دسته‌ها
حادثه

سرنخی از عالم رویا

این پرونده عجیب چندی پیش با مراجعه مردی میانسال به پلیس به جریان افتاد. مرد مالباخته مثل همه آنهایی که از خانه‌شان سرقت شده بود، جزییات ماجرا و شرح اموال سرقتی را به مأموران توضیح داد: «هفته قبل پدرم فوت کرد، ما برای عمل به وصیت پدرم او را به زادگاهش بردیم، تا همانجا دفن شود. چند روز بعد از پایان مراسم وقتی به خانه برگشتیم، دیدیم از خانه ما سرقت شده است.» دزدان فقط پول و طلاها را از خانه این خانواده عزادار برده بودند. به‌هم‌ریختگی کل خانه و زیروروشدن وسایل نشان می‌داد سارقان فقط دنبال اموال ارزشمند بودند. طبق روال معمول بررسی صحنه جرم و تشکیل پرونده در دادسرای ویژه سرقت و سایر تشریفات اداری انجام شد و پرونده برای دستگیری سارقان به اداره آگاهی رفت. کارآگاهان در بررسی‌هایشان متوجه شدند سارقان با شکستن قفل به روش «توپی‌زنی» وارد خانه شده‌اند. البته هوشیاری سارقان باعث شد مأموران در ادامه بررسی‌ها چیز زیادی دستگیرشان نشود.
چند روز بعد بود که ماجرای عجیب این سرقت کلید خورد. مرد مالباخته دوباره به اداره آگاهی رفت و موضوع عجیبی را با آنها درمیان گذاشت: «شب گذشته، عروس من خواب پدرم را دید. پدرم در خواب به او مشخصات سارق را گفته و نشانی هم داده که درست است.» تماس از عالم رویا آن‌قدر برای پلیس عجیب بود که افسر پرونده حرف‌های مرد مالباخته را جدی نگیرد. اما مأموران وقتی اصرار مرد مالباخته را دیدند، از او درباره آن نشانی هم سوال کردند، سوالی که البته پاسخ عجیب‌تری هم در پی داشت: «پدرم در خواب گفت پیچ‌گوشتی سارق جایی زیر تخت جامانده، تخت را وارسی کردیم و پیچ‌گوشتی را دیدیم. ما چنین ابزاری در خانه نداشتیم.» کارآگاهان وقتی این صحبت‌های عجیب را شنیدند، دوباره راهی محل سرقت شدند، اما ظاهرا همه اظهارات مرد مالباخته درست بود.
«پیچ‌گوشتی» سرنخی از عالم خواب حالا در دست مأموران بود. اداره تشخیص هویت اثر انگشت روی این پیچ‌گوشتی را تأیید کرد. اثر انگشتی مخدوش که در بررسی‌های بیشتر مشخص شد صاحب آن انگشتان دستش قطع شده است. حالا پلیس سرنخ خوبی به دست آورده بود، اما پیرمرد فوت شده، در همان رویای عجیب مشخصات ظاهری سارق را هم داده بود: «مردی کوتاه، متوسط هیکل با صورتی کشیده، سبیل‌های پرپشت مشکی و …» پلیس که دیگر رویاهای عروس این خانواده را جدی گرفته بود، کار چهره‌نگاری مرد متهم را هم انجام داد. پیچ‌گوشتی همراه با اثر انگشت ناقص و یک چهره، همه داشته‌های این پرونده بود. در همین حال خبر چند سرقت عجیب و مشابه، روند تحقیقات را وارد فاز جدیدی کرد. طی چند هفته از تعدادی خانه در سطح پایتخت به همین شیوه سرقت شده بود. ساکنان همه این خانه‌ها عزادار بودند و یکی از عزیزان نزدیک‌شان فوت کرده بود. نکته مهم و البته عجیب ماجرا این بود که در زمان سرقت همه آنها برای انجام مراسم کفن و دفن در شهرستان حضور داشتند.
حالا پلیس به این نتیجه رسیده بود که این سرقت‌ها با هم در ارتباط هستند، اما چگونه؟ این پرسشی بود که کارآگاهان برای یافتن پاسخ آن به چند هفته زمان نیاز داشتند. درنهایت هم همان «پیچ‌گوشتی» گرهگشا شد. مأموران در بررسی سوابق متهمان سابقه‌دار به مورد مشکوکی برخوردند. سارقی سابقه‌دار با چند انگشت قطع شده، مردی ٥٥ ساله که سال‌های ‌سال خودرو سرقت می‌کرد. او آخرین بار چند‌سال پیش به همین جرم به زندان افتاده بود. درنهایت مأموران با بررسی سوابق این مرد سراغش رفتند و او را بازداشت کردند. چهره همان بود که پیرمرد در عالم رویا گفته بود. مأموران شروع به بازجویی کردند، سوال و جواب. اما متهم بدقلقی می‌کرد. انکارهای مکرر او ادامه داشت تا اینکه همان پیچ‌گوشتی را به او نشان دادند. همان سرنخ رویایی، شد کلید زبان متهم: «من چند‌سال زندان بودم، رد مال داشتم، باید رضایت شاکیان پرونده را می‌گرفتم، اما آهی در بساط نبود. مرخصی گرفتم و از زندان زدم بیرون، راهی به جز دزدی نداشتم. سراغ یکی از دوستانم رفتم، دوستم با زن جوانی ازدواج کرده بود، آنها هم وضع خوبی نداشتند، بنابراین با هم همدست شدیم.» حالا تقریبا همه پازل‌های گمشده این پرونده عجیب کنار هم جور بودند، اظهارات متهم دستگیرشده موبه‌مو با واقعیت همخوانی داشت. متهم دستگیرشده به همه سرقت‌ها با جزییات اعتراف کرد و از شگرد عجیبش برای این سرقت‌ها به مأموران گفت: «زن دوستم کارش فقط شناسایی محل سرقت بود. خانه‌ها را من و دوستم سرقت می‌کردیم.»
ردزنی با ایده‌ای ساده. آگهی ترحیم و پرس‌وجو از محل زندگی متوفی و اقوام او. این روزها شناسایی خانه‌های عزادار کار زیاد سختی نیست. چند تاج گل و بنرهای تسلیت کار را برای این سارقان راحت کرده بود. زن جوان در ظاهر برای عرض تسلیت و تعزیت دست به کار می‌شد. اما اگر کسی خانه نبود، از همسایه‌ها پرس‌وجو می‌کرد و وقتی مطمئن می‌شد صاحبخانه برای مراسم به شهرستان رفته است، موضوع را به همدستانش اطلاع می‌داد و بعد هم خالی‌شدن خانه از طلا و پول و سکه. آن‌طور که این مرد میانسال اقرار کرد، در این مدت این باند سه نفره بیش از یک‌میلیارد تومان از خانه‌های تهران سرقت کرده‌اند، اما خودش می‌گوید: «مال دزدی هیچ وقت به قیمت به فروش نمی‌رسد، حتی اگر طلا و سکه باشد.»
بازپرس حسین‌پور، قاضی شعبه دوم دادسرای ویژه سرقت پایتخت ضمن صدور قرار بازداشت برای این متهم سابقه‌دار دستور بازداشت زن و شوهر سارق و فراری را هم صادر کرده و پلیس در تعقیب آنها است.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

دوراهی آزادی یا حبس آقای شهردار

ساعت ٩ صبح است که او را به دادگاه منتقل می‌کنند؛ با پوشه‌ای نارنجی‌رنگ در دستش وارد دادگاه می‌شود و در جایگاه متهمان قرار می‌گیرد. سیاستمدار پرحاشیه این روزها، همچنان چشمان کنجکاو زیادی را به دنبال خود دارد. هنوز دادگاهش شلوغ است. حتی مردمان عادی که در دادگاه حضور دارند، پشت در سالن می‌آیند تا بدانند سرنوشت  این پرونده جنجالی چه خواهد شد. حدودا چهار ماه پیش یعنی اواخر تیرماه بود که محمدعلی نجفی را به همین شعبه و سالن منتقل کردند. آن روز اما نه از رضایت خبری بود و نه از رهایی از اعدام؛ با این حال نجفی در آن سه جلسه دادگاهش هم خونسرد و با چهره‌ای مطمئن ظاهر شد و صحبت‌هایش را در کمال تسلط روبه‌روی سه قاضی جنایی مطرح کرد. نجفی در آن جلسه مدعی قتل شبه‌عمد شد و گفت که هیچ تیری را مستقیم به مقتول شلیک نکرده است. با این حال در پایان آن سه جلسه حکم اعدام برای شهردار پیشین تهران صادر شد؛ حکمی که با توجه به صحبت‌های برادر میترا استاد به مرحله اجرا هم می‌رسید. اصرار این خانواده بر رضایت‌ندادن و اشد مجازات قاتل میترا آن‌قدر زیاد بود که وقتی چند روز بعد از صدور حکم خانواده مقتول اعلام گذشت کردند، خیلی‌ها شوکه شدند. حالا محمدعلی نجفی به دادگاه می‌آید تا باز هم ماجرای آن صبح شوم سه‌شنبه را با تمام جزئیاتش تعریف کند. کوچکترین جزئیات آنچه که در آن حمام رخ داد می‌تواند در این پرونده جنجالی بسیار تعیین‌کننده باشد.

ابتدا قاضی کشکولی درباره علت تشکیل این جلسه صحبت‌هایی را مطرح می‌کند: «پس از صدور حکم قصاص و تعیین مجازات تعزیری بابت نگهداری غیرمجاز سلاح، شعبه ۴۱ دیوان عالی کشور نقض تحقیقات را از دادنامه صادره از سوی شعبه نهم دادگاه کیفری یک استان تهران مطرح کرد که پرونده در مسیر رسیدگی برای انجام تحقیقات مقدماتی قرار گرفت. با ارجاع این موضوع به هیأت پنج نفره کارشناسان دادگستری و انجام کارشناسی‌های مربوط در زمان تعیین‌شده به وسیله هیأت مذکور و هیأت قضائی نهایتا هیأت کارشناسان در مهلت تعیین‌شده اعلام نظر کردند و این جلسه نیز با حضور پنج کارشناس دادگستری تشکیل می‌شود.»
نماینده دادستان نیز با مضحک‌خواندن حضور دو نفر در صحنه قتل و انجام قتل به وسیله فرد دیگر می‌گوید: «قتل عمدی میترا استاد نه‌تنها موجب اخلال نظم و امنیت شده است بلکه موجب اخلال در نظم و امنیت کشور و در عرصه بین‌المللی شده است. برای همین در این خصوص تقاضای اشد مجازات را که همان ١٠‌سال حبس تعزیری است، دارم. درخصوص کشف سلاح غیرمجاز هم  خواهان  اشد مجازات  یعنی دو‌ سال حبس تعزیری  هستم  و برای اتهام ایراد صدمه بدنی عمدی صرف نظر از گذشت اولیای دم، تقاضای اشد مجازات را که پنج ‌سال حبس تعزیری است، دارم.»
لرزان اما گیرا
ساعت ١٠: ١٥ شهردار پیشین تهران در جایگاه قرار می‌گیرد. صدای در ابتدا لرزانش، به صدایی رسا و محکم تبدیل می‌شود. وقتی قاضی اتهام‌هایش را به او تفهیم می‌کند، با یک جواب کوتاه، همه آنها را منکر می‌شود: «اتهام‌هایم را قبول ندارم. من عمداً آن مرحومه را نکشتم.»
قاضی از او توضیح می‌خواهد و نجفی ادامه می‌دهد: «اولین‌باری که در جلسات دادگاه شرکت کردم گفتم که حرف‌های من برای کمک به کشف حقیقت است. اکنون هم با همین نیت صحبت می‌کنم؛ نه برای تبرئه خودم. براساس گزارش کارشناسان اسلحه، گلوله‌ها با یک عدم تعادل و به صورت غیرارادی شلیک شده و محل اصابت گلوله‌ها نیز تأیید‌کننده همین موضوع است. این مسأله به حادثه صورتی مبهم داده است و من هم بعد از وقوع حادثه و در اداره آگاهی بعضی از اطلاعات را دریافت کردم و تازه مطلع شدم که پنج گلوله شلیک‌ شده است؛ در حالی‌ که تا قبل از آن گمان می‌کردم که چهار گلوله بوده است. به نظر من نظریه‌ای که توسط هیأت ارایه شد، ایراداتی دارد و قادر نیست که همه شواهد و قرائن را توجیه کند.»
نجفی در این لحظه به موضوعاتی که در کیفرخواست مطرح شد، اعتراض می‌کند و می‌گوید: «در این گزارش آمده است که من به لحاظ عجز از تودیع وثیقه در بازداشت هستم، در حالی ‌که این‌گونه نبوده است. ریاست دادگاه قرار بازداشت من را به قرار وثیقه تبدیل کرد و من موقتا با قرار وثیقه آزاد شدم. اما بنا به دلایلی که هنوز برای خودم هم روشن نیست ظرف مدت ۲۴ ساعت و در روز جمعه بدون آنکه بتوانم با خانواده‌ام خداحافظی کنم دوباره به زندان بازگشتم.»
محمدعلی نجفی در ادامه جلسه دادگاه صحبت‌هایی را درباره نحوه شلیک گلوله‌ها مطرح می‌کند که نشان از غیرارادی‌بودن این تیراندازی‌ها دارد. مسائلی مثل شلیک گلوله پس از افتادن میترا استاد در داخل وان حمام یا پیش از افتادن او مطرح می‌شود «اگر مقتول ابتدا به وان می‌افتاد و گلوله به وی اصابت می‌کرد باید خون زیادی در وان می‌بود، اما براساس گزارشات در کف حمام چند قطره خون وجود داشت.»
در این لحظه قاضی کشکولی رئیس شعبه نهم دادگاه کیفری یک استان تهران می‌گوید: «همین چند روز پیش وکیل  سابق شما، مطالبی را عنوان کرد که خارج از واقعیت است. حرف‌هایی که انگار بیشتر خواب و رویا بود. وظیفه دادگاه این است که دلایل جرم از بین نرود و امنیت شما نیز حفظ شود. بنابراین تشخیص دادیم که قرار شما تشدید شود و به همین دلیل برادرزاده شما حاضر شدند و شما را معرفی کردند و در وقت کشیک نیز این کار انجام شد. ما هم در دادسرا و هم در دادگاه کشیک داریم و این تصمیم به خاطر رعایت امنیت شما بوده است. تمامی موازین قانونی نیز رعایت شد. اکنون نیز اگر هیأت قضائی تشخیص دهند ممکن است دادگاه دوباره این تصمیم را بگیرد یا دوباره قرار تشدید شود.»
با موکلم مهربان نبودند
حالا نوبت به وکیل متهم، حمیدرضا گودرزی، می‌رسد. قاضی سابق جنایی، در مقام دفاع از موکلش او را خادم جمهوری اسلامی می‌خواند و می‌گوید: «نجفی ٤٠‌سال به جمهوری اسلامی و آموزش‌وپرورش خدمت کرده و مدارس و بنگاه‌های خیریه‌اش در حال خدمت هستند؛ بنابراین برای تعیین مجازات، شخصیت متهم نباید نادیده گرفته شود. اما این چنین نشد و با او با نامهربانی برخورد شد. این همه نامهربانی برای چه بود. هر متهمی با گذشت اولیای دم با قرار وثیقه آزاد می‌شود اما با موکل من مانند دیگران برخورد نشد.»
او در ادامه از تغییر مسیر گلوله‌ای که به مرگ میترا استاد منجر شد، می‌گوید و موضوع کمانه‌کردن تیر و نوع زاویه گلوله را مطرح می‌کند. ادامه دادگاه نیز پس از صحبت‌های داماد و دختر و راننده نجفی به یک ساعت بعد موکول می‌شود. در آن یک ساعت تنفس، نجفی با برادر و دختر و بستگانش صحبت می‌کند. ادامه جلسه نیز با صحبت‌های پنج کارشناس اسلحه ادامه می‌یابد. کمانه‌کردن گلوله‌ها، زاویه‌ای که گلوله وارد بدن میترا استاد شده است،  تماس‌نداشتن دست مقتول با اسلحه و همچنین کشمکش زیاد هنگام تیراندازی مسائلی بود که کارشناسان مطرح می‌کنند. اما جلسه به همین‌جا ختم نمی‌شود و رئیس دادگاه ادامه رسیدگی این پرونده را به روز شنبه، نهم آذرماه، موکول می‌کند. احتمالا روز شنبه مشخص می‌شود که نجفی به خانه‌اش بازمی‌گردد یا همچنان میهمان زندان اوین است.

دسته‌ها
حادثه

جدال با مرگ در اعماق زمین

«ماموریت سختی بود و تجربه زیادی می‌خواست. جان همه ما که به درون غار و چاه رفتیم در خطر بود. با ‏این حال باید برای نجات آن مرد دست به کار می‌شدیم.» اینها را حمیدرضا قربانی مسئول نجات کوهستان ‏هلال احمر شاهرود به خبرنگار ما می‌گوید:   «یک مرد که نمی‌دانستیم چه کسی است، با ما تماس گرفت و ‏خبر از سقوط یک نفر را به درون چاهی عمیق در غار داد. وقتی رسیدیم مردم محلی و دو نفر از هیأت ‏کوهنوردی به آنجا رسیده بودند. من و دو همکار دیگرم به نام آقای صادقی و عامری به درون غار رفتیم. با ‏سختی زیاد و پس از چند ساعت به اعماق زمین و کنار مرد جوان رسیدیم. نخستین بالاکشی تا ٥٠متر انجام ‏شد. من دوباره بالا رفتم و طناب جدید را آماده کردم. تجهیزات را دوباره تجدید کردم و به پایین برگشتم.»‏
عملیات امدادگران در چهار مرحله انجام شد. در هر مرحله حدودا ٥٠ تا ٧٠ متر مصدوم را به سمت بالا می‌‏کشیدند. امدادگرانی که جان خودشان را کف دست‌شان گذاشته و در آن تاریکی به هر سختی بود، می‌‏خواستند این مرد را از چاه بیرون بکشند. تا جایی‎ ‎که دست یکی از امدادگران به خاطر پرتاب سنگ آسیب ‏دید. «وقتی آن پایین بودیم، ناگهان سنگی تقریبا بزرگ به پایین پرتاب شد. همکارم آقای صادقی بلافاصله ‏خودش را سپر مصدوم کرد تا آسیب جدی‌تری نبیند. برای همین دست خودش دچار آسیب شدید شد و ‏هنوز هم درحال درمان دستش است. همه چیز در عرض دو ثانیه رخ داد و اگر سرعت عمل همکارم نبود، ‏حتما مصدوم، آسیب جدی‌تری می‌دید. به‌هرحال هر طور شده از جان او محافظت کردیم تا به بالا برسد.»‏
در این میان تنور حرف‌های پشت پرده مردم محلی بیرون غار، بسیار داغ بود. هرکس چیزی می‌گفت. اما ‏تنها مسأله‌ای که روشن و واضح بود، انگیزه این مصدوم برای رفتن به آن غار خطرناک بود. غاری که «قول» ‏نام دارد و در روستای «باغچه» در شهرستان میامی واقع شده است.  حسن  از بچگی در این منطقه زندگی ‏می‌کند. حتی پدر و پدربزرگش هم همین جا بودند. اطلاعات زیادی از گوشه و کنار روستا دارد. روستای ‏آبا و اجدادی‌اش است. آدم‌های زیادی را دیده که به این غار رفته‌اند. «این غار اصلا تفریحی نیست. اگر ‏کسی وارد آن شود حتما برای به‌دست آوردن گنج می‌رود. البته اسمش گنج است. درواقع بعضی‌ها به آنجا ‏می‌روند تا از لانه خفاش‌ها ماده‌ای به نام جیوه را جمع کنند. ماده‌ای که برای طلاسازی بسیار کاربرد دارد. ‏البته دست کمی هم از گنج ندارد. هرکس جیوه بیشتری جمع کند، می‌تواند با آن طلا بسازد. گویا این مرد ‏همراه ٦ نفر دیگر از دوستانش برای جمع‌آوری همین جیوه‌ها به غار رفته بود. اما هنگام بالا آمدن از چاه ‏سقوط می‌کند. طنابش پاره می‌شود یا آن را عمدا پاره می‌کنند، جای سوال دارد. با این حال این مرد را ‏دست خالی، همین‌طور به حال خود رها کرده و رفته‌اند. به نظر می‌رسد کسی هم که با هلال‌احمر تماس ‏گرفته، یکی از همان دوستان فراری‌اش بوده است.»‏
دلیل اینکه، مرد مصدوم پس از سقوط به آن چاه عمیق توانست زنده بماند، این بود که او هنگام سقوط به  ‏کناره‌های چاه برخورد کرده و سرعتش کم شده  وگرنه زنده نمی‌ماند. این مسأله را امدادگران هلال‌احمر ‏بعد از صحبت با مرد مصدوم متوجه شدند. قربانی درباره پایان  عملیات سنگین آن شب می‌گوید: «هنگامی ‏که برای بار دوم می‌خواستم بالا بروم و تجهیزات را تجدید کنم، طناب جدید را که برایم فرستادند و آن ‏را گرفتم، هنگام بالا رفتن، احساس کردم طناب خیلی شل است. تمام وزنم روی طناب بود و احساس ‏کردم هرلحظه ممکن است سقوط کنم. بلافاصله خودم را روی طناب قبلی که هنوز آنجا بود انداختم و بالا ‏رفتم. وقتی به بالا رسیدم فهمیدم گویا طناب جدید با سنگی تیز برخورد کرده و پاره شده است. در آن تاریکی ‏کسی متوجه این ماجرا نبود. اگر ١٠ ثانیه دیرتر متوجه می‌شدم ممکن بود روی بچه‌ها که آن پایین بودند ‏سقوط کنم. به‌هرحال این کار انجام شد. در آخرین مرحله هم با دستگاهی به نام  «وینچ» مرد مصدوم را به ‏سمت بالا کشاندیم و درنهایت او را با اورژانسی که از اول عملیات آنجا بود، به بیمارستان منتقل کردیم. ‏عملیات ما از ساعت ١١ شب تا دو ظهر فردا یعنی ١٥ ساعت طول کشید. مرد مصدوم هم قبل از آن ١٢‏ساعت در آن غار مانده بود. با این حال بعد از عملیات سراغ او را از بیمارستان گرفتیم که خدا را شکر ‏فهمیدیم خوب است.»‏

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

هفت‌خوان بلاتکلیف

خیره به عکس «حسین»‏
اما برای آنها که عزیزان‌شان را جایی در بیابان‌های سمنان از دست دادند، هیچ چیز فراموش نشده است. با اینکه ‏نزدیک سه‌سال از آن روزها گذشته، اما هنوز هم صحبت از آن حادثه برایشان سخت است. تن‌شان یخ می‌‏کند، صدا‌یشان می‌لرزد و با بغضی درگلو اسم عزیزان‌شان را بر لب می‌آورند. یکی از پسرش می‌گوید که ‏جوان و ناکام از دنیا رفت، دیگری از دختر خردسالش که معصومانه در کوپه‌ای از آتش و آهن سوخت و ‏خاکستر شد و آن یکی از همسر جوانش. همه آنها برای مراسم و زیارت ایام ماه صفر عازم مشهد بودند. ‏همین هم صحبت‌های بازماندگان حادثه را سوزناک‌تر می‌کند. آنجا که پدر حسین فاریابی با صدایی بغض‌آلود می‌گوید: «پسرم برای زیارت آقا امام رضا(ع) مسافر مشهد بود، او زیارتش قبول شد، اما خیلی‌ها در این ‏حادثه مردود شدند.» این پدر سالخورده هنوز هم نمی‌تواند اسم «حسین» را بیاورد و اشک از چشمانش ‏جاری نشود، هنوز هم به عکس پسرش خیره می‌شود و ساعت‌ها با یک قاب عکس درد دل می‌کند: «پسرم ‏تازه اول زندگی‌اش بود، ٢٠‌سال داشت، برایش آرزو داشتم، قرار بود به مشهد برود و جای من زیارت کند، ‏کاش من هم کنارش بودم همانجا در همان کوپه‌ای که عکس خاکستر شده‌اش را به من نشان دادند.»
‏پیکر حسین خیلی دیر شناسایی شد. ٩روز پس از حادثه بود که با آزمایش ‏DNA، پزشکی قانونی پیکر ‏حسین را تحویل خانواده‌اش داد:«نمی‌دانم چی در آن کفن بود، برادرم نگذاشت من نگاه کنم، آخر چطور به ‏این راحتی با زندگی این همه آدم بازی می‌شود و هنوز هم هیچ‌کس مسئولیت آن را قبول نمی‌کند.»
این ‏پدر پس از مرگ پسرش دوبار به مشهد رفته و هر دوبار هم با یاد و خاطره حسین بوده است: «من که دستم به ‏جایی بند نیست، کسی هم که جواب درستی به ما نمی‌دهد، من هم شکایتم را پیش امام رضا(ع) بردم.» ‏
نه اینکه فقط دنبال خسارت باشند، اصلا همان روزهایی که موضوع بیمه مسافران و پرداخت دیه از سوی وزیر ‏وقت راه و شهرسازی هم مطرح شد، نمکی شد بر زخم دل‌شان. اما در این مدت خیلی از بازماندگان دیه ‏عزیزان‌شان را دریافت کرده‌اند، اما مشکل آنها پول نیست. داغداران هفت‌خوان فقط می‌خواهند ‏مجازات عاملان حادثه را به چشم خود ببینند. آن‌طور که پدر حسین می‌گوید در سفر رئیس قوه قضائیه به تبریز ‏بیشتر خانواده‌های کشته‌شدگان حادثه، حضور داشتند و در جلسه‌ای که برگزار شد، همین خواسته هم از ‏سوی خانواده‌ها مطرح شد:  «من در آنجا گفتم برای همه ما برخورد با مقصران حادثه از همه چیز مهم‌تر ‏است، عزیزان ما  دیگر  زنده نمی‌شوند، اما باید با مسببان حادثه برخورد جدی شود.»‏
پدر حسین می‌گوید: «ما هر بار که به دادگاه تبریز مراجعه کردیم، به ما گفتند پرونده تهران است، بعد اعلام ‏کردند به سمنان رفته و درحال بررسی است. بعد از مدتی خبر دادند منتظر نظر کارشناس هستند. ‏الان سه‌سال است که به همین منوال گذشته و هنوز ما نمی‌دانیم چه افرادی این بلا را سر ما آورده‌اند. ‏من پیرمرد، شب‌ها به جای حسین به عکسش خیره می‌شوم و ساعت‌ها با او حرف می‌زنم.»‏
‏٣‌سال تلخ
آتش قطار، عرفان را از او گرفت و بعد هم همسرش را. حالا او مانده و تنهایی. فریبا موسوی مادر عرفان ‏سعادتی است. عرفان  همراه دو دوست دیگرش مسافر قطار شماره ٤٨٠ بود. همان قطاری که در منطقه هفت‌‏خوان آتش گرفت. عرفان هم  همراه  ٤٧مسافر دیگر آن قطار سوخت و جان باخت. از آن صبح سیاه پاییزی ‏روزها می‌گذرد، اما مادر عرفان هم مثل خانواده دیگر جانباختگان آن حادثه داغش تازه است. انگار همین ‏دیروز بود که برایش خبر آوردند عرفان در آتش هفت‌خوان سوخته است:  «بعد از آن حادثه زندگی ما از هم ‏پاشید. چند هفته شوک بودم. نمی‌دانستم چه بلایی سرم آمده، هنوز کفن پسرم خشک نشده بود که همسرم ‏را هم از دست دادم. شوهرم از شدت غم و ناراحتی پشت فرمان ماشین سکته کرد.» مادر عرفان این روزها در ‏خلوت تنهایی با خاطراتش زندگی می‌کند. خنده‌های عرفان هنوز در اتاق می‌پیچید.«عرفان تیزهوش بود. دو ‏سال جهشی درس خواند. هنوز ١٨سالش تمام نشده بود.‌ سال دوم  مهندسی برق را تمام کرد. او تنهایی ‏زیاد سفر می‌رفت. چند روز قبل از رفتنش به من گفت که همراه دوستانش برای ٢٨ صفر به مشهد می‌‏رود.» عرفان با «علی» و «حسین» از بچگی دوست بودند. باهم مدرسه رفتند و بزرگ شدند، دست آخر هم هر سه‌نفرشان باهم سوختند و جان باختند. آنها در همان کوپه برای علی جشن تولد گرفتند: «چند روز بعد ‏از حادثه عده‌ای آمدند و عکس‌ها و کلیپ‌هایی را که عرفان از همان کوپه قطار و جشن تولد دوستش برای من ‏فرستاده بود با خودشان بردند.  دلیلش را هم هیچ وقت نفهمیدم.»‏
این مادر داغدار که حال و روز خوبی نداشت، سکته شوهرش و بعد هم غم از دست دادن فرزندش حالش را بدتر ‏کرده است. یک ماهه همه زندگی‌اش زیرورو شد: «من زندگی خوبی داشتم، در کنار خانواده‌ام واقعا خوشبخت ‏بودم، اما این حادثه تمام خوشبختی‌ام را از من گرفت و نابودم کرد. مدتی افسردگی شدیدی داشتم.» همین ‏هم شد تا از روند پیگیری پرونده و اقدامات قضائی که درخصوص آن حادثه انجام شده، بی‌خبر بمانم:  «بعد از ‏چند وقت به ما اطلاع دادند که دیه‌ها پرداخت شده. البته چون همسرم فوت کرده بود، بخشی از آن به ‏من رسید و بقیه بین وراث تقسیم شد. اما پول چه اهمیتی دارد، من زندگی‌ام را از دست دادم.» این مادر ‏داغدیده و تنها به «شهروند» می‌گوید:  «سه‌‌سال گذشته و هیچ دادگاهی برگزار نشده است. به تازگی ‏کیفرخواستی صادر شده و چهار متهم در این پرونده مشخص شده است. ولی همه آنها آزادند و پرونده در همه این سال‌ها بلاتکلیف است. فکر کنم در سفری که رئیس قوه قضائیه به تبریز داشت قرار شد پرونده به دادگاه ارسال ‏شود. همه خانواده‌ها می‌خواهند زودتر تکلیف این حادثه مشخص شود و مقصران مجازات شوند.»‏
مقصران را مجازات کنید
دل «علی عبد پروردگار» هنوز هم آرام نشده و نتوانسته مرگ رضای کوچکش را باور کند؛ احساس می‌کند ‏به حقش نرسیده و آن همه عذاب بی‌جواب مانده است. تنها خواسته‌اش مجازات مقصران این حادثه تلخ و ‏دردناک است. «پسر ٦ساله‌ام را خدا بعد از ١٢‌سال به ما بخشیده بود. اما او را در عرض چند ثانیه از دست ‏دادم. شبی نیست که رضا به خوابم نیاید.»
این پدر میانسال  که در این حادثه هم پسر و هم همسرش را از ‏دست داده  در جریان روال پرونده است. پرونده‌ای که روند طولانی‌اش او را رنجیده‌خاطر کرده است. بعد این ‏همه‌سال به او گفته‌اند مقصران این حادثه مشخص شده‌اند. چهارنفر مقصر؛ اما هر چهار نفر آزادانه زندگی‌شان را ‏می‌کنند. «هیچ‌کس پاسخگو نیست. ١٩٠‌میلیون تومان دیه گرفتیم که بین وراث تقسیم شد. درحالی‌که دیه‏ها نفری ٢٧٠‌میلیون تومان بود. من شغلم طلاساز است و در این مدت کلی بیماری ‏گرفته‌ام. غم از دست دادن پسر و همسرم اعصابم را ضعیف کرده و دچار بیماری‌های جسمی مختلفی هم ‏شده‌ام. می‌گویند با قرار وثیقه مقصران  آزادند. اما مگر جان ٤٨نفر آدم کم است که مقصرانش باید آزاد ‏باشند. تا آخر پیگیر این ماجرا هستم.»

دسته‌ها
حادثه

حس خوب دستگیری یک قاتل

چند ‌سال در دادسرای جنایی تهران کار کردید؟
من ١٨‌سال سابقه کار دارم. چند سالی در دادسرای ناحیه ٥ کارکردم، بعد از آن هم وارد دادسرای امور جنایی تهران شدم و به مدت چهار‌سال‌ونیم بازپرس ویژه قتل بودم.
 از مشکلات کار بازپرس ویژه قتل بگویید.
بازپرس قتل‌ بودن، قطعا مشکلات و سختی‌های زیادی دارد، یکی از آنها درگیری مداوم با حرفه‌ات است. بازپرس‌های ویژه قتل   وقتی ٢٤ ساعت شیفت هستند، کارشان خیلی سخت است.  این مسأله برای من حتی کمی سخت‌تر از بقیه بازپرسان بود، چون محل زندگی‌ام کرج است. آن زمان وقتی شیفت بودم، برای هر جنایت یا پرونده‌ای باید به تهران می‌آمدم و دوباره برمی‌گشتم. بارها از میهمانی و خانواده‌ام گذشتم تا بتوانم سر صحنه جنایت حضور پیدا کنم. یادم می‌آید یک بار شب عید بود، درست ٢٨اسفند ماه؛ با همسرم به تهران آمدیم و کلی خریدکردیم، بعد از آن هم به کرج برگشتیم. به شیرینی‌فروشی رفتیم تا شیرینی و آجیل عید بخریم که تلفنم زنگ خورد. خبردادند در بازار تهران شخصی را با اسلحه کشته‌اند. مجبورشدم همانجا همسرم را با خرید‌ها سوار آژانس کنم. خودم با خودرو شخصی‌ام در آن شلوغی شب عید به بازار رفتم تا مسأله را پیگیری کنم. یادم می‌آید چند روز بعد هم قاتل دستگیرشد. این مسائل بخشی از مشکلات و سختی‌های بازپرس جنایی است که فقط عشق به کار می‌تواند تحملش را کمی آسان‌تر کند.
 پرونده‌های جنایی تأثیر روحی و روانی هم بر شما داشته‌اند؟
قطعا داشته است. این مسأله را تا زمانی که کار می‌کردم، زیاد متوجه نبودم، الان که دیگر در دادسرای جنایی نیستم، تازه می‌فهمم چقدر آرامش و آسایش دارم. ما چون با موضوعات مرگ در ارتباط هستیم، به مرور زمان دچار فرسودگی می‌شویم. صحنه‌های وحشتناک و خاطرات تلخ از پرونده‌ها، ناخودآگاه در روح و روان ما تاثیرات زیادی می‌گذارد، هرچقدر هم بگوییم بی‌تأثیر است، باز هم در ناخودآگاه مغزمان حالات و خاطرات منفی جاخوش می‌کند.
با همه این سختی‌ها، باز هم حاضرید بازپرس ویژه قتل باشید؟
من هنوز هم بازپرس و با مجرمان زیادی طرف هستم. کلاهبردار و دزد و زورگیر هر روز روبه‌روی من می‌نشینند و با آنها در ارتباطم، ولی بازپرس قتل بودن احساس دیگری دارد. شاید به علت سنگینی جرم قتل باشد که وقتی قاتل را دستگیرمی‌کنی، حس خوبی به آدم دست می‌دهد، باعث می‌شود از لحاظ وجدانی حس بهتری داشته باشیم و احساس کنیم، مفیدتر هستیم، با وجود سختی‌های این شغل باز هم به نظرم ارزش کار کردن را دارد.
 درباره خاطرات تلخ و شیرین پرونده‌هایی که بررسی کرده‌اید، بگویید.  
هر پرونده‌ای داستانی دارد. هر کدام پیچیدگی‌هایی دارد. زمانی که بازپرس ویژه قتل بودم با هر پرونده‌ای به‌صورت جداگانه ارتباط برقرار و درواقع با آن زندگی می‌کردم. فجیع‌ترین پرونده‌ای که در ذهنم نقش بسته مربوط به فرزانه است؛ زنی که صبح جمعه‌ای از خواب بیدار شد و شوهرش را کشت. بعد هم صبحانه‌اش را خورد، در کمال خونسردی دو فرزندش را به قتل رساند و یکی دیگر را هم زخمی کرد. وقتی به صحنه جنایت رفتم حالم خیلی بد شد. از آن بدتر وقتی بود که این زن روبه‌روی من نشست و جزییات جنایتش را برایم تعریف کرد. این جمله‌اش هرگز یادم نمی‌رود که می‌گفت با چاقو به دنبال دخترش می‌دوید و دخترش هم از ترس فقط جیغ می‌کشید. خیلی وحشتناک بود. از دیگر خاطرات بدی که به یادم مانده، مربوط به دختربچه‌ای است که در آب‌نما تکه‌تکه شد. تصور اینکه آب‌نما در لحظه‌ای آدم را ببلعد خیلی دردناک است. صحنه جمع‌کردن تکه‌های پیکر این دختربچه تا مدت‌ها جلوی چشمم بود.
 پرونده‌ای هم بود که خیلی بابت آن اذیت شده باشید؟
زمستان بود. یادم می‌آید به‌شدت بیمار بودم. سرما خورده بودم و تب داشتم. اتفاقا کشیک هم بودم. آن شب خدا خدا می‌کردم قتلی رخ ندهد یا اگر هم حادثه‌ای اتفاق می‌افتد وسط خیابان نباشد. اما درست رأس ساعت ١٠ شب از کلانتری ١٥٠ تهرانسر زنگ زدند و گفتند جسدی وسط خیابان افتاده است؛ فردی چاقو خورده بود. سر صحنه رفتم. دیدم جسد مردی داخل کوچه کنار جوی آب افتاده است. تا سه چهار متری جسد رفتم و آن را بررسی کردم. ولی دیدم با این سرماخوردگی امکان ندارد بتوانم بیرون بمانم. هوا خیلی سرد بود و تب داشتم. برای همین برگشتم داخل ماشین. از داخل ماشین جسد را نگاه کردم و با پزشک پزشکی قانونی هم صحبت کردم. حالم خیلی بدتر شد. ساعت ٢ شب به خانه برگشتم. آن شب واقعا اذیت شدم.
 پرونده‌ای که به شما حس خوبی بدهد هم داشتید؟
سال ٩٣ بود. پرونده‌ای مربوط به یک پدر و پسر بود که ناپدید شده بودند. بعد از تحقیقات دستور بازداشت دوست پدر را صادر کردم. مطمئن بودم که او در ناپدید شدن این پدر و پسر دست دارد. با این‌حال او منکر بود. کاملا برایم روشن  بود که او عامل این ناپدید شدن است. ولی دلیلی نداشتم. او هم مرتب می‌گفت مرا ناحق نگه داشته‌اید. خودزنی و اعتصاب غذا می‌کرد. سر آن پرونده خیلی تحت فشار بودم. با این‌حال وقتی متوجه شدم تا دو‌میلیارد هم می‌تواند وثیقه بگذارد، برایش وثیقه سه‌میلیاردی صادر کردم. اعتراض کرد و پرونده به دادگاه رفت. دادگاه هم گفت وثیقه زیادی است. من هم چون دوست نداشتم او را آزاد کنم، وثیقه را به ٢‌میلیارد و ٩٠٠‌میلیون تومان کاهش دادم. باز هم اعتراض کرد و به این ترتیب پرونده مرتب به دادگاه می‌رفت. هفت ماه طول کشید و او همچنان بازداشت بود و به قرار وثیقه‌اش اعتراض می‌کرد. شبی در خانه‌ام بودم. میهمان داشتیم. رفته بودم از رستوران غذا بگیرم که ساعت ٩ شب مأمور اداره آگاهی با من تماس گرفت و گفت آن مرد به قتل پدر و پسر چهارده‌ساله‌اش اعتراف کرده و گفته جسد را آتش زده است؛ در حال حاضر هم  سر صحنه جنایت می‌روند. از اینکه اجازه ندادم قاتلی آزاد شود، حس خوبی داشتم.
 تا به حال تهدید هم شده‌اید؟
در آن سال‌ها همه سختی‌های بازپرس قتل بودن را تجربه کردم، اما هیچ‌وقت تهدید نشدم.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

ثانیه‌های زندگی بالای چوبه دار

قرار بود حکم «حسینعلی» ساعت ٦ صبح اجرا شود، اما تلاش معتمدان شهر برای جلب رضایت در آخرین دقایق هم ادامه‌داشت. تقریبا همه به این بخشش راضی بودند، به جز یک نفر از اعضای خانواده مقتول. تلاش مسئولان قضائی و واحد صلح و سازش اجرای احکام هم در آن دقایق برای جلب رضایت همان یک نفر از اولیای‌دم بود. تلاش‌هایی که تا ساعت ٨و٣٠ دقیقه صبح اجرای حکم را به تأخیر انداخت. اما وقتی مادر مقتول با صدای بلند فریاد زد: «من قاتل پسرم را نمی‌بخشم، حتی اگر هزاران ‌میلیارد هم به من بدهند»، کار تمام شد. قاضی اجرای احکام، دستور نهایی را صادر کرد. «حسینعلی» روی چهارپایه ایستاد، طناب دار دور گردن او محکم شد و حکم به اجرا درآمد. انگار همه چیز رو به پایان بود، حسینعلی بالای دار آخرین نفسش را کشید؛ که ضجه زنی سکوت تلخ حیاط زندان بابل را شکست: «او را بخشیدم، از خون پسرم گذشتم، او را بخشیدم.»
اینکه حسینعلی چقدر بالای چوبه دار بود را کسی درست نمی‌داند. دو ثانیه، ١٠ ثانیه یا بیشتر؟ اما هرچه که بود، مرد چهل‌وپنج‌ساله این پرونده جنایی رفت و برگشت. او نه در چند قدمی مرگ بلکه خود مرگ را حس کرد. فشار طناب دار وقتی راه گلو را می‌بندد و چشمانی که از فشار سیاهی می‌رود. او همه اینها را لمس کرد. همه دقایق و ثانیه‌های نفسگیر قصاص. حسینعلی پس از بخشش اولیای‌دم از چوبه دار پایین آورده شد. نیروهای اورژانس حاضر در محل که برای بردن پیکر بی‌جان او آمده بودند، حالا با همه توان‌شان برای برگرداندن این قاتل بخشیده‌شده تلاش‌می‌کردند. عملیات احیا چند دقیقه‌ای در حیاط زندان ادامه‌داشت، بعد هم بلافاصله به بیمارستان و بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شد. چند روزی طول کشید تا حسینعلی هوشیاری‌اش را به دست آورد. به‌هرحال او تجربه عجیبی را از سرگذرانده بود. حالا با گذشت چند روز از بابل خبر می‌رسد که «حسینعلی» از بیمارستان به زندان رفته است. او باید از جنبه عمومی جرم محاکمه شود. اما حالا او با بخشش بزرگ خانواده همسر سابق در ردیف معدود افرادی است که هم قصاص شد و هم بخشیده. این را یکی از اقوام این دو خانواده به «شهروند» می‌گوید. این مرد جوان از همان روزهای نخست شکل‌گیری این پرونده جنایی تلاش کرد رضایت خانواده ابراهیم را جلب کند. او در ادامه جزییات این قتل  و بخشش را توضیح می‌دهد:
قتل چه زمانی رخ داد؟
صبح بیست‌ونهم آذر، سال ٩٥ بود. جلوی دادگاه  خانواده شهر بابل.
قاتل و مقتول  چرا به دادگاه رفته بودند؟
قاتل به نام حسین، داماد خانواده مقتول بود، ١٨‌سال با همسرش زندگی کرد، اما با وجود داشتن یک دختر و پسر دبیرستانی هیچ‌وقت با هم سازگار نبودند. روز حادثه هم به دادگاه رفته بودند تا اختلاف‌شان را حل کنند، اما جلوی در دادگاه حسین با برادرزنش «ابراهیم » درگیر می‌شود و این جنایت اتفاق می‌افتد.
ابراهیم چطور به قتل می‌رسد؟
وقتی حسین با خانواده همسرش به دادگاه می‌روند، بحث بین داماد و برادرزن از همان داخل دادگاه شروع می‌شود. وقتی آنها بعد از اتمام کارهایشان در دادگاه، بیرون می‌آیند، حسین بار دیگر با برادرزنش بحث می‌کند، همین بحث منجر به درگیری فیزیکی می‌شود. حسین و ابراهیم به جان هم می‌افتند، تا اینکه در این میان حسین می‌رود و اسلحه شکاری با خودش می‌آورد. همانجا تیری به سر ابراهیم شلیک می‌کند. ابراهیم در همان نخستین لحظات بر اثر جراحات ناشی از اصابت گلوله جان خود را از دست می‌دهد. حسین بعد از مرگ ابراهیم شوکه می‌شود، پلیس او را درحالی‌که سلاح در دست داشت و به شدت هم می‌گریست، بازداشت کرد.
  قاتل اسلحه را از کجا آورد؟
اسلحه برای پدر ابراهیم بود، مجوز آن را هم داشت. او اسلحه را داخل صندوق عقب خودرویش گذاشته بود. بعد از درگیری، حسین از آنجایی که محل اسلحه را می‌دانست، سراغ ماشین می‌رود و از داخل صندوق عقب اسلحه را برمی‌دارد.
  بحث آنها سر چه موضوعی بود؟
همان اختلافات خانوادگی؛ درواقع از روزی که حسین با خواهر ابراهیم ازدواج کرد، هیچ‌وقت با هم صلح نداشتند، بین زن و شوهر و خانواده‌ها همیشه درگیری و جر و بحث بود، در هیچ مسأله‌ای با هم تفاهم نداشتند. سر خانه، ماشین، کار و پول مرتب درگیرمی‌شدند و این درگیری به خانواده‌ها می‌رسید. آن روز هم دعوا بین زن و شوهر بود. درواقع از مدتی قبل اختلافاتی بین حسین و همسرش به وجود آمده بود که همسر حسین به حالت قهر خانه را ترک کرده و به خانه پدر و مادرش رفته بود. روز حادثه برای حل اختلاف‌شان کار به دادگاه کشیده بود.
حسین بعد از دستگیری چه می‌گفت؟
او در ابتدا بسیار شوکه بود، وقتی دستگیر شد در بازجویی‌ها گفت برادرزنش اجازه نمی‌داد همسرش سرخانه و زندگی‌‌اش برگردد. او درواقع خانواده همسرش را دلیل اختلافات زناشویی‌اش می‌دانست، برای همین به دادسرا رفته بود تا مشکل را حل کند و همسرش را به خانه برگرداند، اما باز هم برادرزنش مانع آشتی آنها می‌شود. قاتل ادعا کرد که آن لحظه از شدت عصبانیت اسلحه شکاری را از صندوق عقب خودرو درآورده و به طرف برادرزنش نشانه رفته است، اما فقط قصد ترساندن برادرزنش را داشته که ناگهان گلوله به طرف او شلیک شده است. خودش می‌گفت زمانی که اسلحه را به سمت برادرزنش گرفته بود، آن‌قدر عصبی و ناراحت بود که دستانش می‌لرزید، برای همین تیر ناخواسته شلیک شده است.
چه اتفاقی افتاد که روز اعدام خانواده مقتول رضایت‌دادند؟
خانواده مقتول درواقع بیشترشان رضایت داده بودند. پدر مقتول و خواهر و برادرهایش راضی به گذشت بودند، اما مادر مقتول به هیچ عنوان راضی نمی‌شد. در این مدت سه سالی که قتل رخ‌داده، خیلی‌ها برای گرفتن رضایت به خانه آنان رفتند. از فرماندار گرفته تا ریش‌سفیدان محل و فامیل، ولی مادر مقتول رضایت نمی‌داد. چند بار حکم به تعویق افتاد، تا اینکه روز اعدام فرارسید. از یک روز قبل مادر مقتول در خانه‌اش را بست و جواب هیچ‌کس را نداد. قرار بود ساعت ٦ صبح حسین را اعدام کنند. واحد صلح و سازش و معاون دادستان و فرماندار، خیلی تلاش کردند تا در دقایق آخر رضایت بگیرند، حتی خانواده مقتول هم داشتند تلاش می‌کردند و وقتی می‌خواست حکم اجرا شود، مانعش می‌شدند تا شاید بتوانند رضایت را از مادر مقتول بگیرند، اما فایده‌ای نداشت، تا اینکه ساعت ٩ صبح روز دوشنبه ٢٠ آبان، حسین بالای چوبه دار رفت و زیر پایش خالی شد. درست چند ثانیه بعد، مادر مقتول روی زمین می‌افتد، اشک می‌ریزد
و می‌گوید بخشیدم.
حسین الان در چه حالی است؟
وقتی حسین را از بالای چوبه دار پایین آوردند، نفسش قطع شده بود، بلافاصله عملیات احیا را انجام دادند و او برگشت. بعد از ١٥دقیقه  حسین را به بیمارستان رساندند و فردای همان روز به هوش آمد، اما کسی را نمی‌شناخت. الان حال او خوب شده و حافظه‌اش هم برگشته است، بعد از مرخص‌شدن از بیمارستان، او را دوباره به زندان بردند تا از جنبه عمومی جرم هم محاکمه شود.

خطرناک‌ترین نوع بخشش
قصاص پای چوبه دار اتفاق تازه‌ای نیست، اما گذشت پس از اعدام   شکل جدیدی از بخشش است که از ‏چند‌سال پیش در ایران رواج پیدا کرده است. بخشش خطرناکی که هم احساسات مردم را جریحه‌دار ‏می کند و هم به گفته سعید خراط‌ها فرد اعدامی را با بحران‌های روحی و روانی مواجه می‌کند. این ‏آسیب‌شناس درباره این نوع بخشش به «شهروند» می‌گوید: «این بخشش دیرهنگام وجدان اجتماعی ‏را در دوگانگی مبهمی گرفتار می‌کند، تفسیر این دوگانگی سخت است. اجرای حکمی که هم ‏قصاص دارد، هم بخشش، هم انتقام، هم مرگ و هم زندگی. این نوع بخشش  خطرناک است. بخششی ‏که تا آخرین  لحظه  تصمیم ولی‌دم مشخص نیست. بخشش در وقت اضافه ٧سالی است که در کشور ‏باب شده است.  از این نوع  بخشش سال‌های پیش بسیار اتفاق می‌افتاد، اما حالا کمتر در صحنه‌های ‏اعدام می‌بینیم. از آنجایی که افراد اعدامی پس از این نوع از اجرای حکم دچار مشکلات جسمی زیادی ‏می‌شوند، خانواده‌های مقتول کمتر به این نوع بخشش‌ها روی می‌آورند، اما تا آخرین ثانیه‌های نفس ‏کشیدن قاتل خانواده‌های مقتول و اعدامی امید بخشش را انتظار می‌کشند. سال‌ها پیش ‏پرونده‌ای بود که به اسم پسر نی زن معروف بود. این پسر قتلی را مرتکب شده بود، اما مدت‌ها منتظر ‏بخشش بود  و دیگر امیدها ناامید شده بود که خانواده اولیای دم پس از اعدام این پسر  رضایت‌شان را اعلام ‏کردند. پسر جوان را به سرعت پایین آوردند. به بیمارستان بردند و مدت‌ها بستری بود. اما وقتی به ‏هوش آمد دچار بحران‌های روحی و روانی شد. هیچ وقت صحنه‌های اعدام از ذهنش خارج نشد. ‏هنوزبا گذشت سال‌ها با اختلالات روانی دست و پنجه نرم می‌کند. چنین بخششی شاید برای جماعتی ‏که در چند قدمی چوبه‌دار موبایل به دست جان دادن متهم را ثبت می‌کنند روایت هیجان‌انگیزی با پایان ‏مبهم و دراماتیک در پی داشته باشد، اما برای عموم مردم قضاوت سردرگمی را به بار خواهد آورد که ‏ارزش‌های اخلاقی را از تعریف‌های اصیل خود دور می‌کند و جا می‌اندازد که قرار گرفتن در جایگاه ‏ولی دم به معنای فرصتی است که می‌توان همه جوره در آن برنده بود. می‌شود انتقام گرفت، متهمی را ‏ادب کرد، بخشید و تحسین اجتماعی را جلب کرد و درنهایت از معامله‌ای در ازای این گذشت بهره ‏برد‎.»‏


 

 

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

ماجرای نجات ٤ دامپزشک مدفون در برف

 دقیقا چه روزی و چه ساعتی به جنگل ابر رفتید؟
پنجشنبه ساعت ١٠ صبح بود که من و دوستانم با خودرو رانا، وارد جنگل ابر شدیم. ابتدا همه چیز خوب بود. ما به سمت پایین رفتیم. ساعت ٣ بعدازظهر، وقتی مه همه‌جا را فرا گرفت، تصمیم گرفتیم برگردیم؛ ولی دیگر نتوانستیم  قدم از قدم برداریم، گرفتار شدیم و بعد از آن هم برف ما را غافلگیر کرد.
چقدر پایین رفته بودید که دیگر نتوانستید برگردید؟
وقتی داشتیم پایین می‌رفتیم گویا از یک جایی به بعد تابلوی هشدار وجود داشت که از آنجا به بعد نباید پایین‌تر برویم؛ اما به دلایلی آن تابلو معدوم شده بود و از دید ما پنهان ماند. ما هم به منطقه خطر رفته بودیم. با این حال اگر مه نمی‌شد و برف نمی‌بارید می‌توانستیم برگردیم؛ ولی دیگر نتوانستیم جایی را ببینیم و رانندگی برای ما سخت شده بود. برای همین آنجا ماندیم.
چند ساعت آنجا گرفتار بودید؟
یک شبانه روز ماندیم. وقتی شب شد و برف سنگین‌تر، تصمیم گرفتیم داخل خودرو بمانیم. دستگاه ماشین نشان می‌داد که دمای هوا  منفی ٦ درجه است؛ واقعا وحشتناک بود،  هر لحظه ممکن بود بنزین ماشین تمام شود و ما یخ بزنیم. شانسی که آوردیم این بود که ماشین را تازه بنزین زده بودیم. ضد یخ هم داشتیم؛ ولی مگر چقدر می‌توانستیم آنجا دوام بیاوریم. شب را داخل ماشین خوابیدیم ولی وقتی صبح بیدار شدیم، وحشت کردیم. ماشین در برف غرق شده بود و به نظر می‌رسید همچنان در حال باریدن است.
بعد از آن چه شد؟
با کلی دردسر و سختی از ماشین پیاده شدیم؛ برف اجازه نمی‌داد حتی  درِ ماشین را هم باز کنیم اما توانستیم پیاده شویم. پیاده  بالا رفتیم تا اینکه موبایل آنتن داد. می‌خواستیم خودمان را هرطور شده به روستا برسانیم؛ اما وقتی دیدیم می‌توانیم با موبایل‌مان تماس اضطراری برقرار کنیم، همانجا ماندیم، به ١١٢ زنگ زدیم و امدادگران هلال‌احمر گفتند که به داخل ماشین برگردیم و همانجا منتظر بمانیم تا اینکه آنها آمدند و ما را نجات دادند.
  هلال احمر چطور شما را نجات داد؟
واقعا اگر آنها نبودند و راهنمایی‌های تلفنی‌شان نبود، شاید الان زنده نبودیم. ما اول می‌خواستیم خودمان یک مسیر را برویم؛ ولی آنها گفتند از جایمان تکان نخوریم؛ تیمی پنج نفره بودند که کلی سختی کشیده بودند تا بتوانند به ما برسند. راه سخت و صعب‌العبوری بود. ما را که دیگر یخ‌زده بودیم و نزدیک بود بیهوش شویم، سوار خودرویشان کردند. به روستای نزدیک آنجا رفتیم، روستاییان به ما رسیدگی و ما را گرم کردند و ما هم توانستیم با خانواده‌هایمان ارتباط برقرار کنیم؛ بیچاره‌ها خیلی ترسیده و نگران‌مان شده بودند.
  خودرویتان را از زیر برف بیرون آوردید؟
نه؛ نشد. گفتند در بهترین حالت اگر برف قطع و آب شود، شاید بشود خودرو را بالا آورد؛ ولی در غیر این صورت باید تا اردیبهشت‌ سال دیگر صبر کنیم.
  اولین‌بار بود که به جنگل ابر می‌رفتید؟
من و سه دوست دیگرم، دانشجوی دکترای دامپزشکی در دانشگاه فردوسی مشهد هستیم. ما معمولا زیاد طبیعت‌گردی می‌کنیم. هر‌ بار یک‌ جا می‌رویم. به جنگل ابر هم یکی دو بار رفته بودیم. اتفاقا این‌بار می‌خواستیم به شمال برویم؛ اما هواشناسی را چک کردیم و گفتند که قرار است برف ببارد. برای همین مسیر را عوض کردیم و به جنگل ابر رفتیم. نمی‌دانستیم که آنجا هم برف ما را غافلگیر می‌کند.

نجات ٩ گرفتار در جنگل ابر
حمیدرضا قربانی، مسئول پایگاه نجات کوهستان شاهرود که برای نجات این چهار جوان دانشجو به جنگل ابر رفته بود، از سختی‌های این مأموریت چندساعته گفت. او به خبرنگار «شهروند» گفت: «نزدیک ظهر بود که از مرکز پیام گزارش این حادثه را گرفتیم و بلافاصله پنج امدادگر راهی محل حادثه شدیم. جوان‌ها قصد داشتند خودشان مسیری را پیدا کنند و تا روستا بروند؛ ولی می‌دانستیم اگر از آنجا حرکت کنند ممکن است دیگر نتوانیم پیدایشان کنیم برای همین به صورت تلفنی آنها را راهنمایی کردیم و گفتیم جایی نروند. در مسیر تا آنجا که می‌شد، با آنها حرف می‌زدیم تا اینکه بالاخره در برف و کولاک به خودروی آنها رسیدیم. دو نفر از ما در آمبولانس ماندند تا وقتی گرفتارشدگان را آوردیم، خودرو آماده باشد و در برف مشکلی برایشان پیش نیاید. سه نفر دیگر هم به سراغ جوان‌ها رفتند. وقتی رسیدیم همگی یخ زده بودند. بدن‌شان بی‌حس شده بود. حال زیاد خوبی نداشتند و از طرفی شوکه هم بودند. بلافاصله آنها را سوار خودروی هلال‌احمر کردیم. می‌خواستیم آنها را به روستای جنگل ابر ببریم. در راه بودیم که خبر دادند پنج نفر دیگر هم در حدود ٤ یا ٥ ساعتی می‌شود که در جنگل ابر گرفتار شده‌اند؛ چون در مسیرمان بود، آن پنج نفر را هم نجات دادیم. همگی را به روستا بردیم و آنها را به دهیار روستا سپردیم. مأموریت سختی بود؛ اما همین که توانستیم ٩ نفر را از مرگ نجات دهیم، برایمان کافی بود.»

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

چراغ خاموش به سوی مرگ

صحنه‌های دلخراش در محل حادثه
ساعتی پس از این تصادف اسدالله نصرتی، رئیس شعبه هلال ‌احمر سراوان، همراه با تعدادی از نیروهای امدادی به محل اعزام شدند: «صحنه وحشتناکی بود؛ پیر و جوان با وضع دلخراشی روی زمین افتاده بودند و هیچ‌کس زنده نبود. بعضی از اجساد به دلیل سرعت بالای خودرو متلاشی شده بودند ولی بیشترشان از ناحیه سر و گردن دچار خونریزی شده بودند.» درواقع مأموریت نصرتی و نیروهایش جمع‌آوری و انتقال اجساد به سردخانه بود. حادثه حدود ساعت ٢:٣٠ بامداد اتفاق افتاد.
نصرتی در این‌باره به «شهروند» می‌گوید: «حدود ساعت ٦ صبح بود که به ما اطلاع دادند برای جمع‌آوری اجساد آماده شویم. به آنجا که رسیدیم کارمان را شروع کردیم. تعداد اجساد زیاد بود؛ از جوان هجده ساله تا پیرمرد شصت ساله، واقعا صحنه دلخراشی بود.» آن‌طور که او می‌گوید در منطقه سراوان  این حوادث زیاد اتفاق می‌افتد. جاده سراوان تا خاش ١٧٥ کیلومتر است و تقریبا هر ماه یکی تا دو قاچاق‌بر در این جاده تصادف می‌کنند. اما این‌بار تلفات خیلی زیاد بود:  «من در همه این مدتی که در هلال‌احمر هستم، این تعداد کشته در یک تصادف ندیده بودم. البته زمستان چند ‌سال پیش دو تصادف داشتیم که در یکی از آنها ٢٠ نفر و در دیگری ١٨ نفر کشته شدند، اما این دفعه ٢٨ نفر جان‌شان را از دست دادند. همه اینها افغانستانی‌هایی هستند که بدون مجوز و قاچاقی وارد کشور می‌شوند.» به گفته نصرتی بعضی اجساد به سراوان منتقل و بقیه هم به خاش اعزام شدند.
گریز قاچاق‌برها با حربه سرعت
اما جاده سراوان به خاش سال‌هاست که به تسخیر قاچاق‌برها درآمده است. خودرو‌هایی که با چراغ خاموش و سرعتی بالا به مقصد مرگ حرکت می‌کنند. آن‌طور که شهرکی، فرماندار سراوان، به «شهروند» می‌گوید ٧٠ تا ٨٠‌درصد تصادف‌های وحشتناک در این منطقه مربوط به قاچاق‌برها است: «بیشترین آمار کشته‌های تصادفات در منطقه ما اتباع غیرقانونی افغانستانی و راننده‌های این ماشین‌هاست. آنها برای فرار از دست مأموران نیمه‌های شب را برای جابه‌جایی انتخاب می‌کنند و سرعت‌شان هم واقعا زیاد است. معمولا به دلیل سوارکردن بیش از گنجایش هم لاستیک‌های‌شان می‌ترکد یا اگر تصادفی رخ دهد، تعداد کشته‌ها و مصدومان بسیار بالا است.» آن‌طور که شهرکی می‌گوید، آمار دقیقی از ورود غیرمجاز اتباع افغانستانی وجود ندارد، اما تعداد حوادثی که برای آنها و در مسیر ترددشان به نقاط مختلف کشور رخ داده، بیشتر شده و آن هم به دلیل رفت و برگشت سریع قاچاق‌برها برای کسب درآمد بیشتر است: «همین چند ماه پیش یک پژو ١٤ افغانستانی غیرمجاز را سوار کرده بود. البته راننده آن ماشین و سرنشینانش دستگیر شدند. راننده می‌گفت در هفته شش تا هفت بار این کار را انجام می‌دهد. رانندگی در جاده‌های طولانی به مدت زیاد آن هم در شب حادثه‌ساز است. مأموران هم چون از تعداد بالای سرنشین‌های این ماشین‌های قاچاق‌بر اطلاع دارند و تعقیب و گریز و یا تیراندازی جان آنها و حتی مردم عادی را به خطر می‌اندازد، معمولا نمی‌توانند کار زیادی برای مقابله با آنها انجام دهند و  بیشتر این ماشین‌ها و سرنشینان‌شان موفق به فرار می‌شوند.»

جزییات سفر قاچاق برها از پشت مرز تا تهران
‏چهل‎وهشت‌سال دارد. از هشت‌سال پیش به‌عنوان بسیج طرح امنیت در مسیر زاهدان مشغول به کار  است. حاج ‏علی دوست ناروئی می‌گوید ٢٥سال است که در این مسیر تردد دارد و از همان سال‌ها این قاچاق بر‌ها ‏را می‌دیده است  و هر روز هم بیشتر می‌شوند. در مسیر خاش- سراوان مسافرکشی می‌کند. اسلحه قانونی دارد تا قاچاق‌بر‌ها را در مسیر متوقف کند، اما می‌گوید قاچاق‌برها چراغ خاموش می‌روند و با سرعت بالای ١٥٠کیلومتر در ساعت ‏حرکت می‌کنند. او از  جزییات این قاچاق خطرناک از افغانستان تا تهران می‌گوید که در ادامه می‌خوانید:  ‏
  افغانستانی‌‌ها چطور از مرز وارد ایران می‌شوند؟
آنها در کشور افغانستان یک ارباب دارند که همه مسافرهای قاچاق را در مسافرخانه‌ای در آن ‏سوی مرز  دور هم جمع می‌کند. وقتی تعداد مسافرهای قاچاق به ایران به حد نصاب برسد، مثلا حدود ٢٠٠ ‏تا ٣٠٠ نفر،  این ارباب با  طرفی  که در زاهدان ساکن است، ارتباط برقرار می‌کند و خبر می‌دهد که ‏مسافرهای قاچاقش قرار است در تاریخ و زمان مقرر، به مرز ایران بیایند. افغانستانی‌‌ها با خودرو‌های وانت که ‏راننده‌هایش هم افغانستانی هستند به منطقه‌ای به نام «روتوک» در ایران می‌آیند. در این منطقه ‏خودروهای تویوتا و پژو ٤٠٥ آنها را سوار می‌کنند و به خاش می‌برند و از آنجا  باید دوباره خودرو را ‏جابه‌جا کنند و به زاهدان  و  معمولا با اتوبوس به تهران می‌روند.
  افغانستانی‌‌ها  چه مبالغی را پرداخت می‌کنند تا به شهر مورد نظرشان برسند؟
شرط پرداخت پول رسیدن به شهر مورد نظر است.  معمولا افغانستانی‌‌ها یک‌میلیون تومان پول می‌‏دهند تا به ایران بیایند. اما این پول را وقتی به  تهران رسیدند، پرداخت می‌کنند. ارباب افغانستانی در همان ‏کشور قراردادی با این مسافرها می‌بندد  و طرف زاهدانی و نماینده‌ای که در تهران است از  این قراردادها  اطلاع دارد. با رسیدن افغانستانی‌‌ها به تهران، نماینده تهرانی پول‌های میلیونی را از مسافران قاچاق می‌‏گیرد و به ارباب‌ها و راننده‌های قاچاق‌بر تحویل می‌دهد. هر خودرو قاچاق‌بر از هر مسافر افغانستانی‌‌ ٨٠ تا ١٢٠ ‏هزار تومان می‌گیرد و آنچه  باقی می‌ماند بین ارباب‌ها تقسیم می‌شود. ‏
چرا در این منطقه  آمار تصادف‌ها و کشته‌ها بالاست؟
خودروهای قاچاق‌بر یا پژو ٤٠٥  هستند یا تویوتا. در خودروهای ٤٠٥ گاهی تا ١٥ نفر افغانستانی را پنهان می‌‏کنند و در خودرو‌های تویوتا ٢٥ تا ٣٠ نفر. اگر تصادفی رخ دهد، آمار کشته‌ها هم بالا می‌رود، ولی تصادف خودرو‌ها علت‌های مختلفی دارد؛ این خودروها در تاریکی و چراغ ‏خاموش  ازساعت یک بامداد تا پنج صبح در حرکت هستند و دوم اینکه این خودرو‌ها به هیچ‌وجه در مسیر ‏توقف نمی‌کنند، مگر این‌که لاستیک‌شان بترکد یا چپ کنند. همچنین  با سرعت بالای ١٥٠ کیلومتر بر ‏ساعت حرکت می‌کنند. همه اینها دلایل یک تصادف وحشتناک  است. ‏
‏ پلیس  در این منطقه حضور دارد؟
بله، ولی خودروها یا پلاک‌شان را به‌طور کل برمی‌دارند یا شماره‌ای از آن را مخدوش می‌کنند ‏که دست پلیس به آنها نرسد. اگر خودرو قاچاق‌برها متوقف شود،  ٦ماه باید در پارکینگ بماند.  ‏به همین دلیل راننده‌ها سرعت‌شان را بیشتر می‌کنند که همین امر موجب رقم زدن حوادث فجیع‌تری می‌شود.  ‏
‏ شما در حادثه‌ای که بامداد پنجشنبه اتفاق افتاد، حضور داشتید؟
نه من به خانه رسیده بودم که متوجه شدم چنین حادثه‌ای رخ داده است. ولی دوستانم می‌گفتند که ‏قربانیان تکه‌تکه شده‌اند. این‌طور که شنیدم لاستیک یکی از تویوتا‌ها ترکیده و همین موضوع سبب شده بود ‏حادثه وحشتناکی رخ بدهد. ‏

دسته‌ها
حادثه

ماجرای باند سرقت «طیب» «رضا» و پسرخاله‌اش

از چه زمانی سرقت را شروع کردی؟
تقریبا دو‌سال‌ونیم پیش بود. با یکی از دوستانم اولین سرقتم را شروع کردم. به خانه‌ها می‌رفتیم و دزدی می‌کردیم، تا اینکه چندماه بعد دستگیر شدیم.
 چندوقت در زندان بودی؟
دو‌سال در زندان بودم. چند شاکی داشتم. خانواده‌ام توانستند از همه شاکی‌ها رضایت بگیرند، به جز یک‌نفر. برای آخرین پرونده‌ام هنوز رضایت نگرفته بودم که توانستم با قید وثیقه از زندان آزاد شوم. قرار شد وقتی آزاد شدم، رضایت آخرین شاکی را هم بگیرم.
چرا دوباره به دزدی ادامه دادی؟
وقتی آزاد شدم، اصلا قصد سرقت دوباره نداشتم؛ توبه کرده بودم و می‌خواستم زندگی درستی داشته باشم. خانواده‌ام برای اینکه رضایت بگیرند، خیلی سختی کشیده بودند و برای همین می‌خواستم همه زحمات‌شان را جبران کنم؛ اما نشد. باز هم وسوسه‌ام کردند. ماجرا از این قرار بود که من در دو ماه آخر در زندان با مردی به نام طیب آشنا شدم؛ طیب سارق حرفه‌ای بود. او گفت وقتی آزاد شدیم با هم یک باند تشکیل دهیم. من قبول نکردم. دو ماه پیش آزاد شدم و پیش پسرخاله‌ام رفتم. وقتی حرف‌های طیب را به او گفتم، او گفت اگر این کار را انجام دهیم، پولدار می‌شویم و می‌توانیم خودروهای خارجی و مدل‌بالا سوار شویم. آن‌قدر گفت که من تصمیم گرفتم باز هم سرقت‌ها را شروع کنم.
 مشکل مالی داری؟
مشکل مالی زیادی ندارم؛ اتفاقا طیب و پسرخاله‌ام پولدار هستند. پسرخاله‌ام یک سفره‌خانه دارد. خودروی زیر پای طیب هم اوپتیما است؛ فقط برای پول بیشتر و زندگی راحت‌تر دست به این کار زدیم.
چه زمانی  این باند سرقت را تشکیل دادید؟
طیب دیرتر از من آزاد شد. او تقریبا سه هفته پیش از زندان آزاد شد و بلافاصله با من تماس گرفت که جواب مرا بداند. من هم به او جواب مثبت دادم. او هم پیش من و پسرخاله‌ام آمد و با هم یک باند سرقت منزل تشکیل دادیم و نقشه‌های سرقت را کشیدیم.
در این مدت  به چند خانه دستبرد زدید؟
در مدت ٢٠ روز، از ١٢  خانه  دزدی کردیم.
چه چیزهایی سرقت می‌کردید؟
فقط پول و طلا می‌دزدیدیم؛ به وسایل بزرگ دست نمی‌زدیم.
چطور دستگیر شدید؟
در آخرین سرقت خانه مجهز به دوربین  مداربسته حرفه‌ای بود. یعنی هم بلندگو داشت و هم میکروفن؛ وقتی وارد خانه شدیم تازه متوجه این دوربین شدیم. ناگهان صدای صاحب خانه را شنیدیم که از بیرون و پشت بلندگو با ما حرف می‌زد. گویا به محض وارد‌شدن به آن خانه، صاحب‌خانه ما را دیده بود. او گفت در خانه‌اش چه کار می‌کنیم. سریع‌تر بیرون برویم. حتی گفت که به پلیس زنگ می‌زند. ما هم فکر کردیم تا پلیس بیاید می‌توانیم پول و طلا را برداریم و فرار کنیم؛ اما موفق نشدیم. وقتی داشتیم فرار می‌کردیم، ناگهان با ماموران کلانتری مواجه شدیم که ما را دستگیر کردند.
 با ماموران درگیر شدید؟
وقتی ماموران رسیدند ما به سمت آنها سنگ و کاشی پرتاب کردیم، خیلی ترسیده بودیم و می‌خواستیم هر طور شده فرار کنیم. اولش موفق هم شدیم و توانستیم سوار خودروی اوپتیما شویم؛ اما هنوز چند متری نرفته بودیم که ماموران در تعقیب و گریز با شلیک سه گلوله خودرو را پنچر و ما را متوقف کردند. این‌بار با پای پیاده فرار کردیم اما من و پسرخاله‌ام دستگیر شدیم و طیب هم موفق به فرار شد.
چرا با خودروی اوپتیما سرقت می‌کردید؟
روزی که با طیب نقشه این سرقت‌ها را می‌کشیدیم، او گفت که با خودروی اوپتیمای او به سرقت برویم. می‌گفت چون این خودرو لوکس است، به آن شک نمی‌کنند. برای همین یک روز یک  پلاک ام‌وی‌ام  از  خودرویی که در خیابان پارک شده بود، سرقت کردیم و آن را روی اوپتیما نصب کردیم. در تمام سرقت‌ها با همین اوپتیما می‌رفتیم تا کسی شک نکند که ما سارق هستیم.

دسته‌ها
تیتر یک حادثه

تولد نوزاد پس از ٩٢ روز کمای مادر

مهدی به‌زودی به خانه می‌رود
آن‌طور که معاون درمان دانشگاه علوم‌پزشکی کاشان به «شهروند» می‌گوید مهدی نوزاد تازه‌متولدشده به‌زودی از بیمارستان مرخص می‌شود و مادر جوان این نوزاد هم به احتمال زیاد و در صورت ادامه همین روند و زندگی نباتی باید به خانه منتقل شود، چراکه علم پزشکی در این شرایط نمی‌تواند کمک چندانی به بهبود وضع بیمار کند: «مادر این نوزاد زندگی نباتی دارد، زندگی نباتی هم اساسا با مرگ‌مغزی متفاوت است، درواقع بیمار بدون هیچ دستگاه و وسیله‌ای زنده است، اما هیچ واکنش و ارتباطی با دنیای اطرافش ندارد. این نوع بیماران چون به مراقبت خاصی نیاز ندارند، معمولا پس از مدتی از بیمارستان مرخص‌می‌شوند.» به گفته محمدحاجی جعفری دلیل اصلی بستری طولانی‌مدت این زن جوان کمک به وضع حمل کم‌خطر و سالم به دنیا آمدن نوزاد بوده است: «کادر درمانی این زن جوان را حدود ٩٢ روز در بخش ‌آی‌سی‌یو و جراحی مغز و اعصاب تحت مراقبت ویژه قرار دادند، البته این خانم پس از زایمان به همین بخش منتقل شد.» معاون درمان دانشگاه علوم پزشکی کاشان درباره شرایط نوزاد به «شهروند» توضیح داد: «شرایط را باید به‌گونه‌ای فراهم می‌کردیم تا جنین کامل می‌شد، با جمع‌بندی کادر درمانی، زایمان در هفته سی‌ودوم انجام شد و با عمل سزارین این نوزاد با وزن دو کیلو و ٤٠٠ گرم سالم به دنیا آمد. این نوزاد به علت زایمان زودتر از موعد در بخش مراقبت‌های ویژه نوزادان است، حال عمومی این کودک مساعد است و هیچ مشکل خاصی هم ندارد.»

ماجرای تکان‌دهنده یک تصادف

دل پردردی دارد. دست به دامان خیلی‌ها شد تا همسرش را از این زندگی نباتی نجات دهند، اما نشد. از آن حادثه تلخ نزدیک به ٩٠ روز می‌گذرد؛ ٩٠ روز سخت. با دست خالی فقط ثانیه‌شماری کرد. منتظر ایستاد تا مهدی به دنیا بیاید. محمد خوبارگرد ٢٦ساله پدر مهدی است. پسربچه‌ای که درحال حاضر در قسمت ان‌آی‌سی‌یو بیمارستان شهید بهشتی کاشان بستری است. تنها چهار روز از به دنیا آمدن این نوزاد می‌گذرد اما هنوز مادرش روی تخت بیمارستان است و فقط پلک می‌زند؛ نه می‌تواند راه برود، نه تکان می‌خورد، حتی کلامی نمی‌گوید. محمد و خانواده‌اش پس از  تصادفی هولناک زندگی‌شان تغییر کرد. همسرش در هفته بیست و ششم بارداری به زندگی نباتی دچار و در بیمارستان کاشان بستری شد. محمد هم بعد از آن تصادف تلخ، ١٤ روز به کما رفت. او حالا با به دنیا آمدن نوزاد از جزییات حادثه به «شهروند» می‌گوید.
 همسرتان چطور دچار زندگی نباتی شد؟
مردادماه بود که به اتفاق همسر و پسرم متین و دوستم مجید، همسرش فاطمه و پسرشان امیرحسین به سفر رفتیم. هشت روزی بود که در سفر بودیم. از مشهد به شمال رفتیم و از آن‌جا به تهران. قرار بود به کرمان برویم و به همین دلیل از جاده قم به سمت کاشان رفتیم. نزدیک پلیس راه کاشان بودیم که ناگهان ماشین دچار مشکل شد و به‌سختی حرکت می‌کرد. در حاشیه جاده توقف کردیم که ببینیم مشکل چیست. من و دوستم به همراه همسرش از ماشین خارج شدیم. جلوی ماشین ایستاده بودیم و درِ موتور را باز کردیم که ناگهان دیدیم خاوری به سمت ما در حرکت است. می‌خواستم خانواده‌ام را نجات دهم. سرعت خاور خیلی زیاد بود و به ماشین و سپس به من برخورد کرد. دیگر چیزی متوجه نشدم. ١٤ روز در کما بودم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم ما را در بیمارستان شهید بهشتی کاشان بستری کرده‌اند. همسرم دچار زندگی نباتی شد و پسر دوستم فوت کرد. حال و روز خوبی نداشتم. همسرم هم باردار بود، اما خدا را شکر متین زنده بود و تنها قفسه سینه‌اش مو برداشته بود. متین فقط سه سالش است. تا مدت‌ها بی‌قرار بود و کابوس می‌دید. لحظه‌ای آن حادثه تلخ را فراموش نمی‌کند. بهانه مادرش را می‌گیرد و او را می‌خواهد، اما افسوس زندگی‌مان دو پاره شد. معلوم نیست همسرم خوب شود یا نه. هیچ حرکتی ندارد. فقط چشم‌هایش باز است. دستگاهی به او وصل نیست، اما نه زنده است، نه مرده.
 از راننده خاور شکایت کردید؟
شکایت‌کردیم، ولی به نتیجه‌ای نرسیدیم. به ما گفتند چون  خودروی پراید در مکانی متوقف شده بود که پارک مطلقا ممنوع بود، شکایت شما منتفی است. از بیمه هم هنوز هیچ پولی دریافت نکرده‌ایم.
بعد از آن حادثه، همسرتان در بیمارستان کاشان بستری شد؟
از بیست و چهارم مردادماه که این تصادف رخ داد، همسرم در همان بیمارستان بستری شد. من وقتی به هوش آمدم همراه متین به مشهد رفتیم که مشکلات زیادی هم داشتم. پیش از سفر مجبور شدم مغازه‌ام را بفروشم و وقتی به مشهد برگشتم، چون به سرم ضربه خورده بود، کمتر می‌توانستم کار کنم. سردرد‌های شدید و وضعیت روحی بدی داشتم، تنها هرازگاهی به مغازه آپاراتی که اجاره‌ کرده بودم، سر می‌زدم. در این مدت تنها یک بار به کاشان رفتم و  همسرم را ملاقات کردم، همان یک بار هم از لحاظ روحی به هم ریختم تا جایی که پزشکم به من گفت اصلا نباید به ملاقات بروم. دیدن همسرم در آن وضع مرا دچار عذاب می‌کند. از وقتی هم که مهدی به دنیا آمده، نتوانسته‌ام به ملاقات آنها بروم. چند روز دیگر مهدی مرخص می‌شود و او را به مشهد می‌آورم. درحال حاضر مادرم و مادر همسرم در کنار نوزاد و همسرم هستند.