دسته‌ها
گزارش

تب و تاب نقد استاد

نواندیشی دینی
«در کشاکش دین و دولت» قرار نیست تحلیل اختلاف شیعه و سنی باشد. استاد محمدعلی موحد هم اصلا در پی چنین کاری نبوده است؛ آن‌قدر که حتی در نشست نقد کتاب گفت:   «قطعا اگر کسی چنین برداشتی از کتاب کرده باشد، زبان الکن من بوده است و اینکه نتوانسته‌ام آنچه را که به دنبالش بودم، بیان کنم.» هر چند به قطع و یقین هم نمی‌شد گفت که استاد در آن جلسه چه گفت! چون حال مزاجی‌شان مساعد نبود و میکروفن هم به لطف دوستان برگزارکننده نزارتر از حال استاد بود. هر چقدر هم شرکت‌کنندگان تذکر دادند، صدای بلندگوها بالاتر نرفت و درنهایت همگی ناچار گوش تیز کردیم ببینیم صحبت‌های استاد چه بود. چون پیش از آن حاتم قادری، محقق و استاد دانشگاه، درباره کتاب گفته بود: «اگر اشتباه نکرده باشم کل اندیشه این کتاب براساس نواندیشی دینی است. یعنی از فضای سنتی فاصله گرفته و بحث را به‌گونه‌ای دیگر دنبال کرده است. در سراسر کتاب فضای ملکوتی کنار گذاشته شده و بیشتر به مجادلات اعراب پرداخته شده است.
نشست نقد کتاب «در کشاکش دین و دولت» نوشته استاد محمدعلی موحد، چهارشنبه عصر هفته گذشته در تالار اندیشگاه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار شد. بحث و مجادلات و بررسی‌ها هم درباره کتاب زیاد بود و زمان آن‌قدر به درازا کشید که قرار شد جلسه‌ای دیگر هم درباره این کتاب برگزار شود؛ چون ازجمله چهره‌های دیگری که نقدهایی به کتاب استاد موحد وارد کرد، داریوش رحمانیان، نویسنده و استاد دانشگاه بود. او ابتدا درباره این کتاب گفت: «من به‌عنوان یک خواننده اگر نام دکتر موحد را می‌توانستم حذف کنم، فکر می‌کنم جور دیگری صحبت می‌کردم. نام دکتر موحد خواه ناخواه در تفسیر و داوری من تأثیر خواهد گذاشت اما سعی خواهم کرد از زیر سلطه نام ایشان خارج شوم.» چون به‌ هر حال این سلطه را چطور می‌شود نادیده گرفت؟ فهرست پژوهش‌ها و تحقیقات و ترجمه‌ها و تألیفات دکتر موحد آن‌قدر زیاد است که شاید فقط یک کتاب را باید به کتاب‌شناسی آثار ایشان اختصاص داد؛ از دوره سه جلدی «خواب آشفته نفت» گرفته تا «تصحیح گزیده مقالات شمس تبریزی»، «مالیات سرانه و تأثیر آن در گرایش به اسلام»، «ملی‌کردن و غرامت:   درس‌هایی از داوری‌های نفتی»، «فصوص‌الحکم ابن عربی»، «مختصر حقوق مدنی»، «چهار مقاله درباره آزادی» و…. اشاره رحمانیان به نام ایشان بی‌دلیل نبود اما برای ارایه نقدهایی این‌چنین بود: «تمام تکیه آقای دکتر موحد در این کتاب بر منابع قدیم است. گاهی البته به پژوهش‌های متأخر هم اشاره می‌کنند؛ مثلا در بحث «قرا» این موضوع مطرح می‌شود که آیا اینها قاریان قرآن بودند یا اهل قرا (روستا) به پژوهش دکتر شعبان اشاره می‌کند یا درباره بحث «خوارج» به یکی از پژوهش‌های یکی از پژوهشگران اهل الجزیره ارجاع می‌دهد ولی این موارد به‌ندرت پیش می‌آید. این در حالی است که در این سه، چهار دهه اخیر تقریبا درباره تمام مباحثی که آقای دکتر موحد در کتاب‌شان به آنها اشاره کرده‌اند، پژوهش‌های متعددی به زبان‌های عربی، انگلیسی، آلمانی و فارسی منتشر شده است.» رحمانیان در خلال صحبت‌ها طرح مسأله دکتر موحد در این کتاب را نیز شایسته عنوان کرده  و گفته بود: «مرحوم مهندس بازرگان می‌گوید اگر حیات پیامبر(ص) ادامه پیدا کرده بود، خیلی از مسائل اصلا پیش نمی‌آمد؛ مثلا جنگ‌های ردّه پیش نمی‌آمد، اصلا مرام و روش و دستورش و آموزه‌هایی که از سوی خداوند آورده بود این نبود. و اگر بعضی از متفکران ما گفته‌اند در ماجرای سقیفه، مسأله به نفع حضرت علی‌(ع) حل می‌شد -البته بنا به روایت شیعی- ایشان به‌ گونه دیگری شاید حکومت را شکل می‌داد و رهبری می‌کرد و کار شاید به آن نوع درگیری‌ها و جهان‌گشایی‌ها و فتوحات اصلا نمی‌رسید. بنابراین مسیری از ماجرای سقیفه و جنگ‌های اهل ردّه و دوره خلافت عمر شروع شد و بر پایه آن سنتی شکل گرفت که دیگر سرشت و سرنوشت حکومت در جهان اسلام را زیر سلطه نیرومند خودش قرار داد؛ به عبارت بهتر رویدادها و پیشامدهای تاریخ بودند که تاریخ آینده را ساختند و مسیر را شکل دادند؛ مسیری خلاف جهت آنچه در متن و بطن دین اسلام بود.» رحمانیان در ادامه همین مسیر تاریخی را شرح و بسط داد و به این باور رسید که کتاب «در کشاکش دین و دولت» درباره مسائلی این‌چنین به طرح مسأله مناسبی رسیده است اما تبیین و تشریح مسأله را واگذار کرده و این موضوع مانده است.

 

دسته‌ها
فرهنگ

به من بگو «لیلا»

  به نام مستعار
منتها از کجا معلوم چنین تغییر ذائقه‌ای در خوانندگان پیش آمده باشد؟ صرفا به یک نام که نمی‌شود بسنده کرد و تمام نام‌های مستعار کتاب‌های ایران را هم که نمی‌شود زیر و رو کرد. با این حال سراغ یکی دیگر از نویسندگانی رفتم که با نام مستعار، آثار عاشقانه نوشته. نویسنده البته این‌بار زن است؛ لاله زارع، نویسنده آثار جنایی که با نام مستعار «مژگان زارع»، آثار عاشقانه می‌نویسد. جالب اینجاست او هم بی‌اعتمادی خوانندگان آثار عامه‌پسند را درباره رمان‌های نویسندگان مرد تأیید می‌کند: «یکی از نویسندگان پرمخاطب چند‌سال پیش می‌خواست با ناشری معتبر در حوزه آثار عامه‌پسند کار کند. ناشر گفته بود که باید نامش را به نام یک زن تغییر بدهد، چون نویسنده مرد بود و ناشر اعتقاد داشت اگر نام مستعار زن روی جلد کتابش بگذارد، تأثیر بیشتری در فروش خواهد داشت. اما خب، آن آقا قبول نکرد، درحالی‌که ناشر به او گفته بود قلم تو قلمی است که خوانندگان زن دوست دارند اما چون مرد هستی به کتابت اعتماد نمی‌کنند.» حتی خانم پروانه شفاعی، یکی دیگر از نویسندگان رمان‌های عاشقانه ایرانی که امسال هم نامزد جایزه «لیلی» (جایزه آثار عاشقانه) بوده است، این ماجرا را موثق می‌داند: «چنین واقعیتی متاسفانه نباید باشد اما رواج پیدا کرده. چون خوانندگان به این نتیجه رسیده‌اند که خانم‌های نویسنده، ظرافت‌های عاشقانه را در زندگی بهتر درک می‌کنند و در نوشته‌های‌شان هم بهتر به آنها می‌پردازند. من البته صرفا درباره آثار عاشقانه این را می‌گویم. می‌گویند نویسندگان مرد خیلی کلی‌گویی می‌کنند، درحالی‌ که مخاطبان آثار عامه‌پسند، معمولا به خواندن جزئیات علاقه‌مند هستند. منظورم البته اضافه‌گویی یا اطناب در نوشتار نیست. مقصودم توجه به جزئیات روابط عاشقانه است و حتی روابط خانوادگی؛ رابطه بین کاراکتر پدر و دختر، مادر و دختر، پسر و پدر و… باور خوانندگان این است که آقایان انگار در رمان‌های عاشقانه‌شان بیشتر دنبال نتیجه‌گیری هستند تا پرداختن به جزئیات.» دلیل این موضوع را لاله زارع از دریچه‌ای دیگر می‌بیند. او که هم در زمینه آثار غیرعامه‌پسند و هم عامه‌پسند نوشته می‌گوید: «نویسندگان مرد ذهنیت درستی از خوانندگان آثار عامه‌پسند ندارند. فکر می‌کنند اگر خیلی ملودرام بنویسند، خانم‌ها بیشتر می‌خوانند درحالی‌ که اصلا این‌طور نیست. درواقع چون نویسندگان مرد در این سال‌ها بازار کار خودشان را در این حوزه خراب کرده‌اند، خوانندگان کمتر به آنها اعتماد می‌کنند. اغلب فکر می‌کنند باید عاشقانه‌ها را طوری بنویسند که به شکل فیلم‌های نازل هندی باشد و خب، همین تصور اشتباه هم باعث شده مخاطبان در این سال‌ها کمتر به رمان‌هایشان اعتماد کنند.»
روی مجنون حساب نکنید!
فارغ از اینها، اصلا اگر نشانه‌ها را هم دنبال کنی می‌رسی به شرح عشق و دلدادگی که گویا در قلم زنان منحصر شده. مثلا به نامزدهای جایزه «لیلی» نگاه کنید. این جایزه ‌سال گذشته برای رمان‌های عاشقانه به راه افتاد و قرار است بیست‌ونهم بهمن‌ماه، همزمان با «روز عشاق» (که ریشه در باورهای تاریخ ایران باستان دارد) به بهترین عاشقانه‌نویس‌ سال اهدا شود. اینکه تمام نامزدهای جایزه امسال زنان بوده‌اند، پرسش‌برانگیز نیست؟ زهرا اسماعیل‌زاده (آخرین روز زمستان)، سمیرا سیدی (انار ترش)، مرضیه قنبری (به خیالم)، پروانه شفاعی (به ساز دلم)، زهرا احسان‌منش (تب یخ)، آزیتا خیری (کوچه دلگشا) و الناز محمدی (یاس مجنون). حتی در بخش «نوقلمِ» این جایزه هم تمام نامزدها زن هستند؛ تمام‌شان. یعنی یک نویسنده مرد هم بین‌شان نیست. برای همین ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که یا عاشقانه‌نویسی در آثار عامه‌پسند ایران فقط در دایره نویسندگان زن محدود شده یا اینکه ذهنیت خوانندگان درباره نویسندگان مرد تغییر کرده. گویا دیگر هیچ‌کس برای نوشتن از لیلی روی مجنون حساب نمی‌کند! اما علی‌الله سلیمی، یکی از داوران این جایزه نظری دیگر دارد. او که خودش از نویسندگان آثار جدی است و در این سال‌ها به‌عنوان منتقد در جلسات نقد آثار عامه‌پسند حضور داشته و سخنرانی‌های متعددی ارایه کرده، می‌گوید: «ما در انتخاب‌مان به اسامی زن و مرد کاری نداشتیم. ماجرا از این قرار است که شما اگر به شکل آماری هم نگاه کنید، ٩٠‌درصد نویسندگان آثار عاشقانه درحال حاضر زنان هستند. قدیم مردم آثار «ر. اعتمادی« و «میم. مؤدب‌پور» را می‌خواندند، الان آثار نویسندگان زن را. اما درباره دلیلش باید بگویم شاید به شکل ناخواسته مفهومی به نام «حریم» در ذهن خواننده عام این نوع آثار جا افتاده. چون خوانندگان این رمان‌ها اغلب زنان هستند، نویسندگان مرد را به شکلی غیررسمی در فضای ذهنی‌شان به رسمیت نمی‌شناسند. شاید همچنان این سنت که نوشتن از «عشق» را به‌نوعی سبک‌سری در مردان نسبت می‌داده‌اند، هنوز در رگه‌های ذهنی تاریخی ما وجود دارد. برای همین مردان در این حوزه کمتر سراغ عاشقانه‌نویسی می‌روند و نویسندگان آثار عامه‌پسند را هم طبیعتا بیشتر زنان تشکیل می‌دهند.»
لیلا و لیلانویسان
اینکه چرا در ادبیات عامه‌پسند ایران، وضع تفاوت کرده و جنسیت این‌طور تعیین‌کننده شده، شاید نیاز به رساله‌ای مفصل داشته باشد، اما ما در این گزارش صرفا در پی طرح این پرسش بودیم که آیا واقعا وضع چنین است؟ و به‌تدریج شاید به این نتیجه می‌رسیم که قانونی نانوشته گویا درحال تدوین است. آنچه در ابتدای گزارش درباره علی بیتاژیان نوشتم، همان نکته‌ای است که یکی از مدیران باسابقه در حوزه انتشار آثار عامه‌پسند هم تأیید می‌کند. بهمن رحیمی، مدیر مسئول انتشارات «شادان» دراین‌باره می‌گوید:  «بنده چنین کاری را تا به حال به نویسندگان پیشنهاد نداده‌ام و فقط بنا به عکس‌العمل‌های خوانندگان صحبت می‌کنم. درواقع تجربه‌ام در این حوزه می‌گوید استقبال از آثار نویسندگان زن بیشتر است؛ به‌خصوص نویسندگانی که کار اول‌شان باشد. البته نویسندگان زیادی بوده‌اند که کارشان را با ما شروع کردند و بعدها صاحب‌نام شدند و به جایی رسیدند که خوانندگان به دنبال اسم‌شان می‌آیند تا آثارشان را بخوانند. ولی وقتی نویسنده‌ای قرار است کار اولش را چاپ کند، چنین چیزی را به تجربه در خوانندگان دیده‌ام که استقبال از اسم زنان روی جلد بیشتر بوده است. هرچند رویکرد ناشران هم با هم متفاوت است و عوامل بسیاری در فروش دخیل هستند؛ ازجمله طرح جلد، عنوان کتاب و فاکتورهای دیگر. با این حال، وقتی اسم نویسنده خانم باشد، عکس‌العمل مخاطب بهتر است. دلیلش هم شاید به تغییر و تحولات نویسندگی در ٢٥‌سال اخیر برگردد. در این سال‌ها بیشتر نویسندگانی که وارد عرصه نوشتن شدند، خانم‌ها بودند. درحالی‌که در دهه‌های ٤٠ و ٥٠ اوضاع به این شکل نبود؛ پاورقی‌نویس‌ها مرد بودند و خوانندگان هم دنبال آثار آنها می‌رفتند. اما از دهه ٧٠ به بعد اتفاقاتی را که در این حوزه دیدیم، زن‌ها رقم زدند. خیلی کم پیش آمده آقایان در این سال‌ها توانسته باشند اثری عاشقانه بنویسند که دلخواه خوانندگان سنین پانزده شانزده تا سی‌وپنج شش‌سال باشد، برای همین در عمل هم می‌بینیم خوانندگان نسبت به نام زن‌ها روی جلد، برخورد بهتری نشان می‌دهند.» اتفاقا از علی بیتاژیان درباره این مستعارسازی هم پرسیدم؛ اینکه آیا تغییر نام او روی جلد کتاب تاثیری هم داشته؟ بیتاژیان گفت:  «راستش بعدها مدیریت آن ناشری که من با آنها کار می‌کردم، عوض شد و اصلا دیگر از سبک کتاب‌های ایرانی رفتند سراغ کتاب‌های خارجی و دنباله چاپ آن کتاب‌ها را نگرفتند، برای همین کتاب من هم در همان چاپ اول ماند. درواقع به دلایل مختلف، آن کاری که کردند تاثیری نداشت، دنبالش را هم دیگر نگرفتند و تغییر مدیریتی داشتند. من هم آن موقع کار اولم بود و وقتی گفتند چنین کاری کنیم، گفتم لابد این چیزهایی که می‌گویند درست است و قبول کردم. اما الان می‌دانم که اشتباه است، چون یک رمان خوب، اثر خودش را خواهد داشت. حالا اینکه اسم نویسنده زن یا مرد باشد، ممکن است تأثیرات جانبی داشته باشد، ولی خیلی مهم نیست. ما نویسندگان مرد زیادی داریم که از کتاب‌های‌شان استقبال شده و برعکس. کلا فروش به این چیزها زیاد ارتباط ندارد.» با این حال تجربه‌ها و شنیده‌های مختلف که تا به حال نشان داده اینها به هم ارتباط دارد. از بهمن رحیمی، مدیر مسئول انتشارات «شادان» پرسیدم با توجه به تجربه‌اش از بازخورد خوانندگان، تا به حال شده پیشنهادی اینچنین را با نویسنده‌ای در میان بگذارد؟ اینکه مثلا نویسنده مردی بیاید و از نام زنان استفاده کند؟ آقای رحیمی گفت: «من از نظر اقتصادی واقعا دنبال این نبوده‌ام که ببینم نام‌گذاری به این شکل چقدر می‌تواند تاثیرگذار باشد و تا به حال چنین کاری نکرده‌ام. با این حال یک عده نویسنده هستند که غم نان دارند و غم نام ندارند. لابد وقتی چنین پیشنهادی را از طرف ناشر می‌شنوند، می‌گویند چه فرقی دارد؟ به‌خصوص وقتی با ناشرانی طرف می‌شوند که قرار است کتاب را به شکل کالا از نویسنده خریداری کنند. در این مواقع دیگر برای نویسنده، تکرر چاپ و استقبال‌نشدن و اینها هم مهم نیست. بنابراین با قراردادی که نامش به نام مستعار یک زن قرار است روی جلد بیاید، موافقت‌می‌کنند.» بعضی نویسندگان هم البته چنین پیشنهادهایی را نشنیده‌اند. ویدا چراغیان، نویسنده‌ای که با نخستین رمانش با عنوان «یه نفر مثل تو» در بخش نوقلم جایزه «لیلی»، نامزد شده است، می‌گوید: «من تا به حال نشنیده‌ام ناشری بخواهد به نویسنده مردی پیشنهاد بدهد اسمش را به اسم زن تغییر بدهد. اما می‌دانم مخاطب ترجیح می‌دهد نویسنده زن باشد. علت این موضوع هم این است که اکثر مخاطبان آثار عامه‌پسند، خانم‌ها هستند. شاید فکر می‌کنند با داستان‌هایی که از ذهن زنان بیرون‌می‌آید، بیشتر احساس همذات‌پنداری می‌کنند یا شاید این‌طور باور دارند که زنان رؤیایی‌نویس‌تر هستند و تخیلات عاشقانه را بهتر می‌توانند پروبال بدهند. اما هر چه هست نمی‌شود این نکته را نادیده گرفت که به‌طورکلی خانم‌های عامه‌پسندنویس بیشتر از آقایان هستند.» خانم شفاعی، دیگر نامزد جایزه «لیلی» نیز به این موضوع اشاره کرده بود، اما در پایان خاطره‌ای هم داشت که شاید تداعی روزهای گذشته برای خیلی از ما باشد. پروانه شفاعی گفت تا مدت‌ها گمان می‌کرده «میم مؤدب‌پور» زن است. حق هم دارد. ما هم از کجا می‌دانستیم رجبعلی به اسم «ر. اعتمادی» می‌نوشته و مرتضی به نام «میم مؤدب‌پور»؟ اسامی مستعارشان آن زمان به پیشنهاد یا توصیه ناشر هم نبوده. زمانه، زمانه‌ای بوده که گویا اسامی مخفف، نوعی رازآلودگی در شمایل نویسنده می‌نشانده. اینستاگرامی در کار نبوده تا تو در کسری از ثانیه چهره‌ نویسنده را ببینی یا نوع پوشش و ظواهر امر را در صفحات شبکه‌های اجتماعی‌ بجویی. روی جلد کتاب می‌خواندی «ر. اعتمادی» و شاید حتی ممکن بود گمان کنی نویسنده «رعنا»ست؛ «ریحانه»، «رخساره» یا «رؤیا»ست.

دسته‌ها
Uncategorized

فیلسوفان پا به توپ

 گفت‌وگو با سیاوش آقازاده مسرور، مترجم کتاب «به چه فکر می‌کنیم وقتی به فوتبال فکر می‌کنیم»‏

صحنه سبز نمایش

قبل از ترجمه کتاب، سایمون کریچلی را می‌شناختید؟  چون قبل از این از کریچلی کتاب‌های دیگری هم در ایران ترجمه ‏شده بود؛ ازجمله «فیلسوفان مرده» و البته مقالاتی هم در نشریات و سایت‌ها.
کتاب را یکی از دوستانم به من معرفی کرد، اما پیش از ترجمه کریچلی را می‌شناختم و کتاب‌هایی از او خوانده بودم.‏
تحصیلات‌تان با فلسفه مرتبط است؟
نه. لیسانس معدن و فوق‌لیسانس ادبیات نمایشی دارم و در کارم هم با زبان انگلیسی سر و کار دارم و تدریس می‌کنم.‏
‏«به چه فکر می‌کنیم…» چندمین کتابی است که ترجمه کرده‌اید؟
نخستین کتاب. البته قبل از آن مقالاتی ترجمه کرده بودم.‏
چرا این کتاب را برای ترجمه دست گرفتید؟ قطعا عاشق فوتبال هستید. درست است؟
بله، دقیقا.‏
البته یکی از بحث‌های اصلی این کتاب، یعنی ادبیات نمایشی به تخصص خودتان نزدیک است؛ بحث شباهت‌های درام ‏با فوتبال، فوتبال در قالب یک تئاتر جدید و مباحثی از این دست…‏
ببینید، کتاب کریچلی دو جنبه خیلی مهم برای من داشت؛ نخست اینکه صحبت‌هایی که درباره فوتبال می‌کند با کلیشه ‏کتاب‌هایی که درباره فوتبال چاپ می‌شود، فاصله دارد. ‏
منظورتان از کلیشه کتاب‌های فوتبال دقیقا چیست؟
به شکل کلی اگر بخواهم بگویم بحث جامعه‌شناسی فوتبال است؛ مباحثی  درباره اینکه فلان تاریخ تماشاچیان فوتبال چه کردند یا فلان بازی چه نقشی در جامعه داشت؛ یعنی مقولاتی که درگیر بحث‌های جامعه و فوتبال می‌شود. اما این کتاب به مبحثی ‏می‌پردازد که فکر نمی‌کنم کتابی درباره آن در ایران ترجمه شده باشد. نحوه پرداخت کریچلی به موضوع در این کتاب، یک ‏درگیری فرمی محض هم نیست که صرفا مفهوم حرکت‌‌ها و زیبایی‌های بازیکن‌ها بشود؛ جهانی که فوتبال در زمین خلق می‌کند، ‏در قالب کلمات در این کتاب روایت می‌شود. ‏
درباره اینکه گفتید پیش از این ترجمه‌ای در این زمینه ندیده بودید، باید از کتاب «روانکاوی فرهنگ عامه» ترجمه ‏دکتر حسین پاینده یاد کنم. اگر خاطرتان باشد اتفاقا برای آشنایی دکتر پاینده با مباحث نظری که در آن کتاب ‏مطرح شده بود، یک بار هم ایشان را به برنامه «٩٠» دعوت کردند که با عادل فردوسی‌پور گفت‌وگویی انجام داد. ‏‏«روانکاوی فرهنگ عامه» بخش‌های مختلفی داشت که یکی از آنها مربوط به فوتبال بود و کتاب فوق‌العاده‌ای است. اما خب تفاوتش با کتاب «به چه فکر می‌کنیم وقتی به فوتبال فکر می‌کنیم» این است که در آن کتاب بری ‏ریچاردز صرفا نظریه‌پردازی می‌کند؛ طوری که گویی دور از متن فوتبال ایستاده است، اما در این کتاب، کریچلی خودش ‏عاشق فوتبال است و از بیان این شیفتگی هم ابایی ندارد؛ برای همین رفت و برگشت‌های دایم به اتفاقات فوتبالی هم ‏دارد.‏
بله، درواقع همان مفهومی است که خودش با عنوان «پدیدارشناسی» می‌گوید؛ یعنی تجربه‌ای بی‌واسطه با پدیده‌ای که می‌خواهی ‏آن را تحلیل کنی. اما نکته جالب دیگر در ترجمه این کتاب این است که وقتی آن را می‌خوانید، احساس می‌کنید بخشی از ‏صحبت‌های کریچلی را پیشتر می‌دانستید، اما نمی‌توانستید آن را در قالب کلمات بیان کنید. این هیجانی بود که خودم در زمان ‏مطالعه کتاب و ترجمه آن تجربه کردم و فکر می‌کنم تمام کسانی هم که به فوتبال و مباحث این کتاب علاقه داشته باشند، چنین ‏تجربه‌ای خواهند داشت. درواقع انگار چیز جدیدی در این کتاب گفته نمی‌شود، اما شکل بیان آن است که تازه به نظر می‌آید.‏
البته نوع نگاه کریچلی را هم نمی‌شود نادیده گرفت؛ مثلا بحث ابژه‌زدایی از «توپ» زمانی که می‌گوید «توپ فوتبال ‏می‌دانست این یک بازی فوتبال است». به‌ویژه در مباحث فصل «توپ بودن چه حس و حالی دارد»، دیدگاهی تازه ارایه ‏می‌کند. ‏
بله، اما منظورم دقیقا این است هر کسی که زمانی فوتبال بازی کرده باشد یا تماشاچی پیگیر فوتبال بوده باشد، متوجه شده ‏توپ فوتبال گاهی کارهایی کرده که انگار قوانین فیزیک را زیر پا گذاشته. ‏
انگار توپ فارغ از ضربه، نیروی پا و کنش بازیکن، عمل می‌کند…‏
دقیقا. اما توضیح مبنای نظری این بحث طوری که کریچلی به آن پرداخته، کار هر کسی نیست. در فصل‌های دیگر کتاب هم ‏همین است. زمانی که دانشجوی تئاتر بودم، به‌شوخی به یکی از دوستان می‌گفتم تئاتر سنتی و تئاتر کلاسیک دیگر در جامعه ‏کارایی سابق را ندارد. درواقع می‌گفتم نیرویی را که قرار است از تئاتر به دست بیاوریم، باید در رویدادهای دیگری نظیر مسابقات ‏فوتبال، المپیک، مسابقات ورزشی و فستیوال‌های موسیقی دنبالش بگردیم. همین نکته را کریچلی به‌خوبی توضیح می‌دهد.‏
اتفاقی که می‌گویید در تئاتر کلاسیک می‌افتاد و الان نمی‌افتد دقیقا چیست؟
مقصودم نقشی است که تئاتر کلاسیک یا اپرا در اوایل قرن نوزدهم ایفا می‌کرد. مکانی را در نظر بگیرید که به‌عنوان سالن تئاتر در ‏آن جمع می‌شدند و بیشتر از اینکه نمایش در آن مطرح باشد، مکانی بود برای تبادل‌نظر و ایجاد جهشی اجتماعی. حالا اگر ‏بخواهیم ریشه‌یابی کنیم درواقع همان دنیایی است که در یونان باستان باعث به وجود آمدن تئاتر شد. ‏
جایی هم کریچلی خیلی تندتر می‌گوید در زمانه‌ای هستیم که در دوره زوال تئاتر به سر می‌بریم و در این دوره ‏می‌شود فوتبال را از منظر یک تئاترِ در لحظه تماشا کرد.
به هر حال نمی‌شود تئاتر و تاریخ تئاتر را در یک جمله خلاصه کرد، اما به نظر می‌رسد تئاتر سنتی و تئاتر دراماتیک دیگر آن ‏تأثیرگذاری خود را که سابق بر اینها داشت، در جامعه از دست داده است. البته باید بین پدیده‌ای به شکل تئاتر با مفهوم آن تمایز ‏قائل شویم؛ اینکه چهار نفر در سالنی روی صحنه می‌آیند و تماشاچی‌ها آنها را نگاه می‌کنند با مفهوم تئاتر متفاوت است. برای ‏توضیح این تفاوت هم شما را ارجاع می‌دهم به کتاب «تئاتر کراسی در عصر مشروطه» کامران سپهران. در این کتاب به اتفاق تئاتر و به تئاتری که در زندگی روزمره‌مان شکل می‌گیرد اشاره می‌کند. اگر از این منظر نگاه کنیم، جنبش‌های تئاتری اهمیت پیدا ‏می‌کند؛ جریان‌هایی که تلاش کرده تئاتر را از قید و بندهای سنتی بیرون بیاورد. در همین زمینه کریچلی به تئاتر زنده هم ‏اشاره می‌کند. مباحث ریچارد شکنر هم درباره اینکه حالا تئاتر زندگی چه می‌تواند باشد، بحث‌های قابل تأملی دراین‌باره هستند. ‏از این منظر طبیعتا نمی‌توانیم زوال تئاتر را بپذیریم و به شکل کلی بگوییم که رو به پایان است.‏

گفت‌وگو با عیسی عظیمی، مترجم کتاب «فوتبال و فلسفه»
هواداری از فوتبال چقدر عقلانی است؟

کتاب‌های زیادی درباره ارتباط فلسفه و فوتبال در ایران ترجمه نشده. گمان می‌کنم کتابی که شما ترجمه کردید، اولین کتاب بود.
بله، بعد از آن هم غیر از کتاب سایمون کریچلی، کتاب دیگری تا به‌حال ترجمه و چاپ نشده.
کتاب شما این نوید را می‌داد که در آینده باز هم کتاب‌هایی در این‌باره در ایران ترجمه شوند، چون به ‌هرحال اندیشه‌ورزی‌های این‌چنین در حوزه فوتبال، بین متفکران جهان هم قدمت زیادی ندارد. درست است؟
آن‌قدر که من دیده‌ام متون اصلی هم در این زمینه فراوان نیست. مثلا دپارتمان‌های تخصصی در دانشگاه‌هایی که تربیت بدنی دارند، در این حوزه کار می‌کنند. یا در آلمان مؤسسه‌ای هست که به ارتباط فرهنگ و فوتبال می‌پردازند؛ موسسه معتبری هم هست که از بازیکنان قدیمی گرفته تا محققان دانشگاهی و علاقه‌مندان و طرفداران در آن کار می‌کنند. اما چیزی که مشخصا به این شکل در قالب کتاب منتشر شده باشد، من ندیده‌ام. یعنی اولین چیزی که من دیدم، همین «فوتبال و فلسفه» بود که این کتاب را هم به شکل اتفاقی دیدم. چون من دنبال کار دیگری برای ترجمه می‌گشتم و لینک پیشنهاد این کتاب را که از لینک‌های پیشنهادی آمازون بود، دیدم. وقتی درباره کتاب مطالعه کردم، کلا چیزی را که دنبالش بودم رها کردم، چون مصادیقی که در این کتاب آمده بود، پیش از این در زبان فارسی ندیده بودم؛ حتی به ‌صورت جسته و گریخته هم نداشتیم. تنها چیزی که در این حوزه وجود داشت، ویژه‌نامه‌ای بود درباره فوتبال که آقای داوری اردکانی زمانی در نشریه «اطلاعات حکمت و معرفت» چاپ کرده بودند؛ تقریبا حدود ١٠‌سال پیش. در این ویژه‌نامه چند مقاله فارسی و چند مقاله ترجمه منتشر شده بود. در زبان انگلیسی هم به این صورت که در کتاب «فلسفه و فوتبال» آمده، کسی به موضوع نپرداخته بود، چون «فوتبال و فلسفه» به شکل گروهی نوشته شده؛ ٣١ فصل است و ٤٠ نویسنده دارد. هر فصل را یک یا دونفر نوشته‌اند که همه آنها هم مدرس فلسفه در دانشگاه‌های مختلف هستند.
ترجمه آن هم حدود سه چهارسالی طول کشید؟
بله، البته نه اینکه تمام‌وقت باشد اما این اولین کارم در حوزه ترجمه بود.
پس به‌عنوان اولین کار، دست روی مبحث دشواری گذاشتید.
راستش گاهی که دوستان می‌پرسند می‌گویم به شکل اتفاقی این‌طور شد، البته با وجود اینکه ترجمه‌اش کار دشوار و سختی بود، راضی‌ام. هرچند اگر بخواهم همین حالا ترجمه کنم، قطعا متفاوت‌تر و بهتر هم خواهد شد. اما از اینکه چنین متنی به زبان فارسی منتشر شد، بسیار خوشحالم. مسیری را هم برایم باز کرد که من کماکان دارم ادامه می‌دهم.
کتابی که شما ترجمه کردید، از دو جنبه اهمیت زیادی دارد؛ اول اینکه نخستین کتاب در زمینه فلسفه و فوتبال بود که در ایران ترجمه و منتشر ‌شد و دوم اینکه اساسا یکی از بهترین کتاب‌ها در این حوزه را هم برای ترجمه انتخاب کرده بودید.
بله، گستردگی مباحث «فلسفه و فوتبال» عجیب و غریب است. این کتاب را همان‌طور که گفتم حدود ٤٠نفر نوشته‌اند که اکثر آنها استادان فلسفه هستند؛ ضمن اینکه همگی از هواداران فوتبال‌اند. بازیکن آماتور، داور آماتور و حتی حرفه‌ای هم بین نویسندگانش حضور دارند. در کنار اینها، مباحث کتاب صرفا به تفکر آمریکایی محدود نمانده و گستردگی جعفرافیایی هم دارد. مثلا فصلی دارد درباره مباحث متافیزیکی و حتی خرافاتی که به فوتبال راه پیدا کرده. این فصل را فردی به اسم دکتر محمد مجید تألیف کرده که مدرس فلسفه در دانشگاه غناست؛ جایی که اساسا در آفریقا با این مباحث عجین است. یا مثلا چند فصل درباره قضاوت دارد که نویسندگانش هم داوری کرده‌اند و هم فلسفه کار کرده‌اند. یکی دیگر از فصل‌هایش درباره هواداری است با عنوان «آیا هواداری از استون ویلا عقلانی است؟» نویسنده این فصل، استاد دانشگاه آمریکاست؛ هریکی دوماه یک‌بار می‌آید انگلستان، یک بازی استون ویلا را می‌بیند و برمی‌گردد؛ یعنی در این حد هوادار است. برای همین به این زودی‌ها گمان نمی‌کنم کتابی با این غنا و استحکام و گستردگی مطالب منتشر شود؛ چه در ایران، چه به زبان انگلیسی.
فصل‌های کتابی که ترجمه کرده‌اید، نشان می‌دهد از یک‌جایی به بعد فوتبال خودش را به فلسفه تحمیل کرده. یعنی بیشتر از اینکه اندیشه‌ورزان و متفکران قرار باشد سراغ فوتبال بروند و مقالات یا کتاب‌هایی در این زمینه منتشر کنند، فوتبال آن‌قدر جنبه عمومی پیدا کرده که ناچار شده‌اند درباره آن بنویسند، چون پیش از آن، انگار بخشی از متفکران درباره نوشتن از فوتبال ابا داشتند. درحالی‌ که به‌ تدریج فوتبال خودش را به آنها تحمیل کرد. چقدر با این تعبیر موافق‌اید؟
من هم همین‌طور فکر می‌کنم اما موضوع فقط فلسفه نیست. از یک‌جایی به بعد فوتبال به‌عنوان یک پدیده خودش را به جهان تحمیل کرد و نقش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فوتبال آن‌قدر انکارناپذیر بود که نمی‌شد آن را نادیده گرفت؛ مخصوصا بعد از دوران اینترنت. شما الان پخش زنده یک بازی را در سطح جهانی می‌توانید دنبال کنید که به ‌صورت مویرگی در کل دنیا  منتشر می‌شود. تأثیرات آن هم انکارناپذیر است. همان‌طور که سایمون کوپر در کتاب «فوتبال علیه دشمن» می‌گوید، فوتبال در مقاطعی دیکتاتوری‌ها را از میان برداشته و در مقاطعی هم باعث بقا و تثبیت دیکتاتوری‌ها شده است. این نقش‌ها تا یک زمانی موردی و مقطعی بود اما از یک‌جایی به بعد دیگر فوتبال به‌عنوان بازی از نقش خود خارج شد و تبدیل شد به صنعت و تجارت. در کل پدیده‌ای متولد شد که بشر پیشتر با آن مواجه نشده بود. در فصل اول همین کتاب «فلسفه و فوتبال» با عنوان «چرا فوتبال آن‌قدر جذاب است» تمام اینها توضیح داده شده. در انتها هم می‌رسد به این تفکر فلسفی که همه اینها به خاطر گذشتن یک توپ از یک خط است؛ فرآیندی که بشر خودش قرارداد کرده و این بازی اهمیتی پیدا کرده که همه چیز بشر را تحت‌تأثیر قرار داده و پیامدهای جانبی زیادی هم داشته، ضمن اینکه پدیده‌های جدید راه را به ‌تدریج باز کرده‌اند؛ هم به فلسفه کمک کرده‌اند و هم فلسفه به آنها کمک کرده؛ در واقع خدمات متقابل داشته‌اند.
از ترجمه عادل فردوسی‌پور اسم بردید و من احساس کردم که باید از این ترجمه هم یادی بکنیم. چون انتشار این کتاب خیلی مؤثر بود و جریانی در ترجمه‌های این‌چنین در حوزه فوتبال به راه انداخت. جالب اینجاست کتاب «فوتبال علیه دشمن» درمقایسه با ترجمه‌های دیگر عادل، به چاپ‌های بیشتری هم نرسید؛ یعنی خوانندگان کمتری نسبت به دیگر ترجمه‌های عادل ازجمله مثلا کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» داشت. درصورتی ‌که «فوتبال علیه دشمن»، کتابی جریان‌ساز بود. نگاه سیاسی و تاریخی و جامعه‌شناختی نویسنده به فوتبال قبل از این ترجمه عادل، هنوز در قالب یک کتاب به جامعه ایرانی عرضه نشده بود.
البته نقش عادل را هم نمی‌شود نادیده گرفت، چون هرکس دیگری غیر از عادل ترجمه می‌کرد، شاید آن‌قدرها دیده نمی‌شد. چون اساسا با این کتاب بود که مفهوم کتاب جدی در حوزه فوتبال به زبان فارسی مطرح شد. البته آقای صدر هم آثاری به زبان فارسی منتشر کرده بود و طلایه‌دار این مسیر، ایشان بود اما با ترجمه عادل بود که این موضوع عمومی شد؛ یعنی همان فرد فوتبالی که ممکن است علاقه‌ای هم به کتاب نداشته باشد، فهمید پدیده‌ای هم وجود دارد به نام کتاب فوتبالی و می‌شود درباره فوتبال کتاب خواند. این پدیده با عادل شروع شد و خوشبختانه نقش عادل در این زمینه تأثیرگذار بود.
تا جایی که یادم است، کتاب‌های آقای صدر بعد از ترجمه عادل منتشر شدند اما به نظرم کار حمیدرضا صدر در حوزه ادبیات می‌تواند جریان‌ساز باشد؛ با ترجمه رمان «یونایتد نفرین‌شده» نشان داد فوتبال درحوزه ادبیات چقدر می‌تواند جدی باشد، درصورتی که قبل از این، رمانی با این کیفیت اصلا به زبان فارسی ترجمه نشده بود و ندیده بودیم. وقتی این رمان چاپ شد، دیدیم مباحثی که پیرامون فوتبال است، در یک رمان مستحکم و قدرتمند با روایتی ماهرانه درحال روایت است.
بله، «یونایتد نفرین‌شده» به لحاظ ادبی هم کتاب بسیار مهمی بود. اتفاقا چند روز بعد از انتشار این رمان به فارسی وقتی با آقای صدر صحبت می‌کردیم، می‌گفتیم آقای صدر بعد از ترجمه این کتاب دیگر آن صدر سابق نشد؛ یعنی نویسنده طوری قلمش قوی بود که قلم مترجم را هم تحت‌تأثیر قرار داد. کتابی بود با جملات کوتاه، کوبنده، گاهی بدون فعل که در نثر فارسی صدر هم تأثیر گذاشت.
اصلا اگر به روایت کتاب «پسری روی سکوها»ی آقای صدر دقت کنیم، شباهت‌هایی به روایت نویسنده «یونایتد نفرین‌شده» دارد.
بله، این قدرت قلم دیوید پیس را نشان می‌داد و البته خواستم از نقش حمیدرضا صدر هم در این حوزه یاد کنم.

دسته‌ها
Uncategorized

اسم تو، سرنوشت تو

بازی زیبارویان
یاسر نوروزی | استادان بزرگ شطرنج در بازی زیبارویان می‌بازند؟ به ‌هر حال شطرنج به بیشترین تمرکز و سکوت و سکون احتیاج دارد اما آیا زیبایی روبه‌رو ممکن است همه چیز را به چالش بکشد؟ مسابقاتی که ‌سال ٢٠٠٥ با عنوان «مسابقات زیبایی شطرنج» به راه افتاد، در پی پاسخ به این پرسش‌ها نبود؛ صرفا ایده‌ای بود برای خبرسازی در این حوزه و عکاسی. اقدامی که در مسابقات فوتبال جام‌جهانی هم واکنش فعالان حقوق زنان را به دنبال داشت؛ آنها دوست نداشتند آمار طرفداران فوتبال یا هر ورزش دیگر از طریق دیگر بالا برود. با این حال «مسابقات زیبایی شطرنج» به راه افتاد و فارغ از حواشی خود، تحلیل‌های روانشناختی جالبی به دنبال داشت. مردان بزرگ شطرنج روبه‌روی زیبارویان نشستند اما به سیاق سابق دست به مهره نبردند؛ ریسک می‌کردند، حرکت‌های پرخطر داشتند و درنهایت حتي در مسیری نابخردانه می‌باختند. همزمان محققان هم فعالانه وارد عرصه شدند و پژوهش‌هایی مختلف در این‌باره عرضه کردند: «رقابت‌کنندگان مرد وقتی در برابر رقبای زیبا می‌نشینند، گشایش‌های (در بازی شطرنج به نحوه شروع یا حرکت ابتدایی در شطرنج اطلاق می‌شود) پرخطرتر را برمی‌گزینند و مجدانه از مساوی‌کردن خودداری می‌کنند. آنها متاسفانه از بازی پرریسک متضرر می‌شوند و می‌بازند.» (ص ١٣٩) آلتر در این فصل از کتاب «بازداشتگاه صورتی» گریزی می‌زند به سابقه زیستی موجودات کره زمین و می‌رسد به رقابت‌های آغازین؛ زمانی که حیوانات برای بقا رقبای دیگر را از میدان به در می‌کردند و حتی تا پای جان برای حذف هم‌جنس‌های‌شان پیش می‌رفتند. خطرکردن در این شرایط تنها راه تداوم حیات بود و حالا می‌شد این پیشینه ژنتیک را در انسان‌های اولیه نیز بازتعریف کرد و جست. آلتر چند صفحه بعدتر می‌رسد به آمار کشته‌های مردان در حوادث که بی‌ارتباط با این ایده نیست و می‌توان از این منظر هم راه به مبحث برد. مردها سه و نیم برابر بیشتر از زنان در حوادث مختلف جان باخته‌اند. آیا تمام اینها ارتباطی با هم دارند؟ این سوالی است که در کتاب «بازداشتگاه صورتی» بی‌پاسخ نمی‌ماند اما نویسنده بیشتر از این‌که در طرح ایده‌ها به دنبال وجه پاسخگویانه باشد، پرسش‌برانگیزنده است و تحریک‌گر.

نام‌ها و نشان‌ها
لابد ‌هزار بار قبل از اهدای جوایز تمرین کرده بودند. منتها چه کسی هست که راحت و بی‌تپق بگوید: «شکوره‌بولی کولیناریس آتاسرتی رتسپتی»؟ این نامزد گرجستانی جایزه فیلم‌های خارجی‌زبان اسکار ١٩٩٦ بود که اسمش را واگن به واگن باید یدک می‌کشیدند و درنهایت هم سالم به مقصد نمی‌رسیدند! با این حال نویسنده در فصل اول کتاب «بازداشتگاه صورتی» فقط به دردسرهای اسم افراد نظر ندارد بلکه تلاش می‌کند به نوعی روانشناسی شخصیت هم از این دیدگاه برسد؛ به‌ویژه وقتی این ایده را بررسی می‌کند که اگر نام خانوادگی شما با «الف» شروع بشود، چقدر تفاوت دارد با زمانی که به «ی» می‌رسد. به‌ هر حال کل دوران مدرسه باید منتظر بمانید تا فهرست اسامی به شما برسد و آیا این خود نوعی صبر و تحمل را در شما پرورش نخواهد داد؟ این ایده‌های قابل تأمل وقتی عمق بیشتری پیدا می‌کنند که بدانید ساکنان ایالات جنوبی آمریکا که سطح درآمد کمتری نسبت به ایالت‌های شمالی دارند، چه سلایقی را در انتخاب نام دخیل می‌کنند. یا چرا در هر دوره یک یا چند نام بیشتر از همه طرفدار دارند؟ «در سال‌های ١٩٢٠، «دوروتی» دومین نام محبوب دخترانه بود و از هر صد دختری که در خلال این دهه به دنیا می‌آمد، چهارده نفر دوروتی نامیده شدند. لشکر دوروتی‌ها اکنون به نود سالگی پا گذاشته‌اند. برعکس در میان نام‌هایی که در قرن بیست‌ویکم بر نوزادان دختر گذاشته می‌شود تقریبا از دوروتی اثری نیست. عکس این قضیه در مورد نام ایوا صادق است که پیش از سده بیست‌ویکم تقریبا خبری از آن نبود ولی در آخرین سرشماری آمریکا نامی متداول بوده است. گذشته از سن و سال، نام‌ها اطلاعات قومی، ملی، اجتماعی و اقتصادی را می‌رسانند. براساس نرخ میانگین، کسانی که نام‌شان دوروتی و ایواست به احتمال قوی سفیدپوست هستند، فرناندا احتمالا اسپانیایی و آلیا سیاه‌پوست است. لوسین و ادایر بیشتر نام بچه‌مایه‌دارهای سفیدپوست و انجیل و میستی بیشتر نام بچه‌فقیرهای سفیدپوست است.» (ص ٢٣)

آبی، قرمز
شهر را پر کردند از نور آبی، برای تسکین و ایجاد آرامش و ترسیم نوعی فضای ملکوتی. در این تصمیم‌گیری قصد و نیت دیگری در کار نبود اما مسئولان امنیت شهری خبر دادند که طیف‌های آبی، از جنایت و خونریزی کم کرده و مردم را به نوعی آرامش رسانده است. ماجرا به شهر گلاسکو در اسکاتلند برمی‌گشت که ایده‌های رنگی آن به ژاپن هم رسید و محله‌های نارا را هم آبی کرد. هر چند این‌گونه روش‌های رنگ‌درمانی به قول کورت گلدشتاین، از دانشمندان پیشگام رنگ‌شناس، علمی نبود اما محققان را به مطالعات در این حوزه واداشت. ازجمله نتایج پژوهشی که نشان می‌داد: «دانشجویانی که با خودکار قرمز تصحیح کردند به‌طور متوسط ٢٤ غلط پیدا کردند، حال‌ آنکه دانشجویانی که با خودکار آبی تصحیح کردند، به‌ طور میانگین فقط ١٩ غلط گرفتند. در آزمایشی که متعاقب آن انجام شد دانشجوها مقاله‌ای در باب مزایای گردش علمی خواندند و دوباره مقاله را با خودکاری قرمز یا خودکاری آبی نمره دادند. کسانی که از خودکار قرمز استفاده کردند به مقاله به ‌طور متوسط نمره ٧٦ از ١٠٠ دادند، در همان حال دانشجویانی که خودکار آبی در دست داشتند ٨٠ از ١٠٠ نمره دادند.» (ص ٢٢١) آدام آلتر البته در فصل «رنگ‌ها» مثل دیگر مقالات کتاب «بازداشتگاه صورتی»  دنبال پاسخی یقینی و قطعی نیست بلکه با اشاره به پژوهش‌ها و تحقیقات مختلف به دنبال بسط ایده‌هاست؛ ایده‌هایی با این هدف که گمان نکنیم در جهانی فارغ از پیرامون‌مان فکر می‌کنیم، احساسات داریم و با دیگران تعامل می‌کنیم. رنگ‌ها چنان نفوذی بر احوالات‌مان دارند که می‌توانند بی‌آنکه تأثیرشان را بدانیم،‌ متأثر از آنها عمل کنیم. البته برخی پژوهش‌ها از ورود مولفه‌های دیگر هم خبر می‌دهند؛ مثلا کارگران کارخانه‌ای به نام «هاوثورن» که با نورپردازی اندک بیشتر کار کردند و فعالیت‌شان را اضافه کردند. دلیل اما این بار رنگ خاصی نبود؛ نظارت مدیران مربوطه بود. کارگرانی که کمتر دیده می‌شدند و از نظر روسای خود بازخوردی مناسب نداشتند، راحت‌تر آستین بالا زده بودند و در فضایی دور از نگرانی و استرس کار می‌کردند. آلتر در فصل «رنگ‌ها» گاهی از سرک کشیدن به این حاشیه‌ها نیز لذت می‌برد و پای مباحثی میان‌رشته‌ای را به بحث باز می‌کند.

گفت‌وگو با هوشمند دهقان، مترجم
ریاضت ترجمه
یکی از معیارهای من برای انتخاب، پرفروش‌بودن کتاب است، اما به علایق خودم و فایده‌مندی‌اش برای مخاطب هم نگاه می‌کنم

شهروند | «ابن عربی»، «در کافه  اگزیستانسیالیستی»، «دختر تحصیل‌کرده»، «عادت‌های اتمی» و… هوشمند دهقان در همین چند‌ سال اندک کاری کرده ترجمه‌هایش به چشم می‌آیند. کتاب‌هایی را انتخاب می‌کند که فحوای مضامین‌شان در بحث‌های مطالعاتی ایران تازه است و گاهی هم به روایت‌هایی از جوامع مختلف نظر دارد که بکر و دست‌نخورده است. او متولد ١٣٤٨ در شهر کاشان است و در گرگان زندگی می‌کند. تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم بیشتر ادامه نداده، اما چطور توانسته در مدتی کوتاه، طیفی از مخاطبان را با خود همراه کند؟ چون بیشتر از پنج شش‌سال نیست که شروع به انتشار ترجمه‌هایش کرده است. با این حال نزدیک به ١٠ کتاب در بازار دارد و چهار پنج کتاب دیگر در دست انتشار. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگو با هوشمند دهقان درباره علاقه‌مندی‌ها، روش‌ها و مؤلفه‌های مختلف در انتخاب ترجمه‌هاست.

 در فاصله‌ای چندساله، کتاب‌های متنوعی را ترجمه کرده‌اید؛ آثاری که درباره هر کدام‌شان می‌توان گفت‌وگویی مجزا ترتیب داد؛  «دختر تحصیل‌کرده»، «در کافه اگزیستانسیالیستی» و «بازداشتگاه صورتی» و…  برای همین بحث را به آشنایی با شما و روش کارتان اختصاص می دهیم.   در چه زمینه‌ای تحصیل کرده‌اید؟ البته جایی خواندم که تحصیلات را هم رها کرده‌اید. درست است؟
من اساسا تحصیلات دانشگاهی ندارم و تا مقطع دیپلم خوانده‌ام، اما چون به تحصیل و مطالعه علاقه‌مند بودم، به موسسات زبان رفتم. در موسسات آموزش زبان بیشتر روی مکالمه تاکید دارند و به ادبیات انگلیسی و ترجمه کاری ندارند، بنابراین ترجمه را شخصا مطالعه کردم و آموختم. خیلی در این مسیر رنج بردم، اما احساس می‌کردم می‌تواند به‌نوعی برایم جبران تحصیلات دانشگاهی باشد و شروع کردم به ترجمه. در ابتدا کار را با کتاب‌هایی که قبلا ترجمه شده بود، شروع کردم؛ یعنی ترجمه می‌کردم و بعد با ترجمه اصلی مقایسه می‌کردم.
  فقط برای خودتان؟
بله، صرفا به ‌منظور خودآموزی. یکی از کتاب‌هایی که انتخاب‌کردم، «خوشه‌های خشم» بود، چون اساسا به مترجم‌شان هم علاقه داشتم.
ترجمه نوستالژیک شاهرخ مسکوب…
بله، مترجم خوشنام آقای مسکوب. شروع کردم به مطالعه این کتاب به زبان اصلی و ضمن کار، هم کمبودها و مشکلات کارم را متوجه شدم و هم ترفندهایی که در ترجمه می‌توان به کار گرفت. دو سه کتاب را به این ترتیب ترجمه کردم که نوعی ریاضت است، چون می‌دانید این کار برای شما نتیجه‌ای عینی نخواهد داشت، یعنی رویدادی که به اسم شما و در قالب یک کتاب باشد، برایتان اتفاق نخواهد افتاد و از آن به‌عنوان ریاضت یاد می‌کنم، ولی فوق‌العاده لازم است و من به تمام مترجمانی که تازه وارد عرصه ترجمه شده‌اند، توصیه می‌کنم این تجربه را داشته باشند. نخستین کتابی که به قصد ترجمه و انتشار دست گرفتم، کتابی بود به اسم «میراث مولانا» نوشته پروفسور ایرج بشیری. ایشان استاد دانشگاه «مینه‌سوتا»ی آمریکا هستند و به پنج یا شش زبان تسلط دارند. چون مطالعات فراوانی در زمینه عرفان شرقی داشتم، گفتم کمبودهای ترجمه را می‌توانم با احاطه‌ای که در این حوزه دارم، جبران کنم. به هر صورت من این کتاب را انتخاب و ده بیست صفحه‌ای که ترجمه کردم، گفتم حالا باید اجازه بگیرم؛ هم اجازه بگیرم و هم متن ترجمه‌ام را برای پروفسور بشیری بفرستم تا هم ایشان درباره ترجمه من نظر بدهند، هم اینکه اجازه گرفته باشم. اما دیدم کم است و بهتر است جلوتر بروم. نصف کتاب را ترجمه کردم و آن‌قدر وسوسه‌شدم که حتی تا پایان هم رفتم و ترجمه را تمام کردم.
چند صفحه بود؟
حدود ١٥٠ صفحه‌ای بود. وقتی ترجمه را برای پروفسور بشیری فرستادم، یک هفته‌ای طول کشید تا جواب بدهد. در این یک هفته با ذوق و شوق هر روز باکس ایمیلم را چک می‌کردم تا اینکه یک روز دیدم اسم ایشان آمد و ایمیل را باز کردم، ابتدا چند خطی تشویق و تمجید کرده بودند؛ هم از زبانم در فارسی و هم انگلیسی، اما درنهایت نوشته بودند افسوس که زودتر قضیه را با من در میان نگذاشتی، چون من این کتاب را وقتی چاپ‌می‌کردم، همزمان به سه زبان، انگلیسی، فارسی و ترکی (اگر اشتباه نکنم) ترجمه کرده‌ام. من قبل از انتخابم، هم بازار را گشته‌بودم و هم فضای مجازی را؛ با خیال آسوده این ترجمه را کار کرده بودم، برای همین وقتی جمله ایشان را خواندم، آب سردی بود بر تمام عشق و علاقه‌ای که به کار داشتم. به‌هرحال آن روز را به‌سختی شب کردم و با فکر و خیال و ناراحتی به صبح رساندم. صبح که بلند شدم، روزنه امیدی در ذهنم ایجاد شد. گفتم خب درست است که این کتاب با ناکامی مواجه شد، ولی کسی مثل پروفسور بشیری که استاد زبان است و احاطه به چند زبان دارد، زبان تو را تایید کرده، این نکته خیلی خوبی است و از این به بعد می‌توانی با اطمینان قدم برداری. همان روز بود که کتاب بعدی را شروع کردم و نخستین کتاب من بود که چاپ شد.
چه کتابی؟
ابن عربی.
پس دلیل تنوع موضوعی آثاری که ترجمه کرده‌اید، مطالعات شخصی خودتان در زمینه‌های مختلف بوده است. چون بعضی آثاری که ترجمه کرده‌اید ازجمله همین «بازداشتگاه صورتی» را می‌توان جزو مطالعات میان‌رشته‌ای طبقه‌بندی کرد؛ یعنی مضمون کاملا زیرشاخه روانشناسی یا جامعه‌شناسی نیست و گاهی حتی فیزیک و زیست‌شناسی هم در کتاب دخیل شده‌اند. ولی همچنان برایم جالب است که روش انتخاب‌تان در ترجمه کتاب‌ها را بدانم. کدام یک سفارش بود و کدام را خودتان انتخاب کردید؟
ببینید، مترجم وقتی کار را شروع می‌کند، طبعا گمنام است وچون گمنام است، کسی به او سفارش نمی‌دهد. مثلا شما در شرح حال محمد قاضی می‌خوانید که نخستین ترجمه‌شان را به چه شکل کار کردند.
خود محمد قاضی می‌برد به ناشر تحویل می‌دهد که شرح جالب و مفصلی دارد.
بله، برد ناشر و حالا کاری نداریم چه اتفاقی افتاد. موضوع این است ایشان چند کتاب را به همین منوال می‌برد به ناشران مختلف تحویل می‌دهد تا به دوره‌ای می‌رسد که شهرتی به هم می‌زند؛ از آن به بعد است که ناشر سفارش می‌دهد. من الان ١٠تا از کتاب‌هایم چاپ شده؛ چهار پنج کتاب هم در مسیر ارشاد و حروف‌چینی است و در دست انتشار. شش هفت تای اول کاملا به انتخاب خودم بود. اخیرا یک  سالی است که ناشران دارند سفارش می‌دهند. بنابراین عمدتا کارهایی که ترجمه کردم، به انتخاب خودم بوده است. معیار انتخابم هم وابسته به شرایط متعددی است؛ ازجمله اینکه زندگی من چون اساسا از مسیر ترجمه می‌گذرد و از این راه امرار معاش می‌کنم، ترجمه شغل دومم نیست و کاری تفننی برایم به حساب نمی‌آید. ترجمه شغل اصلی من است. بنابراین وقتی کتاب را انتخاب کردم، باید ناظر به جنبه اقتصادی‌ هم باشم. برای همین بدون تعارف یکی از گزینه‌ها برای من یا یکی از معیارها، پرفروش بودن کتاب است، اما به علایق خودم و به فایده‌مندی‌اش برای مخاطب هم نگاه می‌کنم.
  البته جمع شدن این مؤلفه‌ها در کنار هم، انتخاب را دشوار می‌کند؛ یعنی هم علاقه‌مندی مترجم، هم فایده‌مند بودن برای مخاطب و هم بحث فروش. ضمن اینکه مؤلفه دیگری هم در آثارتان است که به آن اشاره نکردید؛ انتخاب‌های شما اغلب موضوعی تازه را هدف قرار داده است؛ مثل «بازداشتگاه صورتی» و «دختر تحصیل‌کرده». مثلا در «بازداشتگاه صورتی» به گزارش‌های فراوانی استناد کرده است، به نیروهایی می‌پردازد که ممکن است در زندگی آنها را نادیده بگیریم، اما تأثیراتی عجیب دارند؛ نام، رنگ‌ها، برچسب‌ها، القاب، نمادها و… یا در «دخترتحصیل‌کرده» نوعی فرقه‌گرایی را در آمریکا روایت می‌کند که کسی شاید حدسش را نزند در آن کشور هم چنین جریاناتی  وجود دارد. البته این را هم بگویم چاپ کتاب‌هایتان خیلی هم بالا نیست. درست است؟ می‌شود گفت نسبت به انتخاب‌هایتان، فروش خوبی داشته است.
بله، چند مورد به چاپ‌های چندم رسیده است. فکر می‌کنم به نسبت اینکه چهار پنج‌سال است شروع کرده‌ام، در بازار موفق بودم. این البته به اذعان و تأیید ناشرانی است که با آنها کار کرده‌ام. این مولفه‌هایی هم که گفتید، دایره انتخاب را تنگ می‌کند. فکر می‌کنم مصداق جمع شدن تمام این پارامترها کتاب «دختر تحصیل‌کرده» است. یعنی کتابی است که اولا زرد نیست، دوم اینکه کار ادبی به شمار می‌آید؛ رمان‌مانندی که سرگذشتی واقعی را روایت می‌کند؛ بسیار آموزنده و تاثیرگذار. ویراستاران آمازون هم این کتاب را در‌سال ٢٠١٨ به‌عنوان کتاب برتر معرفی کرده‌اند. از آن طرف کتاب بسیار پرفروشی هم از آب درآمد. من به تاریخ و سرگذشت هم شخصا خیلی علاقه‌مندم. برای همین هم  تمام فاکتورهایی که در ذهنم داشتم در این کتاب جمع بود. «بازداشتگاه صورتی» هم این حالت را دارد.
  در «دختر تحصیل‌کرده»، تمام مؤلفه‌های مدنظرتان جمع است. ضمن اینکه کتاب را می‌توان به یک مخاطب عام هم داد تا بخواند و لذت ببرد. البته بازار ترجمه اتوبیوگرافی‌ها چند سالی است که در ایران رونق داشته. هرچند بعضی از آنها زیرشاخه عام‌پسند محض یا حتی زرد قرار می‌گیرند؛ مثلا علاقه‌مندی‌های یک بازیگر‌هالیوود که به شکل اتوبیوگرافی منتشر شده است. اما «دختر تحصیل‌کرده» یک سرگذشت واقعی با بن‌مایه‌های اجتماعی و فلسفی است که روایتی خواندنی و همه‌فهم هم دارد.
حتی برش‌هایی فرهنگی از جامعه آمریکا و اجتماع این کشور را نشان می‌دهد که خیلی از ما تا به حال با آن آشنا نبوده‌ایم و از خواندنش حیرت می‌کنیم. ببینید، انتخاب برای من همیشه یک فرآیند است. با اینکه به‌شدت به لحاظ اقتصادی وابسته به ترجمه هستم، اما گاهی هفته‌ها طول می‌کشد تا به انتخاب یک کتاب برای ترجمه برسم. یکی از کارهایی که می‌کنم این است که آمازون قبل از انتشار را تماما می‌خوانم. بعد می‌روم سراغ کامنت‌هایی که خوانندگان حرفه‌ای خصوصا گودریدز می‌گذارند. آنجا خیلی مثل خواننده‌های ما نمی‌آیند به به و چه چه کنند یا نگاه سیاه و سفید داشته باشند؛ اینکه بگویند افتضاح است یا فوق‌العاده است. شرح می‌دهند، استدلال می‌آورند، توضیح می‌دهند که اگر کتابی را دو یا سه ستاره داده‌اند، به چه دلیل است. این کامنت‌ها به ما کمک می‌کنند بفهمیم اساسا چرا یک کتاب موفق بوده است. چون پنج شش ماه قبل از اینکه کتابی را منتشر کنند، نسخه‌ای را برای استادان دانشگاه، منتقدان و در کل افرادی که به‌صورت حرفه‌ای در مورد کتاب کار می‌کنند، می‌فرستند؛ نسخه‌ای با عنوان پیش از انتشار که به شکل هدیه برای این افراد فرستاده می‌شود. آنها هم قبل از اینکه کتاب چاپ شود، می‌خوانند و کامنت‌شان را در سایت می‌گذارند. ما اگر اینها را مطالعه کنیم و کامنت‌های منصفانه را در نظر بگیریم و حب و بغض‌ها را جدا کنیم، به انتخاب کتاب و موفقیتش در آینده کمک زیادی خواهد کرد.

دسته‌ها
یادداشت

چرا باید پرفروش شده باشید؟

چرا کتاب یامین‌پور؟ اغلب آنها که خبر پرفروش‌ترین‌های طرح تابستانه کتاب را دیده و به نام‌های صدر جدول توجه کرده‌اند، شاید این پرسش به ذهن‌شان رسیده باشد. به‌هرحال وحید یامین‌پور به جهت موضع‌گیری‌های خاص و گاهی تند خود در اواخر دهه هشتاد، اسم و رسمی پیدا کرد و به نوعی تریبون رسمی علیه جریاناتی بود که نمی‌پسندید. بعدها هم به همین راه و رویه رفت و همین حالا هم منتقدان سرسختی دارد.

اما پرفروش‌شدن کتاب او را تحت چه دلایلی می‌توان بررسی کرد؟ در نگاهی مردد که از سوی برخی جریان‌های مقابل مطرح می‌شود، آیا اصولا این کتاب پرفروش شده است؟ ماجرا این است که در طرح تابستانه کتاب 98، 682 کتابفروشی با رویکردهای متنوع شرکت کرده‌اند و آمار پرفروش‌ها هم موثق است به آمار موسسه خانه کتاب. بنابراین در این‌که «نخل و نارنج»، نوشته وحید یامین‌پور متقاضیان بیشتری نسبت به آثار دیگر داشته تا در آمار پرفروش‌ها قرار بگیرد، شکی نیست.

منتها عموما در این سال‌ها کتاب‌هایی که نویسندگانش به حمایت از جریان‌های خاصی منتسب بودند، به خریدهای ارگانی و سازمانی متهم شده‌اند؛ یعنی عده‌ای فروش کتاب‌های اینچنین را به جهت خریدهایی دانسته‌اند که از سوی سازمان‌ها انجام می‌شود.

کافی است چند سازمان مختلف، 500 نسخه از کتاب را برای خرید سفارش بدهند تا در بازار تأسف‌بار کتاب ایران، یک کتاب به فهرست پرفروش‌ها راه پیدا کند. اگرچه اینها صرفا فرضیاتی است که مطرح می‌شود و مستنداتی مبنی بر فروش سازمانی اغلب این کتاب‌ها من‌جمله «نخل و نارنج» در دست نیست. ضمن این‌که اگر هم باشد، این اتفاق تنها برای کتاب آقای یامین‌پور یا همفکران او نمی‌افتد، بلکه این‌سوی خط، جریان‌های روشنفکری هم گاهی از ترفندهای اینچنین استفاده کرده‌اند. به‌عنوان مثال می‌شود به کتاب فرهاد جعفری، «کافه پیانو» اشاره کرد که به واسطه رفاقت‌های مطبوعاتی، به تیترهایی نظیر «کتاب جعفری نایاب شد» و امثال اینها رسید.

درحالی‌که در زمانی که چنین تیترهایی برای این رمان زده می‌شد، کتاب درحال طی‌کردن روند طبیعی فروش خود بود و نقش حمایت‌های مطبوعاتی در فروش آن را نمی‌شود نادیده گرفت. اما جالب اینجاست بدانید هیچ‌کدام از ناشران، نویسندگان و مترجمان معتبر نمی‌دانند که واقعا چرا یک کتاب، پرفروش می‌شود؟ چیزی که ارسلان فصیحی، مترجم کتاب پرفروش «ملت عشق» هم همین چند وقت پیش به مناسبت صدویکمین چاپ ترجمه این رمان در ایران به آن اشاره کرد.

پیمان خاکسار، دیگر مترجمی که کتاب‌هایش همچنان اقبال عمومی دارد، همیشه گفته است که دلیل مشخصی نمی‌توان برای پرفروش‌شدن یک کتاب مطرح کرد. ناشران و کارشناسان نشر هم همیشه بر این باور بوده‌اند که چند مؤلفه در فروش یک کتاب موثر است، اما شروط متقنی نیست؛ یعنی شما ممکن است تمام این شروط را مراعات کنید، اما همچنان کتاب به اقبال عمومی دست پیدا نکند. درحالی‌که بالعکس آن هم ممکن است اتفاق بیفتد، یعنی کتابی بدون داشتن مولفه‌های لازم به فروشی که در ایران بالا عنوان می‌شود، دست یابد. حالا نگاهی به این مؤلفه‌ها می‌اندازیم تا کتاب‌های پرفروش طرح تابستانه را از این منظر ببینیم.

دلایل فروش در یک پاراگراف!

اول: جذابیت محتوا برای عامه مردم؛ ازجمله مضامین عاشقانه و مردم‌پسند.

دوم: قابلیت دسته‌بندی کتاب زیر عنوان رمان یا کتاب‌های روانشناسی، چون چنین کتاب‌هایی (عموما روانشناسی‌های موسوم به غیرتخصصی یا زرد) جزو کتاب‌های پرفروش هستند.

سوم: شناخت مخاطبان از نویسنده؛ چنانچه همه می‌دانیم در این سال‌ها بعضی کتاب‌های بی‌کیفیت سلبریتی‌ها خوب فروش رفته است.

چهارم: اعتبار ناشر.

پنجم: مضمون غیرتخصصی. به‌هرحال کتاب‌هایی با مضامین تخصصی، دایره شمول کمتری دارند و طبیعتا مخاطبان کمتری را هم به خود اختصاص می‌دهند.

ششم: تبلیغات گسترده و حمایت‌های جریان‌های مختلف.

هفتم: عنوان جذاب کتاب.

هشتم: طرح جلد.

نهم: نحوه توزیع یا پخش کتاب؛ چنانچه ناشرانی که با پخش‌های مناسب قرارداد دارند، خودشان سیستم توزیع دارند یا دست‌کم کتاب‌فروش‌هایی دارند، که در فروش کتاب‌هایشان بهتر عمل می‌کنند.

دهم: تحسین خوانندگان خاص و عام. جالب اینجاست بدانید همچنان یکی از مؤثرترین مؤلفه‌ها در فروش یک کتاب این است که طیف خوانندگان گسترده‌‌تری از آن تعریف کنند.

حالا هم که فضای مجازی گستردگی بیشتری پیدا کرده، هر چه نظرات راجع به یک کتاب از سوی خوانندگان – به‌ویژه مخاطبان عام کتابخوان- بیشتر باشد، احتمال اقبال عمومی را بالاتر می‌برد. یازدهم: فروش دایمی یک کتاب یا به اصطلاح تبدیل‌شدن یک کتاب به کالت؛ آثاری نظیر کتاب‌های شعر سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، شاملو و در آثار ترجمه، «شازده کوچولو»ی اگزوپری، «قلعه حیوانات» اورول و… از این گروه هستند. یازدهم: جوایز داخلی یا خارجی. (هرچند که این عامل در این سال‌ها به جهت کمرنگ شدن اعتماد عمومی به دست‌اندرکاران جوایز ادبی، چه جوایز دولتی و چه به اصطلاح روشنفکری، از اهمیت گذشته برخوردار نیست. دلایل آن هم در این یادداشت نمی‌گنجد و بماند برای بعد….)

طرفداران همیشگی «چشم‌هایش»

ما به خلاصه‌ترین شکل ممکن اغلب مؤلفه‌های موثر در فروش یک کتاب را در مقدمه ارایه دادیم. حالا می‌توان براساس این مؤلفه‌ها تمام کتاب‌های پرفروش طرح تابستانه را مرور کرد و دست‌کم به تحلیلی کوتاه از فروش بالای کتاب‌های این طرح رسید. در صدر این فهرست، «چشم‌هایش» نوشته بزرگ علوی را آورده‌اند که دور از ذهن هم به نظر نمی‌رسد. علوی جزو نسل اول داستان‌نویسان ایرانی است که «چشم‌هایش» او همیشه جزو فهرست پرفروش‌ها بوده. رئالیسم، مایه‌های عاشقانه کتاب و از همه مهمتر، رمان‌بودن و قصه‌گویی این کتاب، قطعا یکی از دلایل شهرت و فروش همیشگی آن بوده است.

ضمن این‌که کمتر کسی از اهل کتاب را می‌شناسید که لااقل اسم بزرگ علوی را نشنیده باشد. در ساده‌ترین سرچ‌های اینترنتی هم می‌توانید به انواع نقد و نظر از سوی خوانندگان خاص و عام برسید که خودش دلیلی دیگر از همان مؤلفه‌هایی است که ذکر کردیم.

این ماجرا درباره «سمفونی مردگان» عباس معروفی هم صادق است. معروفی در گروه نسل دوم داستان‌نویسان ایرانی قابل طبقه‌بندی است؛ نویسنده‌ای که عمده شهرتش به همین رمان برمی‌گردد و همیشه هم در صدر فهرست پرفروش‌ها بوده. قصه‌گویی، نحوه روایت جذاب نویسنده در این رمان و باز هم از همه مهمتر، رمان‌بودن و قصه‌داشتن این کتاب، از دلایل پرفروش‌بودن همیشگی آن است.

با این حال وقتی به اسم «نخل و نارنج» نوشته وحید یامین‌پور در رده سوم این جدول برسیم، شاید همچنان عده‌ای خم به ابرو بیاورند و کل ماجرا را به دیده تردید بنگرند. اما اجازه بدهید کمی منصفانه به جریان نگاه کنیم و براساس همان مؤلفه‌ها جلو برویم. یامین‌پور به هر دلیلی در این سال‌ها به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل شده است و جدا از حضور در سیما، همین حالا حدود 56‌هزار دنبال‌کننده در توییتر و قریب به نیم‌میلیون فالوور در اینستاگرام دارد؛ یعنی دوست داشته باشید یا نه، نوعی سلبریتی محسوب می‌شود. رمان چهره‌ای ناشناس نظیر علی سلطانی (راز رخشید برملا شد) که کیفیت بالایی هم ندارد و تازه حدود 50 هزار دنبال‌کننده را در اینستاگرام همراه خود کرده، از نمایشگاه کتاب تا امسال بارها تجدید چاپ شده است.

یا رمان بی‌کیفیت فردی به نام روزبه معین با عنوان «قهوه سرد آقای نویسنده» که در فهرست پرفروش‌های همین طرح تابستانه کتاب است، به چاپ‌های بالای هفتاد رسیده است. بنابراین هیچ جای تعجب نیست که کتاب وحید یامین‌پور هم دست‌کم چند چاپ را به جهت تعداد دنبال‌کنندگان و شناخت عمومی مخاطبان از او بگیرد. با این حال این کتاب به جهت پرداختن به موضوعی خاص (زندگی شیخ مرتضی انصاری) شاید مشمولیت عام نداشته باشد و چندان مورد توجه طیف گسترده‌ای از خوانندگان نباشد.

هرچند دقت کنید در روایت این نوع مضامین هم گاهی کتاب‌های نویسندگان به اقبال عمومی رسیده‌؛ مثال آن هم کتاب «قلندر و قلعه» نوشته یحیی یثربی است که با روایتی ساده به زندگی شهاب‌الدین سهروردی ‌پرداخت و خوانندگان زیادی پیدا کرد. درواقع می‌شود به این نتیجه رسید که حتی اگر تمام فروش کتاب «نخل و نارنج» یامین‌پور، به شکل مردمی نبوده باشد، اما قاعدتا در این‌که در فهرست پرفروش‌ها قرار گرفته چندان شک و شبهه‌ای نیست؛ حالا فرض کن با چندصد نسخه بالاتر یا پایین‌تر.

از دیگر کتاب‌های این گروه هم فروش بعضی از آنها تضمین‌شده است و بازار کتاب ایران نشان داده همیشه نسبت به آنها توجه داشته؛ ازجمله رمان «جای خالی سلوچ» نوشته محمود دولت‌آبادی و «مثل خون در رگ‌های من» (نامه‌های احمد شاملو به آیدا). اما در اسامی این فهرست همچنان دو کتاب دیگر وجود دارد که فروش آنها قابل تامل است؛ ازجمله «یادت باشد» نوشته محمدرسول ملاحسنی و «سلام بر ابراهیم» (زندگی‌نامه و خاطرات شهید ابراهیم‌ هادی).

در تبیین فروش این نوع کتاب‌ها باید گفت در دهه اخیر، کتاب‌های تاریخی شفاهی در ایران همیشه اقبال داشته. ماجرا درواقع به «دا» برمی‌گردد که با وجود فروش بالای ارگانی اما استقبالی بسیار بالا بین مردم داشت. همچنین ازجمله این کتاب‌های تاریخ شفاهی خواندنی می‌شود به «خاطرات عزت شاهی»، «پایی که جا ماند»، «احمد احمد» و… اشاره کرد.