دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

یاری داغداران کتاب در پلدختر

پویشی برای بقای کتابفروشی‌ها
هشت ماه بعد از این ماجرا، رضا ساکی، مدیر مسئول پایگاه خبری گلونی همزمان با هفته کتاب پویش اهدای کتاب به پلدختر را با همراهی خانه کتاب در موسسه کتابفروشی خانه کتاب واقع در خیابان انقلاب راه‌اندازی کرد تا مرهمی بر زخم‌های کتابفروشان پلدختر باشد. او به «شهروند» می‌گوید تا همین حالا بیش از ١٤‌هزار کتاب به این پویش اهدا شده است که ١١‌هزار جلد از آنها نو است: «بعد از سیل لرستان ٩ کتابفروشی در پلدختر آسیب دیدند. ساختمان چهار کتابفروشی به‌طور کامل تخریب شد و فقط زمین‌ برایشان باقی مانده است. بقیه کتابفروشی‌ها هم حدود ٤٠‌درصد آسیب جدی دیدند و حالا خسارت این کتابفروشی‌ها از ٤٠٠‌میلیون تا یک‌میلیارد تومان برآورد شده است، به همین دلیل از مردم خواستیم کتاب نو به آنها هدیه بدهند تا با فروش آن دوباره کسب‌وکارشان احیا شود.» البته راه‌اندازی این پویش با قطعی اینترنت در کل کشور همزمان شد، بنابراین اطلاع‌رسانی آن‌طور که باید پیش‌نرفت و این پویش را تا پنجم آذر ماه تمدید کردند. «اتحادیه ناشران ١٠‌هزار جلد به این پویش کمک کرد، البته خانه کتاب قبلا هم ١٨‌هزار کتاب به این کتابفروشی‌ها کمک کرده بود، اما همچنان انتظار داریم کمک‌ها از طریق پویش اهدای کتاب به پلدختر به بالای ٢٠‌هزار جلد برسد. «از آنجا که کتابخانه‌های مدارس شهری و روستایی آن منطقه آسیب زیادی دیده‌اند، کتاب‌های اهدایی دست دوم هم برای راه‌اندازی دوباره آن کتابخانه‌ها به کار گرفته می‌شود.» او در میان صحبت‌هایش نکته دیگری را هم مطرح می‌کند: «برخی می‌گویند «در این منطقه هنوز خانه و درمانگاه ساخته نشده، در این شرایط درباره کتابفروشی صحبت می‌کنید!» اما ما دغدغه‌مان فرهنگ است بنابراین اعتقاد داریم اول باید این مشکلات حل شود، برای همین چنین پویشی را راه‌اندازی کردیم.»
کتابفروشی‌ام حالا در طرح افتاده است
تقریبا صاحب تمام آن ٩ کتابفروشی از پویش اهدای کتاب به پلدختر اطلاع دارند؛ موضوعی که دست‌کم‌ روزنه امیدی به آینده زندگی آنهاست، اما با وجود این گلایه‌های زیادی  دارند. آنها صبح ١٢ فروردین  غافلگیر شدند، چون هیچ کدام از آنها فکر نمی‌کردند سیل با این شدت تبدیل به فاجعه شود. یک هفته قبل هم سیل آمده بود، اما شدت آن روز را نداشت و حالا آنها اسمش را گذاشته‌اند: «سونامی». علیرضا حیدرپور که انگار خود را از همه کتابفروش‌ها داغدارتر می‌داند، به «شهروند» می‌گوید ‌ای کاش به جای کتابفروشی، خانه‌ام را سیل می‌برد: «کتابفروشی کل سرمایه‌ام بود. شغل پدرم و آنچه از گذشته با خود داشتم، در این کتابفروشی‌‌ام بود. کل خانه زندگی‌ام شاید ٥٠٠‌میلیون تومان هم نشود، اما کتابفروشی‌ای با دستگاه‌های کپی، کتاب‌ها و ابزارهای دیگر در آن داشتم، بیشتر از یک‌میلیارد می‌ارزید. کتابفروشی من قدیمی بود، ٤٥‌سال قبل پدرم آن را اداره می‌کرد و بعد به من رسید. از هر کس می‌پرسیدید، کتابفروشی حیدرپور را به شما نشان می‌داد، اما حالا چیزی از آن نمانده است. جز همه اینها دفترچه‌های حساب‌وکتابم هم از بین رفت و دیگر نمی‌دانم از چه کسانی طلب دارم. بدهکارها می‌آیند، اما من نمی‌دانم حساب‌ آنها چقدر است.»
یک هفته قبل هم سیل آمده بود، اما ظاهرا آن‌قدر شدید نبود که هشداری جدی برای اهالی باشد. آنها وقتی شدت آب را دیدند، مجبور به فرار شدند و بعد از بالای تپه‌های نیمه‌شرقی شهر به تماشا نشستند و غصه خوردند. کتابفروشی حیدرپور حالا در حریم رودخانه افتاده است و حتی برای ساخت آن هم مجوز ندارد: «٢٧‌سال قبل مغازه‌ام در خیابان امام یعنی بهترین نقطه پلدختر بود، اما شهردار وقت برای تعریض خیابان از ما خواست مغازه را تخلیه کنیم و به جای آن در بلوار ساحلی مجوز ساخت تجاری با ٣٢ متر بنا را داد، اما حالا دولت دستور داده است در اطراف رودخانه دیواره‌سازی‌های بزرگ‌تری انجام شود تا آب بیشتری از آن عبور دهند. طبق این دستور زمین مغاز من در طرح می‌افتد و هیچ مجوزی برای ساخت آن ندارم. تا به حالا مسئولان زیادی از وزیر مسکن تا معاونان او آمدند و قول همکاری دادند، اما هیچ نتیجه‌ای نداشته است. از همه وعده‌ها فقط ٤٠‌میلیون تومان وام، دست ما را گرفت؛ ٤٠‌میلیون کجا و یک‌میلیارد کجا؟»
فکر نمی‌کردیم کتاب‌ها را آب ببرد
ماجرا برای امیر پورنصیر هم تقریبا همین‌طور رقم خورد. او یکی دیگر از کتابفروش‌هاست که البته فقط سرمایه کارش را از دست داده است: «شاید حدود ٦٠ تا ٧٠‌میلیون تومان خسارت به من وارد شد.» برای نصیرپور البته آن روز اصلا توصیف‌کردنی نیست:  «١٥‌سال زحمت کشیدم و با هزار بدبختی سرمایه جور کردم، اما از دست رفت. آن‌ روزهای اول مثل کسی بودم که عزیزش را از دست داده و داغدار شده است: «حتی وقتی بالای تپه‌ها بودیم، فکر نمی‌کردیم همه اجناس را آب با خود ببرد، اما زمانی که برگشتیم، دیدیم اجناس‌مان رفته است. برخی نه‌تنها مغازه‌هایشان تخریب شد که حتی زمین مغازه‌هایشان هم حدود ٦ متر گودافتاد.» او قبل از عید نوروز ٩٠‌میلیون تومان هم برای تجهیز کتابفروشی وام گرفته بود و جز خسارت‌ها حالا باید پاسخگوی مدیران بانک مهر اقتصاد باشد که هرازچندگاهی برای پرداخت قسط وام‌ها تماس می‌گیرند: «قسط عقب‌افتاده‌است و می‌خواهند پرونده وام را برای پیگیری به وکیل واگذار کنند.»
حتی یک برگه هم نماند
روزگار امیر قدم‌پور، کتابفروش دیگر پلدختر هم تقریبا همین‌طور است و شاید کمی بدتر: «ما هم قسمت غربی یعنی در بلوار ساحلی بودیم و وقتی آب تا سه متر درحال گرفتن دیواره‌‌های شهر بود، فرار کردیم، وقتی برگشتیم دیدیم حتی یک مداد و برگه نمانده است.» کتابفروشی قدم‌پور مثل کتابفروشی حیدرپور به طور کامل تخریب شده است و حالا او هم در انتظار کمک‌های دولتی برای ساخت دوباره کتابفروشی است تا در کنار کتاب‌های نو پویش اهدای کتاب به پلدختر بتوانند بخشی از مشکلات‌شان را حل کنند.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

«سگدو» کابوس پناهندگی

آقای غفاری! چرا در چنین برهه زمانی سراغ موضوع مهاجرت و کسانی که می‌خواهند مهاجرت کنند رفته‌اید؟
‌سال گذشته طرحی داشتم که براساس خشونتی بود که در جامعه ما وجود دارد. طرح را به محمد چرمشیر دادم و قرار بود آن را با دانشجویان کار کنم. آقای چرمشیر گفت اگر بخواهید این طرح را کار کنید، باید بازیگرانی بیاورید که چند ماه در تمرین شرکت کنند. ما تا یک جایی هم پیش رفتیم، اما تحولات جامعه ایرانی آن‌قدر عجیب و آنی است که چرمشیر پس از سه چهار ماه که روی متن کار کردند به من پیشنهاد کردند بهتر است که فعلاً این کار را انجام ندهیم. همان موقع سه چهار نمایش روی صحنه رفت که آنها هم درباره خشونت بود. آقای چرمشیر گفت این طرح را اجرا نکنیم، چون جامعه دیگر پذیرای این همه تلخی نیست و من هم قبول کردم. بعد خودش متن «سگدو» را پیشنهاد کرد. او سگدو را سه‌سال پیش نوشته بود و جزو متن‌هایی است که هنوز به چاپ نرسیده است. یکی دو بار متن سگدو را خواندم و متوجه شدم حال و هوای این متن با نمایش‌هایی که تاکنون روی صحنه برده‌ام متفاوت است. دو سه کار آخری که اجرا کردم، رئالیستی بود، ولی فضای این متن کاملاً سورئالیستی بود و قصه آن در کابوس می‌گذشت. متن سگدو را خواندم و از خود قصه و فضایی که داشت خوشم آمد و دوست داشتم خودم را وارد چالشی جدید کنم، چون مدت‌ها بود به این شکل کار نکرده بودم. موضوع سگدو به روز است. به اعتقاد من درحال حاضر بسیاری از مردم   یا یکی از اقوام و آشنایان‌شان درگیر  این موضوع هستند. در چهار، پنج‌سال اخیر جنگ‌های مختلفی در کشورهای منطقه صورت گرفته و حتی گاهی ما شاهد بوده‌ایم که مهاجرت‌های گروهی در بسیاری از کشورهای منطقه شکلی عینی به خودش گرفته است. حتی  در مواقعی  هم تلخ بوده است. مثل آن پدر و پسر سوریه‌ای که در دریای مدیترانه غرق شدند و عکس عجیب و غریب آن بچه کنار دریا در همه جای دنیا مثل بمب صدا کرد یا مثل اتفاقاتی که در مرز مجارستان یا اتریش افتاد. واقعیت این است که این موضوعات این ضرورت را در من ایجاد کرد که نمایش سگدو را اجرا کنم. حالا اینکه چقدر موفق هستیم را تماشاگر باید نظر بدهد، ولی به‌هرحال دیدم موضوع نمایشنامه موضوع ‌روز است و پیشنهاد چرمشیر را پذیرفتم.
پروسه انتخاب گروه چگونه شکل گرفت؟
قبل از اینکه بخواهیم کار را شروع کنیم یکی، دو جلسه درباره فضای کلی کار با چرمشیر صحبت کردم و بعد وارد پروسه انتخاب بازیگر و طراحان شدیم. همیشه قبل از اینکه بازیگرانم را انتخاب کنم، با طراح صحنه و لباس صحبت می‌کنم چون فکر می‌کنم اهمیت زیادی دارد؛ ممکن است ما براساس یک ایده اجرایی پیش برویم، ولی بعد طراح صحنه بیاید و نظر دیگری بدهد و ما مجبور شویم میزانسن دیگری داشته باشیم، به همین علت همیشه طراح صحنه را مهم می‌دانم. منوچهر شجاع یکی از  طراحان صحنه خلاق‌ حال حاضر تئاتر ماست و ایده‌هایی که درباره طراحی صحنه می‌دهد، ایده‌های عجیب و غریبی است. دکتر رفیعی که استاد طراحی صحنه است، وقتی می‌خواهد کار کند، در بخش طراحی صحنه از منوچهر شجاع مشورت می‌گیرد. خوشحالم که دعوتم را قبول کرد و مثل یک دوست در کنار ما حضور داشت. یک روز قبل از اجرا اتفاقی تلخ برای شجاع افتاد و پدرشان فوت کردند. متاسفانه سر طراحی نور ما نتوانستند حضور داشته باشند، ولی از آنجایی که ایده‌هایش را به من داده بود، با گروه نور تئاتر شهر صحبت کردم و با همکاری همدیگر به این طراحی نور رسیدیم.
من هم عقیده دارم موضوع نمایش سگدو یکی از موضوعات روز جامعه و مسأله هویت یکی از موضوعات اصلی هنر معاصر جهان است. وقتی وارد این پروسه شدید تحلیل‌تان از آدم‌هایی که دچار بحران هویتی می‌شوند، چه بود؟
در صحبتی که با محمد چرمشیر داشتیم، ایشان روی بحران هویت تأکید زیادی داشتند، چون بسیاری از دوستان ما یا مهاجرت کرده یا پناهنده شده‌اند. البته بحث ما بیشتر از اینکه مهاجرت باشد، بحث پناهندگی است. واقعیت این است که پناهندگی تلخ‌تر از مهاجرت است. مهاجرت پروسه‌ای دارد که در آن پروسه آدم‌ها مهاجرت را انتخاب می‌کنند و در بیشتر مواقع بر سر اجبار نیست که مهاجرت می‌کنند. نمی‌خواهم بگویم همه آنهایی که مهاجرت کرده‌اند با خوشحالی و حال خوش رفته‌اند، اما در بحث پناهندگی که موضوع اصلی نمایش سگدو است آن پروسه دیگر وجود ندارد و آدم‌ها به اجبار پناهنده می‌شوند. اساسا پناهندگی نسبت به مهاجرت موضوع تلخ‌تری است چون شما از بسیاری چیزهای اجتماعی محروم می‌شوید و حتی نمی‌توانید دوباره به کشور خودتان برگردید. کسی که پناهنده می‌شود می‌داند که ممکن است دیگر نتواند به کشورش برگردد و حتی در عزا و عروسی عزیزانش هم شرکت کند و گاهی باید آنها را در یک کشور ثالث ببیند. شما اگر از کسانی که پناهنده شده‌اند، بپرسید به شما خواهند گفت که هیچ موقع رویا نمی‌بینند، بلکه همیشه کابوس می‌بینند. یعنی زندگی‌شان مدام همراه با کابوس است. قهرمان داستان ما (لنا) هم مدام درگیر کابوس است. نمایش ما، شب قبل از این اتفاق است که «لنا» باید تصمیم بگیرد آیا می‌خواهد پناهنده شود یا نه؟ درواقع ما داریم کابوس‌های او در شب قبل از تصمیم را می‌بینیم. کابوس‌هایی که او را رها نمی‌کند و مدام به سراغش می‌آید. ما خودمان قبل از این‌که نمایش سگدو را روی صحنه ببریم می‌دانستیم که می‌خواهیم نمایشی تلخ را اجرا کنیم و قرار نبود حال کسی را خوب کنیم. می‌دانستیم قرار است اتفاقی در ذهن آدم‌هایی بیفتد که نمایش ما را می‌بینند. به اعتقاد من تئاتر قرار نیست راه‌حل نشان بدهد، بلکه قرار است چیزی را به نمایش بگذارد تا همه درباره آن فکر کنند. ما درحال حاضر با بحران هویت و بحران مهاجرت   مواجه هستیم.  به‌هرحال مهاجرت یکسری دلایل دارد که باید به دنبال دلایل آن بگردند که چرا ما در سال‌های اخیر این‌قدر با موج مهاجرت روبه‌رو هستیم. ما علاوه‌بر بحران مهاجرت، در نمایش سگدو با بحران هویت هم مواجه هستیم. وقتی با بسیاری از دوستان‌مان که مهاجرت کرده‌ یا پناهنده شده‌اند، صحبت می‌کنیم و کارهای آنها را می‌بینیم متوجه می‌شویم که دیگر آن شخصیتی نیستند که در ایران بودند و تبدیل به چیز دیگری شده‌اند.
نمی‌خواهم بگویم زندگی‌شان بد است. خوشبختانه به لحاظ مالی زندگی خوبی دارند ولی وقتی با آنها صحبت می‌کنیم متوجه می‌شویم به لحاظ روحی چقدر تحلیل رفته‌اند، چون در آنجا نمی‌توانند آن کاری را که سال‌ها در مملکت خود برای آن زحمت کشیده‌اند، انجام دهند. برخی از آنها دوست دارند به ایران برگردند و تئاتر و موسیقی کار کنند   که به نظرم این اتفاق بسیار تلخ است. اتفاقی که برای لنا در نمایش سگدو می‌افتد هم از همین جنس است. لنا نمی‌خواهد برود ولی اتفاقی در زندگی او افتاده که او را مجبور به رفتن می‌کند. همین مسأله هم باعث شده نمایش ما تلخ‌تر شود.
اما در نمایش سگدو با نمادها سر و کار داریم و قطعیتی در آن اتفاق نمی‌افتد.
به ‌هرحال باید قبول کرد که نمایش سگدو کمی نمادگرایانه است. اگر من بعضی از نمادها را باز نمی‌کنم به دلیل این است که دوست دارم تماشاگر بیاید آن نمادها را کشف کند چون بخشی از تئاتر مربوط به کشفی است که تماشاگر در ذهن خود انجام می‌دهد. هر شب پس از نمایش برخی از دوستان می‌آیند با ما صحبت می‌کنند یا تماس می‌گیرند. واقعیت این است که ما در آن صحبت‌ها خوشبختانه بازخوردهای خوبی می‌گیریم. منظورم این نیست که همه آنها از نمایش خوش‌شان آمده، بلکه بیشتر منظورم این است که ذهن تماشاگر با دیدن این نمایش فعال‌تر می‌شود. به نظرم تفاوت تئاتر با سینما این است که تئاتر دنبال تماشاگری می‌گردد که ذهن فعال و خلاقی داشته باشد. یعنی تئاتر دنبال تماشاگری با ذهن تنبل نمی‌گردد. تماشاگر تئاتر جزئی از اجراست. من تماشاگر تئاتر را جزئی از اجرای خودم می‌دانم. گاهی دیده‌ام برخی از کارگردان‌ها اصلا دوست ندارند تماشاگر قاتی اجرای‌شان شود. حتی به‌صورت نمادین دیده‌ام گاهی پرده‌ای هم می‌کشند تا تماشاگر را جدا کنند، اما واقعیت این است که اگر سالن این امکان را به ما می‌داد، من تماشاگر را حتی روی صحنه می‌نشاندم. از این بابت خوشحالم که تا امروز تماشاگرانی که نمایش سگدو را دیده‌اند با ما همراه بوده‌اند و حرف زده‌اند. به اعتقاد من در همین حد که تماشاگر گفته شما حال من را بد کردید هم خوب است، چون نشان می‌دهد نمایش ما تأثیر گذاشته است. حُسن نمایش سگدو این است که بی‌خاصیت نبوده و مخاطب را به فکر واداشته است. جالب است که به شما بگویم یک نفر پس از نمایش آمد به من گفت خواهرش می‌خواهد مهاجرت کند و یک هفته دیگر از ایران می‌رود. می‌گفت خودم موافق مهاجرت بودم ولی الان اگر بروم خانه نمی‌دانم چطور باید با خواهرم برخورد کنم؟ گفت می‌خواهم به خواهرم بگویم بیاید اجرای شما را ببیند و بعد به مهاجرت فکر کند. منظورش این نبود که تصمیم خواهرش را عوض کند، بلکه قصد داشت به خواهرش بگوید بیاید این نمایش را ببیند و بعد به مهاجرت فکر کند. از این دست تماشاگرها زیاد داشته‌ایم.
این روزها با دغدغه جذب مخاطب چه‌کار می‌کنید؟
همیشه با بچه‌های حرفه‌ای کار کرده‌ام، چون اعتقاد دارم تئاتر به آدم حرفه‌ای احتیاج دارد. تئاتر بازیگری می‌خواهد که خودش بداند می‌خواهد چه‌کار کند. شما نباید به بازیگر آموزش بدهید بلکه بازیگر خودش باید بداند. درواقع ٥٠‌درصد کارگردانی، انتخاب صحیح بازیگر است. فکر می‌کنم در نمایش سگدو بازیگران حرفه‌ای بازی می‌کنند. ما آن‌قدر روی فروش این نمایش حساب نکرده‌ایم. در بهترین شرایط اگر سالن سایه هر شب پُر می‌شد چیزی حدود ٦٤‌میلیون تومان فروش می‌کردیم که ٥‌درصد آن متعلق به سایت بلیت‌فروشی بود و ٢٠‌درصد آن را انجمن هنرهای نمایشی برمی‌داشت. علاوه ‌بر اینها باید ٩‌درصد از فروش‌مان را مالیات ارزش افزوده بدهیم. در سرزمینی زندگی می‌کنیم که برای کار فرهنگی مالیات ارزش افزوده می‌گیرند! در همه جای دنیا مالیات می‌گیرند ولی آنها برای هنرمندان‌شان سوبسید قائل هستند. آیا ما در ایران آن سوبسید را می‌گیریم که بیاییم ٩‌درصد مالیات ارزش افزوده بدهیم؟ به‌طور کلی باید گفت تئاتر کار کردن در شرایط فعلی به‌صرفه نیست.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

کنسرت یا مجلس سخنرانی

هنرمند دردهای جامعه را با هنر فریاد می‌زند
جامعه ما در سال‌های گذشته با مشکلات و مسائل مختلف اجتماعی و اقتصادی روبه‌رو بوده است و در این شرایط هنرمندان به دلیل حساسیتی که به دنیای اطراف خود دارند، یکی از نخستین گروه‌هایی هستند که به ماجراها واکنش نشان می‌دهند. کیوان ساکت، آهنگساز و نوازنده جوان ایرانی، هم تقریبا همین اعتقاد را دارد؛ اگر چه برای آن شرط و شروطی هم قایل است: «اینکه هنرمند در ارتباط مستقیم با جامعه باشد، بسیار پسندیده است؛ چون هنرمند بازگو‌کننده دردها، شادی‌ها، غم و آرزوهای همه مردم زمان خود است اما هنرمند با زبان هنر حرف می‌زند. بنابراین معتقدم موزیسین هم ترجیحا باید این دردها را به زبان موسیقی بیان کند و اگر هنرمندی که قادر نباشد مسائل را به زبان موسیقی بیان کند یعنی به بیان خود دست پیدا نکرده است، به‌ویژه در کنسرت آوازی.» او از خوانندگان قدیمی ایرانی ازجمله تاج اصفهانی، اقبال آذر و بنان یاد کرد که به مناسب‌خوانی شهره بودند و با کلام زیبای شعر، حرف و سخن خود را درباره وقایع روزگار بیان می‌کردند؛ نه اینکه در کنسرت برای مردم سخنرانی کنند: «در کنسرت‌هایی که در دنیا برگزار می‌شود هم کمتر دیده‌ام که خواننده صحبت‌های طولانی را در میانه کنسرت بگنجاند. آنها هم اغلب از شعرا و آهنگسازان کمک می‌گیرند تا از طریق هنر حرف خود را بزنند.» ساکت هم مثل شاهین فرهت معتقد است که تفاوتی ندارد کنسرت پاپ، سنتی یا تلفیقی باشد:  «کنسرت ممکن است در محتوا، شکل و احساس اجرا متفاوت باشد اما در کلیت آن تفاوتی نیست. مخاطب برای گوش‌کردن موسیقی و جلاخوردن روحش به کنسرت می‌آید، البته که بیان سخنان و جملات کوتاه اشکالی ندارد. برای من هم پیش آمده است که بعد از فوت هنرمندی در کنسرت چند جمله‌ای بیان کرده‌ام یا حتی خواسته‌ام که به احترامش یک دقیقه سکوت کنند و بایستند.»
البته شاهین فرهت، آهنگساز مطرح ایرانی هم در گفت‌وگو با «شهروند» می‌گوید که هر کنسرتی در هر ژانر از موسیقی که باشد فقط باید به موسیقی بپردازد: «در کشورهای دیگر دنیا حتی درباره برنامه کنسرت و قطعه‌ها هم صحبت نمی‌شود؛ چون همه این موارد در بروشورها چاپ شده است. اینکه بپرسیم چرا نباید در کنسرت خواننده صحبت کند مثل این است که بپرسیم چرا در نان سنگک از عدس استفاده نمی‌کنیم؟ بنابراین در سالن کنسرت فقط باید موسیقی جاری باشد. اما ممکن است شما برای کنسرت خود نشست خبری برگزار کنید یا صحبت از میزگرد باشد که در این شرایط، وضع فرق می‌کند و شما می‌توانید درباره مسائل مختلف اظهارنظر کنید.»
کنسرت آداب و فرهنگ خاص خود را دارد
سامان احتشامی، آهنگساز و نوازنده پیانو نگاه مثبتی به این اتفاقات و حرف‌ها در جریان کنسرت دارد: «هیچ اشکالی ندارد که خواننده به صورت رودررو درباره مسائل روز جامعه با مخاطب خود صحبت کند.» او می‌گوید که ما چند نوع کنسرت داریم؛ کنسرتی که مردم خیلی ساکت در سالن نشسته‌اند و هیچ‌کس از جایش تکان نمی‌خورد. در برخی کنسرت‌ها مخاطبان فقط بعد از قطعه‌ای می‌توانند تشویق کنند و در برخی دیگر هم مخاطب راحت‌تر است.»
سامان احتشامی معتقد است که هر کنسرتی آداب و فرهنگ خاص خود را دارد: «در دوره‌های گذشته نمی‌پسندیدند که خواننده در میان کنسرت صحبت کند اما این روزها ما بیشتر به سمت کنسرت‌های پاپ موزیک رفته‌ایم و موسیقی که این روزها اجرا می‌شود، برای مردم بیشتر جنبه سرگرمی دارد، حتی ممکن است نیمی از اجرا با کامپیوتر پخش شود و ٥٠‌درصد آن موسیقی زنده باشد.» البته که در موسیقی بین‌المللی اتفاقاتی از این دست، بسیار عادی است و نمونه‌های زیادی هم دارد. در ‌سال ١٩٩٠  راجر واترز به مناسبت گرامیداشت تخریب دیوار برلین کنسرت دیوار برلین را در شهر برلین برگزار کرد و صحبت‌هایی هم در این‌باره داشت یا مثلا گروه بیتلز که در یکی از اجراهای خود در حمایت از سیاهان حدود ٣٠دقیقه در دفاع از آنها صحبت کردند. با وجود این، احتشامی می‌گوید که ایران را نباید با هیچ کشور دیگری مقایسه کرد، چون هرگز اتفاقاتی که در کنسرت‌های بین‌المللی می‌افتد، در ایران قابل اجرا نیست.
از طرح حمایت از کودکان تا «آمریکن راست پنجگاه»
البته که صحبت‌های محمد معتمدی در این کنسرت نکات قابل تأملی دارد، مثل آنجایی که گفته است: «بنده هنوز در باک اتومبیلم از بنزین ۱۰۰۰ تومانی چیزی باقی مانده بود که خودم را به اجرا رساندم اما قطعا بسیاری از شما امشب با باک ۳هزار تومانی این‌چنین با انرژی در تالار وزارت کشور حضور پیدا کردید که این برای من بسیار ارزشمند است!» او درجای دیگر از تلاش‌هایش برای برگزاری کنسرت در شهر مشهد صحبت کرده است؛ کنسرت برگزاری آن خیلی هم دور از انتظار نیست، به‌ویژه اگر آن اجرا هم با حمایت مرکز موسیقی «ماوا» از مراکز هنری زیرمجموعه سازمان هنری، رسانه‌ای «اوج» باشد. بعد از اجرای این قطعات گفت: «حدود دو‌سال است که در تلاشم شرایطی فراهم شود تا بتوانیم در شهر مشهد نیز کنسرت برگزار کنیم، حتی در پروژه قبلی نیز تلاش‌هایی در این زمینه صورت گرفت اما متأسفانه نشد. البته در این مدت اجراهایی در قالب همایش و سمینار پیش‌روی مخاطبان عزیز مشهدی قرار گرفت. به‌ هرحال همه عوامل این گروه و مجموعه بر این باورند که شهری عزیز چون مشهد که نور چشم مردم ایران است، می‌تواند میزبان اجراهای موسیقایی باشد که معیارهای لازم برای اجرا در این مکان دارد. به هر ترتیب امید این است که تا آخر‌سال هم بتوانیم این کنسرت را در مشهد نیز برگزار کنیم که امیدوارم این شرایط با یاری همه مدیران و دست‌اندرکاران مهیا شود.» او در بخش دیگری از طرحی برای حمایت از کودکان بدسرپرست صحبت کرد: «در ایام قدیم که اینترنت وصل بود، ما به واسطه فضای مجازی و آشنایی با یک دوست عزیز، فردی را پیدا کردیم که در اتوبان امام رضا(ع) درشرایط بسیار بد و غم‌انگیزی زندگی می‌کرد. او در محله‌ای زندگی می‌کرد که نامش بر خلاف مکانش «غنی‌آباد» بود و من از همان زمان بود که تصمیم گرفتم در آینده که اینترنت وصل شد، قراری با شما بگذاریم که در حمایت از بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست کارهایی را انجام دهیم که از آن جمله می‌توان به راه‌اندازی یک کارگاه بسته‌بندی حبوبات و مواردی از این دست اشاره کرد که بتوان در این چارچوب هزینه تحصیل این عزیزان نیز تأمین شود.» یکی از نکات جالب سخنان محمد معتمدی هم درباره قطعه «غم پنهان» بود. او در توضیح این قطعه که آهنگسازی آن برعهده خودش بوده است، گفت: «تلاش کردم این ترانه را در دستگاه «راست پنجگاه» بگنجانم که خودم آن را «آمریکن راست پنجگاه» می‌نامم؛ چراکه درنهایت به نوعی از موسیقی رسید که به موسیقی جَز نیست نزدیک شد و خودم هم نفهمیدم چه شد؟ اما به ‌هرحال آن را برای اولین‌بار برای شما اجرا می‌کنیم.»

دسته‌ها
فرهنگ

کتابخوانی یک عادت مضمحل شده

اسدالله امرایی، مترجمی که نزدیک به صد رمان و مجموعه داستان نام او را به‌عنوان مترجم بر پیشانی دارد، کتابخانه‌ها و رکود ‏حاکم بر آنها را دلیل اصلی «کم کتاب خواندن ما» می‌داند:   «کتابخانه‌ها مقصر اصلی کتاب نخواندن ما هستند. نخست به این دلیل که ‏فقیرند، دوم اینکه مردم به آنها اعتماد ندارند و سومین دلیل هم این است که کتابخانه‌ها با اینکه پر از انواع کتاب‌های مختلف ‏هستند، ولی آن کتابی را که باید داشته باشند، آن کتابی که برای مردم جذاب است، ندارند.» امرایی انگشت اشاره‌اش را به انتخاب ‏سلیقه‌ای و گاه به‌فرموده کتاب‌های کتابخانه‌ها گرفته است: «تجهیز کتابخانه‌ها باید براساس خواست مراجعه‌کنندگان انجام گیرد. نه ‏اینکه عده‌ای بنشینند و تصمیم بگیرند که مردم چه کتابی بخوانند و چه کتابی نخوانند. اما حالا چند نفری می‌نشینند و می‌بینند ‏که کدام کتاب دوست ناشرشان روی دستش مانده و باد کرده که همان را بخرند و رفیق‌شان را پولدار کنند، یا می‌بینند ‏که فلان مسئول از چه کتابی حمایت کرده، بعد تصمیم می‌گیرند همان کتاب را بخرند یا ‏اتفاقاتی دیگر در این مایه‌ها رخ می‌دهد و نتیجه‌اش هم این است که مردم اعتمادشان را نسبت به کتابخانه‌ها از دست داده‌اند، در ‏حالی‌که  نباید این‌گونه باشد.» ‏
اسدالله امرایی دیروز با خبرآنلاین هم در این مورد حرف زده بود:   «اگر دل‌مان می‌خواهد مردم کتاب بخوانند، باید کتابخانه‌های ‏عمومی را تجهیز کنیم، اعتماد از دست رفته مردم را با باز کردن فضای کتابخانه و کتاب‌هایی که مردم می‌خواهند به آنها ‏بازگردانیم و آن زمان می‌توانیم انتظار داشته باشیم که مردم کتاب بخوانند.» ‏

زیاد دور نشده‌ایم از آن روزهایی که کتابخانه‌های محلات، میعادگاه جوانان اهل مطالعه بود. بگذریم از آنهایی که کتاب‌های مورد ‏نظرشان را آنجا می‌خواندند یا امانت می‌گرفتند، اما جوانانی هم بودند که اگر هم شده بود به بهانه درس خواندن، باز در ‏قرائتخانه‌های این کتابخانه‌ها گرد هم جمع می‌شدند. در این روز و روزگار اما قرائتخانه‌ها حتی در آستانه کنکور و ایام ‏امتحانات نهایی هم سوت و کورند. با اینکه شرایط اقتصادی جامعه و گران‌تر شدن کتاب قاعدتا باید باعث رونق کتابخانه‌ها شده ‏باشد، اما آن جمعیت کتابخوان‌های سابق هم به هر دلیلی از کتابخانه‌ها رویگردان شده‌اند،  تا جایی‌که این روزها کارت عضویت ‏کتابخانه یا امانت گرفتن کتاب از کتابخانه‌ها چون عادتی مضمحل شده جلوه می‌کند. ‏
اینکه چه عاملی باعث این رکود شده، بحث مفصلی ا‌ست. می‌توان دلایل مختلفی را برای این امر ردیف کرد. اما عده‌ای نیز هستند ‏که این رکود را تابعی از وضع کلی کتابخوانی در این سرزمین می‌دانند. از این منظر، جامعه‌ای که کتابخوان ندارد، بی‌تردید ‏کتابخانه‌هایش هم سوت و کور خواهد شد. ‏
زنده‌یاد فتح‌‌الله بی‌نیاز، نویسنده و منتقدی که تا زمان مرگ دغدغه‌اش کتاب بود، در آخرین روزهای زندگی‌اش در گفت‌وگویی اوضاع ‏مأیوس‌کننده کتاب را چنین تشریح کرده بود: «کتاب خواندن در ایران دچار تنزل شده است. در سال‌های آغازین دهه۴۰، در ایرانی که ‏‏۲۲‌میلیون جمعیت داشت، کتاب‌هایی مانند بیگانه، خاطرات خانه اموات و اتاق شماره ۶ با تیراژ ده‌هزار تایی چاپ می‌شد. در ‏سال‌های بعد تیراژ به ۵۵۰۰ و بعدتر به ۳۳۰۰ هم رسید. ولی الان در ایران ٨٠میلیونی ما شاهد تیراژهای ۵۰۰تایی و در ‏مواردی حتی ۳۰۰ تایی هستیم که حتی شامل کارهای ترجمه‌ای هم می‌شود.» ‏

بعد از زنده‌یاد فتح‌‌الله بی‌نیاز، منتقد و کارشناس و نویسندگان بی‌شمار دیگری نیز با نگاه‌هایی چنین تلخ به اوضاع کتاب ایران ‏نگریسته‌اند. تلخ‌تر از این، اما نگاه برخی از مدیران واقع‌بین است که خود نیز به کمبودهای حوزه‌شان آگاه‌اند، اما راه گریزی ‏برای عبور از این شرایط نمی‌جویند. یکی از مدیران دولتی مرتبط با موضوع کتاب و کتابخانه که نمی‌خواهد نامش در این ‏گزارش بیاید، به «شهروند» می‌گوید: «ما درحال حاضر حدود دو‌هزار کتابخانه فعال داریم. تیراژ ٦٠٠- ٥٠٠ تایی کتاب‌ها در این ‏بین نشان می‌دهد که حتی به هر کتابخانه یک نسخه هم نمی‌رسد. این نشان می‌دهد که بازار کتاب چقدر فقیر است که حتی ‏نمی‌تواند تیراژی در اندازه کتابخانه‌ها داشته باشد (با اینکه قرار نیست هر کتاب به هر کتابخانه برسد و زمینه‌های تخصصی در ‏این بین وجود دارد- که البته در این صورت نیز باید حداقل ٥٠٠ تا ٦٠٠ نسخه از هر کتاب ادبی به کتابخانه‌ها برسد- که ‏نمی‌رسد.) از سوی دیگر این امر نشان‌دهنده این است که کتابخانه‌ها توان یا اشتیاقی برای تجهیز ندارند که اگر این‌گونه نبود، ‏ناشران با دلگرمی به خرید تعداد نسخه‌های کتابخانه‌ها، تیراژشان را اندکی افزایش می‌دادند.»

از‌سال ١٣٠٥ که نخستین کتابخانه عمومی ایران در ساختمان بلدیه تهران تأسیس شد، نزدیک به یک قرن می‌گذرد، اما در این ‏سالیان دراز چندان از نقطه آغاز جلو نرفته‌ایم. در این سال‌ها جمعیت کشور حدودا هشت برابر شده، اما کتابخانه‌های کشور با ‏اینکه به حدود دو‌هزار ساختمان رسیده‌ است، اما همچنان مثل آن روزگار ابتدای قرن غرق سکوت و کسالت و بی‌فردایی هستند.‏
کارشناسان حوزه کتاب دلایل بسیاری برای رکود حاکم بر کتابخانه‌های کشور برمی‌شمارند. عده‌ای به بی‌امکاناتی کتابخانه‌ها اشاره ‏می‌کنند و عده‌ای دیگر به فقدان تکنولوژی مناسب. دلایلی مانند معماری نامناسب، خدمات‌دهی ضعیف، کتابداران ناآزموده، فقدان ‏سرویس‌ها و مدیوم‌های نو و البته سلیقه‌ای بودن کتاب‌های کتابخانه‌ها هم دیگر دلایل رکود حاکم بر کتابخانه‌هاست. فرشته ‏مولوی، نویسنده‌ای که چهار رمان و چند مجموعه‌داستان در کارنامه دارد و در‌سال ١٣٨٨ نیز لوح تقدیر «مهرگان ادب» را ‏دریافت کرده ‌است، دلیل رکود را نقش تزیینی کتابخانه‌ها در ایران می‌داند. او که سال‌ها در کتابخانه ملی ایران فعال بوده و بعدتر ‏نیز به‌عنوان کارشناس کتاب در کتابخانه دانشگاه ییل آمریکا فعالیت کرده است، می‌گوید «در کشورهای غربی کتابخانه همگانی از ‏سرویس‌های ضروری به شمار می‌آید که باید باشد. یعنی یک نیاز است و این جزو فرهنگ شده و مثلا از جمعیت ٣٥‌میلیون ‏نفری کانادا ٢١‌میلیون نفر کارت کتابخانه همگانی دارند. هر زمان که مثلا در تورنتو وارد کتابخانه همگانی ‌شوید، می‌بینید که ‏پر از آدم است. همه هم کتاب نمی‌خوانند. بعضی درس می‌خوانند، بعضی پشت کامپیوتر هستند، برخی کتاب می‌خوانند. اصل ‏این است که  مردم تشویق می‌شوند که وقت‌شان را در کتابخانه بگذرانند.»‏

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

سایه شک همیشه روی من بوده

 از فروش فیلم که راضی نباید باشید؛ نه؟
حقیقتش از فروش فیلم بی‌اطلاعم. می‌دانم که در ١٠ روز اول فروش فیلم خوب بود و حدود دو‌میلیارد فروخت؛ ولی بعدش خورد به التهاباتی که به‌ وجود آمد و بعدش هم که دیگر ارتباط‌مان به دلیل قطعی اینترنت با جامعه قطع شد و بنابراین با اینکه واقعا نمی‌دانم فروش فیلم این روزها چقدر بوده، ولی حدس می‌زنم این روزها مردم زیاد سینما نمی‌روند و این البته فقط مختص فیلم چشم و گوش بسته نیست و شامل همه فیلم‌ها می‌شود.
  بله، این امر را در مورد مطرب هم می‌بینیم و درواقع می‌شود گفت که این روزها برای سینما روزهای خوبی نیست.
دقیقا، فضای این روزها فضای سینما رفتن نبوده و آب‌وهوا هم مزید بر علت شده است. می‌بینید که نه فیلم ما می‌فروشد، نه فیلم آقای کیایی و نه حتی فیلم آقای عیاری که بعد از آن همه داستان بالاخره اکران شد.
  جناب موتمن؛ اما موضوع این است که در مورد شخص شما به نظر می‌رسد این مشکل همیشه همراه‌تان بوده و درواقع می‌توان گفت که فرزاد موتمن حداقل در زمینه اکران فیلم‌هایش آدم بدشانسی است. اینکه بعد از چند وقتی با فیلمی که امکان پرفروش‌شدن دارد روی پرده بیایید و بعد فیلم‌تان با شرایط پیش‌بینی‌نشده این روزها مواجه شود، چیزی جز بدشانسی نمی‌تواند باشد. تا آنجا که به یاد دارم، بدشانسی یا هر اتفاق دیگری در مورد اکران تاکنون دامنگیر بسیاری از فیلم‌های شما بوده و  فیلم‌هایی مانند باج‌خور، سحر، خداحافظی طولانی تا حتی فیلمی چون پوپک و مش ماشالله با این مشکل درگیر بوده‌اند و این باعث شده به آن پتانسیل واقعی‌شان در اکران دست نیابند.
من فکر می‌کنم این اتفاق اساسا ناشی از این می‌شود که سینمای ایران که البته منظورم بیشتر تهیه‌کنندگان،  صاحبان سینماها و دفاتر پخش فیلم است، نمی‌توانند جنس فیلمسازی مثل من را تصور کنند؛ یعنی فیلمسازی که در هر زمینه‌ای که فکرش را بکنید، کار می‌کند، فیلم کمدی، جنایی می‌سازد، عشقی می‌سازد و چون بیشتر فیلم‌های من یک نوعی لحن تجربی دارند (از چشم و گوش بسته بگذرید و به سایه روشن، صداها، هفت پرده، شب‌های روشن و سراسر شب فکر کنید که هنوز اکران نشده است)، یک نوع بی‌اعتمادی نسبت به اکران درست فیلم‌های من وجود دارد. در نتیجه فیلم‌های من در اکران یا تبدیل می‌شوند به فیلم‌های هنر و تجربه یا در سینماهای نامناسب و کمی به نمایش درمی‌آیند، آن‌هم فقط و فقط به این دلیل که تهیه‌کنندگان و پخش‌کنندگان ما به جای مردم تصمیم می‌گیرند و تکلیف فیلم‌ها را به این آسانی مشخص می‌کنند که فلان فیلم به درد مردم نمی‌خورد و آن یکی فیلم می‌خورد.
  یعنی این نوع نگاه گریبانگیر فیلم‌های شما شده؟ حتی فیلم‌های تجاری‌تان؟
اتفاقا آسیب این نوع نگاه به این نوع فیلم‌های من رسیده، فیلم‌های تجربی و شخصی من که تکلیف‌شان روشن است و تجربی و شاید شخصی باشند. اما در فیلم‌های تجاری‌ترم مثل پوپک، خداحافظی طولانی، آخرین بار کی سحر را دیدی و همین چشم و گوش بسته، به نظر می‌آید آن سایه شکی که وجود دارد، روی این نوع فیلم‌های من هم افتاده است.
  حتی در چشم و گوش بسته؟
باید این را بگویم که در چشم و گوش بسته اکران ما واقعا بد نبود. ما اکران را با حدود صد سالن آغاز کردیم که این نخستین بار بود که من در آغاز اکران این تعداد سالن سینما داشتم. فیلم هم داشت خوب می‌فروخت و من هم داشتم لذت می‌بردم از این موضوع که این اتفاقات رخ داد.
  آیا قبل از اکران فیلم حدس می‌زدید این فیلم می‌تواند پرفروش شود؟
اگرچه گرایش من فیلم‌های تجربی‌ترند، ولی من مخصوصا می‌روم فیلم‌های پرفروش هم می‌سازم، چون واقعا از اینکه فیلمم بفروشد، لذت می‌برم. من رفتم توی یک سینما و وقتی دیدم مردم با فیلم قهقهه و دست می‌زنند، لذت بردم.
نگاه شما به بازار سینمای ایران آیا بیش از حد تلخ نیست؟ یعنی بر این باورید که تهیه‌کنندگان و پخش‌کنندگان حتی تا این حد هم مدارا ندارند که بگذارند فیلمی خارج از سلیقه‌شان در مواجهه با خود مردم تکلیفش روشن شود؟
نه نیست، یعنی اصولا فروش فیلم‌ها در گیشه تعیین نمی‌شود، بلکه در اتاق فکرهای بسته صاحبان سینما و پخش‌کنندگان است که مشخص و تصمیم‌گیری می‌شود که هر فیلمی چقدر باید بفروشد و در چند سالن و برای چه مدتی باید به نمایش درآید.
  یعنی از قبل با اختصاص تعداد مشخصی از سالن‌ها سرنوشت اقتصادی فیلم شکل می‌گیرد. درست است؟
قطعا، چون فیلم‌های ما هیچ‌کدام براساس ویژگی‌ها و ارزش‌های تجاری‌شان نمی‌فروشند. غالب فیلم‌های ما اصولا این ویژگی‌ها را ندارند، حتی پرفروش‌ترین فیلم‌های ما. یعنی شما به هزارتو فکر کنید یا متری شیش‌ونیم. این فیلم‌ها واقعا فیلم‌های تجاری نیستند…
  بله، در سینمای ما تکلیف فیلم‌ها را فرامتن آنها روشن‌می‌کند، نام کارگردان و موضوع فیلم و البته همان‌گونه که شما می‌گویید، این واقعیت که فیلم در چند سالن اکران شده است…
تعداد سالن‌ها مهم‌ترین مولفه است، حتی در اکران الان هم می‌شود این موضوع را دید. ما بین هشتاد تا صد سالن داشتیم و مطرب صدوخرده‌ای. پس طبیعی بود که ما هیچ رقمه فروش مطرب را نداشته باشیم. بعد مثلا سمفونی نهم نصف ما سالن داشت. این شرایط عجیبی را بر سینمای ما حاکم کرده. به نظر می‌آید بی‌عدالتی وجود دارد و آن هم این است که براساس یکسری پیش‌داوری‌ها از قبل تصمیم گرفته می‌شود که هر فیلمی چه تعداد سالن داشته باشد، به عبارت بهتر از قبل سرنوشت‌شان را تعیین می‌کنند. به نظرم باید سیستمی به وجود بیاید که اکران فیلم‌ها در شرایطی نزدیک به هم آغاز شود، بعد وقتی فیلمی با استقبال بیشتری روبه‌رو شد، تعداد سالن‌های آن فیلم افزایش پیدا کند.
جالب این است ‌که در این پیش داوری‌ها فیلم‌های متعلق به طیف به نسبت فرهیخته‌تر سینما با محدودیت‌های بیشتری روبه‌رو هستند…
فیلمسازی که در سابقه‌اش فیلم‌های متفاوت یا تجربی وجود داشته باشد، به نوعی بچه ناخلف سینما محسوب می‌شود…
  درباره فیلم بعدی‌تان حرف نمی‌زنید؟
در حال حاضر به‌عنوان تهیه‌کننده برای فیلمی از مهدی فردقادری درخواست پروانه ساخت کرده‌ام که خیلی خوشحالم برای جوانی فیلم تهیه می‌کنم. این کار را می‌خواهم ادامه دهم و کمک‌کنم فیلمسازان جدید فیلم‌شان را بسازند. دو سه پروژه دیگر هم وجود دارد که یکی مثل سراسر شب بسیار جدی است، یکی کمدی است و یکی هم لحنی بسیار تجربی دارد که باید منتظر ماند و دید چه خواهد شد.
  راستی از سراسر شب چه خبر؟
فعلا که به من گفته‌اند امسال اکران خواهد شد، ولی متاسفانه مدام زمان اکران آن به عقب می‌افتد…
  پس درگیری‌تان با مناسبات اکران است و نه مثلا با ممیزی و ارشاد؟
بله. سراسر شب مشکل ممیزی ندارد، مشکل این است که نمی‌دانند این فیلم را چه کارش بکنند، چون یک فیلم بسیار شخصی است. در کل با اینکه تا چند ماه پیش نسبت به اکران این فیلم ناامید و دلخور بودم، اما حالا فکر می‌کنم به‌زودی اکران خواهد شد.
  ظاهرا برایتان خیلی فیلم مهمی است.
سراسر شب فیلم زندگی من است. عده‌ای مرا با شب‌های روشن می‌شناسند، اما باید آن را فراموش کنند، چون من واقعا واقعا واقعا کارگردان سراسر شب هستم. این مهم‌ترین فیلم من است، بنابراین خیلی افسرده بودم که این رفتار با این فیلم شد، که هم از جشنواره کنار گذاشته شد و هم کلی ممیزی به فیلم تعلق گرفت، ولی الان مطمئنم این فیلم اکران خواهد شد.

دسته‌ها
فرهنگ

مردی بدون سایه هشدار می‌دهد

عاشقانه‌ای رمزآلود
«مردی بدون سایه عاشقانه‌ای رمزآلود است». این را خود علیرضا رئیسیان می‌گوید، در گفت‌وگویی که در زمان جشنواره انجام شد. این عاشقانه رمزآلود درباره فیلمسازی است که خود به مرور زمان بدل می‌شود به موضوع فیلمش. فیلمسازی که درباره قتل‌های ناموسی فیلم می‌سازد،  در روند پیش‌روی خود تماشاگر را در تعلیق با خود همراه می‌کند و درنهایت هم به پایانی تکان‌دهنده می‌رسد. علیرضا رئیسیان می‌گوید برای نوشتن و ساخت مردی بدون سایه «بیش از ٧٠ پرونده قتل ناموسی را بررسی کردم. پرونده‌هایی تکان‌دهنده که درنهایت به این نتیجه رسیدم باید درباره نتایج هولناک چنین مواردی هشدار داد. مردی بدون سایه درواقع همین هشدار است.»
مردی بدون سایه با هر متر و معیاری فیلمی اجتماعی است. فیلمی درباره سوءظن، خیانت و قتل‌های ناموسی. البته علیرضا رئیسیان بر این باور است که تمام فیلم‌هایش، فیلم‌های اجتماعی هستند. او می‌گوید: «این موضوع را از دو منظر مختلف می‌توان تحلیل کرد؛ یک نگاه وجود دارد که می‌گوید اصلا در بین ژانرهای سینما، ژانری به نام اجتماعی وجود خارجی ندارد که تا حدی هم درست است، چون فیلم اجتماعی ژانر نیست و به اعتباری هر فیلمی با هر ژانری می‌تواند اجتماعی هم باشد. اما اگر منظور سوال‌‌تان این باشد که مردی بدون سایه درامی اجتماعی را روایت‌می‌کند، بله. درواقع من باور و تأکید دارم که فیلم باید بازتاب اجتماع خودش باشد. حداقل در مورد فیلم‌های خودم، همواره با این باور سراغ ساختش رفته‌ام. من فیلمی را که معلوم نباشد درباره چه دورانی و چه جامعه‌ای حرف می‌زند، دوست ندارم.»
فیلم اجتماعی اما درباره جامعه و زمان تولیدش آشکارا با مخاطب روبه‌رو شده و قصدش ایجاد آگاهی در او است. با این معیار، مردی بدون سایه قصد انتقال چه پیامی به تماشاگرش را داشته؟ علیرضا رئیسیان می‌گوید: «پیام سینما را در حد یک رسانه تقلیل‌می‌دهد. در مردی بدون سایه هم قصد بر این نبوده که پیام روشن و واضحی را منتقل کنیم، به‌خصوص که روایت فیلم بین خیال و واقعیت سیر می‌کند. اما اگر تماشاگر، حتی تماشاگران معدودی با دیدن فیلم به این نتیجه برسند که سوءظن می‌تواند بحران‌های غیرقابل جبران ایجاد کند، شاید بشود گفت مردی بدون سایه کارش را کرده است.»
مردی بدون سایه بعد از ریحانه، سفر، ایستگاه متروک، پرونده ‌هاوانا، چهل سالگی و دوران عاشقی. فیلم کارگردانی است که در کارنامه‌اش سبک و سیاقی اورجینال دارد. علیرضا رئیسیان سلیقه سینمایی‌اش را در چند جمله چنین خلاصه می‌کند: «همیشه تلاشم بر این بوده با استفاده از ویژگی داستان‌های جذاب امروزی و با کمک بازیگران بزرگ، درامی انسانی درباره اضطراب‌های انسان امروزی خلق کنم. یا به عبارتی بهتر، نمایشی تماشایی از مشکلات انسان امروز. شاید بتوانم به جرأت بگویم که مردی بدون سایه را می‌توان چکیده علایق و سلایق من در سینما دانست.»
مردی بدون سایه سومین فیلم از سه‌گانه علیرضا رئیسیان درباره خیانت است، بعد از فیلم‌های چهل سالگی و دوران عاشقی. عاشقانه‌هایی که در دام رازها و رمزها گرفتارمی‌آیند. وقتی پای شباهت‌هایی چنین آشکار بین فیلم‌های یک کارگردان وسط می‌آید، بی‌تردید پای مقایسه و ارزیابی نیز به ادامه بحث باز می‌شود. علیرضا رئیسیان می‌گوید اجماعی در میان تماشاگران و حتی منتقدان درباره این سه فیلم وجود ندارد:   «بعضی‌ها گفته‌اند که چهل سالگی را بیشتر دوست داشتند، عده‌ای هم از علاقه‌شان به دوران عاشقی گفته‌اند و البته عده‌ای نیز مردی بدون سایه را دوست دارند.» اما خود رئیسیان چه؟ با اینکه در پرسش بالا گفته که مردی بدون سایه را می‌توان چکیده علایق و سلایق من در سینما دانست، اما به‌هرحال شنیدن چنین مقایسه‌ای، آشکارا، جذاب‌تر است. رئیسیان در این مورد می‌گوید:   «از این سه‌گانه اخیر مردی بدون سایه به سلیقه‌ام نزدیک‌تر است»…
مردی بدون سایه البته -از نظر شماری از منتقدان- ایراداتی هم دارد. منتقدان مثلا به سکانس آغازین فیلم ایراد گرفته‌اند که ظاهرا بخشی از مستندی است که کاراکتر علی مصفا در فیلم می‌سازد، اما آنچه می‌بینیم تصاویری با دکوپاژ سینمایی است. یا به دوپاره‌بودن فیلم ایراد گرفته‌اند: دوپارگی بین داستان فیلمساز داستان و فیلمی که ساخته و ظاهرا نقش مهمی نیز در روایت دارد و البته دوپارگی زمانی فیلم، از زمان آغاز فیلم تا زمان غیبت سایه و از آن به بعد. رئیسیان درباره سینمایی و دکوپاژشده بودن سکانس مستند فیلم می‌گوید: «خواستم با ریزشدن در جزییات و تاکید روی لحظات ملتهب، هولناک‌بودن موضوع را نشان دهم.» درباره دوپاره‌بودن مردی بدون سایه نیز این امر را انکار می‌کند: «به‌هیچ‌وجه قبول ندارم که این فیلم دوپاره است. داستان فیلم درباره این بود که چگونه اتفاقی باعث می‌شود که یک زندگی آرام و عادی دچار بحران ‌شود.» البته به گفته رئیسیان اگر از ابتدا خودش احساس می‌کرد روایت فعلی فیلم باعث دوپارگی آن شده، «می‌شد فیلم را از سکانس قتل آغاز کرد و در ادامه نشان داد چه اتفاقی افتاده که شخص را به واکنش‌هایی چنین سنگین واداشته است، اما چون احساس لزومی در این کار ندیدم و در ضمن دلم هم نمی‌خواست داستان فیلم را پیچیده کنم، به همین روایت فعلی بسنده کردم که به نظرم درست‌ترین شکل روایت این داستان است.»

همکاری مستمر با لیلا حاتمی سرد و شورانگیز و قدرتمند
در تاریخ سینما شاهد همکاری‌های پرباری بین کارگردانان و بازیگرانی ثابت هستیم. مثل همکاری مارتین اسکورسیزی و رابرت دنیرو و بعدتر لئوناردو دی‌کاپریو در سطح اول سینمای جهان. یا همکاری مسعود کیمیایی و بهروز وثوقی و بعدتر فرامرز قریبیان، همکاری بهرام بیضایی و سوسن تسلیمی و البته بسیار همکاری پربار دیگری که می‌شود مثال زد. همکاری علیرضا رئیسیان و لیلا حاتمی نیز کم‌کم دارد وارد این فهرست می‌شود. همکاری مستمر در چهار فیلم که از ایستگاه متروک آغاز شده و بعد از گذر از چهل سالگی و دوران عاشقی، به مردی بدون سایه رسیده است. رئیسیان درباره اینکه آیا از اول کاراکترهای سناریو را براساس بازیگران آثارش (به‌طور مشخص لیلا حاتمی) می‌نویسد یا نه؛ می‌گوید: «این را می‌توان به کار آهنگسازی تشبیه کرد که وقتی آهنگش را برای خواننده‌ای خاص و با شناخت توانایی‌های خواننده و ظرایف صدایش بنویسد، به احتمال زیاد کار بهتری از کار درمی‌آید. در مورد پرسش شما هم، من از آن فیلمسازهایی نیستم که بلد باشم نقش را به چند بازیگر پیشنهاد دهم و اگر این بازیگر نشد بروم سراغ آن دیگری. دلیل اینکه خیلی‌ها می‌گویند بازی‌های خوبی در فیلم‌های من وجود دارد، این است که از اول کار در ذهنم می‌دانم  که نقش را برای چه کسی می‌نویسم و این بازده همکاری را بالا می‌برد.»
اما چرا لیلا حاتمی؟ رئیسیان درباره حضور لیلا حاتمی به‌عنوان بازیگر ثابت فیلم‌هایش می‌گوید: «من وقتی می‌خواهم بازیگر نقش اصلی زن را انتخاب کنم، به بازیگری فکر می‌کنم که چهره‌ای قدیس‌وار داشته باشد. این سلیقه من است و در  پرسونای بازیگری، لیلا حاتمی به سلیقه سینمایی‌ام نزدیک‌تر است. این درحالی است که در اوایل همکاری‌مان با خانم حاتمی با هم با مشکل هم مواجه شده بودیم، اما کم‌کم روش کار کردن با یکدیگر را آموختیم. اما حتی اگر این اتفاق هم رخ نمی‌داد، به نظر من در سینمای ما کمتر بازیگری وجود دارد که بتواند شکنندگی و ظرافت شخصیتی را که هم سرد است و هم شورانگیز و البته قدرتمند ارایه دهد. علاوه بر این لیلا حاتمی به نقش فکر می‌کند و درباره تمام جزئیات نقش ایده دارد، این باعث می‌شود همکاری با او ثمربخش باشد.»
رئیسیان در گفت‌وگویی دیگر دراین‌باره مثال هم زده بود:   «بسیاری از لوکیشن‌های فیلم در اسپانیا گرفته شده است و من می‌دانستم که خانم حاتمی زبان انگلیسی، فرانسوی و آلمانی را می‌داند، ولی به اسپانیایی مسلط نیست؛ بنابراین می‌خواستم از بازیگری خارجی بازی بگیرم، اما او مخالفت کرد و در ناباوری ظرف چند روز زبان اسپانیایی را یاد گرفت.»

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

قاچاقچیان خوش‌شانس کتاب

ترجمه‌های دزدی
قاچاق کتاب در بازار ابعاد پیچیده‌ای دارد و اغلب کتاب‌هایی را در برمی‌گیرد که پرفروش شده‌اند. کتاب‌ها بعد از پرفروش شدن با ترجمه‌های دیگری به بازار چاپ عرضه‌ می‌شوند، درحالی‌ که کپی شده‌اند. شکل دیگر قاچاق کتاب بعد از تمام‌شدن نوبت چاپ کتاب اتفاق می‌افتد؛ یعنی مثلا کتابی که دیگر تجدید چاپ نشده اما نمونه آن در بازار موجود است. در سال‌های گذشته کتاب‌های «جز از کل» ترجمه پیمان خاکسار و «ملت عشق» ترجمه ارسلان فصیحی با این سرنوشت روبه‌رو شدند. ارسلان فصیحی معتقد است ترجمه‌های متعدد از کتاب «ملت عشق» دزدی است.
پیوستن به کپی‌رایت جهانی راه مبارزه با قاچاق کتاب
چند وقت پیش پیمان خاکسار هم با انتشار تصویر کتاب‌های قاچاق‌شده در اینستاگرام خود به این رویه اعتراض کرد. او حالا هم البته به «شهروند» می‌گوید تاکنون هیچ اقدامی برای جلوگیری از این کار انجام نداده‌ است: «نمی‌دانم ماجرا از کجا آب می‌خورد اما در عین حال معتقدم تنها راه برخورد با قاچاقچیان کتاب پیوستن به قانون کپی‌رایت جهانی است.» خاکسار می‌گوید:  «وقتی ناشران ایران حق نشرِ ناشر خارجی را پرداخت و کتاب را منحصرا به نام خود ثبت کنند، کسی نمی‌تواند دوباره کتاب را به نام مترجم دیگری چاپ کند. درحال حاضر کتاب‌ها به دو صورت قاچاق می‌شود؛ یا عینا کتاب را چاپ می‌کنند و ناشر آن مشخص است یا چهار جمله آن را تغییر می‌دهند و با اسم مترجم دیگری کتاب را چاپ می‌کنند.» البته  به جز کتاب «جز از کل» کتاب‌های «اتحادیه ابلهان» یا «عامه‌پسند» نیز از این نویسنده به‌صورت قاچاق در بازار کتاب یافت می‌شود.
قاچاق‌ها از کجا سر ‌درمی‌آورند؟
کتاب‌هایی که اغلب به‌صورت قاچاق منتشر شده‌اند یا از بساط کتابفروشی‌های کنار خیابان، سایت‌های فروش کتاب، کیوسک‌های نمایشگاهی در فرودگاه‌ها و ایستگاه‌های مترو سر درمی‌آورند یا کتابفروشی‌های شهرستان‌ها. محمود آموزگار، کارشناس بازار نشر کتاب هم به «شهروند» می‌‌گوید که این کتاب‌ها با تخفیف‌های ٢٥ تا ٥٠‌درصد به فروش می‌رسد: «آدم‌هایی که به‌طور مشخص به این کار می‌پرداختند، تحلیل رفته‌اند اما کاملا حذف نشده‌اند.» او معتقد است تا حدی برای خواننده حرفه‌ای مشخص می‌شود که کتاب قاچاق است یا خیر:  «همه خواننده حرفه‌ای نیستند که متوجه این موضوع شوند اما برای وزارت ارشاد تشخیص و جلوگیری از آن کار سختی نیست. البته اگر وزارت ارشاد سامانه‌ای برای ثبت ناشر و مترجم کتاب داشت دیگر این اتفاق نمی‌افتاد که مثلا یک کتاب را ٢٠ نفر ترجمه کنند و برخی هم راحت از کنار آن به تخلفات خود ادامه دهند.» به گفته آموزگار این تجارتی پرسود است و جلوگیری از آن کاری سخت: «شبکه توزیع و پخش کتاب در ایران محدود است و توانایی تأمین همه عناوین کتاب را ندارد، درحالی ‌که قاچاقچیان شبکه توزیع وسیعی دارند، بنابراین در پیشبرد کار خود موفق‌تر هستند.»
بازار کتاب افغانستان و جوانان کوله به دوش
قاچاق کتاب البته وارد فاز جدیدی هم شده است و حالا شنیده‌هایی از ورود قاچاقچیان به بازار کتاب افغانستان وجود دارد. راه جدید دیگر هم درباره قاچاقچیانی است که به شیوه دیگر  به جای انتشار شمارگان چند هزارتایی از یک کتاب، با استفاده از چاپ دیجیتال هر روز تعداد محدودی از یک کتاب را منتشر کرده و پس از فروش دوباره کتاب را چاپ می‌کنند. در این روش از هزینه‌های انبارداری خبری نیست و مدرک جرمی هم برای دستگیری به همراه ندارند؛ بنابراین خطر کمتری برای مجرمان دارد. روش فروش این کتاب‌ها هم راحت است، با انتشار آگهی جوانان جویای کار تعداد زیادی جوان دانشجو و بیکارِ کوله‌‌ به‌ دوش پیدا می‌شوند تا به راحتی این کتاب‌ها را در مترو، اتوبوس و بقیه مکان‌های عمومی بفروشند.
کارگروهی که کارساز نشد
تا به حال اما پیگیری‌ها درباره قاچاقچیان کتاب نتیجه نداده است. یک سوی این ماجرا ناشران، کتابفروشان و نویسندگانی هستند که اغلب زمانی برای شکایت و گرفتن حق خود صرف نمی‌کنند.  طرف دیگر آن دستگاه‌های ناظری هستند که ظاهرا عزم جدی برای مبارزه با قاچاق ندارند. حتی تشکیل کارگروهی برای مقابله با قاچاق کتاب در سال‌های گذشته هم درنهایت کمکی به این معضل اساسی حوزه نشر نکرد. در مقطعی انبارها و موسسات متعددی که اقدام به انتشار غیرقانونی کتاب می‌کردند، کشف و ضبط شدند. به دنبال آن هم انبار کتاب‌های قاچاق کشف‌شده به نمایش عمومی گذاشته شد و حتی اتحادیه ناشران هم از قاچاقچیان کتاب به منظور صیانت از حقوق ناشران شکایت کرد. درنهایت اما اعلام شد که متهمان پرونده درباره پرونده نشر ققنوس تبرئه شده‌اند. گویا متهمان قاچاق کتاب با سوءاستفاده از نبود قانون بروز یا به چند ماه حبس محکوم شده‌ و یا بخشیده شده‌اند. چند روز قبل هم مهدی حسین‌زادگان، مدیر داخلی نشر ققنوس، در این‌باره به تسنیم گفته بود: «پرونده‌ها همه در هم ادغام می‌شود؛ برای نمونه در جلسه قبلی دادگاه یک نفر از ما هشت‌هزار جلد کتاب قاچاق چاپ کرده بود که  توقیف شد‌ و یکی دیگر ٢٠ جلد کتاب توقیفی از ما داشت،‌ قاضی با یک دید کلی به موضوع نگاه کرد و میزان قاچاقی که انجام شد،‌ در حکمی که صادر شد،‌ تأثیرگذار نبود.» پیش از این میرجلالی، دبیرسابق کارگروه مبازره با قاچاق کتاب، هم درباره نبود تناسب بین جرم و احکام صادره برای متهمان به همین موضوع اشاره کرده بود: «در برخی پرونده‌ها متاسفانه حکم صادره ـ‌هشت ماه حبس تعزیری‌ـ چندان تناسبی با جرم انجام‌شده ندارد.» همچنان هم البته خبرهایی درباره کشف انبارها منتشر می‌شود مثل همین چند روز پیش که همزمان با نخستین روز هفته کتاب، خبر کشف و پلمپ یک انبار قاچاق کتاب دیگر منتشر شد اما بسیاری از ناشران معتقدند که زمانی این اتفاق  کارساز است که صدور احکام متهمان با اغماض صادر نشود.
در این شرایط قاچاق ٤٠ عنوان از کتاب‌های انتشارات نگاه شاید خیلی تعجب‌آور نباشد، از کتاب شازده کوچولو ٥٠‌هزار نسخه کپی شده است و وضع درباره شوهر آهو خانم، عقاید یک دلقک و برخی از آثار شاملو هم به همین صورت است. کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» و تاریخ طبری کتاب‌های دیگری است که در سال‌های پیش با ادعای چاپ نسخه بدون سانسور قاچاق شده و به فروش می‌رسد.

محمد گنابادی، مدیر فروش نشر شهر و باغ کتاب: بازنده اصلی قاچاق اهل فرهنگ هستند
قاچاق در سال‌های اخیر آسیب زیادی به نشر وارد کرده است و تقریبا بیشتر ناشران از این موضوع آسیب ‏دیده‌اند. گردش مالی کتاب‌های قاچاق از چندین و چند‌میلیارد بالغ می‌شود. درواقع هرکتابی که اتفاقی ‏برایش بیفتد، پر فروش یا محبوب شود یا توقیف شود، قاچاقچیان سراغش می‌روند. قاچاق کتاب عمدتاً به دو ‏شکل اتفاق می‌افتد. شکل اول بدین صورت است که یکسری از ناشران رسمی وقتی با یک کتاب پرفروش ‏مواجه می‌شوند، با تغییر کمی در متن، آن را به‌نام مترجمی جعلی عرضه می‌کنند که چون هزینه مترجم، ‏ویراستار و… ندارد می‌توانند آن را با تخفیف‌های باور نکردنی به فروش برسانند. در این شکل ناشران معتبر ‏چون توان رقابت را در مورد چنین تخفیف‌هایی ندارند آسیب می‌بینند. چند روز پیش در مصاحبه‌ای در ‏شبکه دو گفتم  این ناشران که اغلب اسم و رسمی هم دارند بازار کتاب را از بار فرهنگی تهی کردند و ‌شکل دلالی ‏به آن دادند. شکل دوم قاچاق به صورت چاپ کتاب‌های پر فروش با همان سر و شکل کتاب‌های اصلی است که در این مورد نیز اغلب خریداران بدون توجه به نام مترجم و ناشر سراغ گزینه‌های ارزان‌تر ‏می‌روند. در کل بازنده اصلی قاچاق اهل فرهنگ هستند.‏
آیا می‌دانید کتاب‌هایی چون ملت عشق الیف شافاک، همسایه‌های احمد محمود، قهوه سرد روزبه معین، ‏طاعون، کوری، آثار فروغ، هدایت و به‌خصوص بوف کور که به جرأت پرفروش‌ترین کتاب تمام این سال‌هاست ‏چه ارقام حیرت انگیزی به جیب قاچاقچیان روانه کرده؟ اما انگار کاری‌اش نمی‌شود کرد!‏

دسته‌ها
فرهنگ

نینوچکای ما و نینوچکای آقای وایلدر

نینوچکا بیشتر تماشاگران را به یاد فیلمی به همین نام از بیلی وایلدر می‌اندازد.
البته ما در بروشورهای نمایش هم به روشنی و صراحت گفته‌ایم که نمایش ما برگردانی از فیلمنامه بیلی وایلدر است.
  اما اینکه اتفافات آن فیلم به همان ترتیب و سر و شکل روی صحنه آمده باشد، تا حدی دور از ذهن است.
طبیعتا، ما هم چنین ادعایی نکردیم؛ همچنان‌ که هیچ‌کس دیگری هم نمی‌تواند ادعا کند که در شرایط فعلی تئاتر و در کل هنرهای نمایشی می‌تواند فیلم یا نمایشی عاشقانه را بی‌توجه به قواعد و قوانین موجود روی صحنه بیاورد.
می‌توانید به روشنی درباره تفاوت‌های نمایش‌تان و فیلم بیلی وایلدر صحبت کنید؟
فیلم نینوچکا تمرکز دارد  روی عشق لئون و نینوچکا.
بله؛ و روندی که نینوچکای سرد طی می‌کند تا به آن فینال تکان‌دهنده برسد…
بله، به ‌هر حال ما نمی‌توانستیم آن عشق را به همان شکل روی صحنه به نمایش بگذاریم و بنابراین تغییراتی در فیلمنامه به وجود آوردیم.
  می‌توانید به بخشی از تغییرات اشاره کنید؟
در این حد که ما به جای عشق، سراغ اتفاقات دیگر رفته‌ایم و ماجراها را بازتر کرده‌ایم و البته موضوعی مانند جواهرات را هم از نظر دور نگه نداشته‌ایم که باعث شده در کلیت کار نمایشنامه ما تفاوت زیادی با فیلم نینوچکا داشته باشد و البته این تفاوت هم  اتفاقی طبیعی است؛ چون به ‌هر حال صحنه نمایش با پرده سینما دو دنیای متفاوت هستند.
  تغییرات فقط در حد تأکید بیشتر روی یکسری حوادث است، یا اینکه کاراکترها هم تغییر کرده‌اند؟
نه، یکسری از کاراکترهای فیلم را هم به‌ ناچار حذف کرده‌ایم.
  این‌هم فقط به خاطر تمرکزنکردن روی آن ماجرای عاشقانه است؟
تئاتر به ‌هر حال در قیاس با سینما امکانات محدودتری دارد و کارگردان تئاتر مجبور است خود را با این مسأله تطبیق دهد. کارگردان سینما اما بسیاری از محدودیت‌های تئاتر را ندارد و بنابراین با دست بازتری داستانش را روایت می‌کند. ما هم در بازنویسی نمایشنامه این محدودیت‌ها را مد نظر داشتیم و براساس آن بود که تغییراتی در متن اصلی دادیم.
   نام بازیگران نمایش به‌خصوص ارژنگ امیرفضلی توقع تماشای یک نمایش کمدی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند؛ این را از اول مد نظر داشتید؟
خب این اتفاق طبیعی است؛ اما باید این را توضیح دهم که ما می‌خواستیم برای تماشاگران اتفاق شادی را رقم بزنیم، یکسری لحظات شاد و شیرین که روی هم نمایشی به نام نینوچکا را تشکیل می‌دهند ولی اینکه بخواهیم آنها را به قهقهه بیندازیم، هدف ما نبوده، با اینکه اگر چنین اتفاقی هم بیفتد، ناراضی نمی‌شویم. به این دلیل این چیزها را توضیح می‌دهم که بیان کرده باشم زمان انتخاب ارژنگ امیرفضلی به این نکته فکر نکرده بودیم که او یا هر کدام از بازیگران دیگرمان با استفاده از ویژگی‌های خود لحظات خاص خنده‌آوری را ایجاد کنند یا در فلان نقطه نمایش تکیه‌مان روی خنده‌آفرینی او باشد. آن شادی و شیرینی اجرا برای ما مهم‌تر از خنده‌های مقطعی تماشاگران است. کما اینکه در بسیاری از مواقع هم می‌بینیم که تماشاگری بدون لحظه‌ای خنده از سالن خارج شده اما در کل لحظات شادی را از سر گذرانده است.
 یعنی طراحی شوخی و خنده‌آفرینی نداشته‌اید؟
در این حد که طراحی کرده باشیم که تماشاگر حتما باید در این لحظه بخندد و اگر در اجرایی این اتفاق نیفتد، دست و پامان را گم کنیم و احساس شکست کنیم؛ نه. اما به‌ هر حال موقعیت‌هایی در نمایش وجود دارد که می‌دانستیم احتمال خنده مخاطب در آنها زیاد است؛ موقعیت‌هایی که اگر خوب اجرا شوند و باب میل تماشاگر از کار درآیند، خنده هم خواهند آورد.
در گروه بازیگران‌تان ارژنگ امیر فضلی از نظر نام و نشان تفاوت معناداری با دیگر بازیگران‌ دارد. آیا حضور او سوپاپ اطمینانی بود برای اجرا و استقبال تماشاگران؟
قطعا و قطعا نه. ما در نینوچکا هم او را داریم، هم بازیگران تئاتری حرفه‌ای را و هم البته هنرجویان تئاتر را؛ ترکیبی که همه در کنار هم قرار بوده نمایشی به نام نینوچکا را روی صحنه بیاوریم و حتی از آن هم مهم‌تر، از اجرا و خلاقیت خود لذت ببریم؛ یعنی بازیگر چهره ما هم جزیی از کل نینوچکاست و نه موجودیتی منفرد که ساز خودش را می‌زند. با این‌ حال این گفته‌هایم به این معنا نیست که نمایش‌های دیگری را که از بازیگران سینمایی و چهره‌های شناخته‌شده برای جلب نظر و توجه مخاطب استفاده می‌کنند، زیر سوال ببرم. وقتی قرار است این چهره‌ها به درد تئاتر بخورند و تماشاگران به خاطر آنها هم شده از تئاتر استقبال کنند، چرا باید با حضورشان مخالفت کرد؟ اصلا چنین مخالفتی منطقی نیست. هر کسی که باعث شود تئاتر جان بگیرد، باید از او حمایت کرد و قدردان او بود.

دسته‌ها
تیتر یک فرهنگ

کسی حق ندارد جشنواره را از خرمشهر بگیرد‏

جشنواره تئاتر فتح خرمشهر هفته گذشته به اتمام رسید اما گویا مشکلات در این جشنواره زیاد بود. با آن همه کمبود و مشکلی که در عروس‌ شهرهای جنوبی وجود دارد، چه کردید؟
با همه مشکلاتی که در خرمشهر داشتیم، با کمک‌ شبانه‌روزی دوستان ستاد، بچه‌های خرمشهر و دوستانی که از تهران برای مسائل فنی آمده بودند، جشنواره برگزار شد. اگر کمک این دوستان نبود قطعا نمی‌توانستم به انتهای جشنواره برسم. با همان بضاعتی که داشتیم و امکاناتی که از مرکز هنرهای نمایشی تهران و اهواز آورده بودند، سالن‌ها مهیا و برای اجرای گروه‌های نمایشی تجهیز شد. اگر چه مشکلات سخت‌افزاری داشتیم اما سعی کردیم حتی در بحرانی‌ترین شرایط لبخند را فراموش نکنیم و آغوش‌مان به روی تمام کسانی که برای شرکت در جشنواره آمده‌اند، باز باشد. در بیشتر اتفاقات فرهنگی و هنری این‌چنینی که ٣٠٠ نفر با سلایق و علایق متفاوت کنار هم هستند، شاید رگه‌هایی از کشمکش یا رویارویی وجود داشته باشد اما در این جشنواره این مسائل نزدیک به صفر بود.
کار کردن در این شرایط خیلی سخت است. از یک‌سو تئاتر شهرستان‌ها به اندازه کافی محرومیت دارد و اساسا در شهرستان‌ها به مقوله تئاتر کمتر پرداخته می‌شود؛ از سوی دیگر خرمشهر به دلیل هشت‌سال جنگ تحمیلی محدودیت‌های خاص خود را دارد. وقتی چنین اتفاقی در چنین سطحی و در چنین شهری می‌افتد، کار را سخت می‌کند. البته خودتان از وعده‌های عملی‌نشده مسئولان صحبت کرده بودید. تکلیف وعده‌ها چه شد و مسئولان استانی چقدر برای این کار کمک کردند؟
وزارت ارشاد و منطقه آزاد اروند در طول این مسیر همراه ما بودند. این نهادها طبق تعریف‌ و قراردادهای گذشته‌ای که برای این جشنواره داشتند، همان هزینه‌های قبلی را برای آن در نظر گرفته بودند؛ هزینه‌هایی که در ٦‌سال گذشته با توجه به تورم، پیشرفت نکرده بود. در جلسات اولیه با مسئولان ارشاد و منطقه آزاد اروند اعلام کردم که اگر بخواهند با همان روال و بودجه‌های قبلی کار را انجام دهند نیازی به حضور من نیست و افراد دیگری می‌‌توانند به‌عنوان دبیر جشنواره انتخاب شوند، اما اگر قرار بر حضور من باشد، خواسته‌های من برای جشنواره چیز دیگری است. من هرگز ارتفاع و قواره اتفاقی چنین بزرگ را به اندازه داشته‌هایمان کوچک نمی‌کنم. گفتم کمک کنید داشته‌هایمان را به اندازه این مناسبت افتخارآمیز بزرگ کنیم، وگرنه افراد دیگری را می‌توانید به‌عنوان دبیر انتخاب کنید. آقای قنواتی که در آن زمان مدیر کل ارشاد منطقه آزاد اروند بود، گفت ما همان ٢٥٠‌میلیون تومان را اختصاص می‌دهیم. این بودجه و امکانات در دوره‌های گذشته، باعث دلخوری هنرمندان شده بود، ازجمله درباره اسکان آنها که وضع غیرمحترمانه‌ای داشت. گفتم با این بودجه می‌توانید کاری نیمه‌حرفه‌ای اما آبرومند انجام دهید، اما پشت این جشنواره، مناسبتی چون فتح خرمشهر است. وقتی جشنواره را کوچک ببینید، از جایی که تا الان بوده، جلوتر نمی‌رود. درنهایت او وعده داد بودجه ٣٠٠‌میلیون شود، اما گفتند تلاش می‌کنند آن را به ٤٠٠‌میلیون برسانند. من و‌ آقای کرمی، مدیر کل مرکز هنرهای نمایشی گفتیم روی ٤٠٠‌میلیون حساب می‌کنیم.  ایشان هم قول دادند برای آن تلاش کنند. مدیر مرکز هنرهای نمایشی هم که هر ‌سال ٥٠‌میلیون کمک می‌کرد برای امسال وعده کمک پنج‌ برابری داد، بنابراین داشته بالقوه ما ٦٥٠‌میلیون شده بود، درحالی‌که برآوردمان برای رسیدن به ایده‌آل‌های جشنواره یک‌میلیارد و دویست و هشتاد ‌میلیون بود. موظف بودم به‌عنوان دبیر جشنواره برای بودجه تلاش کنم، اما در این بین حضور مدیر کل ارشاد منطقه آزاد اروند به صفر رسید و بعد ماجرای استعفا و بازنشستگی او مطرح شد، اما در این مدت حتی یک تلفن هم به من نزد. البته معاون فرهنگی منطقه آزاد هم قول همکاری دادند و واقعا تا آخرین لحظه حضور معنوی در کنار ما داشتند، اما ایشان هم گفتند برآورد بودجه‌ای سازمان همان ٢٥٠‌میلیون است و یک ریال هم اضافه نشده است. مدیر کل ارشاد منطقه آزاد اروند حتی تلاش کوچکی هم برای افزایش بودجه نکرده بود. بنابراین برای جذب بودجه به دیدار بسیاری از دوستانی که فکر می‌کردم نام خرمشهر برایشان مهم است، رفتم. بعضی از این نهادها مثل بنیاد شهید، روایت و حوزه هنری کمک‌های اعتباری بابت جوایز جشنواره یا چاپ کتاب و پوستر را برعهده گرفتند، اما باز هم نقدینگی نداشتیم.
  آیا ارزیابی شد که چقدر کمبود وجود دارد؟
آسیب‌شناسی کردیم و میزان نیازهای تمام سالن‌ها را درآوردیم. کمبود فقط سخت‌افزاری، اتاق نور و صدا نبود؛ حتی سیستم تهویه و آ‌برسانی مشکل داشت. فهرست کمبودها را تهیه کردیم و از مرکز هنرهای نمایشی برخی وسایل مورد نیازمان را آوردند. سازمان زیباسازی شهرداری تهران هم ١٠ سازه تبلیغاتی به خرمشهر هدیه کرد.
یعنی در طول این ٢٢‌سال که از عمر جشنواره می‌گذرد هیچ‌کس نیازسنجی برای تکمیل کمبودها نکرده بود؟
شما بگویید یک لامپ اضافه شده باشد. بیشتر اتفاقات ادواری ما آماری و تبلیغاتی است. کمبودها را فهرست کردم، حتی از تئاتر شهر ١٥٠ صندلی گرفتم، اما حتی کسی نبود نصب‌شان کند و هنوز هم نصب نشده است. گروهی را برای سرپا کردن سازه‌های تبلیغاتی و ساخت‌وساز فرستادم، اما حتی پاکت سیمان و شن هم برای انجام کار نبود. قرار بود جشنواره برگزار کنم، قرار نبود شهرسازی کنم. تا جایی که توانستم برای تجیهز کمک بردم، اما قرار نبود تجهیز کلی را هم انجام دهم. ما حتی اسید و شوینده برای تمیز کردن سرویس‌های بهداشتی گرفتیم که شکل نامناسبی داشت. بچه‌های خرمشهر اصلا مقصر نیستند بچه‌های خرمشهر عشق هستند، زندگی طلب می‌کنند، اما کسی به آنها زندگی نمی‌دهد.
  با حمایت‌هایی در این سطح، هدف مسئولان از برگزاری چنین جشنواره‌ای چیست؟
کمترین وظیفه‌ای که جشنواره بعد از ٢١دوره برگزاری دارد، کمک به تجهیز و پیشرفت آن است. برگزاری جشنواره چیز بدی نیست، ما در این جشنواره‌ها شکل گرفتیم، ثبات و عشق پیدا کردیم و رفاقت‌ها و ارتباطات فرامرزی بین شهرهای مختلف این‌گونه پدید می‌آید. دانش از این جشنواره‌ها به شرکت‌کننده‌ها منتقل می‌شود و گردهمایی‌ها هم به حیات تئاتر کمک می‌کند، اما در این ٢١‌سال توجهی به این جشنواره‌ نشده است. در این جشنواره دو بار کلنگ ساختن پلاتو را زدند، اما هنوز ساخته نشده است. باید مسئولی پیدا شود که دنبال آن برود.
  مشکل از کجاست؟
مشکل از کسانی است که موظف بودند پیگیری کنند و راهکاری ارایه دهند تا کار اجرا شود. در سال‌های گذشته بودجه‌های ترمیمی به سالن‌ها اختصاص دادند، اما کسی جوابگو نیست که این بودجه‌ها کجا هزینه شده است و چرا نمود ندارد. مثل اتفاقی که برای تئاتر شهر می‌افتاد که هر چند‌سال یک بار بودجه کلانی بابت ترمیم برای آن اختصاص داده می‌شد، درحالی‌که اگر سالن ترمیم شود باید ٢٠ساله باشد؛ چطور ترمیم می‌شود که هر دو‌سال یک‌بار نیاز به ترمیم پیدا می‌کند؟! چه اتفاقی پشت این جریان است؟ چرا سازمان بازرسی و نهادهای نظارتی ورود نمی‌کنند؟ و چرا مسئولان نمی‌خواهند که نظارت باشد.
  عجیب است که درباره خرمشهر همیشه مسئولان علاقه نشان می‌دهند، اما مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد.
به افتخاری که از آن نصیب‌شان می‌شود علاقه دارند، اما یک قدم هم جلو نمی‌روند. اما من حتی به تمام مسئولانی که به این زمینه مرتبط هستند، التماس کردم. هیچ ابایی هم ندارم چون همه اینها به خاطر بچه‌های مهجور جنوب و آدم‌هایی مثل جهان آرا بود. ١٨‌سال آن‌جا زندگی کردم و در تمام هشت سال جنگ در اندیمشک بودم، تصاویری که رهایم نمی‌کند. اینها من را معتقد کرده بود که به سرزمینی که جنگ آن را ویران کرده است، دینم را ادا کنم و در آبادانی آن سهمی داشته باشم.
با تمام این حرف‌ها کیفیت جشنواره نسبت به سال‌های گذشته چطور بود؟
اگر بخواهم نسبت به سال‌های گذشته این جشنواره را قیاس کنم باختم. من آمده بودم اتفاقی را ایجاد کنم، چون تا به حال اتفاقی نیفتاده بود که من بگویم نسبت به آن چه کردم؛ چون معتقدم قضاوت بعد از اتفاق است. کمترین نشست را قبل از جشنواره داشتم، معتقد بودم هر حرفی بخواهم بزنم شعار است، چون ایده‌آل‌هایم را می‌گویم. متاسفانه به دغدغه‌های فرهنگی اهمیتی داده نمی‌شود. من از بچه‌های خرمشهر ممنونم که این‌قدر پشت من ایستادند. قضاوت هم بماند برای هنرمندان، بچه‌های خرمشهر و درواقع کسانی که این جشنواره را تجربه کردند.
  این جشنواره در مقطعی بین‌المللی شد، اما گویا ظاهرا موفق نبود.
مثلا اگر از حوزه خلیج فارس کاری به جشنواره بیاوریم بین‌المللی می‌شود؟ این نگاه خوبی نیست که با حضور یک یا دو کشور همسایه به جشنواره‌ای بین‌المللی بگوییم. برای بین‌المللی شدن ابتدا باید امکانات، نگاه و ذهن شما بین‌المللی باشد، درحالی‌که من در جشنواره‌ای که اسم آزاد سازی خرمشهر روی آن است و همه باید به آن خدمت کنند، جنگ داشتم. می‌گفتند نباید از بیرون از خرمشهر کمک بخواهیم چون این جشنواره برای خرمشهر است؛ درحالی‌که قرار نبود کسی این جشنواره را از خرمشهر بگیرد. معتقدم وقتی نگرانی‌های ما برای این جشنواره در حد شهر و محلات مانده است، ملی شدن آن هم غلط است، باید اول ذهنیت را به سمت بین‌المللی شدن ببریم و بعد امکانات را به آن سمت ببریم و بعد از آن با افتخار بگوییم جشنواره را بین‌المللی کردیم. در دوره‌ای که جشنواره به سمت بین‌المللی رفت،  فقط هزینه‌هایش کلان‌تر شد، اما هیچ اتفاق ساختاری در آن نیفتاد و فقط روبنای شیکی داشت. درنهایت هم هیچ‌کس بررسی نکرد تا مشخص شود چه خروجی داشته است.
  البته جالب است بعضی‌ها معتقدند این جشنواره باید هر‌سال در یک شهر برگزار شود.
کسی حق ندارد که جشنواره را  از خرمشهر بگیرد. باید خرمشهر را به شرایط و امکانات مناسب برسانند. بچه‌های خرمشهر این جشنواره را با خون دل شروع کردند و گرفتن جشنواره از آنها نامردی مطلق است. کاری که باید انجام شود رساندن خرمشهر و آبادان به ارتفاع لایق برگزاری جشنواره‌ای در حد بین‌المللی است.
فکر می‌کنید با مسائلی که پیش آمد، در سال‌های آینده مشکلات این حوزه کمتر شود؟
معتقدم که کمتر از این نمی‌توانند انجام دهند. البته ایده‌آل‌های من خیلی بیشتر بود، اما اگر از همین یک قدم که جلو رفته است عقب  بکشند رسوایی است و اگر این اتفاق بیفتد یک نفر از مقامات بلند مرتبه باید به آن ورود کند.

دسته‌ها
فرهنگ

اوج هنر در اوج محرومیت

هنر مردم سیستان و بلوچستان البته در سال‌های گذشته بارها در رسانه‌ها بازتاب پیدا کرده است؛ مثلا هنر سوزن‌دوزی که همه این روزها آن را با نام مهتاب نوروزی به‌عنوان مشهورترین سوزن‌دوز سیستان و بلوچستان می‌شناسند، اما کسی از موسیقی و هنرمندان فولکلور یا تئاتر این سرزمین خبر ندارد. کمتر کسی کمال خان هوت معروف به ملا کمالان را می‌شناسد که از خوانندگان موسیقی مقامی بلوچی و از نوازندگان تنبورک در سیستان و بلوچستان بود، اما هیچ اثری از او در آیین‌های مربوط به موسیقی نیست. کمال خان  ١٠سال قبل از دنیا رفت و حالا فقط یک جشنواره با نام او (جشنواره حماسی کمالان) برای مردم سیستان و بلوچستان باقی مانده است. ‌سال ٨٨ البته در مراسمی که فرهنگستان هنر با حضور محمدرضا شجریان برای این هنرمند بلوچی برگزار کرد، از او تقدیر شد. محمدرضا شجریان در این مراسم از ناشناخته‌بودن این هنرمند بلوچی گلایه کرد: «برای من مایه خشنودی و مباهات است که امروز در بزرگداشت بزرگواری از اهالی موسیقی بلوچ شرکت می‌کنم، درحالی ‌که باید بگویم متاسفانه تاکنون آن‌گونه که شایسته ‌است این فرهنگ را نشناخته و از ملا کمالان‌ تقدیر نکرده‌ایم.» بسیاری از هنرمندان دیگر در این استان هم از حقوق خود بازمانده‌ و گوشه‌نشین شده‌اند، مثل زبیده آزادی، خواننده فولکلور که شرایط نامناسب اقتصادی، حتی سلامت روان او را هم به خطر انداخته است یا خلیفه محمود، آخرین بازمانده موسیقی درمانی بلوچ که دیگر هیچ اثری از او در صحنه‌های موسیقی نیست. او  این روزها به دلیل مشکلات حتی توان راه رفتن ندارد. رسول بخش زنگشاهی، قیچک‌نواز مشهور بلوچستان هنرمند دیگری است که باز هم مشکلات اقتصادی سلامتی او را هدف قرار داد و درنهایت دیابت پایش را از او گرفت. شیرمحمد اسپندار، تنها دونلی‌زن ایران از سیستان و بلوچستان است که موفق به دریافت دکتری موسیقی سنتی از فرانسه شده اما او هم در کشور خود غریب است. عیسی بلوچ، دونلی‌نواز و محمد‌عمر سامی، بنجو‌نواز هنرمندان دیگری هستند که با وجود مهارت‌های خاص‌شان، وضعیت خوبی ندارند و کمتر کسی به جمع‌آوری آلبوم و مجموعه آثار آنها توجه کرده است.
اقتصاد هنر در بلوچستان ضعیف است
سیستان و بلوچستان در حوزه امکانات فرهنگی هم مثل سایر حوزه‌ها در فقر است. البته طی چند سال گذشته گروه‌هایی برای ساخت و تجهیز مراکز بیمارستانی یا توسعه و ساخت مدارس در این استان پا پیش گذاشته‌اند، اما فرهنگ و هنر به دلیل کمرنگ بودن در سبد کالای مردم همیشه در رده‌های آخر توجه و اهمیت بوده است. عباس دانشی، مدیر اسبق ارشاد سیستان و بلوچستان هم در گفت‌وگو با «شهروند» می‌گوید: «آهنگ‌های بعضی از این هنرمندان در رادیوی محلی موجود است اما کیفیت حرفه‌ای ندارد. موسیقی بلوچستان ارزشمند و قابل توجه و از موسیقی شبه‌قاره متاثر است. این موضوع جذابیت‌های ملی آن را بیشتر می‌کند. البته در دوره‌ای که مسئولیت داشتم یک آلبوم موسیقی بلوچ منتشر شد که در آن تقریبا از گروه‌های بیشتر شهرستان‌ها استفاده شده بود.» او البته معتقد است حل شدن بسیاری از مشکلات این حوزه به همکاری هنرمندان بستگی دارد: «اقتصاد هنر در سیستان و بلوچستان ضعیف است و استفاده از محصولات فرهنگی هنوز فرهنگ‌سازی نشده است که البته بخشی از آن هم متاثر از شرایط معیشتی مردم است. اگر چه حتی افرادی که توانایی مالی دارند هم برای بخش‌های هنری شهر خود هزینه نمی‌کنند. با وجود این، دولت هم باید به بخش‌هایی که محرومیت‌های بیشتری در آن وجود دارد، توجه بیشتری برای محرومیت‌زدایی کند.» دانشی معتقد است بسیاری از این مسائل با حضور هنرمندان این عرصه‌ها حل خواهد شد: «متاسفانه هنرمندان هم فقط منتظر حمایت‌های دولتی هستند.»
سالن‌های تئاتر استاندارد نیست
مدیر اسبق ارشاد سیستان و بلوچستان البته همه کمبودها و نبود زیرساخت‌های فرهنگی را قبول دارد و می‌گوید که این استان حتی فاقد تالار مرکزی است که در مراکز ١٥ استان کشور، گاهی تا ١٦‌هزار متر مربع ساخته شده است. او همچنین به نبود کتابخانه مرکزی اشاره می‌کند که در بسیاری از مراکز استان‌ها پیش‌بینی شده است: «مجموعه‌های فرهنگی هم که در این استان ساخته شده، استانداردهای لازم را برای اجرای تئاتر ندارد.» او که از ‌سال ٩٠ تا ٩٤ مدیر ارشاد این استان بوده است، می‌گوید متاسفانه شهرداری‌ها در استان سیستان و بلوچستان اصلا به ساخت فرهنگسراها توجهی نکرده‌اند: «در بسیاری از شهرها شهرداری‌ها فرهنگسراها را به‌عنوان کانون توجه هنرمندان ساخته‌اند، اما در سیستان و بلوچستان جای مدیریت‌های تخصصی فرهنگی و هنری خالی است و برگزاری مراسم فقط جنبه‌های کلیشه‌ای و رسمی دارد.» او می‌گوید همچنان هم سیستان و بلوچستان فاقد سالن‌های بزرگ تئاتر و موسیقی است: «اگر زمانی گروهی بخواهد نمایش یا کنسرت با ویژگی‌های خاصی روی صحنه ببرد به علت نبود سالن این مراسم را در سالن‌های ورزشی برگزار می‌کنند.» در هر صورت او هم معتقد است سیستان و بلوچستان گنجینه‌ای از استعددادهاست و اگر بخش‌های هنری و فرهنگی سیستان و بلوچستان فعال شود حتما بر صنعت گردشگری و ایجاد مراودات فرهنگی این استان با استان‌ها و کشورهای مجاور تأثیر خواهد گذاشت.

هنرمندان برای سیستان‌وبلوچستان پای کار باشند
حسین مسگرانی، مدیرکل ارشاد سیستان‌وبلوچستان | درباره کمپین اوج هنر در اوج محرومیت باید بگویم که تاکنون چند کمپین با این موضوع شکل گرفته، اما بعضی‌شان نه فقط در جهت درست نبوده، بلکه حتی آبروی هنر و هنرمندان استان را هم برده‌اند. در واقع من به این فعالیت‌های پراکنده بدبین نیستم، اما تاکنون مشابه این حرکت‌ها را برخی یا اهداف سیاسی داشتند، یا برای مطرح‌کردن افراد خاصی بوده است. پس این را به صراحت می‌گویم اگر قرار است کاری در این زمینه انجام شود، باید خود هنرمندان پای کار باشند و برخی افراد غیر مرتبط حضور نداشته باشند.
برخی افراد سیاسی و سیاستمداران تخصصی درباره هنر و فرهنگ ندارند و حتی اصلا نمی‌دانند که امکانات ما چقدر است تا بدانند که باید چقدر از ما انتظار داشته باشند. اما درباره امکانات؛ ما ١٤ مجموعه فرهنگی- هنری در استان داریم. سه مجتمع فرهنگی- هنری هم در سه شهرستان دیگر ازجمله هیرمند، دلقان و یک شهر دیگر درحال احداث است. برخی نزدیک به اتمام و برخی نیز درحال احداث هستند. این سه مجتمع استانداردهای بالایی دارند. ‌سال گذشته در سفر وزیر ارشاد مصوب شد که ٥ پلاتوی تئاتر در ٥ شهرستان احداث شود.  یکی از این موارد در زاهدان است که تقریبا ٩٠‌درصد تکمیل شده و قرار است آذرماه افتتاح شود. چهار پلاتوی دیگر نیز در شهرهای زابل، سراوان، ایرانشهر و چابهار تا پایان ‌سال به بهره‌برداری می‌رسد. سه نگارخانه در شهرستان‌های ایرانشهر، سراوان و چابهار تأمین اعتبار شده؛ نگارخانه سراوان افتتاح شده و دو نگارخانه دیگر هم تا پایان‌ سال افتتاح خواهد شد. البته ساخت دومجموعه سینما امید هم تصویب شده، برای مجموعه اول تأمین اعتبار هم شده است و هفته آینده کلنگ‌زنی خواهد شد. سالن دیگر هم در چابهار است و تا چند هفته دیگر وارد روند ساخت خواهد شد. درحال حاضر در زاهدان دو مجموعه سینمایی داریم؛ هلال و ارشاد. در زابل و چابهار هم آمفی‌تئاترهای ارشاد به نمایش فیلم اختصاص یافته است. دو سالن هم در شهر خاش تا پایان‌ سال فیلم نمایش خواهند داد.  در نهایت معتقدم ما از نظر امکانات با استانداردها فاصله داریم، این فاصله‌ها قبلا بیشتر بود، اما در سال‌های اخیر تلاش‌های بسیاری صورت گرفته و بسیاری از شاخص‌ها ارتقا یافته، اما به‌رغم این رشد باز هم کمبود داریم و باید تلاش‌ها را بیشتر کنیم.  افزایش امکانات در کنار فعالیت‌های حمایتی و تولید آثار هنری، به همراه کارهایی که در زمینه ارزشیابی هنری و بیمه برای هنرمندان انجام شده، فضای هنری- فرهنگی استان را تا حدی به استانداردها نزدیک کرده است. اما شاید مهم‌ترین اقدام علاوه بر برگزاری جشنواره‌های موسیقی از قبیل جشنواره ملی موسیقی حماسی استان در چابهار، جشنواره آوازها و نواها و جشنواره موسیقی عرفانی در سراوان؛ تأسیس دو موسسه به نام مکتبخانه موسیقی باشد، موسساتی که قرار است با انجام کارهای پژوهشی کمک حال‌مان باشند در حفظ میرات و گنجینه موسیقی استان.