روزی این اتفاق افتاد؟
بیست‌و‌هفتم شهریور بود که از بازفت به طرف مسجد سلیمان رفتند. «ولی» همراه محمد پسرش سوار پیکان‌وانت بودند. گوسفندها هم بار همین ماشین بود. نورالدین برادر «ولی» هم زن‌ها و بچه‌ها را سوار ماشینش کرد و با هم به طرف مسجد سلیمان حرکت کردند. ماشین نورالدین پراید است. «ولی» وقتی به مسجد سلیمان رسید، می‌خواست گوسفندهایش را بفروشد اما ظاهرا با خریدار به توافق نرسیدند. او هم تصمیم گرفت تا گوسفندهایش را به امیدیه ببرد تا آنجا به قیمت بالاتری بفروشد. بعد هم از آنجا به طرف هفتکل حرکت کردند. «ولی» با وانت گوسفندها چند دقیقه‌ای جلوتر بود. در همان جاده راهزن‌ها به خودروی آنها حمله کردند.
پس چطور شهین که در خودروی عمویش بود، کشته شد؟
راهزن‌ها پژوی نوک‌مدادی داشتند. در جاده «ولی» را با اسلحه تهدید کردند. راهزن‌ها گوسفندها را می‌خواستند. «ولی» هم که می‌بیند آنها اسلحه دارند، سوییچ ماشین را به آنها می‌دهد، اما راهزن‌ها از او می‌خواهند گوسفندها را از عقب وانت پیاده کند. دزدها اسلحه را به طرف محمد گرفته بودند و «ولی» را تهدید می‌کردند که پسرت را می‌کشیم. در همین هنگام «نورالدین» هم می‌رسد و چند متری جلوتر توقف می‌کند. مادر محمد وقتی اسلحه را می‌بیند داد و فریاد راه می‌اندازد. راهزن‌ها هم برای این‌که نورالدین با ماشین فرار نکند و به پلیس اطلاع ندهد به طرف پراید او از سمت شاگرد شلیک می‌کنند. بعد هم گوسفندها را با خودشان می‌برند. شهین پشت سر عمویش نشسته بود که یکی از گلوله‌ها به او خورد. بعد از فرار راهزن‌ها پلیس می‌رسد. از شهین خون زیادی رفته بود. آنها منتظر آمبولانس نشدند، چون آن منطقه خیلی پرت و بی‌امکانات است. آنها خودشان شهین را به رامهرمز بردند. آن‌جا جراحی اورژانسی انجام شد، اما نتوانستند گلوله را خارج کنند. کمبود امکانات درمانی رامهرمز آنها را مجبور کرد شهین را به اهواز ببرند، اما عفونت کل بدن این دختربچه را گرفته بود. بعد از چند روز هم شهین در همان بیمارستان اهواز فوت کرد.
شهین امسال به کلاس اول می‌رفت؟
بله، قرار بود اول مهر به مدرسه برود. بچه‌های «ولی» درس و مدرسه را خیلی دوست دارند. همه فامیل این را می‌دانند. این دختر معصوم هم خیلی ذوق و شوق مدرسه‌رفتن داشت. «ولی» و همسرش به درس بچه‌ها خیلی اهمیت می‌دهند. با این‌که خودشان درس نخوانده‌اند، برای تحصیل بچه‌هایشان همه کار می‌کنند. اصلا رفتن به امیدیه برای این بود که دختر و پسرش بهتر درس بخوانند. وقتی به «ولی» می‌گفتم تو که پول نداری چرا این کارها را می‌کنی؟ در جواب می‌گفت: «می‌خواهم محمد و شهین برای خودشان کسی بشوند.» همسر «ولی» هم دوست داشت بچه‌هایش درس‌ بخوانند. از چند هفته قبل خریدهایش را انجام داده بود؛ کیف و کتاب و دفتر. همه اینها را برای شهین خریده بود. حالا زن بیچاره روزها با کیف و کتاب دخترش حرف می‌زند، وسایلش را در دست می‌گیرد و گریه می‌کند. برادرم و همسرش بعد از این اتفاق حال روحی خیلی بدی پیدا کرده‌اند.
سارق‌ها چطور شناسایی شدند؟
«ولی» و پسرش «محمد» چهره آنها را شناسایی کردند. پلیس آگاهی چند تصویر به آنها نشان داد. یکی از راهزنان به همین طریق شناسایی شد. راهزنان سه نفر بودند. نفر اولی که شناسایی و دستگیر شد، اهل مسجدسلیمان است. درواقع همان موقع که «ولی» برای فروش گوسفندهایش در مسجدسلیمان توقف کرده بود، راهزنان رد او را زدند. بعد از اعتراف نخستین نفر، نفر بعدی هم شناسایی شد. او و همدست سوم‌شان ساکن روستاهای اطراف خرم‌آباد هستند. یکی از این دو نفر را هم پلیس دستگیر کرد، اما نفر اصلی که اسلحه متعلق به اوست همچنان فراری است. آنها سابقه‌دارند. آن‌طور که پلیس آگاهی به ما گفته چندبار به جرم‌های مختلف زندانی شده‌اند. در کرمانشاه و لرستان هم چند سرقت مسلحانه انجام داده‌اند.
یعنی هر دو متهم دستگیرشده اعتراف کرده‌اند؟
بله، حتی بازسازی صحنه جرم هم انجام شد، اما نفر سوم هنوز دستگیر نشده است. البته اداره آگاهی همه‌چیز را به ما نمی‌گوید، برای این‌که سرنخ‌ها لو نرود. تا جایی که خبر دارم، نفر سوم از اشرار مسلح است و پلیس چندبار هم تله گذاشته تا دستگیرش کند، اما او فرار کرده است. پلیس آگاهی و بازپرس پرونده پیگیر ماجرا هستند. مطمئنم نفر سوم هم دستگیر  و مجازات می‌شود.

دسته‌ها
حادثه

پرونده‌ای برای 4 مرگ مشکوک در بیمارستان قلب تهران

حالا چهار خانواده بعد از کلی گرفتاری و بلاتکلیفی داغدار شده‌اند؛ داغی که هنوز هم علت آن برای آنها به‌درستی روشن نیست. قرار بود یک جراحی چندساعته باشد و بعد از چند روز هم به خانه بروند اما آنها حالا به خانه ابدی رفته‌اند. این اتفاق عجیب در تاریخ 25 اردیبهشت‌ در اتاق عمل بیمارستان قلب تهران رخ داد؛ شش بیمار در یک اتاق عمل دچار یک عارضه مشابه شدند. مسئولان بیمارستان «هیاپوکسی» یا همان کمبود اکسیژن بافتی را علت بی هوشی و به کما رفتن این بیماران اعلام کردند. اما اینکه دلیل این کمبود اکسیژن چه بوده هنوز به درستی مشخص نیست. حمیدرضا پورحسینی رئیس بیمارستان قلب تهران چند هفته بعد درباره این حادثه به ایسنا گفت:« ما تمام سیر بیهوشی این بیماران را بررسی کردیم و مشخص شد که فشار گاز اکسیژن در طول عمل در حد نرمال بوده است. تمام داروهای زمان بیهوشی را به آزمایشگاه مرجع ارسال کردیم که پس از بررسی اعلام کردند که داروها مشکلی نداشته و قابل استفاده هستند. اما همچنان در حال پیگیری موضوع هستیم تا به نتیجه برسیم.»

خانواده این بیماران درگذشته می‌گویند یا داروی بیهوشی مشکل داشته یا تجهیزات اتاق عمل. آنها دلایل خودشان را دارند؛ دلایلی که قابل تامل است، همین هم باعث شده تا شکایت‌های مختلفی از این بیمارستان و کادر درمانی مطرح شود. آنها می‌گویند پرونده پزشکی عزیزان‌شان را به دکترهای متخصص و جراح‌های مختلفی نشان داده‌اند و نتیجه همه این پیگیری‌ها مشکل را از طرف بیمارستان نشان می‌دهد.

رضیه راشدیان زن پنجاه‌وهفت ساله اهل خرمشهر؛ او جراحی قلب باز داشت و خانواده او ترجیح دادند تا این جراحی در پایتخت انجام شود؛ همین هم شد که همراه دو پسرش به تهران و بیمارستان قلب آمد. این زن چهارم تیرماه بعد از چند هفته بیهوشی روی تخت بیمارستان جان سپرد اما حالا چند هفته‌ای هم از چهلم این زن گذشته و پسرش به شهروندآنلاین می‌گوید: «با زور به من و برادرم گفتند که اگر از بیمارستان شکایت کنیم، جنازه مادرم را تحویل نمی‌دهند، به ما گفتند که جنازه برای کالبدشکافی به پزشکی قانونی می‌رود و کلی باید منتظر باشیم و دوندگی زیادی دارد. برای طایفه ما هم بد است که جنازه روی زمین بماند و کلی حرف‌و‌حدیث برای‌مان درست می‌شد.

 

سعید سرخی مردی پنجاه‌وهشت ساله که برای جراحی قلب به تهران آمده بود و حتی چند ساعت پس از پایان جراحی به هوش آمد، حالش هم به‌ظاهر خوب بود اما یک‌دفعه حالش خراب شد، دکترها او را دوباره به اتاق عمل بردند اما چند روز بعد از عمل دوم به کما رفت و دست آخر هم تسلیم مرگ شد.

ما رضایت دادیم تا جنازه مادرم را به خرمشهر ببریم اما من می‌دانم مادرم مثل بقیه بیماران آن روز در بیمارستان قربانی اشتباه شده است؛ حالا یا داروی بیهوشی یا تجهیزات اتاق عمل، بالاخره یک چیزی این وسط ایراد داشته تا ما به همین سادگی مادرمان را از دست بدهیم. من الان از بیمارستان شکایت دارم و از طریق اقوامی که در تهران داریم، پیگیری می‌کنیم.»

سعید سرخی مردی اهل اهواز؛ او هم 22 تیرماه به همین سرنوشت تلخ دچار شد. مردی پنجاه‌وهشت ساله که برای جراحی قلب به تهران آمده بود و حتی چند ساعت پس از پایان جراحی به هوش آمد، حالش هم به‌ظاهر خوب بود اما یک‌دفعه حالش خراب شد، دکترها او را دوباره به اتاق عمل بردند اما چند روز بعد از عمل دوم به کما رفت و دست آخر هم تسلیم مرگ شد. پسر سعید سرخی اما از شکایت منصرف شده، نه این‌که گزارش بیمارستان درباره علت فوت پدرش را باور داشته باشد، خودش می‌گوید که دستش به جایی بند نیست و همین هم شده تا قید دادگاه و شکایت را بزند: «آنها پول دارند، قدرت دارند و بلدند چطور صحبت کنند؛ اما من نه کسی را می‌شناسم و نه می‌دانم که باید چکار کنم. در یک شهر بی‌کس و کار، همان مدتی هم که بابا در بیمارستان بیهوش بود، آن‌قدر مرخصی گرفتم که داشتم کارم را از دست می‌دادم. اهواز کجا و تهران کجا، من وقت و پولی ندارم که مدام به تهران رفت و آمد کنم. اما اگر شرایطی باشد که بتوانم، حتما شکایت می‌کنم و حق پدر و خانواده‌ام را می‌گیرم.»

پنجم مرداد ماه هم غلامحسین علیخانی در بیمارستان قلب تهران، فوت کرد. مشکل او اما کمی با بقیه فرق داشت. این مرد 71 ساله قلبش را به تیغ جراحان این بیمارستان سپرده بود، اما بعد از عمل دچار خونریزی شد. آن طور که پسر علیخانی به شهروندآنلاین می‌گوید ظاهرا پزشکان و کادر درمانی بیمارستان خیلی دیر متوجه خونریزی شدند و او را پس از زمان طلایی به اتاق عمل بردند: «پدر من 9 تیرماه جراحی شد، بعد از جراحی نخست، بدون اطلاع ما دوباره پدر را به اتاق عمل بردند، ما اصلا تا چند روز از هیچ چیز خبر نداشتیم. حتی به هوش آمدن موقت پدرم را هم به ما اطلاع ندادند.» او ادامه می‌دهد: «من پرونده پدرم را به پزشکان زیادی نشان دادم، همه آنها حرف‌شان این بود که کوتاهی از طرف بیمارستان بوده. یکی از متخصصان قلب وقتی پرونده پدرم را دید به من گفت که در این شرایط فقط 5دقیقه زمان برای نجات بیمار وجود دارد که متاسفانه کادر درمانی بیمارستان خیلی پس از گذشت این زمان بر بالین پدرم حاضر شده‌اند. من از بیمارستان و کادر درمانی شکایت کرده‌ام و پرونده در کمیسیون درحال بررسی است. باید مشخص شود که چرا پدرم به این شکل جانش را از دست داده.»

خانواده این بیماران درگذشته می‌گویند یا داروی بیهوشی مشکل داشته یا تجهیزات اتاق عمل. آنها دلایل خودشان را دارند؛ دلایلی که قابل تامل است، همین هم باعث شده تا شکایت‌های مختلفی از این بیمارستان و کادر درمانی مطرح شود

نورالدین احمدی هم یکی دیگر از بیماران به کما رفته بیمارستان قلب تهران بود. مردی 59 ساله که جراحی قلب باز پای او را به این مرکز درمانی باز کرد. او با پای خودش به بیمارستان رفت، اما حالا که حدود یک ماه از مرگ او می‌گذرد، پسرش به شهروندآنلاین می‌گوید: «پدرم 4شهریور ماه فوت کرد. علت مرگ همان ‌هایپوکسی اعلام شد. اما این‌که علت ‌هایپوکسی چه بود، معلوم نیست. البته مسئولان بیمارستان خودشان بهتر از هرکس دیگری می‌دانند که آن روز در اتاق عمل چه اتفاقی افتاده. اما خب در ظاهر صحبت‌های دیگری مطرح می‌کنند. اما من تا روشن شدن همه ماجرا پیگیری این پرونده را ادامه می‌دهم.» این پسر جوان که زودتر از بقیه خانواده‌ها علیه بیمارستان شکایت کرده بود، منتظر اعلام نظر کمیسیون است: «من از همان روزهای اولی که پدرم به کما رفت، شکایت کردم. وکیل هم گرفتم و به بقیه خانواده‌ها گفتم که اگر تمایل دارند با هم اقدام کنیم. اما خب آنها نگران جان عزیزان‌شان بودند. اما حالا چی کدام‌شان زنده ماندند. یکی پس از دیگری جان‌شان را از دست دادند، به خاطر یک سهل‌انگاری و حالا خبر دارم که آنها هم شکایت کرده‌اند. می‌دانم در بهترین حالت و در صورت محکوم شدن بیمارستان دیه پرداخت می‌شود، اما با چقدر پول می‌شود جای پدر را پر کرد. من پیگیر این پرونده هستم تا حداقل خانواده‌ها و بیماران دیگری در این بیمارستان داغدار نشوند.» گفتنی است مسئولان این مرکز درمانی با وجود پیگیری‌های شهروندآنلاین حاضر به پاسخگویی در خصوص این حادثه و جزییات آن نشدند.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

می‌دانی سوختگی با اسید و نابینایی یعنی چه؟

در بین چهار قربانی شناخته شده، اسیدپاشی های زنجیره‌ای اصفهان، سهیلا جورکش بیش از همه آسیب دید. او سه سال نابینای کامل بود تا اینکه به کمک وزیر سابق بهداشت، به دنبال آخرین شانس برای به دست آوردن حداقل بینایی اش رفت. سهیلا دو سال پیش راهی بوستون شد. این شهر تنها جایی بود که امکان داشت سهیلا بتواند بینایی‌اش را دوباره به دست آورد. حالا دو سال از آن جراحی و بازگشت بینایی سهیلا گذشته.
اما هنوز هیچ چیز قطعی نیست. خودش می‌گوید هر روز صبح که از خواب بیدار می شود از اینکه می‌تواند یکبار دیگر دنیا را ببیند خدا را شکر می‌کند:«دکترها در آمریکا به ما گفتند که هیچ چیز مشخص نیست، یعنی تضمینی وجود ندارد. معلوم نیست که تا چه زمانی این چشم برای من کار می‌کند، و من هرشب با این نگرانی به خواب می روم و صبح با تابیدن اولین اشعه نور با همه وجودم امید را درک می کنم.» اما همه نگرانی های این روزهای سهیلا جورکش فقط این نیست، هزینه های درمان و دارو و سفرهای مکرر به آمریکا آن هم با قیمت‌های عجیب و غریب دلارهم برای او و خانواده اش مشکلات زیادی را رقم زده. هرچند با دستور ویژه رئیس جمهوری بخشی از هزینه های درمانی این دختر جوان جبران می شود، اما ظاهرا پروسه زمان‌بر اداری و برخی ناهماهنگی ها باعث شده تا این قربانی حادثه تلخ اسیدپاشی بعد از 5 سال هنوز حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد.

  • خانم جورکش آخرین خبرهایی که از شما داشتیم، مربوط به سفر شما به آمریکا بود.
    بله، من از‌ سال 96 برای درمان به آمریکا رفتم. شهر بوستون، آن‌جا وسیله‌ای برای بینایی ساخته شده بود. البته این تکنولوژی و دستگاه ساخته‌شده برای اولین‌بار بود که آزمایش می‌شد. جراحی موفقیت‌آمیزی بود. بخشی از بینایی من به دست آمد، اما خب هیچ تضمینی وجود ندارد.

چشم راستم که به‌طور کامل از دست رفته، تاکنون 90 عمل جراحی انجام دادم که همه آنها مربوط به چشمانم است. هیچ جراحی زیبایی برای برطرف‌کردن عوارض ناشی از سوختگی اسید انجام ندادم، تا الان هم درگیر همین موضوع بودم. برای من بینایی از همه چیز مهمتر است

  • یعنی احتمال دارد که به‌طور کامل نابینا شوید؟
    بله، این را پزشکان بوستون به من گفتند. در واقع یک دستگاهی از جنس تیتانیوم به جای قرنیه در حفره چشم من کار گذاشته شده و این قطعه باعث بینایی من شده. ولی خب مشکلات و محدودیتی هم دارد؛ اول از همه این‌که من نمی‌توانم پلک بزنم، ضمن این‌که بینایی من محدود است، حدود 30درصد. در حد این‌که روز و شب را تشخیص بدهم، جلوی پایم را ببینم و تا حدودی چهره افراد را از نزدیک تشخیص دهم، اما همین مقدار هم برای من خیلی امیدوار‌کننده است.
  • این جراحی هزینه زیادی هم داشته؟
    بله، ولی فقط جراحی نیست. من باید هر 6ماه یکبار برای چکاپ و معاینه به بوستون بروم. هزینه آزمایش و دارو، رفت‌وآمد، همه اینها رقم زیادی می‌شود. من همین 4ماه پیش بود که از بوستون برگشتم. هربار هم حدود 15روز آن‌جا اقامت دارم. قطره‌های مخصوصی هم به من می‌دهند. من هم هربار به اندازه 6ماه این دارو‌ها را با خودم به ایران می‌آورم. گاهی اوقات هم دوستانم، داروهای لازم را برای من ارسال می‌کنند؛ البته بعضی از این داروها یخچالی است و همین هم کار را مشکل می‌کند. خلاصه این‌که این 30‌درصد بینایی با کلی زحمت و مشقت به دست آمده و معلوم نیست تا کی باقی بماند.
  • همه این هزینه‌ها را خودتان پرداخت می‌کنید؟
    ابتدا ما پول را می‌دهیم، بعد فاکتور هزینه‌ها را از طریق وزارت خارجه به وزارت بهداشت می‌دهیم، آنها هم بعد از کلی دوندگی و بالا و پایین‌رفتن بخشی از آن را به ما پرداخت می‌کنند. تازه این هم به خاطر دستور ویژه رئیس‌جمهوری است؛ یعنی چون دستور آقای روحانی برای کمک به درمان من وجود دارد، بخشی از هزینه‌ها پرداخت می‌شود. روند اداری و گردش کار آن خیلی زمانبر است. یک‌بار نامه گم می‌شود، یک‌بار تشکیل جلسه کمیسیون به تعویق می‌افتد یا فلان مسئول و مدیر برای تأیید نیست.
    دست آخر هم کلی از هزینه‌ها را خط می‌زنند و بخشی از آن را پرداخت می‌کنند. این کار آن‌قدر سخت و زمانبر شده که برخی اوقات اصلا پشیمان می‌شویم. اما خب هزینه‌ها زیاد است. واقعا تقاضا دارم که ترتیبی اتخاذ شود تا حداقل روند پرداخت هزینه‌ها سریع‌تر انجام شود. این حداقل کاری است که می‌شود برای من انجام داد. این تقاضای اصلی من از همه کسانی است که می‌توانند به بهبود روند درمان من کمک کنند، چون من به جز کمک و حمایت دولت از هیچ جای دیگری تأمین مالی نمی‌شوم.
  • برای درمان سایر قسمت‌های آسیب‌دیده بدن‌تان چه اقدامات درمانی انجام دادید؟
    همه تمرکز من فقط برای به دست آوردن بینایی‌ام بود. چشم راستم که به‌طور کامل از دست رفته، تاکنون 90 عمل جراحی انجام دادم که همه آنها مربوط به چشمانم است. هیچ جراحی زیبایی برای برطرف‌کردن عوارض ناشی از سوختگی اسید انجام ندادم، تا الان هم درگیر همین موضوع بودم. برای من بینایی از همه چیز مهمتر است. هرچند آسیب‌دیدگی‌هایم خیلی زیاد است؛ 4 لیتر اسید روی سر وگردن من ریخته شد.

من طرفدار خشونت نیستم. دوستدار صلح و ریشه‌کن شدن ظلم هستم، اما من از آن آدمی که این بلا را سر من آورد، می‌پرسم که تو به همه سختی‌هایی که من متحمل شدم، فکر کردی؟ آیا می‌دانی سوختگی و نابینایی یعنی چه؟ جای ظرافت زنانه با سوختگی و گوشت اضافه تا آخر عمر زندگی‌کردن چه احساسی دارد

  • کمی از موضوع درمان فاصله بگیریم. پیگیری قضائی حادثه به کجا رسید؟
    به هیچ جای مشخصی نرسیده، یعنی هنوز هم برای ما معلوم نیست اصل ماجرای حادثه اسیدپاشی اصفهان چه بود. پرونده من هنوز هم باز است و خودم همراه پدرم پیگیر ماجرا هستیم. هرچند فکر نمی‌کنم اتفاق خاصی در این پرونده رخ دهد. تنها اتفاقی که در پرونده افتاد، دریافت دیه بود. البته یک‌سوم از دیه باقی ماند. درست نمی‌دانم مشکل اصلی برای پرداخت الباقی دیه کجاست، آن هم در شرایطی که من و خانواده‌ام بیش از هر چیزی به پول برای ادامه درمانم نیاز داریم.
  • یعنی از دستگیری و معرفی عامل یا عاملان آن حادثه ناامید شده‌اید؟
    بعد از پنج سال تحمل این حد از سختی و مشقت، واقعا سخت است که از مشخص‌شدن متهمان و مجرمان حادثه ناامید شوم، اما خب نتیجه ملموسی هم وجود نداشته. خیلی دوست دارم با آقای رئیسی، رئیس جدید قوه قضائیه دیدار حضوری داشته باشم. شاید ایشان بتوانند برای روشن شدن ماجرا به ما کمک کند. مشکل اصلی من با آن تفکری است که باعث بروز این حادثه شد. آن طرز فکر باید اصلاح شود. با ممنوعیت خرید و فروش اسید مشکل حل نمی‌شود.
  • اگر همین فردا عامل اسیدپاشی اصفهان شناسایی و دستگیر شود، چه برخوردی با او خواهید داشت؟
    واقعا نمی‌دانم. پرسش سختی است. من طرفدار خشونت نیستم. دوستدار صلح و ریشه‌کن شدن ظلم هستم، اما من از آن آدمی که این بلا را سر من آورد، می‌پرسم که تو به همه سختی‌هایی که من متحمل شدم، فکر کردی؟ آیا می‌دانی سوختگی و نابینایی یعنی چه؟ جای ظرافت زنانه با سوختگی و گوشت اضافه تا آخر عمر زندگی‌کردن چه احساسی دارد. من‌ هزاربار مُردم ‌و زنده شدم. همه افرادی که مثل من قربانی اسیدپاشی شدند، تمام این لحظات سخت و طاقت‌فرسا را تجربه کردند. نمی‌دانم شاید به خاطر این است که ما همیشه بخشیدیم، شاید اگر چند نفری با اسیدپاشان جور دیگری رفتار می‌کردند، الان ماجرای اسیدپاشی در ایران طور دیگری بود.