دسته‌ها
فرهنگ

یک‌بار دیگر سلام سینما

گوی طلایی
فصل جوایز سینمایی از مهرماه با اعلام نامزدها و جوایز حلقه‌های گوناگون منتقدان و البته نمایندگان اصناف مختلف سینمایی آغاز می‌شود. تمام این مراسم و جوایز، روی هم مقدمه‌ای بر مهم‌ترین جوایز سینمایی ‌سال یا همان اسکار خودمان قلمداد می‌شود و از این‌رو که با معرفی فیلم‌های موفق‌ سال، شمایی کلی از اسکار پیش‌ رو را ترسیم می‌کند، از اهمیتی رسانه‌ای برخوردار است. در بین تمام این جوایز، گلدن‌گلوب بیشترین اهمیت را دارد؛ جایزه‌ای که از‌ سال ١٩٤١ به این‌سو، انجمن مطبوعات خارجی ‌‌هالیوود آن را اهدا می‌کند و در قیاس با جوایز آکادمی اسکار نگاه عمیق‌تر، فرهیخته‌تر و البته تخصصی‌تری را دنبال می‌کند. جوایز گلدن‌گلوب با آرای نویسندگان، منتقدان و عکاسان اهل ٥٥ کشور جهان که ساکن لس‌آنجلس هستند و نشریات‌شان بیش از ‌٢٥٠میلیون خواننده دارد، معین می‌شود. همین هم موجب می‌شود این جایزه ویژگی‌های منحصر به‌فردی داشته باشد، مثل محدود نبودن به سینما (گلدن‌گلوب محصولات تلویزیونی را هم شامل می‌شود) یا تقسیم جوایز به دو بخش درام و کمدی- موزیکال (که از نظر منتقدان شرایط منصفانه‌تری برای رقابت هنری ایجاد می‌کند).
البته در سال‌های اخیر، گلدن‌گلوب مدام با این اتهام مواجه بوده که در حال طی‌‎کردن همان راهی است که اسکار در سال‌های اخیر رفته و همان‌طور که ‌سال گذشته هم نوشته بودم «سینمای ارزشمند را قربانی تلقی‌های کودکانه از سینما کرده است». اما گلدن‌گلوب امسال روندی متفاوت دارد. شاید به قول منتقد روزنامه گاردین: «چون سینمای امسال متفاوت از تمام سال‌های اخیر بوده است.»
بازی بزرگان
در گلدن‌گلوب امسال همان‌طور که از قبل پیش‌بینی می‌شد، رقابت اصلی بین فیلم‌هایی چون «ایرلندی»، «روزی روزگاری…»، «جوکر»، «١٩١٧»، «دو پاپ» و «داستان ازدواج» خواهد بود که البته حضور فیلم جدید تارانتینو در بخش کمدی- موزیکال از گرم شدن رقابت تارانتینو- اسکورسیزی جلوگیری کرد، تا زمان اسکار که شاید شاهد دوئلی گرم میان این دو غول باشیم.
در نهایت بعد از اعلام اسامی نامزدها معلوم شد فیلم «داستان ازدواج» محصول نتفلیکس با کسب نامزدی در ٦ رشته در صدر قرار گرفته و پس از آن «ایرلندی» مارتین اسکورسیزی با نامزدی در پنج رشته ایستاده که آن هم محصول نتفلیکس است. «داستان یک ازدواج» علاوه بر بخش بهترین فیلم، برای بازی اسکارلت جوهانسون، آدام درایور و لورا درن، فیلمنامه و موسیقی متن کاندیدا شده است. «ایرلندی» نیز در پنج شاخه‌ بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه و البته آل پاچینو و جو پشی به‌عنوان بازیگران مکمل کاندیدای گلدن گلوب شده است. در این بین از نظر تعداد نامزدی‌ها «روزی روزگاری در ‌هالیوود» که آن نیز در پنج شاخه بهترین فیلم کمدی، کارگردانی، فیلمنامه و بازی‌های لئوناردو دی‌کاپریو و برد پیت کاندیدا شده، رقابت دوشادوشی با «ایرلندی» دارد.
جنجال فراموشی
در میان نامزدهای گلدن‌گلوب هفتادوهفتم از قلم افتادن اسامی افراد و فیلم‌هایی که پیش‌ از این در گمانه‌زنی‌های رسانه‌ای به‌عنوان بخت‌های بالای اسکار و همین گلدن‌گلوب قلمداد می‌شدند، جنجالی و بحث‌انگیز شده است. فیلم‌هایی مثل «به‌سوی ستاره‌ها/ اد آسترا»، «بخشش»، «آب‌های تیره»، «داونتون‌ابی»، «هانی بوی»، «فقط رحمت»، «فانوس دریایی»، «پینات باتر فالکون»، «کویین و اسلیم»، «الماس‌های تراش‌نخورده»، «ما» و «امواج» که با تمام امیدواری‌هایی که در موردشان وجود داشت، حتی یک نامزدی هم کسب نکردند؛ یا افرادی مانند شیا لابوف که در فیلمی چون «هانی‌ بوی» به‌عنوان سناریست و بازیگر فراوان تحسین شده بود و گمانه‌زنی‌های رسانه‌ای حکایت از بخت بالای او برای نامزدی در هر دو یا حداقل یکی از این رشته‌ها داشت. بازیگرانی مانند جیمی فاکس و مایکل بی. جوردن برای «رحم عادلانه»، تایکا وایتیتی برای «جوجو خرگوش» و حتی آدام سندلر برای «الماس‌های تراش‌نخورده» نیز چنین شرایطی دارند و نادیده‌ماندن تلاش‌شان انتقادات فراوانی به بار آورده است.
البته فیلم‌هایی هم بودند که با وجود اینکه در میان فیلم‌های کاملا نادیده گرفته‌شده نبودند، اما در کل جزو فیلم‌های ناکام گلدن‌گلوب امسال قلمداد شدند؛ مانند «فورد در برابر فراری» که نه‌تنها در بخش بهترین فیلم کاندیدا نشد که از بین کریستین بیل و مت دیمون هم که هر دو برای نامزدی بهترین بازیگر مرد شانس داشتند، تنها بیل توانست نامزد شود.
گاف بزرگ
اما سوتی بزرگ گلدن‌گلوب امسال نادیده‌ماندن رابرت دنیرو، بازیگر فیلم «ایرلندی/ آیریشمن» است. بازیگری که ‌هالیوود ریپورتر کاندیدا نشدن او را «یک شگفتی بزرگ» نامید. دنیرو با سابقه هفت‌بار نامزدی اسکار، گمان می‌رفت به دلیل بازی در نقش «فرانک شیران» در فیلم «ایرلندی» به آمار اسکارها و گلدن‌گلوب‌هایش بیفزاید، اما اینکه حتی به جمع نامزدهای شاخه بهترین بازیگر مرد راه نیافته، موجب شگفتی بسیاری شده است؛ تا جایی که ورایتی در یکی از تیترهایش با این اتفاق شوخی بامزه‌ای هم کرده است: «جنیفر لوپز هم نامزد شد، رابرت دنیرو اما نه.»
در شرایطی که دیگر هم‌بازیان دنیرو، یعنی «آل پاچینو» و«جو پشی» هر دو برای بازی در این فیلم نامزد کسب جایزه شناخته شده‌اند، این شکستی شخصی‌ نیز برای دنیرو به شمار می‌آید. چه، سال‌های ‌سال است بر سر کسب عنوان اسطوره زنده‌ هالیوود رقابتی عجیب بین دنیرو و پاچینو وجود دارد و رسانه‌ها جوایزی چون اسکار و گلدن‌گلوب را زمین بازی و محل تعیین نتیجه این رقابت می‌دانند.
تلویزیونی‌ها
در بخش تلویزیون هم گلدن‌گلوب شاهد شگفتی‌های بزرگی بود. مثلا سریال‌های «شادی»، «جای خوب»، «داستان ندیمه»، «نارنجی سیاه جدید است»، «PEN۱۵»، «سیلیکون ولی»، «این ما هستیم»، «ویپ»، «واچ‌من»، «وقتی ما را می‌بینند» و «کیمی اشمیت شکست‌ناپذیر» نتوانستند کاندیدای دریافت جایزه گلدن‌گلوب شوند و البته مهم‌تر از این، «بازی‌ تاج‌وتخت» بود که جز برای بازی کیت هرینگتون، نامزدی دیگری به دست نیاورد و از رقابت کسب عنوان بهترین سریال درام بازماند.
در این بین، فصل دوم سریال‌های «فلیبگ» و «خرده دروغ‌های بزرگ» هر کدام در سه رشته نامزد دریافت گلدن‌گلوب شدند تا در این بخش موفق‌ترین آثار تلویزیونی لقب بگیرند. جنیفر انیستون، اولیویا کولمن، نیکول کیدمن و ریس ویترسپون نیز در بخش بازیگران زن سریال درام رقابتی سطح بالا و سینمایی را به وجود آورده‌اند.

مهم‌ترین کاندیداهای گلدن‌گلوب ٢٠٢٠
بهترین فیلم درام: ایرلندی، داستان یک ازدواج، ١٩١٧، جوکر، دو پاپ
بهترین فیلم کمدی- موزیکال: روزی روزگاری در ‌هالیوود، جوجو خرگوش، چاقوکشان، راکت‌من، نام من دالمایت
بهترین کارگردانی: بونگ جون- هو  برای پارازیت، سم مندس برای ١٩١٧، تاد فیلیپس برای جوکر، مارتین اسکورسیزی برای ایرلندی و کوئنتین تارانتینو برای  روزی روزگاری در ‌هالیوود
بهترین فیلمنامه: نوآ بامباک برای داستان یک ازدواج، بونگ جون- هو برای پارازیت، آنتونی مک‌کارتین برای دو پاپ، کوئنتین تارانتینو برای روزی روزگاری در ‌هالیوود و استیون زایلیان برای فیلم  ایرلندی
بهترین بازیگر مرد درام: کریستین بیل (فورد علیه فراری)، آنتونیو باندراس (درد و افتخار)، آدام درایور (داستان یک ازدواج)، خواکین فینیکس (جوکر) و جاناتان پرایس (دو پاپ)
بهترین بازیگر زن درام: اسکارلت جوهانسون (داستان یک ازدواج)، سیرشا رونان و رنی زلوگر (زنان کوچک)، شارلیز ترون (بامبشل)، سینتیا اریو (هریت)
بهترین بازیگر مرد کمدی- موزیکال: دنیل کریگ (چاقوکشان)، لئوناردو دی‌ کاپریو (روزی روزگاری…)، ادی مورفی (نام من دالمایت)، تارون اگرتون (راکت‌من)
بهترین بازیگر زن کمدی- موزیکال: آوکافینا (وداع)، کیت بلانشت (برنادت، کجا می‌روی؟)، اما تامپسون (آخر شب)
بهترین بازیگر مرد مکمل: تام هنکس، آنتونی ‌هاپکینز، آل پاچینو، جو پشی، برد پیت
بهترین بازیگر زن  مکمل: کتی بیتس، آنت بنینگ، لورا درن، جنیفر لوپز، مارگو رابی

دسته‌ها
فرهنگ

مردانی با دوربین فیلمبرداری

از قطره تا دریا
همایون امامی، مستندساز گفته است: «مستندسازی در ایران با فیلم‌های ابراهیم گلستان آغاز می‌شود که در قیاس با سایر مستندسازانی که دهه ۴۰ را به خود اختصاص داده‌اند، حد و اندازه‌هایی دست‌نیافتنی دارد.» محمد تهامی‌نژاد نیز گفته است:   «گلستان از طریق مستندسازی نه‌تنها برای سینمای هنری ایران اعتبار آورد، بلکه اولین جوایز بین‌المللی را نیز خودِ او یا سازمان فیلم گلستان برای فیلم مستند ایران کسب کردند.»؛ مستندهایی مانند «از قطره تا دریا»، «چشم‌اندازها»، «موج و مرجان و خارا» و… که در تاریخ سینمای مستند ایران جایگاه تثبیت‌شده‌ای دارند.
در زمینه سینمای داستانی نیز گلستان چنین جایگاهی دارد و او را پدر معنوی موج نوی سینمای ایران می‌دانند. اینها همه یعنی ابراهیم گلستان شاید شناخته‌شده‌ترین مستندسازی باشد که در عرصه سینمای داستانی نیز عرض اندام کرده است؛ مستندسازی که اولین جایزه بین‌المللی سینمای ایران را با فیلم «یک آتش» از فستیوال ونیز دشت (امسال هم فستیوال ونیز در بخشی ویژه مستندهایی را از ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد به نمایش گذاشت) و سنتی را پایه‌ریزی کرده که در سال‌های اخیر به فیلمسازی چون محمدحسین مهدویان ختم شده است.
نفرین
بهرام بیضایی گفته «کسانی که علاقه‌مند به تاریخ فرهنگ و هنر ایران هستند، مستندهای ناصر تقوایی را ببینند». بیضایی به‌عنوان یکی از مفاخر فرهنگی سده جاری درباره کمتر کسی این تعابیر را به کار برده است، اما ناصر تقوایی در زمینه مستندسازی جایگاهی یکه و یگانه دارد. مستندسازی با آثاری چون «باد جن»، «اربعین»، «نخل»، «نانخوران بی‌سواد» و «مشهد اردهال» که شاید حداقل از نظر تماشاگران جدی سینما و کارشناسان این عرصه اعتباری هم‌سنگ «آرامش در حضور دیگران»، «نفرین»، «ناخدا خورشید» و «صادق کُرده» داشته باشند.
انقلاب مستند
در نسل اول سینماگران بعد از انقلاب، مجید مجیدی، رسول صدرعاملی و کیانوش عیاری شاید در بین کسانی که از مستندسازی به دنیای سینمای داستانی آمده‌اند، بیشتر و پیشتر از بقیه تثبیت شدند. مجید مجیدی که با «بچه‌های آسمان» اولین نامزدی سینمای ایران را در اسکار رقم زد، با مستندهایی چون «پابرهنه تا هرات»، «رضای رضوان» و «مستند المپیک پکن» نیز در مجامع بین‌المللی شناخته می‌شود. او با «پابرهنه تا هرات» جایزه منتقدان جشنواره فیلم تسالونیکی را از آنِ خود کرد و «رضای رضوان» ‌او نیز درباره کفشداران حرم امام رضا(ع) یکی از پربیننده‌ترین مستندهای ایرانی بود که تلویزیون تاکنون بارها و بارها آن را روی آنتن برده است.
کیانوش عیاری هم که به‌عنوان موفق‌ترین سینماگری که از سینمای آزاد به سینمای حرفه‌ای شیفت کرده است، شناخته می‌شود،  با مستند «تازه‌نفس‌ها» در این حیطه نیز نفس کشیده است؛ فیلمی در حال و هوای انقلاب که وضع کشور در روزهای پس از انقلاب و شور و اشتیاق مردم را نمایش می‌دهد. مثل ابراهیم حاتمی‌کیا که با همکاری با گروه روایت فتح راه به سینمای حرفه‌ای باز کرد یا رسول صدرعاملی که او نیز در کارنامه‌اش مستندهایی در حال و هوای انقلاب و جنگ دارد که شناخته‌شده‌ترین‌شان مستندهای جنگی اوست.
در این بین، رخشان بنی‌اعتماد و پوران درخشنده حکایتی دیگر دارند. دو بانوی سینماگر که در عرصه سینمای مستند نگاه اجتماعی منتقدانه و معترضانه‌ای را پی گرفته‌اند، به‌خصوص بنی‌اعتماد که خودش ادعا دارد مستندسازی او مقدم بر فیلمسازی‌اش است که به این معناست که خود را بیشتر مستندساز می‌داند تا فیلمساز داستانی.
سنت جدید
در شرایطی که در سال‌های اول مستندسازان در سینمای داستانی دوام زیادی نمی‌آوردند، این روند در سال‌های اخیر برعکس شده است و پرکارترین کارگردانان این چند‌سال اخیر فیلمسازانی هستند که کارنامه‌شان با فیلم‌های مستند آغاز شده است.
در سینمای پیش از انقلاب، مستندسازی چون ابراهیم گلستان تنها دو فیلم داستانی «خشت و آیینه» و «اسرار گنج دره جنی» را ساخت. کامران شیردل با اعتباری درخور در سینمای مستند تنها موفق به ساخت «صبح روز چهارم» شد. پرویز کیمیاوی بعد از «مغول‌ها»، «باغ سنگی» و «اوکی مستر» سال‌ها از سینمای داستانی دور افتاد و بعد از «ایران سرای من است» نیز همان روند ادامه یافت.
در سال‌های اخیر فیلمسازانی چون نرگس آبیار و محمدحسین مهدویان که از سینمای مستند آمده‌اند، نه‌تنها حضورشان استمرار یافته است که به‌عنوان دو تن از تحسین‌شده‌ترین سینماگران موقعیت تثبیت‌شده‌تری در قیاس با دیگر هم‌دوره‌ای‌هایشان دارند. نرگس آبیار نه‌تنها سال‌ها در حوزه ساخت فیلم‌های مستند فعالیت کرده است، بلکه یکی از پرافتخارترین مستندهای سینمای ایران را به نام «یک روز پس از دهمین روز» در کارنامه‌اش دارد. این فیلمساز در سینمای حرفه‌ای نیز بعد از شیار ١٤٣ ازجمله موفق‌ها بوده و با «نفس» و «شبی که ماه کامل» شد حداقل در جشنواره فیلم فجر جوایز بی‌شماری به دست آورده است.
محمدحسین مهدویان سازنده «ایستاده در غبار»، «ماجرای نیمروز» و «لاتاری» نیز سابقه‌ای دیرینه در سینمای مستند دارد. او با مستندهایی چون ترور سرچشمه، استخوان لای زخم، دیکتاتور بزرگ، سه سوی میدان جنگ، ثنا و ملک‌الموت در این حیطه نیز ازجمله کارگردانان پرکار است و یکی از کسانی است که در از بین رفتن سنت ماندگارنبودن مستندسازان در عرصه سینمای حرفه‌ای موثر بوده است.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

سینمای مستند و آزادی رابطه مستقیم دارند

 به‌عنوان یک پخش‌کننده بین‌المللی فیلم می‌توانید تحلیلی کلی از جایگاه جهانی سینمای مستند ایران ارایه دهید؟
سینمای مستند ما هم مثل سینمای داستانی افتخارآفرینی‌هایی داشته که آخرینش هم همین جوایزی است که مهرداد اسکویی و دو مستندساز دیگر از جشنواره ایدفا دریافت کردند.
 البته منظورم نه موفقیت‌های مقطعی که برآیند کلی حضور جهانی سینمای مستند است؛ مثلا در عرصه سینمای داستانی، ما از اواسط دهه شصت به این‌سو بعد از موفقیت‌های آغازین عباس کیارستمی و امیر نادری به‌طور مستمر در فستیوال‌ها درخشیده‌ایم، اما حداقل خاطره من چنین چیزی را در زمینه سینمای مستند به یاد ندارد.
بحث موفقیت یا ناموفق‌بودن سینمای مستند را باید کمی تحلیلی‌تر نگاه کرد؛ چرا که این نوع سینما تا حد زیادی مدیون و مرهون شرایطی است که در آن تولید می‌شود.
 منظورتان تحلیل شرایط تاریخی است که گاه به بالندگی این سینما و گاهی نیز به دست به عصا بودنش انجامیده است؟
بله؛ جالب است بدانید که در سال‌های اول انقلاب فیلم‌های مستند در ایران حرف اول را می‌زدند. به ‌هر حال در آن سال‌های اول فضای آزادتری را شاهد بودیم و هم سازمان صداوسیما و هم ارشاد و هم نهادهای فرهنگی روی فیلم مستند متمرکز بودند و فیلم‌های مستند زیادی درباره رژیم شاه تولید می‌شد. نکته مهم اینکه حضور جشنواره‌ای این فیلم‌ها هم حضور موفقی بود.
 برعکس فیلم‌های بلند سینمایی که شاهد رکود و فترتی عجیب در این حوزه بودیم.
حالا یا تولید زیادی در این حوزه نداشتیم یا فیلم‌های تولیدشده کیفیت بالایی نداشتند و فیلم‌های خوبی نبودند -که دراین‌باره می‌توان تحلیل کرد و به نتایجی رسید- اما به ‌هر حال سینمای داستانی حضور چندان پررنگی نداشت.
 انگار این دو نوع سینما رابطه الاکلنگی با هم دارند و صعود یکی با رکود آن دیگری همزمان بوده است.
دقیقا؛ به ‌هر حال از نظر تاریخی تا حدی این رابطه صادق است. در آن دوره هم دوره حضور پررنگ مستندهای گوناگون بود، تا‌ سال ٦٤ یا ٦٥ که بنیاد سینمایی فارابی فعالیتش را آغاز کرد و آغاز به کار این نهاد همزمان شد با کمترشدن تولید فیلم‌های مستندی که ظرفیت حضور را در جشنواره‌های بین‌المللی داشته باشند.
حالا فارغ از این رابطه الاکلنگی، شما دلیل کم‌شدن تولید فیلم‌های مستند را در آن دوران در چه می‌دانید؟
حقیقتش در سینمای مستند، بنا به ماهیت این سینما، تولید ارتباطی مستقیم با سرمایه‌گذاری و حمایت نهادهای رسمی و دولتی فرهنگی دارد و شاید جز تک و توکی فیلم نشود در آن دوران از فیلم‌های مستندی که تولید شده‌اند، اسم برد. تا سال‌های دهه هفتاد که دوباره تولید مستند رونق گرفت.
 که اینجا هم باز  تحولی اجتماعی کلید این تغییر را زد.
بله؛ در سال‌های دهه هفتاد آغاز انقلاب دیجیتال تولید را تا حد زیادی تحت‌ تأثیر قرار داد و متعاقب آن باز فیلم‌های مستند پرشماری تولید شدند و دوباره موجی از حضور مستندهای ایرانی در جشنواره‌های بین‌المللی شروع شد.
 اما باز هم به نظر می‌رسد آن انتظاری که حضور پرتعداد فیلم‌های مستند ایجاد کرده بود، پاسخ داده نشد؛ نه؟
در این میان چند مشکل وجود داشت؛ اولین و مهم‌ترینش هم این بود که نهادهای دولتی و رسمی تولیدکننده مستند حاضر نبودند فیلم‌هاشان را در اختیار بخش خصوصی قرار دهند.
 منظورتان برای پخش است دیگر؟
بله؛ منظورم پخش بین‌المللی فیلم‌هاست. البته من با تک و توک استثناها کاری ندارم که فردا نهادهای فرهنگی بیایند و بلافاصله چند مستند نام ببرند که تولید کرده و پخشش را  به پخش‌کنندگان مستقل بخش خصوصی سپرده‌اند؛ اما روند کلی و عمومی به این شکل بوده که این نهادها از صفر تا صد کارها را خودشان انجام داده‌اند و در این میان نه‌تنها از بخش خصوصی حمایت نکرده‌اند، بلکه در بسیاری از اوقات سعی کرده‌اند کاری کنند که بخش خصوصی پا نگیرد و حداقل اینکه این اتفاق در بخش خصوصی نیفتد.
 می‌توانید مثال بزنید؟
این موضوع خاص یکی دو نهاد نیست و تقریبا تمام نهادهای فرهنگی رسمی علیرغم شعارها و سیاست‌های دولت و چه و چه از این رویه پیروی می‌کردند؛ از بنیاد سینمایی فارابی بگیرید تا نهادهای دیگر این روند را پی می‌گرفتند و تمام هم و غم مدیران دولتی و به‌ویژه مدیران میانی سینمای ایران این بود که خودشان فعالیت‌شان را ادامه دهند و با بخش خصوصی رقابت کنند.
که در این رقابت همواره با اینکه به‌ظاهر بخش خصوصی شکست خورده، اما درنهایت آسیب اصلی به سینما رسیده است و نه فقط بخش خصوصی.
شما مثلا مرکز گسترش سینمای مستند و نیمه‌حرفه‌ای را فرض کنید که با صدها فیلم مستندی که تولید شده یا انجمن سینمای جوان که آن نیز دغدغه‌اش حداقل در دوره‌ای تولید پرتعداد فیلم بوده، چگونه می‌توانند این تعداد فیلم را به شکل درستی توزیع و پخش کنند؟ قطعا راه‌حلی برای این معضل وجود ندارد و قطعا بسیاری از فیلم‌های خوب در این میان ممکن است سوخت شوند.
یعنی شما بخشی از فترت سینمای مستند در فستیوال‌های خارجی را به این دلیل می‌دانید که نهادهای رسمی جلوی ورود و پا گرفتن بخش خصوصی را در توزیع بین‌المللی که  عرصه‌ای تخصصی است، گرفته بودند؟  
این قطعا یکی از دلایل است؛ اما نه همه دلایل. برای هر پدیده‌ای می‌توان مجموعه دلایلی را در نظر گرفت و در زمینه سینمای مستند نیز می‌توان دلایل متفاوتی را به‌عنوان دلایل رکود این سینما ردیف کرد؛ به‌خصوص که سینمای مستند را نمی‌توان از شرایط سیاسی کشور جدا کرد.
در این مورد می‌توانید تحلیل‌های مصداقی ارایه دهید؟ مثلا از شروع سینمای بعد از انقلاب آغاز کنیم.
در آن دوره، فیلم‌های خوب مستند تولید می‌شود. البته این حضور موفق را می‌توان به سال‌های قبل از انقلاب هم امتداد داد -که در آن سال‌ها سینمای مستند یکی از شاخص‌های فرهنگ و هنر ما بود به‌خصوص سینمای مستند شاعرانه که رنگ پررنگی در موفقیت‌های بین‌المللی سینمای ما داشته است.
 دقیقا؛ می‌بینیم که قبل از اینکه کارگردانان سینمای داستانی شناخته شوند، ما در مستند کسانی را داشتیم که مثل یک ستاره مردم نام‌شان را می‌دانستند و درواقع حضوری ستاره‌وار داشتند.
دقیقا؛ حتی بخشی از ترین‌ها را می‌توانیم به سینمای مستند و موفقیت‌هایش اختصاص دهیم؛ مثلا اولین جایزه بین‌المللی سینمای ما متعلق به فیلم مستند یک آتش ابراهیم گلستان بود. در آن سال‌ها کلی چهره شاخص در این سینما وجود دارد؛ از ابراهیم گلستان بگیرید تا هوشنگ شفیع و کامران شیردل. اسامی چنان زیادند که آدم می‌ترسد چند تایی را فراموش کند و از قلم بیندازد. یادآوری اینها تنها با این هدف است که بگویم ما سنت سینمای مستند قدرتمندی داریم و این سینما هر زمان شرایط مساعد بوده و آزادی در جامعه حاکم بوده، رشد کرده و نگاه‌ها را متوجه خود کرده است؛ مثلا همان‌طور که گفتم در اولین سال‌های انقلاب.
 در ادامه چه می‌شود که آن سال‌ها تکرار نمی‌شوند و سینمای مستند دچار رکود می‌شود؟
در زمان جنگ بیشتر نوع خاصی از فیلم‌های مستند حمایت می‌شوند و تلاش می‌شود در مجامع بین‌المللی نیز این نوع مستند عرضه شود. در این دوران مهم‌ترین مشکل سینمای مستند این است که به گونه‌های دیگر کمتر پرداخته می‌شود. در این دوره فضا بسته‌تر است و بنابراین کمتر به فیلم‌های شاخص مستند برمی‌خوریم.
 در ابتدای گفته‌هاتان به انقلاب دیجیتال اشاره کردید. در این مورد بیشتر توضیح می‌دهید؟
انقلاب دیجیتال برای سینمای مستند بسیار مهم است و تولید را دچار تغییری اساسی می‌کند؛ اما مهم‌تر از آن همزمانی آن با دوره اصلاحات است که به‌واسطه آزادی‌های سیاسی فیلم‌های مستندی تولید می‌شود.
 تولید بیشتر فیلم در آن دوره مربوط به انقلاب دیجیتال است که تولید فیلم را راحت‌تر و کم‌هزینه‌تر کرد یا تغییرات  دوره اصلاحات؟
زیاد نمی‌توان اینها را از هم تفکیک کرد. به ‌هر حال ما با برآیند شرایط طرف هستیم که از تغییری عمده و رو به جلو در سینمای مستند ما حکایت می‌کند.
  سال‌های اخیر چه؛ ما چه روندی را در سینمای مستند شاهد بوده‌ایم؟
من نام این دهه را دهه بلبشو می‌نامم. از نیمه دهه هشتاد تاکنون بلبشوی کامل بوده است؛ چرا که گسترش تکنولوژی در بخش عرضه فیلم شرایطی عجیب را بر سینما حاکم کرد. از رشد قارچ‌گونه فستیوال‌های سینمایی بگیرید که اغلب‌شان هم بی‌ارزش و بخش بزرگی‌شان هم فیک و جعلی هستند، تا به‌وجود آمدن یک‌سری سامانه‌های آنلاین عرضه فیلم مثل فیلم‌فری‌وی که جز لطمه به سینمای واقعی دستاوردی نداشتند. درواقع گرچه قرار بوده تکنولوژی به یاری سینما بیاید، اما در عمل این سامانه‌ها محلی شده برای ایجاد یک‌سری فستیوال دروغین.
 یعنی شما می‌گویید این آمار و ارقامی که از موفقیت‌های جشنواره‌ای سینمای مستند رسانه‌ای می‌شود، بخشی در این فستیوال‌های دروغین است؟
نه فقط سینمای مستند که این فستیوال‌ها در عرصه سینمای داستانی هم آمارسازی‌های کاذب را رواج داده‌اند. من آماری درآوردم که از حدود چهارهزار حضور بین‌المللی حدود ٨٠درصد حضورهای سینمای ما در این جشنواره‌های فیک و بی‌ارزش است؛ این یعنی فاجعه. موجی که راه افتاده و همه را با خودش برده است.
با این اوصاف چشم‌انداز پیش رو را چگونه می‌بینید؟
مادام که یک سیاست‌گذاری حرفه‌ای در زمینه تولید و عرضه و پخش حاکم نشود، ما این روند را ادامه خواهیم داد و چیزی که الان دیده می‌شود این است که چنین سیاستی وجود ندارد. این دغدغه نه در دولتمردان است و نه در مدیران فرهنگی و از این نظر من هیچ آینده امیدبخشی نمی‌بینم و در ناامیدی کامل به سر می‌برم!

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

پرواز بر بال نت‌‌ها

موسیقی کمک کرد معلولیت را فراموش کنم
سجاد شوشتری پسرک خوش‌صدای خانواده، از وقتی خود را شناخت، توان باور و قبول معلولیت را نداشت، حتی نمی‌توانست آن را درک کند اما آواز و خوانندگی آبی شد بر همه آتش‌ها. «قبل از اینکه خواننده شوم، همیشه عصبی بودم، باید معلولیت را درک می‌کردم اما نمی‌توانستم. موسیقی، آواز و ارتباط‌گرفتن با آن همه شعر برایم آرام‌بخش بود و تغییرم داد. بعد از آن، همه چیز برایم زیبا شد.» او حالا نه‌تنها آواز می‌خواند و درس می‌دهد بلکه عضو انجمن حمایت از هنرمندان کرج (آهوان) هم است. «نخستین شب اجرایم بی‌نظیرترین شب زندگی‌ام بود، احساس می‌کردم که دیگر راهم را پیدا کردم و آنجا بهترین جای دنیاست. روی سن هیچ‌کس را نمی‌دیدم، دیگر در این دنیا نبودم بلکه درحال پرواز بودم.»
ولی افتاد مشکل‌ها
آیا رسیدن یک فرد دارای معلولیت به اجرای صحنه‌ای، به همین راحتی است؟ خیر. راهی که سجاد شوشتری و بسیاری از هنرمندان معلول طی کرده‌اند، راحت نبوده و نیست. از نحوه آموزش، مناسب‌نبودن شهر برای رفت‌وآمد‌های‌شان بگیرید تا به نقطه پایان حرف‌های سجاد شوشتری در ابتدای نوشتار و چند دقیقه پیش از اجرا برسید. او و خیلی‌های دیگر برای یادگیری موسیقی حتی نتوانسته‌اند به آموزشگاه بروند. بیش از ٩٠‌درصد آموزشگاه‌های موسیقی آسانسور ندارند و بالارفتن از پله‌ها برای فرد نابینا یا روی ویلچر سخت و حتی غیرممکن است. سجاد شوشتری برای هر جلسه یادگیری آواز، با خودروی شخصی به آموزشگاه ‌‌رفته و همانجا در خیابان درس گرفته است: «مردم رد می‌شدند و گاه می‌خندیدند، چون این موضوع برایشان عجیب و غریب بود.» سجاد همان سال‌ها تصمیم گرفته بود به هنرستان موسیقی برود اما باز نبود امکانات در کنار تمام ناکامی‌ها راه او را سد کرد: «تحصیلات یکی از بدترین اتفاقات زندگی‌ام بود. نمی‌دانم چرا دقیقا در همان سال، هنرستان موسیقی که در کرج بود، جمع شد و برای من که روی ویلچر بودم، امکان رفت‌وآمد در تهران میسر نبود. دیگر چه اهمیتی داشت در چه رشته‌ای درس بخوانم. آن تابستان بدترین تابستان زندگی‌ام بود. همین حالا هم به دلیل مناسب‌نبودن مسیرهای رفت‌وآمد، نمی‌‌توانم اجراهایی که دوست دارم را انجام دهم.» از نظر او بدترین اتفاقی که یک معلول را عقب نگه‌ می‌دارد، همین است: «هیچ جایی مناسب نیست؛ حتی وقتی می‌خواهید سر صحنه اجرا کنید، باز هم باید دیگران ویلچر شما را بلند کنند یا اگر نابینا باشید، باید دست‌تان را بگیرند و از پله‌های سن بالا ببرند.»
ارگان‌های مرتبط با معلولان کنار نشسته‌اند
مشکلات برای معلولان هنرمند هم دقیقا همان مشکلات معلولان دیگر است؛ «مناسب‌نبودن معابر شهری و ساختمان‌ها» که تاکنون تنها کمتر از ٣٠‌درصد در شهرهای کشور اتفاق افتاده است. در این شرایط چندسالی است که مسئولان بهزیستی و وزارت ارشاد از برگزاری جشنواره موسیقی معلولان صحبت کرده‌اند؛ جشنواره‌هایی که اگر برگزار شود هم، هیچ نهادی حاضر نیست برای سالن جشنواره رمپ در اختیار برگزارکنندگان قرار دهد. مثل اتفاقی که در جشنواره موسیقی معلولان استان البرز پیش آمد:  «شهرداری که رمپ نداشت، بهزیستی هم حاضر نشد برای مهم‌ترین رویداد هنری معلولان در کرج به ما رمپ‌ بدهد؛ تقریبا همه ارگان‌های مرتبط با معلولان کنار کشیدند و درنهایت دونفر را برای جابه‌جایی ویلچر‌ها به بالای سن درنظر گرفتیم.» اینها حرف‌‌های علی مومنیان ریزی، رئیس انجمن موسیقی استان البرز است. در چند روز گذشته جشنواره موسیقی معلولان برای نخستین‌بار در استان کرج برگزار شد و بیش از ٧٠ هنرمند برای نشان‌دادن توانمندی‌های خود به روی صحنه رفتند؛ جشنواره‌ای که غیررقابتی و نمادین بود. سجاد شوشتری یکی از پیشنهاددهندگان این جشنواره بوده اما درعین حال منتقد تفکیک و جداسازی معلولان از سایر افراد جامعه در جشنواره‌ها  هم است: «جشنواره را پیشنهاد کردم؛ چون بچه‌های هنرمند در حوزه موسیقی هیچ جایی برای عرضه و دیده‌شدن ندارند و برخی با وجود پتانسیلی که دارند، حتی سالی یک‌بار هم  روی صحنه نمی‌روند؛ این اتفاق بدی است که هیچ‌کس آنها را نمی‌شناسد بنابراین خواستیم با این کار سایر گروه‌ها و استادان موسیقی آنها را ببینند تا شاید برای گروه‌هایشان به آنها پیشنهاد بدهند. به صورت طبیعی کمتر گروهی حاضر است  معلولان هنرمند را به گروه فرابخواند و این باعث می‌شود که تجربه آنها در اجرا کم شود و از کار خود عقب بمانند.» او که خود چند ‌سال قبل در شب آواز ایرانی مقام دوم آواز را کسب کرده بود، از تمام سیاست‌های دولتی برای هنرمندان دارای معلولیت گلایه دارد: «ما همه کار می‌کنیم که معلولیت را کنار بزنیم اما باز این بحث برای ما باز است. بارها در صداوسیما از من دعوت کرده‌اند که به‌عنوان معلول موفق حرف بزنم اما قبول نکردم و گفتم اگر به‌عنوان خواننده موفق باشد، می‌آیم. من روی ویلچر هستم و مردم خودشان متوجه معلولیتم می‌شوند و نیازی به این همه تأکید نیست. وقتی این همه تأکید بر معلولیت نباشد، مردم هم یاد می‌گیرند با آنها زندگی‌ کنند. ‌ای کاش ما را فیلتر نکنید. بهزیستی هم که اصلا برنامه‌ای ندارد، همین که بتواند نیازهای اولیه مثل مستمری‌ها را افزایش بدهد، شاهکار کرده است. بارها گفتیم بچه‌های هنرمند را معرفی کنند؛ اما دریغ از معرفی یک نفر.» شوشتری معتقد است که در کشورهای دیگر این تفکیک‌ها وجود ندارد: «مردم با کسی تعارف ندارند اگر هنری خوب باشد، آن را گوش می‌دهند اما در کشور ما همیشه معلولان از سایر افراد جامعه جدا می‌شوند. اگر قرار باشد جشنواره برای معلولان برگزار شود و معلولان هم میهمان آن باشند، دیگر برابری و عدالت معنایی ندارد.» سجاد شوشتری ‌سال ٩٦ موفق شد با کلی قرض و بدون اسپانسر نخستین آلبوم خود را با عنوان «هنوز عاشقم» را وارد بازار کند که حالا از آن به‌عنوان مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش یاد می‌کند.
فقط برای مناسبت‌ها ما را می‌خواهند
علی کرمی کبیر، نوازنده تار و سه تار، هم تقریبا همین شرایط را دارد. او حالا یک گروه موسیقی تلفیقی از افراد دارای معلولیت مختلف به راه انداخته است تا توانمندی‌های آنان را به بقیه نشان دهد. آنها از ‌سال ٩١ به بعد از طریق فیس‌بوک و سایر شبکه‌های اجتماعی یکدیگر را پیدا کرده‌ و بعد گروه موسیقی نگاه را تشکیل دادند. «جای تمرین نداشتیم، مدتی در مهدکودک یکی از اقوام تمرین می‌کردیم و گاهی هم در خانه یکدیگر. بعد هم که عضو بنیاد معلولان ایرانی شدم، جلسات تمرین را به آنجا بردیم؛ چون تنها ساختمانی است که دست‌کم برای معلولان مناسب‌سازی شده است.» کرمی هم ویلچرنشین است و البته این کفش‌های جدید او هم یادگار ‌سال ٨٢، زمان دانشجویی و یک حادثه تصادف است. کرمی در دوران راهنمایی نوازنده تنبک بود و چهار ‌سال بعد از حادثه و آسیب نخاعی به فکر یادگیری دوباره ساز تار افتاده است:  «سازمان بهزیستی حتی یک بانک اطلاعاتی جامع از هنرمندان معلول نداشت و تنها راه ارتباطی ما با یکدیگر فضای مجازی بود. نخستین کنسرت گروه،‌ سال ٩٣ در ایوان شمس برگزار شد و آنهایی که بلیت خریدند و آمدند از توانمندی گروه متعجب شدند. هیچ‌وقت به امید شهرداری و بهزیستی نبودیم و دست‌مان را روی زانوی خودمان گذاشتیم و بدون کوچک‌ترین ارفاق کار کردیم. کمترین انتظار ما از مسئولان این است که موانع معابر برطرف و مناسب‌سازی جدی گرفته شود؛ در حالی ‌که طی مدت تمرین هیچ‌کس از ما نپرسید با چنین شرایطی کجا تمرین می‌کنید؟ بعد اما برای مناسبت‌هایی چون روز جهانی معلولین گروه را دعوت می‌کنند تا برنامه اجرا کنند در حالی ‌که ما انتظار داریم از ابتدا در کنار ما باشند نه فقط وقتی که گروه به سطح نرمال رسیده است.»
آنچه افراد دارای معلولیت در جامعه نیاز دارند، پرکردن اوقات فراغت‌شان است و به گفته علی کرمی کبیر موسیقی و هنر ظرفیت پرکردن آن را دارد آن هم در شرایطی که مناسب‌سازی‌نشدن شهر آنها را منزوی کرده است: «موسیقی به خیلی از ما کمک کرده تا درد و رنج‌های خود را فراموش کنیم و زندگی‌مان هدفمند شود اما در مناسبات دولتی هیچ برنامه‌ای برای ما نیست. خانه موسیقی هیچ دسته‌بندی برای موزیسین‌های دارای معلولیت ندارد و توجیه‌شان هم این است که تعداد این افراد برای تشکیل یک کانون یا انجمن کم است.»  مثل تمام گزارش‌هایی که در این سال‌ها درباره این قشر از جامعه نوشته شده، مناسب‌سازی حلقه اصلی مطالبات آنان است. تا به حال هم البته قوانین، آیین‌نامه‌ها و برنامه‌های زیادی در این‌باره نوشته شده و به تصویب رسیده است. ‌سال ٨٩ دفتر مقام معظم رهبری ذیل سیاست‌های کلی نظام  بند ۱۱ بخش شهرسازی را به این موضوع اختصاص داد،‌ سال ٩٤ هیأت‌وزیران طبق برنامه جامع حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت، وزارت راه‌و‌شهرسازی را موظف به در نظر گرفتن ضوابطی در این‌باره کرد. قانون جامع حمایت از حقوق معلولان در ‌سال ٨٣، آیین‌نامه اجرایی ماده دوم قانون جامع حمایت از معلولان در ‌سال ٨٤،  ضوابط و مقررات شهرسازی برای افراد معلول جسمی‌-حرکتی در‌ سال ٧٨، قانون برنامه پنجم توسعه در ‌سال ٨٩، قانون برنامه سوم و چهارم توسعه در سال‌های ٧٩ و ٨٣، لایحه حمایت از سامانه حمل‌ونقل ریلی شهری و حومه در‌ سال ٨٥، کنوانسیون حقوق معلولان و حتی کنوانسیون حقوق کودک ازجمله قوانین دیگری است که هر کدام دستوراتی برای مناسب‌سازی معابر و ساختمان‌ها داشته است اما هنوز آن‌طور که باید کاری در این زمینه پیش نرفته است.

 

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

فرهنگ برج‌سازی در موسیقی و هنر

 از نام آخرین آلبوم (یادهای پراکنده) و کارهایی که در این چند ‌سال داشتید، مشخص است در کنار موسیقی دغدغه مسائل اجتماعی را هم دارید. البته هنر دغدغه‌مند همیشه موافقان و مخالفان زیادی داشته است. نگاه شما به این موضوع چیست؟
چه بخواهیم و چه نخواهیم در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه اتفاقات آن در زندگی مردم تأثیر می‌گذارد. شاید خیلی عجیب باشد اگر بگوییم که آدم از این اتفاقات تأثیر نمی‌گیرد. به‌عنوان مثال وقتی کسی با کمانچه، تک‌نوازی می‌کند از فضا تأثیرمی‌گیرد و در سازش نمایان می‌شود. هیچ وقت نمی‌شود هنرمند را از فضایی که در آن زیست می‌کند، منفک کرد.
  درباره دغدغه اصلی‌تان به‌عنوان هنرمند بگویید.
دغدغه اصلی من در موسیقی رسیدن به بیان شخصی خودم است. در کل، هر هنرمندی برای رسیدن به آن، مسیر خود را طی‌می‌کند و من هم در همان مسیر حرکت می‌کنم.  حداقل کار یک هنرمند این است که هر آدمی در مواجهه کار هنری او به وجودیت خود فکر کند. شاید آن اثر هنری احساس بودن را در او قوی‌تر کند و شاید دلیلی که به واسطه آن روی کره‌خاکی آمده‌است، برای او مشخص‌تر شود. منظور من بیشتر یک اثر هنری ناب است که این خصلت را داشته باشد، البته نمی‌دانم که اثر هنری من این خصلت را دارد یا نه، اما در مسیری حرکت می‌کنم که به آن برسم.
  البته با توجه به اجرای «مرثیه‌ای برای آب» به نظر می‌رسد، دغدغه‌های زیست‌محیطی هم دارید.
مرثیه‌ای برای آب حکایت از قحطی داشت و ایده اصلی آن قحطی فرهنگی بود. این کار ‌سال گذشته در قالب سه کنسرت در یک یخدان و دو آب‌انبار در شهرهای کرمان، شیراز و قزوین انجام شد و احتمالا در شهرهای دیگر هم آن را اجرا خواهم کرد.   از نوعی میکروفن استفاده کرده‌ام که می‌توان به سطوح مختلف چسباند و آن را به دسته زنجیر متصل‌کردم. چند‌ سال پیش که درحال انجام تجربیاتی با صدای زنجیر بودم، به فرآیند جالبی رسیدم. میکروفن را به سر زنجیر نزدیک ‌کردم و سپس در پروسه‌ای با کمک کامپیوتر از دل این صدا، صدای آب بیرون آمد و درنهایت مرثیه‌ای برای آب را با محوریت آن ساختم.
  چرا در این اجرا سراغ زنجیر رفتید؟
زنجیر در مراسم مذهبی اتفاقا به‌عنوان یک ساز استفاده می‌شود، عزاداران را هماهنگ می‌کند، با آن ریتم می‌گیرند و نوحه می‌خوانند. حضور آن به‌عنوان ساز مطرح است، اما هیچ وقت از آن با عنوان ساز یاد نمی‌شود. دلیلی که از آن استفاده کردم، شاید همین کنترانست بود. ایده اولیه از اینجا آمد و سپس بسط و گسترش پیدا کرد. صداهایی در دل زنجیر اضافه و ساخته شد، بعد هم کنسرت‌های ٤٥ دقیقه‌ای را در این سه فضا طراحی کردم که موضوع آن مستقیما به آب ربط داشت. ما از قحطی فرهنگی به قحطی آب رسیدیم. برنامه‌ریزی نادرست برای آب ما را به اینجا رساند؛ موضوعی که در فرهنگ هم دیده می‌شود. در همه این سال‌ها برای موسیقی هم به‌عنوان میراث فرهنگی ما با برنامه‌ریزی اشتباه مواجه بودیم.  موسیقی که سفارشی تولید می‌شود، حتی نازل‌تر از موسیقی‌ است که زمان جنگ در لس‌آنجلس تولید می‌شد، شاید بعضی وقت‌ها اصالت آن از موسیقی که حالا تولید می‌شود، بیشتر بود. جای همه چیز عوض شده و نداشتن برنامه‌ریزی و نگاه غلط، ما را دچار قحطی کرده است. مسأله دیگر ذوق‌زدگی کسانی است که دست‌اندرکار صنعت موسیقی هستند، البته اگر بشود اسم آن را صنعت گذاشت. آنها دچار ذوق‌زدگی نمایش بیزینس و درآمدهای کلان آن شده‌اند که درواقع شبیه همان فرهنگ برج‌سازی است. فرهنگ برج‌سازی از چندین ‌سال پیش پایتخت و شهرهای دیگر را فراگرفته بود و البته حالا به رکود رسیده، اما در موسیقی و هنرهای دیگر رخنه کرده است. بنابراین می‌بینید که مسیر برعکس شده است؛ ابتدا یک بیزینس پلان وجود دارد و کار هنری براساس آن ساخته می‌‌شود.
می‌خواهم بدانم نخستین مواجهه شما با خشکسالی و مسأله کمبودها چه زمانی بود و  درواقع چطور آن را درک کردید؟
یادم هست که در گذشته همیشه آب جیره‌بندی می‌شد، حتی در تهران. البته حالا جیره‌بندی‌ها کمتر شده است، اما اخبار به ما می‌گوید با پدیده نشست زمین در مناطق مختلف روبه‌رو هستیم. این فاجعه تا نزدیکی تهران رسیده است و البته مردم در بسیاری از مناطق کشور هم با آن درگیر هستند. وقتی سیل پیش آمد، همه فکر کردند دیگر مشکل آب نداریم، در صورتی که سیل هم به علت خشکسالی اتفاق می‌افتد. فاجعه پشت فاجعه اتفاق می‌افتد و هیچ برنامه منسجمی برای آن وجود ندارد. معتقدم در این شرایط فاجعه کلی‌تری هم اتفاق می‌افتد و شاید چند‌ سال دیگر واقعا شیر آب را باز کنیم، اما آب نداشته باشیم.
شما فرزند هنرمندی هستید که همیشه دغدغه‌هایی در هنر خود داشته است، از تاثیراتی که پدر در به وجود آمدن دیدگاه‌تان داشت، بگویید.
حضور پدر و مادری که دید من را نسبت به زندگی و هنر شکل‌دهند، شانس زندگی من بود. پدر همیشه دید بازی نسبت به هنر و آهنگسازی دارد و این بیشترین تاثیری است که از او گرفتم.
بعد از اجرای مرثیه‌ای برای آب در یک یخدان و دو آب‌انبار گفته بودید که احتمالا این ایده را به شهرهای دیگری هم خواهید برد. این اتفاق بالاخره خواهد افتاد؟
مرثیه‌ای برای آب احتیاج به یکسری حمایت‌های مالی داشت. مبلغ کمی از طریق شرکت‌هایی که دوست و همکار بودند، برای اجراها تأمین شد. البته برای اجراها گرفتن مجوز از میراث فرهنگی ارشاد هم پروسه‌ای دارد که باید طی شود. شهرهای دیگر اعلام آمادگی کردند، اما هنوز برای آن برنامه‌ریزی دقیق نکردیم. موضوع سیل که پیش آمد، ماجرا را مسکوت گذاشتم، اما امیدوارم هوا که گرم‌تر شد، اجراها را دوباره از سر بگیریم.
مردم و کسانی که همراه شما بودند، نسبت به موسیقی و فضایی که ایجاد شده بود، چه بازخوردی داشتند؟
ژانر موسیقی این اجراها الکترو‌آکوستیک بود و برای بعضی‌ها تازگی داشت، به‌هرحال برای گوشی که با این موسیقی آشنایی‌نداشت، اجرای راحتی نبود. بعضی از آنها هم شگفت‌زده شده بودند، چون همزمان تصاویری هم روی گنبدها به صورت زنده بود که سیاوش نقش‌بندی آنها را ساخته بود و پخش می‌شد. عده دیگری از مخاطبان هم پر از سوال بودند که چرا زنجیر؟ یکسری هم به علت نا‌آشنا بودن موسیقی کلا آن را نفی‌کردند و حتی شاید کمی هم ترسیده بودند.
نام قطعات‌تان در آلبوم «یادهای پراکنده» خیلی جالب است؛ «بن‌بست لادن پلاک ٥»، «رنگ‌ها مرا در تهران بافتند»، «سلام بر خاک»، «خاطرات پراکنده» یا مثلا «خونین شهر» که نامش من را به یاد «شهر خاموش» کیهان کلهر هم می‌اندازد. انگار پشت هر کدام داستان و ایده‌ای است و بعضی از آنها مثل «من رو یادت موند؟» هم تصویر دارد و درواقع در فضایی تئاتری است. موضوع خیلی جذاب‌تر می‌شود وقتی به این فکر می‌کنیم که هنرمندی عکاس این موسیقی را ساخته و احتمالا از آن هم کمک گرفته است.
یادهای پراکنده ١٠ قطعه است که من آن را شبیه نمایشگاه هنرهای تجسمی می‌بینم. هر کدام از این عکس‌ها در عین اینکه به هم ربط دارند، ولی هر کدام قصه خود را دارند. شاید مثل دفتر خاطرات شخصی از فضاهایی که در آن حضور داشتم، هم باشد. خونین شهر مستقیم به خرمشهر اشاره دارد. خونین شهر را شاید بتوان صدای مجموعه عکس‌هایم با نام نور و خاک که درباره جنگ ایران و عراق بود، دانست که در بسیاری از کشورهای دنیا هم نمایش داده شده است. قطعه رنگ‌ها من را در تهران بافتند، فضای رویازده و متلاطم تهران است که نسل من در آن زندگی‌ می‌کند. بن‌بست لادن هم آدرس خانه‌ای است که من دو‌سال در آن زندگی می‌کردم و ماجراهایی برای خود داشت.
  سلام بر خاک خیلی نوستالژیک بود، بعضی از قطعات هم تم غمگین داشت.
با این دسته‌بندی غمگین و شاد موافق نیستم. احساسات طیف‌های مختلفی دارند. شما ممکن است در اوج خوشحالی اشک بریزید، اما لزوما غمگین نیستید. موافقم که به‌هرحال فضای ملانکولیک دارد. مثلا خونین شهر به خرمشهر که در ایران رگ غیرت ما است، اشاره دارد. وقتی قصه‌ای درباره این شهر گفته می‌شود، حتما رنگ‌وبویی از آن حال و فضا دارد.
  در نمایشگاه نور و خاک تصاویری خلق شد که نگاه تازه‌ای به ماجرای جنگ ایران و عراق داشت و این مجموعه به واسطه نگاه تازه‌ای که داشت، در کشورهای زیادی هم نمایش داده شد. خلق آن تصاویر چطور رقم خورد؟
از زمان نوجوانی درگیر مسأله جنگ ایران و عراق بودم. بسیاری از فیلم‌های آقای آوینی را می‌دیدم، خاطرات شهدا را می‌خواندم و عکس آرشیو می‌کردم. دلم می‌خواست این افراد را دوباره در فضایی که نیستند، احضار کنم، بنابراین تصاویر آنها را با پروژکتور در فضای خصوصی خانه انداختم. خانه‌ای که جایشان در آن خالی است و من سعی کردم دوباره آنها را در این فضا بازسازی کنم.
  ما از نسلی هستیم که انواع مسائل و مشکلات را یا به چشم دیده‌ یا از دیگران درباره آن شنیده‌ایم. فکر می‌کنید هنری که از این نسل در موسیقی فعال است و شاید آن اصالت هنرمندان نسل‌های قبل را نداشته باشد؛ چه چیز تازه‌ای برای ارایه دارد؟
اول باید اصالت را تعریف کنیم، آن هم در شرایطی که بسیاری از واژه‌ها به‌روز تعریف نشده است و هر کس تعریفی دارد. نسل من نسلی است که به او اینترنت با کلی داده، معرفی می‌شود؛ داده‌هایی که شاید نسل قبل به آن دسترسی نداشته‌اند. داده‌های فراوان از یک سو خوب است و ممکن است آدم را دچار تشویش‌کند. به همین دلیل می‌گویم اصالت را باید از اول تعریف‌کرد تا بگوییم کدام نسل اصیل‌تر است. در این نسل متاسفانه کمی کارهای زود بازده که زودتر به پول برسد، اتفاق می‌افتد و همین باعث می‌شود کیفیت کار پایین بیاید و کمیت بالا برود. البته این موضوع هم قابل بررسی است، چون نسل قبل با شرایط اقتصادی که نسل من دچار آن است، درگیر نبوده است. نمی‌گویم نسل‌های قبلی مشکل نداشتند، اما مسائل اقتصادی در نسل من خیلی سخت شده است، برای همین هر کاری می‌کنیم باید حواس‌مان به تبعات آن هم باشد.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

مشکلات تازه تلویزیون با برنامه‌سازی

انتقادهای دامنه‌دار از سریال فوق لیسانسه‌ها
انتقاد از فصل جدید سریال لیسانسه‌ها را جبار‌ آذین، منتقد تلویزیون در صفحه اینستاگرامش مطرح کرد: « شبکه سه سیما، برخلاف برخی تولیدات پرمخاطب خود، در دوران فقدان و قحطی برنامه‌ها و سریال‌های طنز و کمدی و فرهنگساز در تلویزیون، با تولید  پیاپی سریال‌های متوسط لیسانسه‌ها و فوق آن، که حاوی نگاهی سطحی و نمایش دمِ دستی تکه و پاره‌هایی از زندگی سه جوان با حرکات، رفتار و گفتار لوده و رویدادهای پیش پا افتاده و ماجراهای کشدار و بدون منطق است، گرچه خمودی و بی‌فعالیتی خواسته و ناخواسته طنازان تلویزیونی را در هم شکسته، ولی واقعیت اینکه با این نوع کارها، صرفا سرِ مخاطبان خود را گرم کرده و توانایی‌های خوب بازیگران و کارگردان آن را هدر داده است.» او در ادامه تولیدات بی‌کیفیت تلویزیون را دلیل ریزش مخاطبان رسانه ملی دانست که به سمت شبکه‌های ماهواره‌ای سرازیر شده‌اند. دیروز هم فرزین پورمحبی، طنزپرداز در یادداشتی به نقد این سریال پرداخت و با توضیح درباره اصطلاحات مربوط به طنز و هجو نوشت: «این سریال گاه در نشان‌دادن برخی موضوعات آن‌قدر به هجویه کشانده می‌شود که مخاطب جدی خود را به اشتباه می‌اندازد و او را به‌خاطر اینکه فکر می‌کند با اثری لوس و بی‌معنی مواجه است، فراری می‌دهد. در مورد داستان فیلم هم باید گفت هر چند ممکن است این‌گونه سبک‌ها نیاز به داستان‌هایی همچون سایر ژانرهای نمایشی نداشته باشد، اما استحکام و تداوم منطقی رویدادها می‌توانست مخاطب را بیشتر جذب خود کند، حتی می‌شد برای داستان طبق تعریفی که بر نقیضه ذکر شد از داستان‌های جدی که غالب مخاطبان با آن آشنایی دارند، استفاده کرد تا هم از ساختار داستان‌پردازی آنها بهره جست و هم در عین مواجه بودن با یک نظیره انسانی شاهد یک نقیضه داستانی هم بود.» فرزین پورمحبی درنهایت نوشته خود را این‌طور به پایان رساند: «ضمن احترام به عوامل از کارگردان محترم این سریال نو می‌خواهم از ادامه این سریال جدا خودداری کند ـ هر چند که به‌شخصه معتقدم ‌ای کاش این سری هم ساخته نمی‌شد ـ  تا لیسانسه‌ها و خلق لحظات ناب آن در اثر تکرار بیش از حد هجویاتش مستهلک نشود و آن سریال و شوخی‌های منحصربه‌فردش به‌عنوان یکی از آثار خوش‌ساخت نظیره‌گویی باقی بماند.»
درگیری‌ با کارگردان سریال پرستاران
علیرضا افخمی، کارگردان سریال‌های تلویزیونی ازجمله تب سرد، او یک فرشته بود و پرستاران دیروز   درباره مسائل مالی و ممیزی‌های سریال پرستاران مطرح کرد. او که مدتی است همکاری با رسانه ملی را متوقف کرده، در این‌باره گفته است امکان کار کردن با رسانه ملی برایش فراهم نیست: «در نیمه راه فیلمبرداری از ما خواستند پخش را شروع کنیم، همین مسأله نیز به‌شدت روی کار ما تأثیر منفی گذاشت و درنهایت باعث شد از ادامه کار در این سریال کناره‌گیری کنم.» افخمی درباره بودجه اختصاص نیافته به سریال هم گلایه‌هایی دارد: «بیشتر بودجه ساخت را از وزارت بهداشت گرفته بودند، اما از دادن آن به عوامل خودداری کردند. بنابراین من حتی خسارت مالی هم دیدم، زیرا وقتی رسانه ملی حاضر به تسویه‌حساب با ما نشد، چاره‌ای نداشتم جز اینکه با پول شخصی خود با عوامل تسویه‌حساب کنم، چون آنها بی‌تقصیر بودند.» علاوه بر این، اختلاف با نیروی انتظامی و ممیزی‌های سریال بدون هماهنگی با کارگردان ماجرای دیگری بود که افخمی آن را دلیل ضربه خوردن کار خود می‌داند: «برایم هضم این امر بسیار دشوار بود که اگر من برای تلویزیون کار کرده‌ام، چرا نهادی دیگر باید به‌صورت مستقل سریال مرا ممیزی کند.» او در نهایت معتقد است با وجود چنین رفتارهایی در سیما نمی‌توان انتظار اتفاق خوبی از سیما داشت، برای همین هم حاضر نیست در شرایط فعلی با آنها کار کند.
سریال خط‌خورده نرگس آبیار
چالش دیگر تلویزیون با تهیه‌کننده و نویسنده سریال «دختر شینا» است که این روزها در شورای تصویب فیلمنامه این نهاد رسانه‌ای رد شده است. نرگس آبیار البته فیلمنامه این سریال را با اقتباس از کتاب خاطراتی با همین نام یعنی «دختر شینا»  برای تلویزیون نوشته است؛ سریالی که از ابتدا قرار بود به ١٣ قسمت برسد اما درنهایت در ٣٠ قسمت نوشته شد. با وجود اینکه چند سالی از ارایه فیلمنامه «دختر شینا» به تلویزیون می‌گذرد، ظاهرا مسئولان نظارت و ارزیابی طرح‌ها، فیلمنامه را که براساس خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی نوشته شده تلخ دانسته و خواستار تغییر فیلمنامه شده‌اند. محمد خزاعی هم که قرار بود تهیه‌کنندگی سریال را برعهده بگیرد به مهر گفته است: «تلویزیون معتقد است فیلمنامه نباید براساس خود رمان نوشته شود، چون رمان تلخ است و فیلمنامه این سریال باید براساس ذائقه مخاطب تلویزیون تغییراتی داشته باشد. خانم آبیار هم بیان کرده که قرار نیست تغییراتی در فیلمنامه ارایه بدهد و تنها با همین شرایط و فیلمنامه فعلی حاضر است سریال را به تولید برساند. طبیعتا بعد از این نظر، با سیما‌فیلم به این نتیجه رسیدیم که این فیلمنامه امکان ساخت ندارد و ساخت سریال با این فیلمنامه منتفی است.»
به هر حال تلویزیون در تمام این سال‌ها، هیچ وقت خالی از حاشیه نبوده است. نگاهی به ساخت برنامه‌ها و مسابقات کپی شده از برنامه‌های محبوب خارجی مثل کودک‌شو، برنده باش، عصر جدید، دور همی و اخیرا هم برنامه اعجوبه‌ها نشان‌دهنده همین مطلب است؛ موضوعی که بارها کارشناسان مختلف تلویزیونی آن را بیان کرده‌اند. اگر همه اینها را هم کنار بگذاریم، به ماجرای ورود اسپانسر و ستاره‌‌مربع‌ها به برنامه‌های تلویزیونی خواهیم رسید که حتی از سوی رهبر معظم انقلاب هم تقبیح و سرانجام طبق دستور رئیس صداوسیما برای مدتی متوقف شد. انتقادهای جدید هم طی دو هفته گذشته و همزمان با اتفاقات بعد از گرانی بنزین رسانه ملی را به‌واسطه نحوه پوشش خبری حوادث نشانه گرفت و حتی محمود صادقی، نماینده مجلس هم درباره آن تذکراتی در صفحه توییتر خود مطرح کرد.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

عروسک‌های این نمایش به طبیعت برمی‌گردند

کار کردن در حوزه تئاتر به‌ویژه حوزه کودک و نوجوان سخت است و احتمالا قطعی اینترنت در هفته‌های گذشته هم کمی کار را سخت‌تر کرد. در این شرایط چطور این کار را روی صحنه بردید؟
به هر حال، ما این ریسک را پذیرفتیم و کارمان را شروع کردیم. چند روز نخست، از اجرای «قصه‌های سفر پرماجرای کشتی نوح» استقبال شد، اما از یکشنبه به دلیل قطعی اینترنت در کشور نه‌تنها برای این نمایش که برای همه نمایش‌ها، تماشاگر افت کرد. بنابراین قرار شد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم تا سه‌شنبه اجرای کارها را تعطیل کند. معنی نداشت تئاتری که ظرفیت ١٠٠ تماشاگر دارد با ١٠  مخاطب روی صحنه برود. حتی اجراهایی که هفته گذشته برای صبح مدارس تهران رزرو داشتیم به دلیل آلودگی ‌هوا، تعطیلی مدارس و بعد از آن هم اتفاقات و قطعی اینترنت لغو شد. اولین اجرای رزرو شده برای مدارس هم صبح روز سه‌شنبه روی صحنه رفت و اجراهای عصر هم بعد از آن از سر گرفته شد.
چرا تصمیم گرفتید چنین داستانی را که پیشینه تاریخی و مذهبی دارد برای کودکان روایت کنید؟
داستان کشتی نوح برای بچه‌ها جالب است. بچه‌ها این داستان را شنیده‌اند، اما هیچ‌کس نمی‌داند در چهل روزی که کشتی روی آب بود، داخل آن چه اتفاقی افتاد. همیشه به ساختن نمایشی برای نشان‌دادن اتفاقات و ارتباط بین حیوانات درون کشتی نوح فکر می‌کردم. حضرت نوح(ع) به فرمان خداوند از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کرد. فرض کنید ٤٠ روز روی کشتی چه اتفاقی برای آنها می‌افتد. مقداری فکر کردیم و درنهایت داستان واقعی را در قالب طنز برای بچه‌ها بیان کردیم که البته برای بزرگسالان هم جالب است.
 درواقع این کار دورنمایی هم از روابط انسانی و زندگی در جامعه انسانی خواهد داد.
دقیقا؛ اینکه چطور حیوانات مختلف با ویژگی‌های منحصربه‌فرد با صلح و صفا در کنار هم زندگی می‌کنند. حضرت نوح(ع) قانونی وضع می‌کند که همه حیوانات با رعایت آن، کنار هم زندگی کنند. شاید این مسائل در ظاهر درباره کشتی است، اما در حقیقت معنای وسیع‌تری برای جامعه انسانی دارد.
جالب است که در این نمایش به موضوعات زیست‌محیطی توجه شده است و احتمالا به کودکان آموزش‌هایی درباره حفظ حیات وحش هم می‌دهد.
زیربنای این کار مربوط به حفاظت از محیط‌ زیست است که به‌طور غیرمستقیم برای کودکان بازگو می‌شود. عروسک‌های نمایش با مواد بازیافتی ساخته شده است و جالب اینکه مردم هم آن را خیلی دوست داشتند.
این روزها جنبش‌های زیست‌محیطی در نقاط مختلف دنیا فعالیت‌ چشمگیری دارند، حتی ماجرا به برندهای مطرح جهانی هم رسیده است که از الیاف سازگار با محیط ‌زیست برای صنعت خود استفاده می‌کنند. در ایران هم چند وقت پیش، کمپینی برای استفاده هنرمندان از لباس‌های قدیمی خود با تغییر مدل آن شکل گرفت. البته فکر می‌کنم استفاده از مواد بازیافتی در تئاتر عروسکی هم توجیه اقتصادی دارد و هم توجیه زیست‌محیطی. شما در نمایش‌های قبلی هم از چنین ایده‌ای استفاده کرده‌اید. استفاده از مواد بازیافتی در نمایش‌هایتان از کجا به ذهن شما رسید؟
مردم مسائل مرتبط با محیط ‌زیست را رعایت نمی‌کنند. هر چیزی را نمی‌خواهند دور می‌ریزند در صورتی که اگر از این وسایل به شکل دیگر استفاده کنیم، این میزان زباله انباشته نمی‌شود. در گذشته هم نمایش «قصه‌های من و تو و رستم و شاهنامه» را به همین شکل کار کردم. برای آن کار عروسک‌های معمولی یا مثلا استفاده از تن‌پوش به کارم نمی‌آمد، چون کار به صورت نقالی بود. باید عروسکی انتخاب می‌کردیم که به کارِ نمایش‌مان بیاید. با بسیاری از استادان این حوزه هم مشورت کردم و درنهایت به ایده استفاده از مواد بازیافتی رسیدم. این ایده را نه‌تنها در آن کار که در کارهای بعدی مانند «ماجرای به شوی رفتن بانوگشسب دختر رستم دستان» هم  اجرا کردم.
استفاده از مواد بازیافتی در نمایش چقدر توجیه اقتصادی دارد؟
از جهاتی توجیه دارد و از جهاتی هم نه. ساختن عروسک با مواد بازیافتی کار راحتی نیست و دستمزد طراح و عروسک‌ساز هم بیشتر است. به‌ هر حال، ساختن خرس و زرافه با بطری و وسایل دورریختنی ابتکار می‌خواهد اما به محیط‌ زیست کمک می‌کند. هنگام اجرای «قصه‌‌های من و تو و رستم و شاهنامه» خانم ابتکار، رئیس وقت سازمان محیط‌ زیست از این کار تقدیر کرد.
 آموزش در این آثار چگونه برای کودکان اتفاق می‌افتد؟
این نمایش‌ها کودکان را جذب می‌کند؛ مثلا در برخی اجراها بعد از پایان نمایش به پدر و مادرها می‌گفتند زودتر برویم تا از این عروسک‌ها بسازیم. درواقع یکی از ایده‌های این نمایش برای کودکان، جمع‌کردن وسایل دورریختنی است تا با خلاقیت خود عروسک‌ بسازند. کودکان یاد می‌گیرند به جای خریدن عروسک‌های گران‌قیمت، خودشان عروسک بسازند و البته در این راه پدر و مادرها هم باید کمک‌شان کنند
چرا متن‌هایی که برای نمایش انتخاب می‌کنید بیشتر بر پایه داستان‌های قدیمی و اساطیری است؟
کار کردن قصه‌های ایرانی، باستانی و سنتی را خیلی دوست دارم. این قصه‌ها با روحیه مردم سازگاری بیشتری دارد، چون برخاسته از فرهنگ خودمان است. «من و تو و رستم و شاهنامه» هم که در گذشته اجرا کردم، روایتی از شاهنامه بود. بعد از اجرای آن حتی کسانی که فکر می‌کردند شاهنامه سخت است به سمت خواندن آن رفتند.
بنابراین یکی از دلایل آن، آسان ‌کردن این داستان‌ها برای کسانی است که آشنایی کمتری با شاهنامه و داستان‌های اساطیری ایران دارند.
دقیقا؛ چون خیلی‌ها با شاهنامه و روایت‌های باستانی ایرانی غریبه هستند. تمام استادهای بزرگ در دانشگاه‌های جهان به سمت یادگیری زبان فارسی می‌روند تا بتوانند شاهنامه بخوانند، اما خودمان با آن غریبه هستیم. کارتون‌های ژاپنی و چینی می‌بینیم درحالی‌که خودمان داستان‌های زیبا و آموزنده‌ای داریم.
 اساسا چرا تئاتر کودک در ایران کم‌رنگ و کم‌رمق است؟
نباید بی‌انصافی کنیم. کسانی هستند که کار می‌کنند، اما مسائل اقتصادی همه را اذیت می‌کند و کمک زیادی هم به کسانی که تئاتر کار می‌کنند، نمی‌شود؛ بنابراین برخی سراغ ساخت آثار سرگرم‌کننده در مهدهای کودک‌ می‌روند تا فقط گیشه داشته باشند. نمی‌دانم نتیجه این رویه چه می‌شود! کار برای کودکان بسیار سخت‌تر از کار برای بزرگسالان است، چون کوچک‌ترین لغزشی بر کودک و آینده‌اش تاثیرگذار است؛ کودکی که آینده کشور را می‌سازد و اگر با او درست رفتار نشود معلوم نیست چه آینده‌ای انتظار او را می‌کشد. شادی و خنده در کار کودک خیلی خوب است به شرطی که به‌صورت غیر مستقیم آموزش‌های درستی هم به آنها بدهد.
حمایت‌های مالی در این زمینه چگونه است؟
بعضی از سالن‌های دولتی قرارداد می‌بندند، اما فرهنگسراها و سالن‌های خصوصی ٣٠‌درصد از فروش را می‌گیرند، بنابراین در این شرایط سود زیادی برای گروه نمی‌ماند، آن هم گروهی که ماه‌ها تمرین کرده و هزینه‌های جانبی زیادی را متحمل شده است.

دسته‌ها
فرهنگ

همه در یک لابیرنت گیر افتاده‌ایم

هزارتو که بعد از حدود یک ماه از آغاز اکرانش حدود چهار‌میلیارد و چهارصد‌میلیون فروخته، از حضور شهاب حسینی، ساره ‏بیات، غزاله نظر، پژمان جمشیدی، شیرین یزدان‌‎بخش، مریم معصومی و فریبا جدی‌کار بهره برده است. کارگردان این فیلم، ‏امیرحسین ترابی در گفت‌وگو با «شهروند» از فیلمش می‌گوید، از دشواری‌های فیلم اولی بودن و از بهانه‌ای که باعث تغییر نام فیلم ‏شد.

  ساخت فیلمی چون هزارتو برای کارگردان فیلم اولی اتفاق خوبی است که فارغ از ضعف و قوت‌هایش از جریان سینمای روز متفاوت است. اما به‌هرحال بی‌شک از ابتدا آگاه به دشواری‌های این راه بوده‌اید که در تنگنای سینمای اجتماعی فیلمی تند و تلخ را روی پرده بفرستید. وضعیتی که امکان و احتمال اندکی برای موفقیت پیش پای فیلمساز قرار می‌دهد و ریسک بالایی دارد…
دقیقا. این یک عرصه ریسکی است. جنبه ناراحت‌کننده‌تر قضیه هم این است که ما در منگنه فیلم‌های خوب کمدی قرار نداریم، بلکه تمایل به کمدی‌ها و دیالوگ‌های سطحی بیشتر  شده است. اگر یک کمدی خوب بفروشد، نه‌تنها ایرادی ندارد که خوب هم هست. اما متاسفانه در سال‌های اخیر  کمدی‌های سینمای ما به جای اتکا به داستان و موقعیت به یکسری دیالوگ‌های سخیف تکیه کرده و همراه با خود سطح ذائقه مردم را هم پایین کشیده‌اند.
در چنین شرایطی چگونه توانستید گروه را که عوامل صاحب‌نامی هم دارد، با خودتان همراه کنید؟ بازیگرانی که این روزها بدجور در وادی رکوردشکنی و دستمزدهای عجیب‌وغریب افتاده‌اند و راضی‌کردن‌شان برای حضور در فیلم کارگردان فیلم اولی کار راحتی نباید باشد…
وقتی شما کارگردان فیلم اولی هستید، آن پوئن اولیه را که بازیگران با شناخت کارگردان و فیلم‌های سابقش به او اعتمادمی‌کنند، ندارید. در این شرایط بازیگرها تنها چیزی که در دست‌شان است، قصه کار است و باید به آن اعتماد کنند.
و چون قصه در سینمای ما کمیاب شده، پوئن مثبتی هم می‌تواند باشد. نه؟
برای ما که این اتفاق افتاد و بازیگران خوب و حرفه‌ای و اسمی هزارتو با اتکا به آن ترغیب شدند در فیلم بازی کنند. اما آن حرفی که درباره کمیاب‌شدن قصه در سینمای امروز گفتید، کاملا درست است. در سینمای ایران متاسفانه قصه‌گویی کمرنگ شده و چون تهیه‌کنندگان هم می‌بینند مخاطب از کمدی‌های بی‌داستان استقبال می‌کند، آنها هم ترجیح می‌دهند روی فیلمی سرمایه‌گذاری کنند که گیشه تضمین‌شده‌ای داشته باشد.
یعنی بازیگرانی چون شهاب حسینی و ساره بیات و حتی پژمان جمشیدی که این روزها روی بورس است، تنها به‌واسطه داستان هزارتو جذب آن شدند؟
انتخاب بازیگران سرشناس برای هر فیلمسازی دشوار است و باید خیلی چیزها را مراعات کنید. اما برای فیلم اولی از آن هم سخت‌تر است. البته خوشبختانه من با اینکه این فیلم اولم بود، اما بسیاری از دشواری‌های فیلم اولی‌ها را نداشتم. مثلا قرار نبود خودم را ثابت کنم، چون در حیطه کاری تبلیغات و تیزرسازی جزو آدم‌های شناخته‌شده بودم و عوامل کار همه تیزرهایم را دیده بودند و می‌دانستند از نظر فنی و تکنیکی چه توانایی‌هایی دارم.
ولی باز هم فیلم اولی بودید دیگر. تبلیغات و سینما باوجود شباهت‌های ظاهری‌شان دو دنیای متفاوت هستند. نه؟
حرف‌تان را قبول دارم، اما همین‌ها هم می‌توانند نشان دهند که یک نفر این‌کاره هست یا نه.
و حالا به هر ترتیبی اعتماد عوامل مطرح کار را جذب کردید. در مورد تمام بازیگران با اتکا به این مسائل پیش رفتید؟ می‌خواهم بدانم پول چه نقشی در ترغیب بازیگران داشت؟
ما دستمزدهای آنچنانی ندادیم. اما در پاسخ شما باید بگویم شاید مهم‌ترین عامل موثر در کستینگ این کار رفاقت دیرینه من و شهاب حسینی بود که خیلی دوست داشتیم با هم کار کنیم، ولی نمی‌شد، تا اینکه این بار این اتفاق افتاد و همین امر باعث شد دیگر بازیگران هم به کار اعتماد کنند. شهاب یک دوست درجه یک است و یک آدم درجه یک. او هم بازیگر توانایی است و هم انسان شگفت‌انگیزی با قلبی مهربان که دوست دارد اگر کمکی از دستش برمی‌آید، دریغ نکند. در فیلم ما هم حضورش خیلی در ساخته‌شده آن کمک کرد، به‌خصوص در شکل‌گیری کستینگ کار. به‌هرحال وقتی بازیگری مثل شهاب حسینی در فیلمی حضور پیدا می‌کند، یک‌جوری آن کار را قابل اعتماد می‌کند، چون بقیه هم فکر می‌کنند شهاب حتما چیزی در کار دیده که در آن حضور یافته است.
شما در هزارتو روی قصه‌ای تمرکز کرده‌اید که در سال‌های اخیر دستمایه چند فیلم دیگر هم قرار گرفته و در اغلب اوقات هم مورد انتقاد واقع شده است و آن چیزی نیست جز نمایش اتفاقات دردناک بر پایه حضور آسیب‌پذیر یک کودک…
درست است و البته نمی‌دانم ایراد این قضیه کجاست…
آنجایی که اتفاقات دردناکی که بر یک کودک حادث می‌آید، تلخی فیلم را تحمل‌ناپذیر می‌کند…
بگذارید اول از اینجا آغاز کنم که ایده اولیه فیلم از پرونده‌ای جنایی شکل گرفته، یعنی ماجرای گم‌شدن بچه ساخته ذهن ما نبوده که گفته شود برای سوءاستفاده از احساسات مخاطب آن را در قصه گنجانده‌ایم. مورد دوم این است که در هزارتوی داستان اصلی گم‌شدن بچه نیست، تمرکز ما بر خانواده‌ها و به عبارت بهتر روایت ارتباطات و خیانت‌های موجود در بطن این خانواده‌هاست. اما حتی اگر اصل فیلم ما داستان آن بچه بود هم ایرادی نداشت. درباره آن تلخی هم باید بگویم که قرار نیست همه فیلم‌ها شیرین باشند. بگذریم از اینکه از نظر خودم هزارتو فیلمی تلخ نیست. ماجرای بچه هم بیش از اینکه تلخ باشد، تاثیرگذار است.
تلخی فیلم، نه فقط در مورد بچه که در کلیت آن، در روابط بین آدم‌ها و در کل در نگاه شما به جامعه نیز دیده می‌شود. البته این را به‌عنوان نکته منفی نمی‌گویم و بر این باورم سینماگر حق دارد نگاه اجتماعی خودش را در فیلم ارایه‌دهد.
بله، من اما این نگاه را هم تلخ نمی‌دانم، بلکه به نظرم واقع‌بینی است. اگر نگاهی به اجتماع بیندازید، حتی در نگاهی گذرا هم معلوم است که در جامعه‌ای هستیم که بی‌صداقتی در آن بیداد می‌کند. دروغ، پنهان‌کاری و مسائلی از این دست بلایی سر جامعه آورده که بیراه نیست اگر بگویم همه‌مان در یک لابیرنت گیر افتاده‌ایم و مدام دور خود می‌چرخیم.
چرا نام فیلم از لابیرنت به هزارتو تغییر کرد؟
همان‌طور که می‌دانید «لابیرنت» در لغت به معنای «هزارتو» است. پس تغییر اسم شاید از نظر محتوای کار آسیب چندانی به ما نزده. اما مشکل آنجاست که ما با نام «لابیرنت» پروانه ساخت گرفته و تبلیغات‌مان را براساس این اسم انجام داده بودیم. اگر یادتان باشد در جشنواره جهانی هم با نام لابیرنت به نمایش درآمدیم. اما نمی‌دانم چه شد زمانی که برای دریافت پروانه نمایش رفتیم، گفتند نام فیلم باید فارسی باشد. این اتفاق درحالی رخ داد که همزمان چند فیلم دیگر با نام خارجی پروانه گرفتند و از اول‌ سال تاکنون فیلم‌های زیادی اسم خارجی داشته‌اند.
اما ظاهرا آسیب چندانی به فیلم وارد نشده است. فروش خوب هزارتو نشان می‌دهد حتی اگر کمپین تبلیغاتی‌تان با نام لابیرنت بوده، اما تماشاگران هزارتو و ارتباط آن را با لابیرنت شناخته‌اند…
به هر حال فراموش نکنید که من سال‌هاست کار تبلیغات می‌کنم و شناخت خوبی از این وادی دارم، بنابراین با تبلیغات درست و علمی تلاش کردیم نام جدید هزارتو را جا بیندازیم. درواقع از حدود یک ماه مانده به نمایش عمومی «هزارتو» کمپینی تشکیل‌دادیم و فضای فیلم را به مردم معرفی کردیم.
فضایی که پیش از اکران فیلم‌تان به نظر نمی‌رسید چندان هم مورد استقبال مردم قرار بگیرد. شما خودتان از این موضوع نمی‌ترسیدید؟
نه. ما به این موضوع اعتقاد داریم که تماشاگران امروز باهوش‌تر از بینندگان سال‌های پیش هستند و اگر خوراک مناسب به آنها داده شود، یعنی فیلم‌هایی از ژانرهای گوناگون روی پرده بیاید، آنها خوب بلدند از این فرصت استفاده کنند. پیش از ساخت هزارتو چند نفر از دوستانم می‌گفتند که شاید روایت فیلم از سطح تماشاگران عامه ما بالاتر باشد و این ممکن است مانع از برقراری ارتباط شود. اما من به تماشاگران باور داشتم. ما الان تماشاگران‌مان فیلم‌ها و سریال‌های روز دنیا را با کمترین فاصله زمانی دنبال می‌کنند، بنابراین روایت غیرکلیشه‌ای فیلم نمی‌تواند مانع از ارتباط آنان با اثر شود.
راستی، در پایان می‌توانید بگویید از اینکه شما و چند نفر دیگر از فیلمسازان جدید را به دنباله‌روی از اصغر فرهادی متهم می‌کنند، چه حالی دارید؟
اول باید این را بگویم که اصغر فرهادی کارگردان قابل احترام و افتخارآفرینی است که سینمای ما در بسیاری از جنبه‌ها، ازجمله در زمینه نظام مهندسی فیلمنامه به ایشان مدیون است. من اگر از ایشان تاثیری هم گرفته باشم، در این زمینه است که فکر می‌کنم همه باید این کار را بکنند. غیر از آن من امیر حسین ترابی هستم و فیلمی به نام هزارتو ساخته‌ام، که کاملا مال من، از ذهن من و با تخیل من است و جز این چیزی نیست.

دسته‌ها
فرهنگ

به من بگو «لیلا»

  به نام مستعار
منتها از کجا معلوم چنین تغییر ذائقه‌ای در خوانندگان پیش آمده باشد؟ صرفا به یک نام که نمی‌شود بسنده کرد و تمام نام‌های مستعار کتاب‌های ایران را هم که نمی‌شود زیر و رو کرد. با این حال سراغ یکی دیگر از نویسندگانی رفتم که با نام مستعار، آثار عاشقانه نوشته. نویسنده البته این‌بار زن است؛ لاله زارع، نویسنده آثار جنایی که با نام مستعار «مژگان زارع»، آثار عاشقانه می‌نویسد. جالب اینجاست او هم بی‌اعتمادی خوانندگان آثار عامه‌پسند را درباره رمان‌های نویسندگان مرد تأیید می‌کند: «یکی از نویسندگان پرمخاطب چند‌سال پیش می‌خواست با ناشری معتبر در حوزه آثار عامه‌پسند کار کند. ناشر گفته بود که باید نامش را به نام یک زن تغییر بدهد، چون نویسنده مرد بود و ناشر اعتقاد داشت اگر نام مستعار زن روی جلد کتابش بگذارد، تأثیر بیشتری در فروش خواهد داشت. اما خب، آن آقا قبول نکرد، درحالی‌که ناشر به او گفته بود قلم تو قلمی است که خوانندگان زن دوست دارند اما چون مرد هستی به کتابت اعتماد نمی‌کنند.» حتی خانم پروانه شفاعی، یکی دیگر از نویسندگان رمان‌های عاشقانه ایرانی که امسال هم نامزد جایزه «لیلی» (جایزه آثار عاشقانه) بوده است، این ماجرا را موثق می‌داند: «چنین واقعیتی متاسفانه نباید باشد اما رواج پیدا کرده. چون خوانندگان به این نتیجه رسیده‌اند که خانم‌های نویسنده، ظرافت‌های عاشقانه را در زندگی بهتر درک می‌کنند و در نوشته‌های‌شان هم بهتر به آنها می‌پردازند. من البته صرفا درباره آثار عاشقانه این را می‌گویم. می‌گویند نویسندگان مرد خیلی کلی‌گویی می‌کنند، درحالی‌ که مخاطبان آثار عامه‌پسند، معمولا به خواندن جزئیات علاقه‌مند هستند. منظورم البته اضافه‌گویی یا اطناب در نوشتار نیست. مقصودم توجه به جزئیات روابط عاشقانه است و حتی روابط خانوادگی؛ رابطه بین کاراکتر پدر و دختر، مادر و دختر، پسر و پدر و… باور خوانندگان این است که آقایان انگار در رمان‌های عاشقانه‌شان بیشتر دنبال نتیجه‌گیری هستند تا پرداختن به جزئیات.» دلیل این موضوع را لاله زارع از دریچه‌ای دیگر می‌بیند. او که هم در زمینه آثار غیرعامه‌پسند و هم عامه‌پسند نوشته می‌گوید: «نویسندگان مرد ذهنیت درستی از خوانندگان آثار عامه‌پسند ندارند. فکر می‌کنند اگر خیلی ملودرام بنویسند، خانم‌ها بیشتر می‌خوانند درحالی‌ که اصلا این‌طور نیست. درواقع چون نویسندگان مرد در این سال‌ها بازار کار خودشان را در این حوزه خراب کرده‌اند، خوانندگان کمتر به آنها اعتماد می‌کنند. اغلب فکر می‌کنند باید عاشقانه‌ها را طوری بنویسند که به شکل فیلم‌های نازل هندی باشد و خب، همین تصور اشتباه هم باعث شده مخاطبان در این سال‌ها کمتر به رمان‌هایشان اعتماد کنند.»
روی مجنون حساب نکنید!
فارغ از اینها، اصلا اگر نشانه‌ها را هم دنبال کنی می‌رسی به شرح عشق و دلدادگی که گویا در قلم زنان منحصر شده. مثلا به نامزدهای جایزه «لیلی» نگاه کنید. این جایزه ‌سال گذشته برای رمان‌های عاشقانه به راه افتاد و قرار است بیست‌ونهم بهمن‌ماه، همزمان با «روز عشاق» (که ریشه در باورهای تاریخ ایران باستان دارد) به بهترین عاشقانه‌نویس‌ سال اهدا شود. اینکه تمام نامزدهای جایزه امسال زنان بوده‌اند، پرسش‌برانگیز نیست؟ زهرا اسماعیل‌زاده (آخرین روز زمستان)، سمیرا سیدی (انار ترش)، مرضیه قنبری (به خیالم)، پروانه شفاعی (به ساز دلم)، زهرا احسان‌منش (تب یخ)، آزیتا خیری (کوچه دلگشا) و الناز محمدی (یاس مجنون). حتی در بخش «نوقلمِ» این جایزه هم تمام نامزدها زن هستند؛ تمام‌شان. یعنی یک نویسنده مرد هم بین‌شان نیست. برای همین ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که یا عاشقانه‌نویسی در آثار عامه‌پسند ایران فقط در دایره نویسندگان زن محدود شده یا اینکه ذهنیت خوانندگان درباره نویسندگان مرد تغییر کرده. گویا دیگر هیچ‌کس برای نوشتن از لیلی روی مجنون حساب نمی‌کند! اما علی‌الله سلیمی، یکی از داوران این جایزه نظری دیگر دارد. او که خودش از نویسندگان آثار جدی است و در این سال‌ها به‌عنوان منتقد در جلسات نقد آثار عامه‌پسند حضور داشته و سخنرانی‌های متعددی ارایه کرده، می‌گوید: «ما در انتخاب‌مان به اسامی زن و مرد کاری نداشتیم. ماجرا از این قرار است که شما اگر به شکل آماری هم نگاه کنید، ٩٠‌درصد نویسندگان آثار عاشقانه درحال حاضر زنان هستند. قدیم مردم آثار «ر. اعتمادی« و «میم. مؤدب‌پور» را می‌خواندند، الان آثار نویسندگان زن را. اما درباره دلیلش باید بگویم شاید به شکل ناخواسته مفهومی به نام «حریم» در ذهن خواننده عام این نوع آثار جا افتاده. چون خوانندگان این رمان‌ها اغلب زنان هستند، نویسندگان مرد را به شکلی غیررسمی در فضای ذهنی‌شان به رسمیت نمی‌شناسند. شاید همچنان این سنت که نوشتن از «عشق» را به‌نوعی سبک‌سری در مردان نسبت می‌داده‌اند، هنوز در رگه‌های ذهنی تاریخی ما وجود دارد. برای همین مردان در این حوزه کمتر سراغ عاشقانه‌نویسی می‌روند و نویسندگان آثار عامه‌پسند را هم طبیعتا بیشتر زنان تشکیل می‌دهند.»
لیلا و لیلانویسان
اینکه چرا در ادبیات عامه‌پسند ایران، وضع تفاوت کرده و جنسیت این‌طور تعیین‌کننده شده، شاید نیاز به رساله‌ای مفصل داشته باشد، اما ما در این گزارش صرفا در پی طرح این پرسش بودیم که آیا واقعا وضع چنین است؟ و به‌تدریج شاید به این نتیجه می‌رسیم که قانونی نانوشته گویا درحال تدوین است. آنچه در ابتدای گزارش درباره علی بیتاژیان نوشتم، همان نکته‌ای است که یکی از مدیران باسابقه در حوزه انتشار آثار عامه‌پسند هم تأیید می‌کند. بهمن رحیمی، مدیر مسئول انتشارات «شادان» دراین‌باره می‌گوید:  «بنده چنین کاری را تا به حال به نویسندگان پیشنهاد نداده‌ام و فقط بنا به عکس‌العمل‌های خوانندگان صحبت می‌کنم. درواقع تجربه‌ام در این حوزه می‌گوید استقبال از آثار نویسندگان زن بیشتر است؛ به‌خصوص نویسندگانی که کار اول‌شان باشد. البته نویسندگان زیادی بوده‌اند که کارشان را با ما شروع کردند و بعدها صاحب‌نام شدند و به جایی رسیدند که خوانندگان به دنبال اسم‌شان می‌آیند تا آثارشان را بخوانند. ولی وقتی نویسنده‌ای قرار است کار اولش را چاپ کند، چنین چیزی را به تجربه در خوانندگان دیده‌ام که استقبال از اسم زنان روی جلد بیشتر بوده است. هرچند رویکرد ناشران هم با هم متفاوت است و عوامل بسیاری در فروش دخیل هستند؛ ازجمله طرح جلد، عنوان کتاب و فاکتورهای دیگر. با این حال، وقتی اسم نویسنده خانم باشد، عکس‌العمل مخاطب بهتر است. دلیلش هم شاید به تغییر و تحولات نویسندگی در ٢٥‌سال اخیر برگردد. در این سال‌ها بیشتر نویسندگانی که وارد عرصه نوشتن شدند، خانم‌ها بودند. درحالی‌که در دهه‌های ٤٠ و ٥٠ اوضاع به این شکل نبود؛ پاورقی‌نویس‌ها مرد بودند و خوانندگان هم دنبال آثار آنها می‌رفتند. اما از دهه ٧٠ به بعد اتفاقاتی را که در این حوزه دیدیم، زن‌ها رقم زدند. خیلی کم پیش آمده آقایان در این سال‌ها توانسته باشند اثری عاشقانه بنویسند که دلخواه خوانندگان سنین پانزده شانزده تا سی‌وپنج شش‌سال باشد، برای همین در عمل هم می‌بینیم خوانندگان نسبت به نام زن‌ها روی جلد، برخورد بهتری نشان می‌دهند.» اتفاقا از علی بیتاژیان درباره این مستعارسازی هم پرسیدم؛ اینکه آیا تغییر نام او روی جلد کتاب تاثیری هم داشته؟ بیتاژیان گفت:  «راستش بعدها مدیریت آن ناشری که من با آنها کار می‌کردم، عوض شد و اصلا دیگر از سبک کتاب‌های ایرانی رفتند سراغ کتاب‌های خارجی و دنباله چاپ آن کتاب‌ها را نگرفتند، برای همین کتاب من هم در همان چاپ اول ماند. درواقع به دلایل مختلف، آن کاری که کردند تاثیری نداشت، دنبالش را هم دیگر نگرفتند و تغییر مدیریتی داشتند. من هم آن موقع کار اولم بود و وقتی گفتند چنین کاری کنیم، گفتم لابد این چیزهایی که می‌گویند درست است و قبول کردم. اما الان می‌دانم که اشتباه است، چون یک رمان خوب، اثر خودش را خواهد داشت. حالا اینکه اسم نویسنده زن یا مرد باشد، ممکن است تأثیرات جانبی داشته باشد، ولی خیلی مهم نیست. ما نویسندگان مرد زیادی داریم که از کتاب‌های‌شان استقبال شده و برعکس. کلا فروش به این چیزها زیاد ارتباط ندارد.» با این حال تجربه‌ها و شنیده‌های مختلف که تا به حال نشان داده اینها به هم ارتباط دارد. از بهمن رحیمی، مدیر مسئول انتشارات «شادان» پرسیدم با توجه به تجربه‌اش از بازخورد خوانندگان، تا به حال شده پیشنهادی اینچنین را با نویسنده‌ای در میان بگذارد؟ اینکه مثلا نویسنده مردی بیاید و از نام زنان استفاده کند؟ آقای رحیمی گفت: «من از نظر اقتصادی واقعا دنبال این نبوده‌ام که ببینم نام‌گذاری به این شکل چقدر می‌تواند تاثیرگذار باشد و تا به حال چنین کاری نکرده‌ام. با این حال یک عده نویسنده هستند که غم نان دارند و غم نام ندارند. لابد وقتی چنین پیشنهادی را از طرف ناشر می‌شنوند، می‌گویند چه فرقی دارد؟ به‌خصوص وقتی با ناشرانی طرف می‌شوند که قرار است کتاب را به شکل کالا از نویسنده خریداری کنند. در این مواقع دیگر برای نویسنده، تکرر چاپ و استقبال‌نشدن و اینها هم مهم نیست. بنابراین با قراردادی که نامش به نام مستعار یک زن قرار است روی جلد بیاید، موافقت‌می‌کنند.» بعضی نویسندگان هم البته چنین پیشنهادهایی را نشنیده‌اند. ویدا چراغیان، نویسنده‌ای که با نخستین رمانش با عنوان «یه نفر مثل تو» در بخش نوقلم جایزه «لیلی»، نامزد شده است، می‌گوید: «من تا به حال نشنیده‌ام ناشری بخواهد به نویسنده مردی پیشنهاد بدهد اسمش را به اسم زن تغییر بدهد. اما می‌دانم مخاطب ترجیح می‌دهد نویسنده زن باشد. علت این موضوع هم این است که اکثر مخاطبان آثار عامه‌پسند، خانم‌ها هستند. شاید فکر می‌کنند با داستان‌هایی که از ذهن زنان بیرون‌می‌آید، بیشتر احساس همذات‌پنداری می‌کنند یا شاید این‌طور باور دارند که زنان رؤیایی‌نویس‌تر هستند و تخیلات عاشقانه را بهتر می‌توانند پروبال بدهند. اما هر چه هست نمی‌شود این نکته را نادیده گرفت که به‌طورکلی خانم‌های عامه‌پسندنویس بیشتر از آقایان هستند.» خانم شفاعی، دیگر نامزد جایزه «لیلی» نیز به این موضوع اشاره کرده بود، اما در پایان خاطره‌ای هم داشت که شاید تداعی روزهای گذشته برای خیلی از ما باشد. پروانه شفاعی گفت تا مدت‌ها گمان می‌کرده «میم مؤدب‌پور» زن است. حق هم دارد. ما هم از کجا می‌دانستیم رجبعلی به اسم «ر. اعتمادی» می‌نوشته و مرتضی به نام «میم مؤدب‌پور»؟ اسامی مستعارشان آن زمان به پیشنهاد یا توصیه ناشر هم نبوده. زمانه، زمانه‌ای بوده که گویا اسامی مخفف، نوعی رازآلودگی در شمایل نویسنده می‌نشانده. اینستاگرامی در کار نبوده تا تو در کسری از ثانیه چهره‌ نویسنده را ببینی یا نوع پوشش و ظواهر امر را در صفحات شبکه‌های اجتماعی‌ بجویی. روی جلد کتاب می‌خواندی «ر. اعتمادی» و شاید حتی ممکن بود گمان کنی نویسنده «رعنا»ست؛ «ریحانه»، «رخساره» یا «رؤیا»ست.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

روزهای روشن سینمای مستند ایران

سینمای مستند ایران راه خود را پیدا کرده است‎ ‎
سینمای مستند ایران سال‌هاست با نام‌‌های بزرگی چون ابراهیم گلستان، فروغ فرخزاد و کامران شیردل ‏توانسته خود را به اثبات برساند؛ موضوعی که مهدی مطهر، تهیه‌کننده فیلم‌های مستند هم در گفت‌وگو با «‏شهروند» آن را تأیید می‌کند. او می‌گوید اتفاقا فضای فیلمسازی مستند ما در سال‌های گذشته راه درست‌تری ‏را نسبت به سینما طی کرده است: «سینمای مستند ایران سال‌هاست برداشت درست‌تری از مردم و ‏اتفاقات و رویدادهای روز جامعه دارد.» مطهر درباره مهرداد اسکویی هم این توضیحات را داد: «او از ‏قدیمی‌های سینمای مستند است و یکی از دلایلی که به سینما و موضوعات روز جامعه این حوزه مسلط است، ‏کار با تیم‌ جوان و کارکشته است. با توجه به پیش‌زمینه خوبی که از ایشان دارم، احتمالا اتفاق خوب و درجه ‏یکی درباره فیلم او خواهد افتاد، اگرچه ما هنوز فیلم او را ندیدیم و احتمالا نوبت اکران آن در سینمای هنر و ‏تجربه یا سینما حقیقت به‌ سال دیگر می‌رسد.» او معتقد است جریان فیلمسازی در حوزه مستند ‏منحصر به این فیلمساز نیست و درحال حاضر با امکانی که تکنولوژی روز دنیا برای ساخت فیلم مستند ایجاد ‏کرده است، بسیاری از جوانان مستعد به ساختن فیلم کوتاه یا مستند روی آورده‌اند‎.» ‎
مستند دغدغه‌مند است، اما مردم سرگرمی‌‌محورند
اما با وجود همه اینها جریان اکران فیلم‌های مستند در مقایسه با فیلم‌های سینمایی شاید قطره در برابر دریا ‏باشد، حتی زمانی که فیلمی چون «در جست‌وجوی فریده»  برای راهی‌شدن به مراسم اسکار انتخاب می‌شود هم ‏می‌بینیم، در چرخه اکران جایی ندارد و فقط به گروه هنر و تجربه راه یافته است. در جست‌وجوی فریده با وجود ‏سانس‌ها و تبلیغات محدود در همان گروه خود (هنر و تجربه) با فروش صد میلیونی،  لقب پرفروش‌ترین و ‏پرمخاطب‌ترین فیلم را از آن خود کرد، اما باز هم در مقایسه با فروش فیلم‌های سینمایی چندان موفقیتی ‏نداشت، آن هم در شرایطی که در جشنواره بین‌المللی سینما حقیقت، جشن مستقل سینمای مستند و ‏چندین جشنواره دیگر هم جایزه‌هایی را از آن خود کرده بود. البته مهدی مطهر می‌گوید که این موضوع ‏بیشتر به مردمی برمی‌گردد که به جای تأمل و تعمق علاقه به سرگرم‌شدن دارند: «نمی‌شود به سینماداران ‏و سیستم و ادارات مرتبط به سینما خرده گرفت، چون فیلم‌های مستند در سراسر جهان هم فقط چند اکران‌ ‏محدود در باکس‌های خصوصی دارند. تماشای این‌گونه فیلم‌ها هنوز در میان مردم ایران جا نیفتاده است تا مثلا ‏همان وقتی که برای سینمای جدی یا کمدی می‌گذارند، برای مستند هم اختصاص دهند. سینمای مستند ‏دغدغه‌مند است و نیاز به تحلیل و نقد مخاطب دارد  و گاه با قصد تغییر نگرش‌ها ساخته می‌شود، اما ‏مخاطبان ایرانی بیشتر به سرگرمی تمایل‌دارند.» آن‌طور که او می‌گوید در سال‌های اخیر وضع برای سینمای ‏مستند بهتر از گذشته است: «درحال حاضر وی‌.‌او‌.دی‌ها مستند بیشتری پخش می‌کنند و همین امر باعث تغییر ‏نگاه مردم به سینمای مستند شده است. در نتیجه خیلی‌ از آنها دست به تولید فیلم می‌زنند، آن هم در ‏شرایطی که ساخت مستند مثل سینمای تجاری نیاز به سرمایه و امکانات مادی ندارد، بنابراین از دهه ٨٠ به ‏بعد مستندسازی و دیدن مستند در ایران نسبت به گذشته فراگیرتر شده است.»‏
جایگاه ویژه مستند اسکویی‎ ‎
وقتی مستند «سایه‌های بی‌خورشید» پخش شد، خیلی‌ها تحلیل کردند که احتمالا جزو ١٠ اثر برتر این ‏جشنواره است. «امبر ویلکینسون» منتقد نشریه اسکرین در بخشی از نقد مستند جدید مهرداد اسکویی ‏نوشت: «سوژه مستند سایه‌های بی‌خورشید دشوار است، اما اسکویی در مقام فیلمساز با دقت به آن ‏نزدیک شده است و در ابتدا صحنه‌هایی از دختران را در سکوت به ثبت رسانده و سپس کنترل دوربین را در ‏اختیار آنها قرار داده تا بتوانند در تنهایی بیش از هر زمان دیگری  بی‌پرده سخن بگویند. نتیجه، بازتاب ‏احساسی فراوانی را برانگیخته و مطمئنا این مستند در ماه‌های آینده جایگاه‌ ویژه‌ای هم در جشنواره‌ها و ‏همچنین نزد سینمای هنری خواهد یافت. درحالی‌که تاکنون بسیاری از مستندسازان به موضوع افراد در ‏زندان پرداخته‌اند، اسکویی نیز پیش از این سه فیلم دراین‌باره ساخته است: «روزهای بی‌تقویم»، «آخرین ‏روزهای زمستان» و «رویاهای دم صبح» و در این مستندها بُعد مضاعفی از صمیمیت را با سوژه‌های نوجوان از ‏طریق دادن کنترل دوربین به آنها در اتاق خودشان ایجاد کرده است تا آنها مستقیم و بی‌پرده با لنز دوربین ‏صحبت کنند. این مستندی دقیق و متعادل است و اسکویی با استفاده از یک دیالوگ رابطه میان نسل جوان ‏و مادران‌شان را ایجاد می‌کند، گرچه بیشتر مواقع آنها به صورت مستقیم با یکدیگر صحبت نمی‌کنند. این ‏تصویری از عشق است که در ابتدا ناامیدی حبس و سپس نوعی اندوه تعلیقی در مخاطب ایجاد می‌کند، ‏مادران و دخترانی که با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو هستند و مطمئن نیستند که بتوانند بار دیگر به هم برسند، ‏امیدی که تا انتها با ترس عجین شده است.» پورتال سینمای اروپا‎ (Cineuropa) ‎هم از مهرداد اسکویی به ‏عنوان یکی از چهره‌های محبوب جشنواره مستند ایدفا یاد کرده است: «سایه‌های بی‌خورشید تصاویری ‏ناخودآگاه و مشاهده‌ای از کانون اصلاح و تربیت را در کنار مصاحبه‌هایی کنترل شده قرار می‌دهد و از دختران ‏می‌خواهد با دوربین صحبت کنند. با توجه به این کارگردان فیلم یک مرد است و همه این دختران مورد سوء رفتار ‏مردان قرار گرفته‌اند، سطح اعتمادی که میان این دختران و کارگردان وجود دارد، ستودنی است و شرایط ‏یک پرتره احساسی و تکان‌دهنده را ایجاد کرده است.» خبرگزاری ترکیه‌ای‎ «Bianet» ‎هم در مطلبی با ‏عنوان «پدر: ‌ای کاش تغییر نکرده بودی!» به قلم «مورات تورکر» به موضوع مستند سایه‌های بی‌خوشید ‏پرداخته است و این فیلم را تجربه‌ای موفق‌تر از ساخته‌های پیشین اسکویی در این فضا شامل مستندهای ‏‏«روزهای بی‌تقویم»، «آخرین روزهای زمستان» و «رویاهای دم صبح»، معرفی کرده است. سی‌ودومین ‏جشنواره بین‌المللی مستند آمستردام (ایدفا) از تاریخ بیستم نوامبر تا یکم دسامبر (بیست‌ونهم آبان تا دهم آذر) در کشور ‏هلند برگزار می‌شود و امسال علاوه بر مستند سایه‌های بی‌خورشید که نماینده سینمای ایران در بخش ‏رقابتی و فیلم افتتاحیه این جشنواره بود، مستند «خلاف جهت عقربه‌های ساعت» به کارگردانی جلال وفایی ‏در بخش مستندهای نیمه بلند «تارهای ممنوعه» ساخته حسن نوری (محصول مشترک ایران و افغانستان) و ‏‏«کاغذپاره‌ها» به کارگردانی بهزاد نعلبندی در بخش غیررقابتی ‏Luminous» ‎» و «آشو» به کارگردانی جعفر ‏نجفی  در بخش رقابتی مستند کودک و نوجوان حضور دارد.‏

پیشنهاد اختصاص سینمای ثابت به آثار مستند
بابک مینایی- مستندساز:  بخشی از هویت فرهنگی ما را سینمای مستند نشان می‌دهد. معتقدم چیزی که ‏در سال‌های بعد از انقلاب در سینمای مستند مشاهده کردیم به اصول سینمای مستند وفادار بوده است؛ یعنی ‏به سمت سینمای بلند نرفته است. در این شرایط اما هرگز چیزی که حق سینمای مستند است ادا نشده ‏است. در طول‌سال فقط جشنواره سینما حقیقت است که به سینمای مستند می‌پردازد، اما تمام که می‌شود ‏همه چیز تا‌ سال بعد کنار گذاشته می‌شود. بنابراین باید ببینیم که این رویدادها چه ارمغانی برای این بخش ‏از سینما داشته است. پارسال در جریان جشنواره سینما حقیقت پیشنهاد اختصاص یک سینما برای فیلم‌های ‏مستند مطرح کردیم که در کل ایام‌ سال نمایش آثار این حوزه را برعهده بگیرد، اما هیچ توجهی به آن نشد. ‏نخستین نتیجه اختصاص یک سینما به آثار مستند، استقلال سینمای مستند در ایران است تا هر چند ‏محدود، رقابتی با سینمای بلند داشته باشد و سهمی از جدول اکران پیدا کند. پیشنهاد ما سینمای چارسو ‏بود که از چند‌سال گذشته، جشنواره حقیقت در آن برگزار می‌شود. سینمای مستند ایران در این سال‌ها حتی در ‏انتخاب سوژه هم رشد چشمگیری داشته است. اگر تا ١٥‌سال پیش تصور از سینمای مستند فقط پرتره ‏سازی و راز بقا بود، حالا بسیاری از حوادث روز جامعه، جای خود را در میان سوژه‌ها باز کرده است.  البته ‏این روزها شاهد برگزاری یکی از مهم‌ترین جشنواره‌های جهانی سینمای مستند در آمستردام هستیم که با ‏عنوان ایدفا از آن یاد می‌شود و خوشبختانه مهرداد اسکویی با فیلم سایه‌های بی‌خورشید در بخش مستند بلند ‏این جشنواره نماینده ایران است. درباره کیفیت مستند سایه‌های بی‌خورشید، البته باید تا اکران آن در ایران ‏صبر کنیم، اما اینکه فیلم با استقبال خوبی مواجه شده است دلایلی هم دارد. معمولا در جشنواره‌های جهانی، ‏فیلم‌هایی از ایران مورد استقبال قرار می‌گیرد که نشان‌دهنده بخشی از فرهنگ ناشناخته ایران باشد. اسکویی ‏با انتخاب سوژه دختران اصلاح و تربیت درواقع بخشی از مسائل و مشکلاتی را مطرح کرده‌ است که مجازات ‏آن در دادگاه‌های غرب و حتی خاورمیانه متفاوت از ایران است. انتخاب چنین سوژه‌ای درواقع هوشمندی ‏این مستند ساز را می‌رساند که به فکر جذب مخاطب و فستیوال‌های جهانی بوده است. کارنامه اسکویی در ‏گذشته و پرداختن به چنین موضوعاتی نشان می‌دهند که او مسیر درست خود را در جهان مستند سازی ‏دنبال می‌کند و هیچ دغدغه‌ای برای ساخت فیلم سینمایی بلند و تجاری ندارد. ‏