دسته‌ها
حادثه

ماموریت پرخطر در آب‌های «شور و شیرین»

ساعت ١٢ظهر روز یکشنبه هفدهم آذر ماه بود. مرد جوان با خودروی نیسانش از روی پلی ‏در منطقه بوشیگان دیلمی کازرون رد می‌شد. اما به دلیل بارش سنگین باران ناگهان در یک ‏لحظه آب این خودرو را با خود برد و نیسان آبی رنگ در میان آب‌ها محو شد. بلافاصله ‏بومیانی که شاهد این صحنه بودند، موضوع را با آتش‌نشانی در میان گذاشتند. نیروهای آتش‌نشانی کازرون خیلی زود خود را به صحنه حادثه رساندند. خبری از خودروی نیسان نبود. ‏بلافاصله جست‌وجو‌ها در رودخانه این منطقه که به محلی مشهور به شور و شیرین منتهی ‏می‌شود، آغاز شد. در شرایط بارندگی شدید و با وجود شدت جریان آب، هیچ خودرویی در آن ‏اطراف پیدا نشد، تا اینکه چند متر دورتر آتش‌نشانان خودروی ناپدید شده را پیدا کردند. نیسان ‏با تخته سنگی برخورد و در میان آب‌ها گیر کرده بود. آن منطقه بسیار خطرناک بود و ‏سرعت بالای آب هر لحظه ممکن بود خودرو را دوباره با خودش ببرد. آتش‌نشانان بلافاصله ‏درخواست لودر دادند. اما در این میان آتش‌نشانی فداکار وقت را تلف نکرد. حسن عباسی با ‏مدیرش صحبت کرد و داوطلب شد تا خطرناک‌ترین ماموریتش را انجام دهد؛ طنابی به دور ‏خودش بست. آماده شد و به دل آب زد. یک بار رفت اما سرعت آب آن‌قدر زیاد بود که نتوانست ‏خودش را به نیسان برساند. برگشت. اما مصرانه دوباره برای نجات، داوطلب شد. خودش را ‏مجهزتر کرد. این بار با دو طناب بزرگ رفت. مردم محلی همه آن‌جا ایستاده بودند و برای ‏کمک به این عملیات اعلام آمادگی کردند. یک سر طناب را آتش‌نشانان و مردم محلی گرفتند ‏و عباسی دوباره به سمت راننده رفت. هنوز نمی‌دانست در آن خودروی سیل زده کسی نفس ‏می‌کشد یا نه؛ با این حال لحظه‌ای هم درنگ نکرد. هر طور شده خودش را به آنجا رساند و ‏با خوشحالی دید که راننده زنده است. اما شوکه؛ عباسی درباره آن لحظات سخت و دلهره‌‏آور، به خبرنگار ما گفت: «راننده در خودرو محبوس شده بود و هر لحظه در خطر مرگ ‏قرار داشت. در شرایطی که ممکن بود آب همه چیز را با خود ببرد، خودم را به  در سمت ‏شاگرد  وانت رساندم  که در محاصره کمتری از آب قرار داشت. از راننده خواستم آن در را باز ‏کند. بیچاره به شدت ترسیده بود. همین‌که فهمیدم زنده است خیلی خوشحال شدم. با فریاد از او ‏خواستم شیشه را پایین بکشد. او هم به سمت شیشه سمت شاگرد آمد و وقتی آن را پایین کشید، ‏او را از خودرو بیرون آوردم. به طناب وصل کردم. نزدیک به خودم بود. اصلا حال و روز ‏خوبی نداشت. نمی‌توانست حرف بزند. او را به خودم نزدیک کردم و علامت دادم. درنهایت ‏هردو از آب بیرون آمدیم. راننده وقتی نجات پیدا کرد، باز هم نمی‌توانست حرف بزند. فقط به ‏شدت می‌لرزید و اطراف را نگاه می‌کرد. باور نداشت که زنده مانده است. او را پتوپیچ ‏کردیم و تحویل اورژانس دادیم.»‏
این عملیات نزدیک به دو ساعت طول کشید. با از خودگذشتگی این آتش‌نشان و تلاش اعضای ‏دیگر تیم امدادونجات، این ماموریت با نتیجه خوبی به پایان رسید. مردم محلی همه خوشحال ‏بودند. راننده هم برای اقدامات درمانی به نیرو‌های اورژانس تحویل داده شد. خودروی گرفتار ‏شده در آب با کمک کارگاه تی‌رول آتش‌نشانان از رودخانه خارج شد و این عملیات به ‏یکی از پرخطرترین ماموریت‌های حسن عباسی تبدیل شد. آتش‌نشان سی‌وچهارساله‌ای که تقریبا ‏‏چهارسال می‌شود در دل حادثه‌های مختلف جان خود را به خطر می‌اندازد. با این حال این ‏یکی از حساس‌ترین ماموریت‌های عباسی محسوب می‌شود: «کمتر از چهار‌سال است که آتش‌‏نشان شده‌ام. در این مدت ماموریت‌های خطرناک زیادی داشته‌ام. اصلا شغل آتش‌نشانی ‏همین است که هر لحظه‌اش خطر است. مثلا در خانه‌هایی که پر از دود بوده، رفته و ‏افرادی را نجات داده‌ام. هر لحظه ممکن بود خفه شوم یا در جایی کپسول گاز درحال انفجار بود و من ‏به داخل خانه رفتم و ماموریتم را انجام دادم. اما می‌توانم بگویم که این اتفاق، خطرناک‌ترین و ‏البته بهترین ماموریتم بود. چون هر لحظه ممکن بود سیل مرا با خودش ببرد، با این حال توانستم ‏راننده را نجات دهم. اما در آن لحظات اصلا به خودم فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم راننده ‏زنده بماند. در شغل ما اولویت، جان بقیه است. همین مسأله برایمان لذت بخش است و تا ‏زمانیکه زنده‌ام به این کار ادامه می‌دهم.»‏

دسته‌ها
حادثه

جدال با مرگ در اعماق زمین

«ماموریت سختی بود و تجربه زیادی می‌خواست. جان همه ما که به درون غار و چاه رفتیم در خطر بود. با ‏این حال باید برای نجات آن مرد دست به کار می‌شدیم.» اینها را حمیدرضا قربانی مسئول نجات کوهستان ‏هلال احمر شاهرود به خبرنگار ما می‌گوید:   «یک مرد که نمی‌دانستیم چه کسی است، با ما تماس گرفت و ‏خبر از سقوط یک نفر را به درون چاهی عمیق در غار داد. وقتی رسیدیم مردم محلی و دو نفر از هیأت ‏کوهنوردی به آنجا رسیده بودند. من و دو همکار دیگرم به نام آقای صادقی و عامری به درون غار رفتیم. با ‏سختی زیاد و پس از چند ساعت به اعماق زمین و کنار مرد جوان رسیدیم. نخستین بالاکشی تا ٥٠متر انجام ‏شد. من دوباره بالا رفتم و طناب جدید را آماده کردم. تجهیزات را دوباره تجدید کردم و به پایین برگشتم.»‏
عملیات امدادگران در چهار مرحله انجام شد. در هر مرحله حدودا ٥٠ تا ٧٠ متر مصدوم را به سمت بالا می‌‏کشیدند. امدادگرانی که جان خودشان را کف دست‌شان گذاشته و در آن تاریکی به هر سختی بود، می‌‏خواستند این مرد را از چاه بیرون بکشند. تا جایی‎ ‎که دست یکی از امدادگران به خاطر پرتاب سنگ آسیب ‏دید. «وقتی آن پایین بودیم، ناگهان سنگی تقریبا بزرگ به پایین پرتاب شد. همکارم آقای صادقی بلافاصله ‏خودش را سپر مصدوم کرد تا آسیب جدی‌تری نبیند. برای همین دست خودش دچار آسیب شدید شد و ‏هنوز هم درحال درمان دستش است. همه چیز در عرض دو ثانیه رخ داد و اگر سرعت عمل همکارم نبود، ‏حتما مصدوم، آسیب جدی‌تری می‌دید. به‌هرحال هر طور شده از جان او محافظت کردیم تا به بالا برسد.»‏
در این میان تنور حرف‌های پشت پرده مردم محلی بیرون غار، بسیار داغ بود. هرکس چیزی می‌گفت. اما ‏تنها مسأله‌ای که روشن و واضح بود، انگیزه این مصدوم برای رفتن به آن غار خطرناک بود. غاری که «قول» ‏نام دارد و در روستای «باغچه» در شهرستان میامی واقع شده است.  حسن  از بچگی در این منطقه زندگی ‏می‌کند. حتی پدر و پدربزرگش هم همین جا بودند. اطلاعات زیادی از گوشه و کنار روستا دارد. روستای ‏آبا و اجدادی‌اش است. آدم‌های زیادی را دیده که به این غار رفته‌اند. «این غار اصلا تفریحی نیست. اگر ‏کسی وارد آن شود حتما برای به‌دست آوردن گنج می‌رود. البته اسمش گنج است. درواقع بعضی‌ها به آنجا ‏می‌روند تا از لانه خفاش‌ها ماده‌ای به نام جیوه را جمع کنند. ماده‌ای که برای طلاسازی بسیار کاربرد دارد. ‏البته دست کمی هم از گنج ندارد. هرکس جیوه بیشتری جمع کند، می‌تواند با آن طلا بسازد. گویا این مرد ‏همراه ٦ نفر دیگر از دوستانش برای جمع‌آوری همین جیوه‌ها به غار رفته بود. اما هنگام بالا آمدن از چاه ‏سقوط می‌کند. طنابش پاره می‌شود یا آن را عمدا پاره می‌کنند، جای سوال دارد. با این حال این مرد را ‏دست خالی، همین‌طور به حال خود رها کرده و رفته‌اند. به نظر می‌رسد کسی هم که با هلال‌احمر تماس ‏گرفته، یکی از همان دوستان فراری‌اش بوده است.»‏
دلیل اینکه، مرد مصدوم پس از سقوط به آن چاه عمیق توانست زنده بماند، این بود که او هنگام سقوط به  ‏کناره‌های چاه برخورد کرده و سرعتش کم شده  وگرنه زنده نمی‌ماند. این مسأله را امدادگران هلال‌احمر ‏بعد از صحبت با مرد مصدوم متوجه شدند. قربانی درباره پایان  عملیات سنگین آن شب می‌گوید: «هنگامی ‏که برای بار دوم می‌خواستم بالا بروم و تجهیزات را تجدید کنم، طناب جدید را که برایم فرستادند و آن ‏را گرفتم، هنگام بالا رفتن، احساس کردم طناب خیلی شل است. تمام وزنم روی طناب بود و احساس ‏کردم هرلحظه ممکن است سقوط کنم. بلافاصله خودم را روی طناب قبلی که هنوز آنجا بود انداختم و بالا ‏رفتم. وقتی به بالا رسیدم فهمیدم گویا طناب جدید با سنگی تیز برخورد کرده و پاره شده است. در آن تاریکی ‏کسی متوجه این ماجرا نبود. اگر ١٠ ثانیه دیرتر متوجه می‌شدم ممکن بود روی بچه‌ها که آن پایین بودند ‏سقوط کنم. به‌هرحال این کار انجام شد. در آخرین مرحله هم با دستگاهی به نام  «وینچ» مرد مصدوم را به ‏سمت بالا کشاندیم و درنهایت او را با اورژانسی که از اول عملیات آنجا بود، به بیمارستان منتقل کردیم. ‏عملیات ما از ساعت ١١ شب تا دو ظهر فردا یعنی ١٥ ساعت طول کشید. مرد مصدوم هم قبل از آن ١٢‏ساعت در آن غار مانده بود. با این حال بعد از عملیات سراغ او را از بیمارستان گرفتیم که خدا را شکر ‏فهمیدیم خوب است.»‏

دسته‌ها
حادثه

حس خوب دستگیری یک قاتل

چند ‌سال در دادسرای جنایی تهران کار کردید؟
من ١٨‌سال سابقه کار دارم. چند سالی در دادسرای ناحیه ٥ کارکردم، بعد از آن هم وارد دادسرای امور جنایی تهران شدم و به مدت چهار‌سال‌ونیم بازپرس ویژه قتل بودم.
 از مشکلات کار بازپرس ویژه قتل بگویید.
بازپرس قتل‌ بودن، قطعا مشکلات و سختی‌های زیادی دارد، یکی از آنها درگیری مداوم با حرفه‌ات است. بازپرس‌های ویژه قتل   وقتی ٢٤ ساعت شیفت هستند، کارشان خیلی سخت است.  این مسأله برای من حتی کمی سخت‌تر از بقیه بازپرسان بود، چون محل زندگی‌ام کرج است. آن زمان وقتی شیفت بودم، برای هر جنایت یا پرونده‌ای باید به تهران می‌آمدم و دوباره برمی‌گشتم. بارها از میهمانی و خانواده‌ام گذشتم تا بتوانم سر صحنه جنایت حضور پیدا کنم. یادم می‌آید یک بار شب عید بود، درست ٢٨اسفند ماه؛ با همسرم به تهران آمدیم و کلی خریدکردیم، بعد از آن هم به کرج برگشتیم. به شیرینی‌فروشی رفتیم تا شیرینی و آجیل عید بخریم که تلفنم زنگ خورد. خبردادند در بازار تهران شخصی را با اسلحه کشته‌اند. مجبورشدم همانجا همسرم را با خرید‌ها سوار آژانس کنم. خودم با خودرو شخصی‌ام در آن شلوغی شب عید به بازار رفتم تا مسأله را پیگیری کنم. یادم می‌آید چند روز بعد هم قاتل دستگیرشد. این مسائل بخشی از مشکلات و سختی‌های بازپرس جنایی است که فقط عشق به کار می‌تواند تحملش را کمی آسان‌تر کند.
 پرونده‌های جنایی تأثیر روحی و روانی هم بر شما داشته‌اند؟
قطعا داشته است. این مسأله را تا زمانی که کار می‌کردم، زیاد متوجه نبودم، الان که دیگر در دادسرای جنایی نیستم، تازه می‌فهمم چقدر آرامش و آسایش دارم. ما چون با موضوعات مرگ در ارتباط هستیم، به مرور زمان دچار فرسودگی می‌شویم. صحنه‌های وحشتناک و خاطرات تلخ از پرونده‌ها، ناخودآگاه در روح و روان ما تاثیرات زیادی می‌گذارد، هرچقدر هم بگوییم بی‌تأثیر است، باز هم در ناخودآگاه مغزمان حالات و خاطرات منفی جاخوش می‌کند.
با همه این سختی‌ها، باز هم حاضرید بازپرس ویژه قتل باشید؟
من هنوز هم بازپرس و با مجرمان زیادی طرف هستم. کلاهبردار و دزد و زورگیر هر روز روبه‌روی من می‌نشینند و با آنها در ارتباطم، ولی بازپرس قتل بودن احساس دیگری دارد. شاید به علت سنگینی جرم قتل باشد که وقتی قاتل را دستگیرمی‌کنی، حس خوبی به آدم دست می‌دهد، باعث می‌شود از لحاظ وجدانی حس بهتری داشته باشیم و احساس کنیم، مفیدتر هستیم، با وجود سختی‌های این شغل باز هم به نظرم ارزش کار کردن را دارد.
 درباره خاطرات تلخ و شیرین پرونده‌هایی که بررسی کرده‌اید، بگویید.  
هر پرونده‌ای داستانی دارد. هر کدام پیچیدگی‌هایی دارد. زمانی که بازپرس ویژه قتل بودم با هر پرونده‌ای به‌صورت جداگانه ارتباط برقرار و درواقع با آن زندگی می‌کردم. فجیع‌ترین پرونده‌ای که در ذهنم نقش بسته مربوط به فرزانه است؛ زنی که صبح جمعه‌ای از خواب بیدار شد و شوهرش را کشت. بعد هم صبحانه‌اش را خورد، در کمال خونسردی دو فرزندش را به قتل رساند و یکی دیگر را هم زخمی کرد. وقتی به صحنه جنایت رفتم حالم خیلی بد شد. از آن بدتر وقتی بود که این زن روبه‌روی من نشست و جزییات جنایتش را برایم تعریف کرد. این جمله‌اش هرگز یادم نمی‌رود که می‌گفت با چاقو به دنبال دخترش می‌دوید و دخترش هم از ترس فقط جیغ می‌کشید. خیلی وحشتناک بود. از دیگر خاطرات بدی که به یادم مانده، مربوط به دختربچه‌ای است که در آب‌نما تکه‌تکه شد. تصور اینکه آب‌نما در لحظه‌ای آدم را ببلعد خیلی دردناک است. صحنه جمع‌کردن تکه‌های پیکر این دختربچه تا مدت‌ها جلوی چشمم بود.
 پرونده‌ای هم بود که خیلی بابت آن اذیت شده باشید؟
زمستان بود. یادم می‌آید به‌شدت بیمار بودم. سرما خورده بودم و تب داشتم. اتفاقا کشیک هم بودم. آن شب خدا خدا می‌کردم قتلی رخ ندهد یا اگر هم حادثه‌ای اتفاق می‌افتد وسط خیابان نباشد. اما درست رأس ساعت ١٠ شب از کلانتری ١٥٠ تهرانسر زنگ زدند و گفتند جسدی وسط خیابان افتاده است؛ فردی چاقو خورده بود. سر صحنه رفتم. دیدم جسد مردی داخل کوچه کنار جوی آب افتاده است. تا سه چهار متری جسد رفتم و آن را بررسی کردم. ولی دیدم با این سرماخوردگی امکان ندارد بتوانم بیرون بمانم. هوا خیلی سرد بود و تب داشتم. برای همین برگشتم داخل ماشین. از داخل ماشین جسد را نگاه کردم و با پزشک پزشکی قانونی هم صحبت کردم. حالم خیلی بدتر شد. ساعت ٢ شب به خانه برگشتم. آن شب واقعا اذیت شدم.
 پرونده‌ای که به شما حس خوبی بدهد هم داشتید؟
سال ٩٣ بود. پرونده‌ای مربوط به یک پدر و پسر بود که ناپدید شده بودند. بعد از تحقیقات دستور بازداشت دوست پدر را صادر کردم. مطمئن بودم که او در ناپدید شدن این پدر و پسر دست دارد. با این‌حال او منکر بود. کاملا برایم روشن  بود که او عامل این ناپدید شدن است. ولی دلیلی نداشتم. او هم مرتب می‌گفت مرا ناحق نگه داشته‌اید. خودزنی و اعتصاب غذا می‌کرد. سر آن پرونده خیلی تحت فشار بودم. با این‌حال وقتی متوجه شدم تا دو‌میلیارد هم می‌تواند وثیقه بگذارد، برایش وثیقه سه‌میلیاردی صادر کردم. اعتراض کرد و پرونده به دادگاه رفت. دادگاه هم گفت وثیقه زیادی است. من هم چون دوست نداشتم او را آزاد کنم، وثیقه را به ٢‌میلیارد و ٩٠٠‌میلیون تومان کاهش دادم. باز هم اعتراض کرد و به این ترتیب پرونده مرتب به دادگاه می‌رفت. هفت ماه طول کشید و او همچنان بازداشت بود و به قرار وثیقه‌اش اعتراض می‌کرد. شبی در خانه‌ام بودم. میهمان داشتیم. رفته بودم از رستوران غذا بگیرم که ساعت ٩ شب مأمور اداره آگاهی با من تماس گرفت و گفت آن مرد به قتل پدر و پسر چهارده‌ساله‌اش اعتراف کرده و گفته جسد را آتش زده است؛ در حال حاضر هم  سر صحنه جنایت می‌روند. از اینکه اجازه ندادم قاتلی آزاد شود، حس خوبی داشتم.
 تا به حال تهدید هم شده‌اید؟
در آن سال‌ها همه سختی‌های بازپرس قتل بودن را تجربه کردم، اما هیچ‌وقت تهدید نشدم.