دسته‌ها
حادثه

سرقت مسلحانه 23هزاریورویی از صرافان تهرانی

ساعت 13 بیست‌وچهارم تیرماه امسال طی تماس تلفنی مردی 35 ساله با مرکز فوریت‌های پلیسی 110 از سرقت مسلحانه «تحت عنوان مامور» توسط پنج مرد جوان ناشناس که اقدام به سرقت 13‌هزار یورو و دو دستگاه تلفن همراه کرده بودند را به کلانتری 109 بهارستان گزارش داد. پرونده متشکله جهت رسیدگی تخصصی در اختیار کارآگاهان اداره یکم پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار گرفت.

شاکی پس از حضور در اداره یکم پلیس آگاهی تهران بزرگ، به کارآگاهان بیان داشت حدودا ساعت 12ظهر بود که دو مرد جوان تقریبا 30 ساله با ظاهری بسیار موجه وارد مغازه صرافی واقع در جمهوری شدند و اظهار داشتند نیاز به 13‌هزار یورو دارند و با صحبت‌هایی که شد برای این‌که وجه ارز را پرداخت کنند، توافق کردیم به بانکی در نزدیکی برویم، پس از خروج از مغازه به اتفاق هر دو نفر به صورت پیاده به سمت بانک درحال حرکت بودیم که ناگهان سه مرد جوان حدودا 38 ساله با یک دستگاه خودروی سمند بژ رنگ پلاک شخصی به ما نزدیک شدند و جلوی مرا گرفتند و با نشان دادن سلاح و بی‌سیم گفتند ما پلیس هستیم و شما به جرم قاچاق ارز بازداشت هستید و مرا با تهدید سوار خودرو کردند و آن دو نفر دیگر سوار موتورسیکلت شدند و رفتند.

در ادامه، سارقان در خودرو به من می‌گفتند «چند ‌سال در این کار هستی و چقدر پول جابه‌جا کرده و کجا نگهداری می‌کنی.» همچنین آنها از من می‌خواستند اشخاصی را که در کار قاچاق ارز هستند، را به آنها معرفی کنم. حدود یک ساعت طول کشید تا به میدان جمهوری رسیدیم و تمام 13‌هزار یورو و دو دستگاه تلفن همراهم را از من گرفتند و مرا پیاده کردند.

با شنیدن اظهارات مرد جوان، کارآگاهان با بررسی‌های سیستمی با یک وقوع پرونده مشابه با همین شگرد روبه‌رو شدند که سارقان اقدام به سرقت 10‌هزار یورو در چند روز گذشته کرده‌اند که با تجمیع هر دو پرونده، کارآگاهان دریافتند با اعضای یک باند حرفه‌ای سرقت مسلحانه مواجه هستند.
دستگیری اعضای این باند سرقت در دستور کار کارآگاهان اداره یکم قرار گرفت و تیمی مجرب از کارآگاهان به محل صرافی مراجعه کردند. با آغاز تحقیقات پلیسی کارآگاهان با رصد دوربین‌های مداربسته محل سرقت و مکان رها کردن وی، در پالایش صورت گرفته موفق به شناسایی یکی از اعضای باند سرقت به نام «مهرداد» در محدوده «جوادیه راه‌آهن» شدند. با انعکاس موضوع به بازپرس شعبه دوم دادسرای ناحیه 34 تهران در مورخه 22 مردادماه طی یک عملیات پلیسی مهرداد در مخفیگاهش دستگیر شد و صراحتا به سرقت اعتراف کرد و گفت: «سرقت‌ها را به اتفاق چهار نفر دیگر از همدستانش که اهل یک منطقه هستند، انجام داده‌اند.»

کارآگاهان به دنبال اعترافات مرد جوان، تمامی اعضای باند را در چندین عملیات جداگانه دستگیر کردند که در بررسی مخفیگاه یکی از سارقان تجهیزات پلیسی از قبیل یک قبضه اسلحه کلت کمری، دو دستگاه بی‌سیم، یک رشته دستبند فلزی و تعداد 16فشنگ جنگی کشف و ضبط شد.
رئیس پلیس آگاهی تهران بزرگ با اعلام این خبر گفت: «در تحقیقات صورت‌گرفته، سارقان به هر دو سرقت مسلحانه و با تجهیزات کشف‌شده اعتراف کردند.»

مهرداد هم در بازجویی‌ها اعتراف کرد: «یکی از دوستانم به نام «رامین» طراح سرقت بود و به ما آموزش داد به چه صورت سرقت مسلحانه تحت عنوان مامور انجام بدهیم که با راهنمایی وی اقدام به تهیه تجهیزات پلیسی از شهرهای غربی کشور با پرداخت مبلغ 8‌میلیون تومان کردیم که در نخستین سرقت موفق به سرقت 13‌هزار یورو و در سرقت دوم مبلغ 10‌هزار یورو شدیم و وجوه سرقتی را بین خودمان تقسیم کردیم.» کارآگاهان پس از شنیدن اظهارات سارقان بلافاصله رامین را در مخفیگاهش در همان محدوده دستگیر و به اداره یکم منتقل کردند که در تحقیقات صورت گرفته به بزه انتسابی خود معترف شد.

دسته‌ها
حادثه

حمله اسیدی پدر در پاسخ به درخواست مالی پسر

درواقع اصرار علی برای گرفتن پول و تشکیل زندگی با این اقدام غیرمنتظره و جنون‌آمیز پدرش مواجه شده. از خلخال خبر می‌رسد پدر اسیدپاش به دنبال شکایت عروسش بازداشت شد و درحال حاضر هم در زندان به سر می‌برد. خبر این حادثه از سوی هیچ یک از مسئولان و مقامات انتظامی اعلام نشد، بلکه این انجمن حمایت از قربانیان اسیدپاشی بود که پرده از این حادثه هولناک و تلخ برداشت.

کمال فروتن، رئیس این انجمن در گفت‌وگو با «شهروند» به برخی از جزییات این حادثه اشاره کرد: «مدتی قبل از طریق گزارش‌هایی که به دستمان رسید، مطلع شدیم پسری جوان و دختر مورد علاقه‌اش از سوی پدر این پسر مورد اسیدپاشی قرار گرفتند که به دنبال آن اقدام به بررسی مستندات و شواهد کردیم و متاسفانه متوجه شدیم این خبر صحت دارد. در تاریخ 19 مرداد ماه امسال پسری به نام علی به همراه نامزدش نزد پدرش رفته که در این حین پدر اقدام به اسیدپاشی روی صورت علی و نامزدش کرده است.» به گفته او این دختر و پسر جوان بلافاصله پس از این حادثه به بیمارستان منتقل شدند، اما کمبود امکانات درمانی آنها را راهی مراکز درمانی رشت کرد. ظاهرا دختر جوان به دلیل کم‌بودن شدت آسیب‌دیدگی چند روز بعد از بیمارستان مرخص شده، اما علی وضع مناسبی ندارد و همچنان در بیمارستان بستری است.

پدر اسیدپاش به دنبال شکایت دختر جوان بازداشت شده است و آن‌طور که رئیس انجمن حمایت از قربانیان اسیدپاشی می‌گوید او درحال حاضر در زندان به سر می‌برد. اما موضوعی که در این بین کمی عجیب است، عدم شکایت پسر جوان در این پرونده است. فروتن دراین‌باره می‌گوید: «متاسفانه خبرهایی به انجمن رسیده که احتمال عدم طرح شکایت از سوی این پسر جوان را مطرح می‌کند، درحالی‌که اسیدپاشی جرمی است که از جنبه عمومی نیز دارای مجازات بوده و ما امیدواریم دادستان یا نماینده‌شان به این مسأله ورود کنند. ضمن این‌که شرایط این قربانی اسیدپاشی نیز طوری نیست که برای شکایت اقدام کند. البته انجمن با چند وکیل برای پذیرش وکالت صحبت کرده، اما همان‌طور که اشاره شد، شرایط پسر جوان به گونه‌ای نیست که حتی بتواند برگه وکالت‌نامه را امضا کند. با این حال انجمن همه تلاشش را برای پیگیری حقوقی قربانیان این حادثه انجام می‌دهد.»

به گفته فروتن دلیل و انگیزه این اسیدپاشی هم اختلاف مالی بوده است: «تا جایی که ما اطلاع داریم، پسر جوان همراه همسرش برای گرفتن کمک مالی به خانه پدرش می‌رود. اما ظاهرا پدر با این درخواست او مخالفت می‌کند و همان جا درگیری رخ می‌دهد. البته مادر پسر جوان سال‌ها قبل فوت کرده و پدرش ازدواج مجددی داشته است. خانواده پدر اسیدپاش مدعی هستند که اسیدی به آن شکل در کار نبوده و آن مایعی که ریخته شده، برای بازکردن لوله بوده است.» او درباره آخرین وضع علی که درحال حاضر در رشت بستری است هم توضیح داد: «شرایط این پسر خوب نیست و تا جایی که از بیمارستان خبر داریم، احتیاج به عمل جراحی دارد. اما این‌که این جراحی در آن مرکز درمانی شدنی است یا نه را نمی‌دانیم. اما تلاش می‌کنیم در صورت امکان او را به تهران منتقل کنیم تا با امکانات بهتری جراحی و هر اقدام درمانی دیگری انجام شود.»

در همین حال بشیر خالقی، نماینده مردم خلخال در مجلس هم با تایید وقوع این حادثه از تشکیل پرونده قضائی در این خصوص خبر داد و به «شهروند» گفت: «تقریبا از همان روزهای نخست در جریان حادثه قرار گرفتم. پیگیری‌ها هم انجام شد. تا جایی که من اطلاع دارم عامل این حادثه بازداشت شده است.» او درباره انگیزه این اسیدپاشی هم گفت: «ظاهرا اختلاف خانوادگی در بین بوده و همین مسأله باعث عصبانیت پدر شده است. اما از این‌که ریشه این اختلاف چه بوده و اسید از کجا تهیه شده است، اطلاعی ندارم.»

دسته‌ها
حادثه

گزارش یک بخشش از پیش اعلام شده

قتل همسر آن هم از سوی یک چهره ‏شناخته شده سیاسی با کلی پست و مقام و منصب در سازمان‌ها و نهاد‌های مختلف، که آخرین آن ‏شهرداری پایتخت بود، به خودی خود همه نگاه‌ها را به خود جلب می‌کرد. حالا چه برسد به ‏سرنوشت متهم آن هم در تاریخ معاصر ایران دست به اقدام بی‌سابقه‌ای زده بود. سرنوشت و ‏دانستن آن چیزی که انتظار شهردار را می‌کشید، بیش از هر چیز دیگری مهم بود. بخصوص پس از برگزاری جلسات دادگاه و صدور حکم قصاص از سوی قاضی کشکولی. اما از همان ‏ابتدا، چیزی شبیه یک ذره، یک باریکه نور خیلی‌ها را به سرانجام این پرونده عجیب جنایی امیدوار ‏کرده بود. انگار آنها نمی‌توانستند چیز دیگری را باور کنند. اما این باریکه رفته رفته پر رنگ‌تر ‏شد، هرچه گذشت امیدها برای بخشش بیشتر شد. حتی دست دست کردن وکلای نجفی برای ‏اعتراض به حکم صادره هم در همین چارچوب تحلیل شد. این‌که همه منتظر اعلام خبری از سوی ‏خانواده استاد بودند. خبری برای دور شدن آقای شهردار از چوبه دار. ‏

زمزمه‌ها از هفته گذشته شدت گرفت، از چند روز مانده به عید قربان؛ خیلی‌ها منتظر روز ‏چهارشنبه بودند، اما خبری نشد. بعد نوبت به شب عید قربان رسید، اما بازهم خبری نیامد. وکلای ‏مدافع نجفی هم در پاسخ‌های گاه و بی‌گاهشان مبهم و سربسته وعده روزهای آینده را می‌دادند و ‏این‌که هیچ چیز مشخص نیست. البته به آنها ایرادی نیست، از نظر یک وکیل وقتی کار تمام است ‏که همه چیز از لحاظ حقوقی تنظیم شده و بی‌نقص باشد. همان چهار میخه خودمان. اما واقعیت ‏این بود که هر خبر و اتفاقی منوط به تصمیم خانواده استاد بود. خانواده‌ای که به جز یک نفر، ‏تاکنون هیچ یک ازآنها با رسانه‌ای صحبت نکرده‌اند. اما آن یک نفر، یعنی همان مسعود خبرساز ‏این روزها، بالاخره سحرگاه روز چهارشنبه خبر بخشش نجفی را اعلام کرد.‏

مسعود استاد، برادر مقتول از همان روزهای نخست به همه اعلام کرده بود که تصمیم‌گیر نهایی در ‏خصوص این پرونده است. هرچند قانون پدر و مادر و مهیار 14 ساله را ولی دم می‌شناخت، اما ‏مسعود بارها اعلام کرد که به‌عنوان نماینده خانواده سرنوشت نهایی این پرونده را مشخص می‌کند. ‏ابتدا که صحبت از قصاص نجفی بود، واژه قصاص و پایمال نشدن خون میترا را خودش به رسانه‌ها ‏اعلام کرد. او حتی در گفت‌وگویی که بعد از جلسه نخست دادگاه با «شهروند»انجام داد، تأکید کرد ‏که او باوجود تماس‌های مکرر وکلای مدافع و خانواده نجفی همچنان به تصمیمش مبنی بر ‏مجازات قانونی نجفی مصر است. اما با وجود این صحبت‌ها بازهم خیلی‌ها امیدوار بودند. امیدوار به ‏چیزی غیراز قصاص. ‏

اما مهمترین خبرهای این پرونده و آن‌چه مربوط به خانواده استاد بود را باید در پست‌های ‏اینستاگرامی مسعود جست‌وجو کرد. او بارها نشان داد که تصمیم‌های مهمش را از این طریق ‏اعلام می‌کند. آن هم در ساعت‌های نخست بامدادی. چندی پیش بود که برخی رسانه‌ها از توافق مسعود استاد با نجفی خبر دادند، اما بلافاصله مسعود استاد در یک پست اینستاگرامی ‏همه آنها را ساخته و پرداخته رسانه‌ها عنوان کرد. اما با دقت در نوشته‌های مسعود می‌شد ‏دریافت که بازهم راهی هست. راهی برای بخشش نجفی و گذشت از خون آقای شهردار. اما مهمترین صحبتی که مسعود درخصوص این پرونده و سرنوشت نجفی مطرح کرد، به جایی برمی‌گشت ‏که در گفت‌وگو با یکی از رسانه‌ها به صراحت گفت: «من احساس می‌کنم که اگر نجفی ‏قصاص شود، من هم قاتل هستم.» این جمله همان چیزی بود که همان عده امیدوار، روزهای زیادی ‏منتظر آن بودند. ‏

با این حال اما هنوز هیچ چیز مشخص نبود، این‌که واقعا چه چیزی در انتظار نجفی است. قانون او را ‏به چوبه دار سپرده بود، اما همین قانون رضایت اولیای دم را تنها مانع اجرای این حکم قرار داده ‏است. این یعنی ادامه زندگی آقای شهردار در دست خانواده استاد. خانواده‌ای که ظاهرا ‏تصمیمشان را از قبل گرفته بودند، اما مسعود استاد بنا به دلایلی که حدس آنها چندان نمی‌تواند ‏مشکل باشد؛ ترجیح داد تا نخستین ساعات بامداد روز چهارشنبه را برای علنی کردن آن تصمیم ‏بزرگ انتخاب کند. مسعود همزمان با اذان صبح خبر بخشش نجفی را منتشر کرد: «و اما در آخر ‏داستانمان به واسطه پادرمیانی بزرگان کرمانشاه، کشور و همچنین وکلای عزیزمان آقای مسعود ‏افرازه و محمود حاجلویی، پدرم‌، مادرم و مهیارمان، آقای محمدعلی نجفی را بخشیدیم و از خون ‏عزیزمان گذشتیم و خرسندیم که هیچ معامله‌ای با خون آن بزرگوار نکردیم و امیدوارم آقای ‏محمدعلی نجفی در این چند صباح باقی‌مانده به دور از سیاست به تزکیه نفس بپردازد.»

البته نوشته ‏های مسعود به همین جا ختم نشد و در ادامه توضیحاتی درخصوص حادثه قتل خواهرش و آن‌چه بر ‏او و خانواده‌اش در این مدت گذشته هم توضیحاتی ارایه کرد. از علیزاده وکیل مدافع معزول نجفی ‏گرفته که به گفته او با هوشیاری از ادامه دخالت در این پرونده بازداشته شد تا بیش از این با تکیه بر ‏ادعاهای ساختگی سعی در ‏نجات جان موکل خود نداشته باشد. او به شایعه شنود تماس‌های تلفنی نجفی از سوی نهادهای ‏امنیتی هم اشاره کرد و در جملات نه چندان روشن نوشت: «بدان و آگاه باش پرستوی شما کلاغی ‏بود و در قامت شخص مورد اطمینانت که دست بر قضا در دادگاه هم حضور داشت این مهم را انجام ‏می‌داد و در تماس‌های شما فایل‌های خاله زنانه را به همسرت می‌رساند.» او البته گلایه‌ای هم از ‏برخی رسانه‌های به گفته او همسو با نجفی و مدافعان حقوق زنان داشت: «مشاورین و نمایندگان ‏بانوان کشورم، خواهرم در نگاه شما زن نبود؟»«آیا سیاست‌تان فقط به شما اجازه می‌دهد در مورد ‏حق تحصیل و حق کار، نفقه و سهم کابینه، وامصیبتا سر دهید؟»‏

و اما سرنوشت نجفی پس از بخشش اولیای دم شاید تنها مورد باقیمانده درخصوص این حادثه ‏باشد. این‌که آقای شهردار باید چه مدتی را در زندان سپری کند. در متن حکم اعلام شده از سوی ‏قاضی کشکولی، علاوه بر قصاص، 2‌سال حبس هم به دلیل نگهداری سلاح بدون مجوز آمده. حکمی که ‏قطعا از سوی وکلای مدافع نجفی به آن اعتراض می‌شود. اما مهمترین موضوع جنبه عمومی جرمی ‏است که نجفی انجام داده است. درواقع روال قضائی ایران به این منوال است که قاضی در دادگاه ‏دیگری متهم به قتل را از جنبه عمومی جرم محاکمه و در آخر حکم نهایی را اعلام می‌کند. روال ‏قضائی و بررسی پرونده‌های مشابه جنایی نشان داده که قضات در ایران چیزی بین 3 تا 10‌سال ‏حبس در چنین مواردی در نظر می‌گیرند.با این همه اما وکلای مدافع نجفی در اظهار نظری کوتاه اعلام کرده اند در خصوص جنبه عمومی جرم هم فرجام خواهی می‌کنند. آنها بر این عقیده اند که حادثه رخ داده قتل شبه عمد بوده ودر صورت اثبات این ادعا، نجفی دیگر از جنبه عمومی جرم محاکمه نمی شود.اما نباید فراموش کرد که نجفی هنوز از جنبه عمومی ‏جرم محاکمه نشده است.

دسته‌ها
حادثه

پیکر بی‌جان فرناز در یخچال عروسک‌ها

بر اساس اعلام فدراسیون کوهنوردی، فرناز دولتخواه متولد تهران است. او ۳۹‌سال داشت و دارای دو فرزند است. این زن کوهنورد چندی پیش همراه گروهی بیست‌نفره برای صعود به قله دماوند از جبهه شمال شرقی اقدام کردند. البته آن‌طور که مشخص است اعضای این گروه در قالب باشگاه معتبر کوهنوردی نبودند، اما ظاهرا فرناز در میانه راه به‌دلیل خستگی به همراه یکی از اعضای گروه کمی با فاصله از گروه اصلی به سمت پایین حرکت می‌کنند و در مسیر یخچال شمال شرقی دچار حادثه می‌شوند و سقوط می‌کنند.

حمید مساعدیان، رئیس بخش امداد و نجات و فدراسیون کوهنوردی در این‌باره به «شهروند» گفت: «آن‌طور که همراه خانم دولتخواه به ما اعلام کرده، هر دو کوهنورد به دنبال سقوط مصدوم شدند. با وجود این، خانم دولتخواه اعلام می‌کند به دلیل جاماندن کوله باید دوباره به محل قبلی بازگردد. به همین دلیل هم همراه خانم دولتخواه ایشان را رها می‌کند و به سمت پایان قله حرکت می‌کند که این اشتباه بزرگی بوده است.» به گفته مساعدیان، پیکر فرناز در حوالی یخچال عروسک‌ها در منطقه‌ای بشدت ریزشی پیدا شده است. این مکان همان مختصات جغرافیایی را دارد که از ابتدا مشخص شده بود ولی به علت پوشیده شدن با سنگ‌های ریزشی از دید نیروهای امدادی مخفی بوده است. مساعدیان درباره نحوه انتقال پیکر این زن کوهنورد هم توضیح داد: «با توجه به ریزشی‌بودن شدید محل و خطرات بیشتر برای امدادگران حاضر در منطقه، تیم‌های تخصصی امداد و نجات هلال‌احمر و بخش جست‌وجو و نجات فدراسیون کوهنوردی درصدد تنظیم برنامه فنی برای انتقال پیکر با کمترین ریسک خطر است و به امید خدا پیکر تا روز چهارشنبه به پایین کوه انتقال داده می‌شود.»

مرتضی سلیمی، رئیس سازمان امداد و نجات هلال‌احمر هم با اشاره به کشف جسد فرناز دولتخواه در ارتفاع 5100 جبهه شرقی قله دماوند و اعزام نیروهای امدادی هلال‌احمر به این منطقه گفت: «پس از اعزام تیم‌های جست‌وجوی امداد کوهستان هلال‌احمر برای نجات کوهنورد مفقودی در دماوند، بعدازظهر دوشنبه دقایقی قبل از تاریکی هوا پیکر او پیدا شد و از صبح روز سه‌شنبه با وجود شرایط جوی نامطلوب، عملیات انتقال جسد به پایین آغاز شده است.»

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

از همان اول فیلیپ با ما خوب نبود

  • فیلیپ را اولین‌بار کجا دیدید؟
    من فیلیپ را به واسطه عمویم می‌شناختم؛ البته مادرش را بیشتر می‌شناختم. خواهر زن ‌عمویم همسایه فیلیپ در آلمان بود. من به همان دلیل آنها را می‌شناختم. وقتی فیلیپ راهی ایران شد، عمویم با من تماس گرفت و گفت که خودش هم قرار است به تهران بیاید؛ اما گفت که حواسم باشد فیلیپ در ایران است و زمانی به تهران می‌رسد که خودش هم می‌آید. من به محض این‌که متوجه شدم فیلیپ در ایران است، به واسطه قولی که به عمویم دادم، موضوع را پیگیری کردم. پسرم آلمانی بلد است. او در واتس‌آپ با فیلیپ در ارتباط بود و مرتب از او پیگیری می‌کرد که کجاست و در چه وضعیتی است. تا این‌که فیلیپ به نشتارود رسید. بعد از آن ارتباط قطع شد. پسرم دیگر نتوانست با او تماس بگیرد تا این‌که مادرش با من تماس گرفت و گفت تو را به خدا بروید سراغ فیلیپ او حالش خوب نیست. بلافاصله تماس گرفتم، اول جواب نداد بعد از چندین تماس مردی جواب داد و گفت که راننده آمبولانس است. بلافاصله در اوج ترافیک و شلوغی با پسرانم راهی شمال شدیم و به بیمارستان رفتم و دیدم که چقدر حال فیلیپ بد است، او را بشدت کتک زده بودند، دلم خیلی برایش سوخت و تصمیم گرفتم از او حمایت کنم.
  • چطور شد او را به تهران آوردید؟
    وقتی بیمارستان را دیدم، متوجه شدم که امکانات مناسب برای فیلیپ وجود ندارد. همان موقع آمبولانسی با تجهیزات کامل در اختیار گرفتم. با بیمارستان خاتم‌الانبیا در تهران تماس گرفتم و هماهنگ کردم. همه کارهایش را انجام دادم و او را به تهران منتقل کردم که امکانات لازم برای درمانش وجود داشته باشد.

مادر فیلیپ روز آخر وقتی صحبت‌های مرا شنید و متوجه هزینه‌ها شد، ‌هزار و 100 یورو پرداخت کرد. گفت که وقتی رفت آلمان بقیه‌اش را هم پرداخت می‌کند

  • بعد از درمان فیلیپ به خانه شما آمد؟
    بله؛ من به واسطه قولی که به عمویم داده بودم و دل‌رحمی خودم فیلیپ را تنها نگذاشتم. تمام هزینه‌هایش را تقبل کردم. عمویم می‌گفت هر هزینه‌ای کردی مادرش به تو پس خواهد داد. بعد از ترخیصش از بیمارستان او را به خانه‌ام بردم. بهترین امکانات را در اختیارش گذاشتم. از طرف دیگر با همه خستگی و بی‌خوابی‌های پی‌درپی ساعت 3 صبح شنبه، پنجم مرداد، برای آوردن مادر فیلیپ و خواهر خانم عمویم از فرودگاه امام‌خمینی(ره) به آن‌جا رفته و به اتفاق آنها به منزل خودم برگشتم. میهمانان مانند اعضای خانواده با ما زندگی می‌کردند فقط کارها و هزینه‌ها را ما انجام می‌دادیم، به طوری که همه امور و برقراری امنیت و آسایش همه افراد در بالاترین سطح انجام شد. از طرف دیگر رفتار فیلیپ با اعضای خانواده‌ام خیلی صمیمانه نبود و بیشتر سرگرم فضای مجازی و امور خودش بود. با این‌که تجهیزات سرگرمی و وسایل بازی در خانه ما مهیا بود، به پیشنهاد فرزندانم با آنها تفریح و بازی می‌کرد. می‌گفتند وقتی فیلیپ را دیده‌اند او گرسنه بود در صورتی که او بیشترین غذا را به صورت میکس‌شده و مایع مصرف می‌کرد و هیچ‌گاه از گرسنگی شکایتی نداشت.
  • چقدر برای او هزینه کردید؟
    فقط هزینه جراحی و انتقال او به تهران حدود 50‌میلیون تومان شد. حالا پذیرایی‌ها، حمل‌ونقل و کارهای پس‌گرفتن اموالش بماند. دو بار تا شمال رفتم و آمدم حتی با سارقان هم صحبت کردم. به آنها گفتم چرا این بنده خدا را کتک زدید. گفتند نمی‌دانیم چرا فقط می‌خواستیم وسایلش را ببریم.
  • ماجرای دعوای روز آخر چه بود؟
    ساعت حدود 8 شب بود که در حال بدرقه و خداحافظی با میهمانان خود بودیم. البته قبل از آن با تقاضای مادر فیلیپ با کمی اختلاف نظر توافقاتی در خصوص محاسبه مخارج و هزینه‌ها و امور انجام‌شده، برخوردیم ولی قضیه آن‌قدر بزرگ نبود. من پول هزینه‌هایی که کرده بودم را می‌خواستم اما مادر فیلیپ تنها پولی را که به ‌عنوان بدهی عمویم به من بود را پرداخت کرده بود.
  • ماجرای بدهی چه بود؟
    عمویم به من 20‌میلیون تومان بدهی داشت. او 900 یورو به مادر فیلیپ داده بود تا به من پرداخت کند. 6 روز قبل از رفتن فیلیپ، مادرش این پول را به من داد که روز آخر وقتی صحبت هزینه‌ها شد، گفت که 900 یورو پرداخت کرده در صورتی که آن پول، بدهی عمویم بود.
  • چقدر هزینه کردید و چقدر پول از آنها می‌خواستید؟
    من حدود 5‌هزار یورو هزینه کرده بودم و در توافقنامه قرار بود 8هزار یورو به من بدهند.

میهمانان مانند اعضای خانواده با ما زندگی می‌کردند فقط کارها و هزینه‌ها را ما انجام می‌دادیم، به طوری که همه امور و برقراری امنیت و آسایش همه افراد در بالاترین سطح انجام شد

  • یعنی بیشتر از 5‌هزار یورو نخواستید؟
    مادر فیلیپ روز آخر وقتی صحبت‌های مرا شنید و متوجه هزینه‌ها شد، ‌هزار و 100 یورو پرداخت کرد. گفت که وقتی رفت آلمان بقیه‌اش را هم پرداخت می‌کند.
  • ماجرای توافقنامه و قرارداد چه بود؟
    یک توافقنامه نوشتیم، بابت هزینه‌هایی که من کرده بودم و خانه‌ام را که در اختیارشان گذاشتم و همه پذیرایی‌ها قرار شد، 8‌هزار یورو به من پرداخت شود که‌ هزار و 100 تای آن پرداخت شده بود. من نه گروکشی کردم و نه گروگانگیری؛ این توافقنامه هم همین‌طوری نوشته شد. قرار شد مادر فیلیپ وقتی به آلمان رفت و کارهای بیمه پسرش را انجام داد، اگر پولی گرفت، پرداخت کند اگر نه هم که دیگر هیچ.
  • یعنی آنها با ناراحتی خانه شما را ترک نکردند؟
    نه؛ اتفاقا دوست دختر فیلیپ چندبار دست همسر مرا بوسید، کلی از ما تشکر کرد و بشدت هم قدردان ما بود اما فیلیپ نه. مادر فیلیپ هم چندین بار همسرم را در آغوش گرفت و از او تشکر و بابت شیطنت‌های فیلیپ عذرخواهی کرد.
  • دلیل این‌که فیلیپ از شما ناراحت بود، چیست؟
    نمی‌دانم. از همان اول هم فیلیپ زیاد با ما خوب نبود. حتی یک‌بار هم در آن مدت در اینستاگرامش از ما تشکر نکرد. یک‌بار وقتی دخترم به ملاقات فیلیپ در بیمارستان آمد، فیلیپ خواست با او احوالپرسی گرمی کند اما دخترم که با این آداب و فرهنگ‌ها مخالف بود، از انجام آن خودداری کرد. همه ما و حتی خود فیلیپ بسیار خندیدیم و درباره این موضوع صحبت کردیم. خانمی که دوست‌دختر فیلیپ بود و قرار بود که با هم ازدواج کنند بسیار از این موضوع خوشحال شد، فکر کنم فیلیپ از همان‌جا با ما کدورت پیدا کرد.
  • ماجرای فرستادن فرزندتان به آلمان چه بود؟
    ما اصلا نمی‌خواستیم هیچ کدام‌مان به آلمان برویم. ماجرا از این قرار بود که پزشک نامه‌ای داده بود و گفته بود در پرواز کسی همراه فیلیپ باشد که بتواند کمکش کند. مادر فیلیپ هم از من خواست همراه‌شان باشم اما من گفتم نمی‌توانم و پسرم با آنها همراه شود؛ حتی به سفارت هم رفتیم و کارهایش را انجام دادیم ولی بعد که فیلیپ با مادرش در اتاق صحبت کرد، آنها نظرشان عوض شد. ما هم حرفی نزدیم.
  • چه شد که ماجرا به مانی رهنما و همراهانش کشیده شد؟
    هیچکس این آقا را نمی‌شناخت. نمی‌دانم چرا در این قضیه دخالت و برای ما مزاحمت ایجاد کرد احتمال می دهم نقشه ای داشت.
دسته‌ها
حادثه

پایان ماجرای گردشگر آلمانی؛ گروگانگیری در کار نبود گروکشی بود

با فیلیپ چطور آشنا شدید؟
من از طریق مانی رهنما با او آشنا شدم. فیلیپ به مانی اعتماد کرده بود و با او در ارتباط بود. من هم از همان طریق ایشان را دیدم.
مانی رهنما، فیلیپ را از کجا می‌شناخت؟
پدر و مادر فیلیپ در آلمان موزیسین حرفه‌ای هستند. خود فیلیپ هم قبلا پیانیست بوده و پیانو را به صورت حرفه‌ای می‌نواخته است. مانی هم که خودش دوچرخه‌سواری را در کنار کار موسیقی انجام می‌دهد. وقتی این اتفاق برای فیلیپ می‌افتد، مانی از آنجا که می‌دانست خانواده او در کار موسیقی هستند، به سراغ فیلیپ می‌رود و با او ارتباط برقرار می‌کند؛ حتی فیلیپ یک‌بار به استودیوی مانی می‌رود و در آنجا پیانو می‌نوازد. وقتی پیانو را در استودیوی مانی می‌زند، همزمان گریه هم می‌کند و می‌گوید که چقدر دلش برای پیانو تنگ شده بود. برای همین فیلیپ به مانی اعتماد می‌کند و با هم آشنا می‌شوند.
ماجرای گروگانگیری در تهران چه بود؟
درواقع اصلا موضوع گروگانگیری نبود. ماجرا از این قرار بود که این آقایی که در تهران به دنبال کارهای فیلیپ بود و او و مادرش را در خانه خود میهمان کرده بود، هنگام رفتن فیلیپ و مادرش از آنها می‌خواهد که پول‌هایی را که تا الان برای فیلیپ خرج کرده است به او پرداخت کنند. البته بیشتر از آن چیزی که خرج کرده بود، می‌خواست. درواقع 200‌میلیون تومان پول از فیلیپ و مادرش می‌خواست. می‌گفت تا الان به دنبال کارهای فیلیپ بودم، تمام هزینه‌های بیمارستان و درمانش را پرداخت کردم، تا شمال رفتم و کارهایش را پیگیری کردم، دوچرخه و وسایلش را تحویل گرفتم و با هزینه خودم به تهران برگرداندم و در این مدت از فیلیپ و مادرش و دوست مادرش پذیرایی کردم و آنها را در خانه‌ام میهمان کردم. در این مدت تمام هزینه‌های فیلیپ با من بود، برای همین از او پول می‌خواهم. درواقع قضیه از این قرار بود و این مرد می‌خواست پولش را بگیرد و می‌گفت اگر نداری باید دوچرخه یا وسایل دیگرت را به‌ عنوان گرو اینجا بگذاری تا در آلمان بدهی‌ات را پرداخت کنی؛ اما مسأله گروگانگیری در کار نبود؛ وقتی ما به آنجا رفتیم، فیلیپ و مادرش دم در بودند و چمدان و وسایلشان هم همانجا بود؛ درواقع یک اختلافی بود که بین‌شان پیش آمده بود.

آخرین دردسر برای فیلیپ را فردی ایجاد کرد که دکترای جامعه‌شناسی دارد و فرد تحصیلکرده و ثروتمندی هم هست؛ برای حل ماجرا قراردادی بین فیلیپ و آن آقا بسته شد که هر زمان فیلیپ به آلمان رسید 200 میلیون تومان به میزبان تهرانی پرداخت کند!

فیلیپ از قبل با این آقا آشنا بود؟
او از طریق دوست و همسایه آلمانی‌شان با این آقا آشنا شده بود. درواقع مادر فیلیپ هم از قبل این آقا را می‌شناخت. وقتی آن حادثه در شمال برای فیلیپ اتفاق می‌افتد، دوستش در آلمان از فیلیپ می‌خواهد که به سراغ این آقا برود. از همانجا هم با این آقا تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد به کمک فیلیپ برود. یک آشنایی خانوادگی از قبل با هم داشتند. آن آقا هم اصلا خلافکار نیست. درواقع دکترای جامعه‌شناسی دارد و فرد تحصیلکرده و ثروتمندی است؛ اما از طرفی هم می‌گفت نمی‌خواهم حقم ضایع شود و باید تمام هزینه‌ها را از فیلیپ بگیرم.
پس چرا فیلیپ با مانی رهنما تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد؟
درواقع بعد از این‌که آن آقا از فیلیپ پول می‌خواهد، او از ترس این‌که از پرواز جا بماند و به خاطر اتفاقی هم که برایش افتاده بود، کمی می‌ترسد و نگران می‌شود؛ چون از قبل به مانی اعتماد کرده بود، برای همین با او تماس می‌گیرد و می‌گوید که به آنجا برود. مانی هم با من تماس گرفت و با هم به آنجا رفتیم.
وقتی به آنجا رسیدید، چه اتفاقی افتاد؟
صاحبخانه می‌گفت باید دوچرخه و وسایلت را اینجا بگذاری و بروی ولی فیلیپ نمی‌توانست این کار را بکند. از طرفی هم چند ساعت بعد پرواز داشت و نگران بود که به پروازش نرسد. درواقع وقتی ما رسیدیم ساعت 8 شب بود و فیلیپ ساعت 2 پرواز داشت . خیلی ترسیده بود؛ چون فردای همان روز در آلمان عمل جراحی فک داشت و باید به عملش می‌رسید. فکش داغون شده بود و با نخ به هم وصل بود و باید هر چه زودتر جراحی می‌کرد؛ برای همین ما وساطت کردیم البته به پیشنهاد من پلیس را هم خبر کردیم. درنهایت هم با میانجیگری یک قراردادی بین فیلیپ و آن آقا بسته شد که هر زمان فیلیپ به آلمان رسید، این پول را به آن آقا پرداخت کند. بعد از این قرارداد هم فیلیپ و مادرش به همراه ما به فرودگاه رفتند.
بعد از همه این اتفاقات فیلیپ و مادرش چه صحبت‌هایی با شما کردند؟
اتفاقا این مسأله هم باعث نشد که نظر فیلیپ و مادرش نسبت به ایران عوض شود. می‌گفت من آدم‌های خیلی درخشانی در ایران دیدم اما بدشانس بودم که چند آدم بد هم دیدم. با این حال از نظر من ایرانی‌ها فوق‌العاده‌اند. البته در فرودگاه هم برایش سنگ تمام گذاشتند. از او و مادرش پذیرایی کردند. کلی به او احترام گذاشتند و تمام کارهایش را بدون وقفه و اذیتی انجام دادند. حتی آنها اضافه بار خورده بودند که کلی به او تخفیف دادند تا به راحتی به پروازش برسد و خدا را شکر همه آنها به موقع به پروازشان رسیدند. آخرین جمله‌ای که مادرش گفت این بود: «شماها شبیه به دسته‌ای از فرشته‌هایید».
الان از آنها خبری دارید؟
بله؛ وقتی رسیدند، پیام دادند که به سلامت رسیده‌اند. فیلیپ هم به عمل جراحی‌اش رسید و خدا را شکر حالش خوب است. اتفاقا وقتی رسید یک استوری هم در اینستاگرام گذاشت که ایرانی‌ها مردم شگفت‌انگیزی هستند.
قرار نیست که دوباره به ایران سفر کند؟
اتفاقا گفت که یک ماه بعد از خوب‌شدنش حتما دوباره به ایران سفر خواهد کرد و این اتفاقات باعث نشده نظرش به ایران تغییر کند. البته این را هم بگویم که فیلیپ برای جمع‌آوری کمک به مردم سرطانی به این سفر آمده بود و می‌خواهد دوباره چند وقت بعد سفرش را آغاز کند.

دسته‌ها
حادثه

ماجرای مهربانی ناجیان سگ و گربه پایتخت

وقتی به ماموریت می‌رفتند، هرگز تصورش را هم نمی‌کردند که ناجی سگ نیمه‌جانی شوند. سگی که در میان شعله‌های آتش بی‌رمق زوزه می‌کشید و هر لحظه امکان داشت جانش را از دست بدهد. اما ماموران ایستگاه 93 آتش‌نشانی تهران او را پیدا کردند، تمام عملیات احیا را بر رویش انجام دادند و درنهایت زندگی دوباره به این سگ بخشیدند. رضا شاهنده، فرمانده شیفت ایستگاه93 نیز جزییات این عملیات فداکارانه را تشریح کرد:

ماجرای این نجات چه بود؟
سه روز پیش بود. نزدیک ظهر به ما خبر یک حادثه آتش‌سوزی رسید. زنگ که به صدا درآمد، بلافاصله ماموران ایستگاه به محل حادثه رفتند. باتری‌سازی خودرو بود که آتش گرفته بود. طبقه بالا را شبیه یک بالکن و استراحتگاه ساخته بودند که آتش گرفته و دود زیادی همه جا را فرا گرفته بود. ماموران ما خود را با دستگاه تنفسی به بالا رساندند. هنگام اطفای حریق به یک موجودی در مقابلشان برخوردند. از آنجایی که دود زیادی بود، در ابتدا متوجه نشدند، ولی وقتی دقت کردند، دیدند یک سگ است که زوزه می‌کشد، بلافاصله این سگ را به پایین منتقل و همه تلاششان را کردند تا او را نجات دهند.
سگ نجات یافت؟
بله. مامور آتش‌نشانی دستگاه تنفسی خودش را به این سگ داد. سگ بیچاره قسمتی از بدنش کمی سوخته بود، اما بیشتر از آن نفسش بود که بالا نمی‌آمد. ضربانش هم بشدت پایین بود. ماموران ما رویش کمی آب خنک ریختند. دستگاه تنفسی نفسش را برگرداند و درنهایت هم بعد از چند دقیقه این سگ از مرگ برگشت.
صاحب سگ کجا بود؟
صاحب سگ هنگام حادثه پایین ساختمان بود. گویا این سگ تنها در بالا بود که همانجا نیز آتش گرفته بود. وقتی سگش را نیمه‌جان پایین آوردند، صاحبش بشدت شوکه شده بود. وقتی هم دید که سگش نجات پیدا کرده، از شدت خوشحالی اشک ریخت. باور نمی‌کرد که سگش زنده مانده است.
این سگ همچنان زنده است؟
بله. چون من خودم عاشق حیوانات هستم، وقتی موضوع را شنیدم، با صاحبش تماس گرفتم. الان هم هر روز حالش را می‌پرسم. صاحبش او را به دامپزشکی برد و بقیه اقدامات درمانی را بر رویش انجام داد. الان هم زنده است.
قبلا هم چنین ماموریت‌هایی داشتید که جان حیوانی را نجات دهید؟
بله. کار ما نجات است. هر موجود زنده‌ای که احتیاج به کمک داشته باشد، به سراغش می‌رویم و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنیم. اتفاقا چند وقت پیش هم ماموران ایستگاه 128 جان سه توله‌سگ را نجات دادند. آن زمان اتفاقا من خودم فرمانده ایستگاه بودم. وقتی خبر حادثه‌ای در سرخه حصار رسید، ماموران خود را به آن‌جا رساندند. من هم به آن‌جا رفتم. دیدیم سگی بالای یک چاهی نشسته، زوزه می‌کشد و ناله می‌کند. بلافاصله در چاه را که بسته شده بود، باز کردیم و دیدیم سه توله کوچک داخل چاه مانده‌اند. داشتند می‌مردند که آنها را بالا آوردیم و از مرگ نجاتشان دادیم. وقتی این کار را کردیم، مادر توله‌ها از کنار ما جدا نمی‌شد. فهمیده بود که جان بچه‌هایش را نجات داده‌ایم. آن ماموریت یکی از بهترین ماموریت‌های من بود که هنوز هم فراموشش نمی‌کنم. وظیفه ما نجات است و تا ابد به این وظیفه‌مان عمل خواهیم کرد.


به وظیفه انسانی‌ام عمل کردم

سرهنگ علی آل‌ بویه، معاون پیشگیری کلانتری 103 گاندی، یکی از همین ماموران مهربان است که نجاتگر بچه‌گربه تازه‌متولدشده بود. گربه کوچک را از گرما نجات داد؛ او را پیش خودش آورد و تمام تلاشش را کرد تا این بچه‌گربه زنده بماند. این مامور در گفت‌وگو با خبرنگار «شهروند» ماجرای این نجات و جزییات آن را روایت کرد.

فیلم نجات بچه‌گربه توسط شما، در فضای مجازی دست به دست می‌چرخد؛ ماجرا چه بود؟
شنبه هفته گذشته، در حیاط کلانتری، دقیقا زیر خودروی ون کلانتری صدای بچه‌گربه‌ای را شنیدم. وقتی نگاه کردم دیدم بچه‌گربه خیلی کوچکی زیر ماشین افتاده و ناله می‌کند. کاملا مشخص بود که تازه به دنیا آمده است، اما مادرش او را ترک کرده بود. تنها در گرما مانده بود و با زور نفس می‌کشید. بلافاصله او را برداشتم و داخل کلانتری بردم و سعی کردم نجاتش دهم.
چه کارهایی برای نجاتش انجام دادید؟
متوجه شدم به‌زور نفس می‌کشد. بلافاصله برایش شیر تهیه کردم. به او شیر دادم. یک دستکش با آب خنک تهیه کردم و کنارش گذاشتم تا گرمای بدنش را بگیرد. خلاصه تمام تلاشم را کردم که زنده بماند. خیلی کوچک بود. معلوم بود که تازه به دنیا آمده است. برای همین دلم می‌خواست هر طور شده، زنده بماند.
به پزشک هم مراجعه کردید؟
بله، اتفاقا بلافاصله او را به دامپزشکی بردم ولی گفتند کاری از دستشان برنمی‌آید. وقتی در آن‌جا ناامید شدم، تصمیم گرفتم خودم نجاتش دهم.
الان حالش خوب است؟
بله، وقتی جان گرفت و حالش بهتر شد، او را به یکی از دوستانم سپردم. چون با توجه به ماموریت‌های روزانه‌ای که داریم، نمی‌شد این گربه را در کلانتری نگه دارم. برای همین الان در کارگاهی که هوای خنکی هم دارد، زندگی می‌کند و مرتب سراغش را می‌گیرم. الان کمی بزرگتر شده و حالش کاملا
خوب است.
چرا این کار را کردید؟
این طبیعت هر انسانی است که وقتی می‌بیند، موجود زنده‌ای بی‌پناه در گرما در حال مردن است، دست به کار شود و جانش را نجات دهد. کار ما کمک‌کردن به هر موجود زنده‌ای است. درواقع هدف اصلی ما کمک‌رساندن به دیگران است. وقتی این حس در هر انسانی وجود داشته باشد، طبیعتا باعث می‌شود در هر شرایطی هر کمکی از دستش بربیاید برای هر موجود زنده‌ای انجام دهد.
قبلا هم پیش آمده بود که جان حیوانی را نجات دهید؟
نه، اولین‌بار بود که در چنین شرایطی قرار گرفتم؛ ولی خیلی خوشحالم و وقتی می‌بینم زنده است و دارد بزرگ می‌شود، احساس خوبی دارم. خودم هم مرتب پیگیری می‌کنم و می‌دانم که در شرایط خوبی از او نگهداری می‌شود و اگر هم احساس کنم چنین اتفاقی نمی‌افتد حتما گربه را پیش خودم می‌آورم.