دسته‌ها
جامعه

زندگی در مدار 50 درجه

تابستان‌های گرم شهرهای جنوبی باعث شده مردم شهرهای نزدیک به اهواز شب‌ها راه این شهر را برای گردشگری شهری در پیش بگیرند و به همین دلیل جمعیت دومیلیونی اهواز شب‌ها بیشتر می‌شود. «متاسفانه با این جمعیت امور رفاهی به‌خصوص برای تابستان محدود است و بیشتر تفریح مردم به پاساژها و کافه‌ها محدود می‌شود. اهواز هنوز پردیس سینمایی ندارد و پارک‌ها هم در بیشتر ساعات در تابستان‌ قابل استفاده نیست. تعدادی استخر هم وجود دارد که هزینه‌شان برای جوانان و خانواده‌های جنوبی که اغلب اشتغال مناسبی ندارند، بالاست مگر این‌که به توصیه نهاد یا سازمانی در دوره‌هایی هزینه‌شان نیم‌بها باشد.» اینها را «قاسم»، خبرنگار می‌گوید که خودش ساکن اهواز است. در دوره استاندار قبلی اهواز، قرار بر این بود تا سه مکان در کنار کارون مختص به تفریحات آبی باشد، اما حالا تنها چند رستوران به چشم می‌خورد و خبری از موتورها و قایق‌های آبی نیست. «این ساده‌ترین کاری بود که می‌شد برای مردم اهواز انجام داد، مانند دزفول که در کنار دز، لاین‌هایی برای خانواده‌ها در نظر گرفته‌اند تا هم استراحت کنند هم شنا؛ تفریحی که بیشتر مردم جنوب از آن استقبال می‌کنند. بعضی از اهوازی‌ها و شهرهای دیگر، تابستان‌ها چند روزی خود را به «علی کله» می‌رسانند؛ مجموعه ویلایی که در دزفول راه‌اندازی شده ‌است و هر ویلا استخر اختصاصی خودش را دارد اما هزینه‌ها بالاست، به‌طوری که آخر هفته‌ها قیمت از شبی دومیلیون تومان شروع می‌شود، اما اواسط هفته می‌توان ویلا را شبی یک‌میلیون تومان اجاره کرد.»

تعدادی استخر هم وجود دارد که هزینه‌شان برای جوانان و خانواده‌های جنوبی که اغلب اشتغال مناسبی ندارند، بالاست مگر این‌که به توصیه نهاد یا سازمانی در دوره‌هایی هزینه‌شان نیم‌بها باشد

«بازار عامری» پاتوق قهوه‌دوستان است و «علی‌تگری» را بیشتر اهوازی‌ها می‌شناسند؛ یکی از نوشابه‌فروشی‌های قدیمی اهواز. بازار لشکرآباد هم که تا صبح باز است، جان می‌دهد برای فلافل خوردن. «مردم جنوب مشتاق موسیقی‌اند و می‌تواند یکی از سرگرمی‌های شبانه مردم باشد. حتی می‌توان کنسرت‌های زیر صد نفر را در سینماها راه ‌انداخت، اما متاسفانه به‌جز مناسبت‌ها، چنین برنامه‌هایی را آن هم در حد محدود شاهد نیستیم و شاید برای همین است که خشونت و عصبانیت در شهر به وفور دیده می‌شود و شهروندان با توجه به شدت گرما با هر چیز کوچکی عصبانی می‌شوند و بی‌شک تبعات فراوانی هم دارد. متاسفانه میان سازمان‌های مسئول فرهنگی تعامل حداقلی وجود دارد و برای همین، شهرهای جنوبی از امکانات تفریحی حداقلی برخوردارند.»

«وضعیت مردها بهتر از زنان و کودکان است»

«آدم ذوب می‌شود، اما چاره‌ای نیست. ما خوزستانی‌ها به این گرما عادت داریم و راهی جز کنار آمدن با آن نداریم.» «سُها» ساکن شوش است و به‌تازگی مادر شده و در کنار خانواده همسرش زندگی می‌کند. «وضعیت زنان و کودکان بهتر از مردهاست، چون آنها مجبورند برای کار بیرون از خانه باشند. بیشتر مردهای شوش یا کشاورزند یا شغل آزاد دارند، اما وضع کشاورزها سخت‌تر است.» وضع زنان و کودکان شوش بهتر از مردهاست، چون آنها مجبورند ساعات طولانی بیرون از خانه کار کنند اما زنان و کودکان تنها مواقعی که مجبور باشند از خانه بیرون می‌روند. «گرما بیداد می‌کند. مادرشوهرم فقط شب‌ها از خانه می‌زند بیرون، چون در روز نفس کم می‌آورد. حتی روزها تا حیاط خانه هم نمی‌رود.» وقتی پای تفریح می‌رسد، اما شرایط برای مرد‌ها بهتر می‌شود چون می‌توانند عصرها در رودخانه‌ها شنا کنند یا در کافه‌ها تا ساعات آخر شب بنشینند و قلیان بکشند. «شوش کوچک است و بعضی تفریحات چه در تابستان، چه فصل‌های دیگر برای مردها مهیاست، البته ‌سال گذشته دو، سه روزی خانوادگی رفتیم دزفول که خیلی خوب بود. از شهرهای مختلف تابستان‌ها می‌آیند دزفول، اما پول زیادی می‌خواهد.»

«مهمترین دلیل کاهش ساعات اداری، صرفه‌جویی در مصرف برق است»

سال 2017 اهواز گرم‌ترین شهر جهان شناخته شد. شهرهای جنوبی از دیرباز افزایش دما داشته‌اند، اما هنوز زیرساخت‌های لازم برای رفاه شهروندان دیده نمی‌شود و تنها ادارات دولتی از ساعت 6:30 تا یک بعدازظهر کار می‌کنند که همین هم برای شهروندان که کار اداری دارند، مشکلاتی به‌وجود می‌آورد چون ساعات محدودی برای انجام کارهای‌شان دارند. «شهریار» روابط‌عمومی یکی از سازمان‌های اهواز است و دلیل کاهش ساعات اداری را صرفه‌جویی در مصرف برق می‌داند. به گفته «شهریار» پیک مصرف برق از ساعت 11 تا 17 و شب‌ها از ساعت 19 تا 23 است چون در این ساعات به‌ندرت دما به زیر40 درجه می‌رسد. «با وجود زیست شبانه در شهرهای جنوبی، متاسفانه امکانات رفاهی برای شهروندان محدود است. تعدادی از شهروندان چند روزی به دزفول و مناطقی در شمال ایذه می‌روند؛ بقیه شهروندان هم که توانایی مالی سفر ندارند به پارک‌ها و پاساژها پناه می‌برند. امکانات رفاهی در این شهر برای تابستان مناسب نیست. در مرکز شهری همچون اهواز تنها چند سینما وجود دارد که آن هم خیلی شلوغ می‌شود، چون شب‌ها شهروندان از شهرهای نزدیک برای تفریح به اهواز‌ می‌آیند.» یکی از طرح‌هایی که مدت‌هاست منتظر اجرا شدن مانده، طرح تعطیلات تابستانی است، البته «شهریار» شرایط کشاورزان را بدتر از بقیه شهروندان می‌داند: «استان به دلیل جلگه‌ای بودن و آب‌ و خاک مناسب برای هر فصلی کشت خاص خودش را دارد و حتی در بعضی از مناطق زمین بدون استراحت در ‌سال دو تا سه‌بار کشت‌ می‌شود.»

«در سوسنگرد زنان و کودکان عملا خانه‌نشین هستند»

«ابوجاسم» اهل سوسنگرد است و تابستان‌ها برای کار به اهواز می‌آید. «شرایط در سوسنگرد خیلی بد است و هیچ امکاناتی وجود ندارد. زنان و کودکان که عملا تابستان‌ها خانه‌نشین‌اند. درآمد در سوسنگرد خیلی پایین است برای همین، نمی‌توانند برای تفریحات هزینه و به اهواز یا دزفول سفر کنند.» او نانوایی دارد اما سال‌هاست تابستان‌ها در یکی از فلافل‌فروشی‌های خیابان لشکرآباد کار می‌کند: «تابستان، جنوب تب‌زده است. تا ساعت 5 بعدازظهر شهر سوت‌وکور است و به ندرت ماشین‌های گذری را می‌توان در خیابان دید. مردم حتی برای خریدهای ضروری و روزمره‌شان بعدازظهرها از خانه می‌زنند بیرون. تابستان‌ها کنار تنور نانوایی ایستادن سخت‌ترین کار دنیاست برای همین هر‌ سال نانوایی را می‌بندم و شب‌ها که هوا خنک‌تر است در لشکرآباد کار می‌کنم تا بتوانم خرج خانه را تأمین کنم.» به گفته «ابوجاسم» بیشترین تفریح مردم گشت زدن کنار کارون یا لشکرآباد است چون مخارج همان تفریحات حداقلی شهر هم پول می‌خواهد که از عهده خیلی‌ها برنمی‌آید. «در تابستان عده‌ای به شهرهای شمالی می‌روند، دزفول هم شهر خوبی است برای تفریح اما بیشتری‌ها در شهر خودشان می‌مانند و شب‌ها در پاساژها پرسه می‌زنند یا به پارک‌ها می‌روند، هرچند در پارک‌ها هم نمی‌توان زیاد ماند.»

دسته‌ها
جامعه

عقد آریایی دیگر چه صیغه‌ای است؟

چند روز گذشته رئیس کانون سردفتران ازدواج و طلاق از ‏وجود دفترهای غیرمجاز و غیررسمی خبر داده که عقد آریایی جاری می‌کنند. علی مظفری در مورد این دفاتر هشدار داده ‏و به باشگاه خبرنگاران جوان گفته: «دریافت مجوز دفاتر ازدواج و طلاق محدودیت‌ها و معذوریت‌های قانونی دارد، به همین ‏دلیل اخیرا شاهد هستیم افرادی اقدام به تأسیس دفاتر غیرقانونی ازدواج و طلاق با عنوان «دفتر ازداوج شیک» کرده‌اند که ‏هیچ مجوز قانونی ندارد‎.‎‏ در دفاتر رسمی ازدواج باید مسائلی مانند حجاب اسلامی و پخش موسیقی رعایت شود، همچنین ‏دفاتر رسمی ازدواج مجاز به تبلیغات نیستند، اما اخیرا مشاهده شده است افرادی اقدام به تأسیس دفاتر غیرمجاز ازدواج ‏کرده‌اند که در این دفاتر مراسم عقد به صورت مختلط برگزار می‌شود و مسائل شرعی در این اماکن رعایت نمی‌شود‎.‎‏»‏
او ادامه داده: «ما در قانون و شرع چیزی به نام عقد آریایی نداریم و دفاتری که این مراسم را اجرا می‌کنند، غیرمجاز ‏هستند‎.‎‏ در تابلوی سردر دفاتر رسمی ازدواج و طلاق کدی درج شده است در صورتی که اگر شهروندان به تابلوی سردر ‏دفاتر ازدواجی که در آنها مراسم‌ غیرمتعارف برگزار می‌شود دقت کنند هیچ کدی درج نشده است‎.‎‏ عقدی که در دفاتر ‏ازدواج غیرمجاز انجام می‌شود در هیچ جا ثبت نمی‌شود و در آینده برای زوجین مشکلاتی را ایجاد خواهد کرد.»‏
با وجود این‌که مظفری تأکید کرده که اجرای عقدهای غیرمتعارف در دفترهای غیررسمی و غیرمجاز برگزار می‌شود، اما ‏با یک جست‌وجوی کوتاه در گوگل، کانال‌های تلگرامی و اینستاگرام به انواع و اقسام دفترهای ثبت ازدواج رسمی و مجوز ‏دار بر می‌خوریم که عقد آریایی انجام می‌دهند. سردفتر یکی از این دفترها به «شهروند» می‌گوید: «به هر حال مردم می‌‏خواهند یک سری امکانات دریافت کنند و وقتی ما می‌توانیم این امکانات را برایشان فراهم کنیم چرا این کار را نکنیم؟»‏
او ادامه می‌دهد: «کارهایی مانند پهن کردن سفره عقد مجلل، فیلمبرداری و عکاسی هم در زمره وظایف ما نیست، اما چرا ‏نباید آنها را هم انجام دهیم؟ اجرای عقد آریایی هم همین‌طور است.»‏
او در مورد مشکلاتی که این کار می‌تواند برای زوج‌ها به وجود آورد می‌گوید: «اولا خیلی بعید می‌دانم زوجی به یک ‏دفترخانه غیررسمی بروند و عقد آریایی بخوانند و بعد هم خودشان را زن و شوهر بدانند. مردم بالاخره یک چیزهای اولیه‌‏ای را می‌دانند. روش کار به این شکل است که عقد شرعی و قانونی به صورت مختصر خوانده می‌شود و بعد هم عقد ‏آریایی که از زوج‌ها درخواست کرده‌اند اجرا می‌شود. اتفاقا خانواده‌ها هم خیلی خوششان می‌آید و استقبال می‌کنند.»‏
به گفته او یک روش دیگر هم هست که عقد آریایی نیست، اما هر روز متقاضی‌های بیشتری پیدا می‌کند. آن هم خواندن عقد ‏شرعی به زبان فارسی و همراه با شعرهایی از حافظ و سعدی و مولاناست. او می‌گوید: «در این روش هم اول عقد ‏شرعی عربی را بدون طول و تفصیل می‌خوانیم و بعد همان را به فارسی اجرا می‌کنیم چون مردم عربی نمی‌دانند و دلشان ‏می‌خواهد مفهوم پیمانی که می‌بندند را بدانند. در این روش هم که محبوبیتش درحال جلو زدن از عقد آریایی است شعرهایی ‏از شاعران بزرگ می‌خوانیم و فیلمبرداری انجام می‌شود.»‏
چندین دفترخانه دیگر هم به «شهروند» جواب‌هایی مشابه دادند. فقط یکی از آنها وجود دفترهای غیررسمی را تأیید کرد و گفت: ‏‏«بعضی‌ها قبلا عقد کرده‌اند و حالا فقط می‌خواهند به صورت فرمالیته آن را به صورت آریایی انجام دهند. به همین ‏دلیل هم سراغ ما که به‌هرحال هزینه‌های خاص خودمان را طلب می‌کنیم نمی‌آیند و به جایی می‌روند که این خدمات را می‌‏دهند، اغلب این دفترها اصلا کارشان تشریفات عروسی است و این کار را هم می‌کنند. این‌که یک نفر دفترخانه تقلبی بزند ‏فرق دارد با این‌که خدماتی به این شکل ارایه کند.»‏

دسته‌ها
جامعه

اینجا عرق ریختن بیشتر می‌صرفد

«این، بار پنجم است و تا زمانی که شرایط کار ایران خوب نشود، همین‌جا کار می‌کنم.»

سیروان بعد از دیپلم رفته سراغ جوشکاری. او 24ساله است و هشت‌سال در شهر خودش، مریوان جوشکار بوده؛ از 9سالگی؛ دورانی که همپای پدرش در تاریکی شب، کوله‌های بزرگ و کوچک را از بیراهه‌ها به مقصد می‌رساند: «بعد از سال‌ها جوشکاری، اوضاع خوب نبود. هر ‌سال بدتر هم می‌شد تا این‌که این اواخر اصلا کار نبود؛ بیکار شده بودم؛ راهی جز رفتن برای کارگری نبود و به پیشنهاد یکی از دوستانم راهی سلیمانیه شدم؛ برای ماهی سه‌میلیون تومان.»
چندماه گذشته اتفاقی تازه برای تعدادی از جوان‌های مریوان و شهرهای نزدیک مرزهای غربی ایران داشته؛ کار در سلیمانیه و اربیل. حالا این جوان‌ها می‌گویند برای لقمه‌ای نان، ترک دیار کرده‌اند و پاتوق‌شان شده هر روز صبح، میدان سلیمانیه، به این امید که انتخاب شوند برای یک روز کارگری. خوش‌شانس‌ها چند روز سر ساختمان می‌مانند. جوانان مرزنشین شهرهایی مثل مریوان، بانه، سنندج، سروآباد و سقز راهی شهرهای کردستان عراق‌اند اما جوانان همدان، بوکان و ارومیه راهی شهرهای دیگر عراق می‌شوند. آن‌طور که سیروان می‌گوید، جوانان مرزنشین بیشتر به سلیمانیه و اربیل می‌روند و کمتر می‌توان جوانان همدانی یا ارومیه‌ای را دید: «روزی 12ساعت کار می‌کنم. بار اول که آمدم، مثل بیشتر ایرانی‌ها رفتم مسافرخانه اما الان 20 نفری هستیم که خارج از شهر، خانه‌ای 70 متری اجاره کرده‌ایم، اما اگر «آسایش» بفهمد، بدبخت می‌شویم.»

«آسایش، پلیس عراق است و اگر اقامت نداشته باشید، بیچاره‌تان می‌کند.»
اقامت کار برای کارگران ایرانی 12میلیون هزینه دارد؛ برای همین بیشتر کارگران توریستی و برای 28روز ساکن سلیمانیه یا اربیل می‌شوند. به‌تازگی خبرگزاری فرانسه در گزارشی از کارگران ایرانی در عراق درباره این موضوع نوشته است: «ایرانی‌ها با گرفتن روادید یک‌ماهه، به‌عنوان گردشگر وارد کردستان عراق می‌شوند و بعد از ۲۸روز کار کردن، بعضی اقلام غذایی که در ایران گران شده را خریده و نزد خانواده خود برمی‌گردند. آنها بعد یک هفته دوباره روادید گردشگری گرفته و به کردستان عراق بازمی‌گردند.»
«سیروان» تا به حال پنج‌بار با ویزای توریستی عازم سلیمانیه شده: «بیشتر بچه‌های مرزنشین به همین روش برای کار به سلیمانیه یا اربیل می‌روند. این‌جا مخارج بالاست و بیشتر کارگران ایرانی برای این‌که بتوانند پول بیشتری برای خانواده‌شان ببرند با بخور و نمیر زندگی می‌کنند. ما 20 ‌نفر، کار داربست انجام می‌دهیم. بیشتر کارگران ایرانی در ساختمان‌سازی مشغول کارند؛ کارگرانی که اگر آشنا یا فامیلی نداشته باشند، باید صبح‌ها خود را به میدان سلیمانیه برسانند برای کار. بار اولی که رفتم سلیمانیه مثل بقیه هر روز صبح میدان سلیمانیه می‌نشستم منتظر کار، اما بار دوم یکی از دوستانم کار داربست را معرفی کرد و از میدان‌نشینی خلاص شدم، البته کار داربست سخت و خطرناک است؛ چند روز پیش سه‌نفری 14تن میله آهنی را شش، هفت طبقه بالا بردیم آن هم در دمای بالای 40درجه. هر روز عصر که می‌رویم خانه، دوش‌هایمان از داغی آهن‌ها سوخته، اما من قبل از این در ایران صبح‌ها کارگری می‌کردم و شب‌ها کولبری.»
سیروان می‌گوید: «همه ما از سر ناچاری آمده‌ایم این‌جا برای کارگری. زندگی در شهرهای مرزی سخت است. کار نیست و بیشتر جوانان بیکارند. پدرها هم یا کولبر‌ند یا شغل آزاد دارند که کفاف مخارج زندگی خانواده‌هایی را که اغلب پرجمعیت هم هستند، نمی‌دهد. برای همین پدرم به همه ما گفت زرنگ باشید و مخارج خودتان را دربیاورید، چون من از پس مخارج زندگی برنمی‌آیم. الان سه عید می‌شود نرفته‌ام خانه؛ عید نوروز، عید رمضان و عید قربان. هفته‌ای یک‌بار زنگ می‌زنم. این‌جا زندگی سختی‌های خودش را دارد. وضع بهداشتی که افتضاح است. از 9سالگی همپای پدرم می‌رفتم کولبری. پدرم تا زمانی که جان داشت، می‌رفت کولبری و حالا که پیر شده در مرز باشماخه باربری می‌کند.»

«همین دو هفته پیش بود که کارگر 21ساله مریوانی بر اثر برق‌گرفتگی مُرد. بار دومش بود، می‌آمد سلیمانیه. وقتی خبر را شنیدم از ته دل گفتم خوش به حالش، از کارگری راحت شد.»
صندوق بین‌المللی پول میزان بیکاری ایران برای ‌سال ۲۰۱۸ را حدود 13.9‌درصد ارزیابی و پیش‌بینی کرده این رقم امسال به 15.4‌درصد افزایش یابد. براساس این گزارش، این رشد تا ‌سال ۲۰۲۴ به‌صورت متمادی ادامه خواهد داشت و به حدود 19.4‌درصد خواهد رسید.
مهاجرت کارگران به عراق پدیده‌ای است که این اواخر رسانه‌ای شده؛ کارگرانی که آماری از تعدادشان در دست نیست و مقامات منطقه‌ای کردستان در شمال عراق هم آمار کارگران ایرانی را ندارند. به غیر از تعداد محدودی از کارگران که اقامت کار دارند، بقیه کارگران با ویزای توریستی وارد عراق می‌شوند، برای همین تشخیص تعداد کارگران کار سختی است. «اینجا هر روز یک شهرک جدید ساخته می‌شود و برای ساخت‌وساز به کارگر نیاز دارند. اوایل به دینار و دلار حقوق می‌دادند، اما الان به تومان پول می‌دهند، چون می‌دانند دینارشان برای ایرانی‌ها خیلی زیاد است؛ هفته‌ای حقوق می‌گیریم. کُردهای ایران یعنی بچه‌های نزدیک مرز بیشتر در سلیمانیه و اربیل کار می‌کنند، چون عربی بلد نیستند اما بقیه کارگرهای ایرانی به شهرهای دیگر عراق می‌روند. غربت سخت است، اما وقتی کسی می‌میرد یا برایش اتفاق بدی می‌افتد دنیا روی سر آدم خراب می‌شود.»

تا کار پیدا کنم، جانم به لبم رسید

مسافرخانه «خالد» با اتاق‌های پنج‌متری‌اش را بیشتر ایرانی‌ها می‌شناسند؛ مسافرخانه‌ای کمی دورتر از میدان بزرگ سلیمانیه. «کاویار» یکی از ساکنان همین مسافرخانه است؛ کوچکترین مسافر که شب‌های اول را با ترس و دلهره به صبح رسانده است.

«چندماه دیگر 17سالم می‌شود. همه می‌گفتند برای کارگری زود شروع کرده‌ای. چند روزی است، برگشته‌ام اما سپرده‌ام اگر کار بود خبرم کنند. روزهای اول خیلی سخت می‌گذرد، اما چاره‌ای نیست.»
وضعیت کار چندوقتی است خراب شده و کارگران ایرانی به راحتی نمی‌توانند کار پیدا کنند، به‌خصوص آنهایی که هم‌محلی یا هم‌روستایی در سلیمانیه یا اربیل ندارند اما وضع صنعت‌کارها، خیاط‌ها، جوشکارها و کسانی که تخصصی دارند هنوز خوب است و قبل از این‌که پایشان به عراق برسد محل زندگی و کارشان مشخص است. «صنعت‌کارها قبل از رفتن هماهنگ می‌کنند و راحت می‌روند. تعدادشان کم است. شرایط کار در کردستان عراق هم به خوبی گذشته نیست، چون تعداد کارگرها زیاد شده و برای همین دیگر به دلار یا دینار حقوق نمی‌دهند. کارگران ساختمانی که تعدادشان بالاست، روزی 250هزار تومان درآمد دارند، البته باید هر بار 50کیلو بلوک جابه‌جا کنند. آن‌قدر باید کار کنید تا جان‌تان دربیاید. کمی هم گلایه کنید، کارگران سوری جایگزین می‌شوند. وقتی رسیدم سلیمانیه، می‌ترسیدم از کسی آدرس بپرسم برای همین کلی راه رفتم تا رسیدم مسافرخانه خالد. غربت سخت است. چندبار گریه کردم اما مجبور بودم بمانم و کار کنم.»
پیش از این «عادل بکوان» محقق عراقی- فرانسوی موسسه مطالعات پیشرفته علوم اجتماعی از پاریس به خبرگزاری فرانسه گفته است: «کارگران ایرانی نه‌تنها کار خود را از منظر اجتماعی و فرهنگی در جامعه عراقی-کردی انجام می‌دهند، بلکه خرج ‌کرده و هزینه می‌کنند. کارگران نیازهای خود را برطرف می‌کنند و خودشان به‌عنوان منبعی از ثروت دیده می‌شوند.» چند روز پیش هم روزنامه «هفت‌صبح» در گزارشی نوشت عراق سالانه از حدود 4ميليون مسافر ايراني استقبال مي‌کند. از طرف دیگر، درباره افزايش ميزان نقل‌وانتقال ارز از عراق به ايران، از سوي اين کارگران صحبت می‌شود؛ نقل‌وانتقالي که طبق گفته يک مسئول امور مالي در دولت عراق در گفت‌وگو با «العربي الجديد» در‌ سال به ده‌ها ميليون دلار می‌رسد. اين ميزان ارز، به خانواده‌هاي کارگران يا به حساب‌هاي بانکي‌شان از طريق 180شرکت به ايران حواله مي‌شود. در گزارشي که «العربي الجديد» منتشر کرده، آمده کارگران ايراني از فرصت بيشتري براي جذب در شرکت‌هاي ايراني يا عراقي در عراق برخوردارند؛ يکي به اين دليل که از قوانين کار ايران پيروي مي‌کنند و دوم اين‌که دستمزد کمتري (به دلیل نرخ برابري ارز) مي‌گيرند.

«بیشتر جوانان آبادی‌های مرزنشین رفته‌اند برای کارگری، از آبادی‌های مریوان و کردستان گرفته تا مهاباد و سرپل ذهاب اما از سنندج کمترند.»
خبرگزاری فرانسه در گزارش ماهیت زندگی و تعداد کارگران ایرانی در عراق آورده است: «در جنوب یکی از بزرگراه‌های شلوغ اربیل، یک تاجر عراقی- کُرد، ساختمان‌‌هایش را به مسافرخانه‌های ارزان تبدیل کرده تا اقامتگاه مناسبی برای کارگران ایرانی باشد.» «خورشید شقلاویی» 54ساله به این خبرگزاری گفته در پاییز گذشته 54 کارگر ایرانی در این مسافرخانه اقامت کردند و حالا تعداد آنها به 180 نفر رسیده. او دو ساختمان دیگر در نزدیکی مسافرخانه‌های خود را اجاره کرده، اما تعداد اتاق‌ها و امکانات همچنان کافی نیست؛ اتاق‌های 9متری برای چهار کارگر که برای هر شب باید 3دلار بپردازند.
ماه‌های نخست که جوانان از فشار بیکاری راهی سلیمانیه و اربیل شدند، بیشتر خانواده‌ها می‌ترسیدند جوانان‌شان بروند عراق، اما کم‌کم تعداد کارگران بیشتر شد و نگرانی‌ها برطرف. قدیمی‌ها حالا دوسالی است که در عراق کار می‌کنند و بعضی‌هایشان هم اقامت کار دارند. «کاویارِ» 24 ساله، تعداد کارگران ایرانی را بیشتر از سوری‌ها، هندی‌ها و چینی‌ها می‌داند: «قبل از این‌که بروم عراق تحقیق کردم ببینم شرایط چطور است؛ در روزنامه‌ای خواندم نزدیک 250هزار نفر در این دوسال رفته‌اند عراق برای کار. نمی‌دانم چقدر درست است، البته کارگر زیاد است. علاوه بر کارگرهای ایرانی خود عراقی‌ها هم از شهرهای دیگر برای کار می‌آیند اربیل و سلیمانیه. اوضاع کار خوب نیست. قبل از این‌که بروم عراق همه می‌گفتند کار زیاد است، اما جانم به لبم رسید تا کار پیدا کردم، چون کار ساختمانی برای من سخت بود، البته اوضاع کسانی که با پاسپورت آمده‌اند، بهتر است. کسانی که پاسپورت ندارند، نمی‌توانند وارد اربیل و سلیمانیه شوند و در همان شهر «پینجوین» نزدیک مرز برای کارگری با درآمدهای خیلی پایین می‌مانند.»

«برای یک‌ماه اقامت در مسافرخانه روزی 4هزار دینار باید بپردازید- نزدیک 40هزار تومان خودمان- وگرنه شبی 5هزار دنیار پایتان می‌نویسند. برای خورد و خوراک هم ایرانی‌ها از غذاهای ارزان استفاده می‌کنند تا هزینه‌هایشان پایین بیاید
کار ساختمانی برای «کاویار» سنگین بوده و به‌ هزار زحمت کاری در یک اغذیه‌فروشی پیدا می‌کند. آن‌طور که او می‌گوید چینی‌ها و هندی‌ها بیشتر در خانه‌ها کار می‌کنند و ایرانی‌ها بیشتر کارهای ساختمانی و داربست‌زدن را به‌عهده دارند. کاویار می‌گوید عراقی‌ها اهل شکم‌اند برای همین فست‌فودی‌ها و رستوران‌ها مشتری‌های زیادی دارند و بیشترشان از 7 صبح تا 12 شب بازند، البته برای کار باید قبلا در فست‌فودی کار کرده باشید. کاویار در فست‌فودی کوچکی کار می‌کرده و شب‌ها هم همان‌جا می‌مانده تا پول مسافرخانه ندهد، برای روزی 150هزار تومان. بیشتر مشتری‌های او کارگران عراقی بودند، چون غذاهایش ارزان بود. «شب‌ اول هوا سرد بود و باران می‌بارید، آن‌قدر اذیت شدم که زنگ زدم به صاحب‌کارم پاسپورتم را بیاورد برگردم ایران. اما او برایم پتو آورد و کمی دلداری‌ام داد تا بمانم و پول دربیاورم.»

اوایل همه‌ چیز بهتر بود

میکاییل صدیقی، رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی استان کردستان اما نگران سرنوشت کارگران ایرانی است و در مورد این دغدغه گفته است: «ما هر روز شاهد مهاجرت کارگران و استادکاران ایرانی به کردستان عراق هستیم؛ شهر مریوان که من در آن زندگی می‌کنم، فقط ۱۵کیلومتر تا مرز سلیمانیه فاصله دارد؛ شاید بشود با جرأت گفت 80-70درصد کارگران و استادکاران ساختمان که به عراق مهاجرت می‌کنند، از استان کردستانند؛ در شهرهای مریوان سروآباد، حداقل 5۰-4۰درصد استادکاران در عراق کار می‌کنند؛ از زمانی که ارزش پول پایین آمده و ساخت‌وساز کم شده، موج مهاجرت گسترده‌تر شده است؛ در یک‌سال و چندماه گذشته، در ایران قیمت همه اقلام ساختمان از سیمان گرفته تا تیرآهن، بالا رفته، اما نرخ نیروی کار ثابت مانده؛ کارگر و استادکار ساختمان با نرخ چهار‌سال پیش مشغول به کارند، اما در عراق دستمزدها خیلی بالاتر است؛ مثلا اگر در ایران دستمزد برای نمای سنگ‌کاری، متری ۴۰هزار تومان است، در عراق همین کار متری ۱۰هزار دینار است که می‌شود حدود ۱۰۰هزار تومان؛ آن‌جا کارگران روزمزد هم روزی ۳۰۰ تا ۳۵۰هزار تومان درآمد دارند؛ استادکار، روزی ۴۵۰هزار تومان که پول خوبی‌ است؛ برای کارگری که در ایران باید 6ماه ‌سال بیکار باشد و 6ماه بعد را با دستمزد چهار سال قبل بسازد، خیلی می‌صرفد.»

«من اقامت کاری دارم و هرقدر که بخواهم می‌توانم بمانم. کارهای اقامت‌مان را وکیل صاحب‌کارمان انجام داد.»
«سیامند» جزو نخستین کارگرانی است که راهی کردستان عراق شده و حالا جزو قدیمی‌ها به حساب می‌آید. او دوسالی می‌شود که به عراق برای کار می‌رود. سیامند از همان اول میدان‌نشین نبوده، چون با یکی از هم‌روستایی‌هایش به سلیمانیه رفت، خانه را او برایش اجاره کرد و اقامت کار هم گرفت، تا مجبور نشوند هر 28روز برگردند ایران. سیامند حالا هر سه ماه یک‌بار چند روزی می‌رود ایران.
داربست فلزی کار اصلی «سیامند» 24ساله است و رونق کار ساختمان‌سازی را افزایش چشمگیر جمعیت عراق می‌داند: «از کارم راضی‌ام خدا را شکر. برای هم‌روستایی خودمان کار می‌کنم، اجاره‌خانه هم نمی‌دهم. اغلب کارگران ایرانی آشنا و فامیلند، البته سوری‌ها و ترک‌ها هم هستند. ساختمان‌سازی کار سختی است، اما پول خوب می‌دهند و همین کافی است. جمعیت عراق رو به افزایش است و برای همین به شهرک‌های جدید نیاز دارند. تا زمانی که عراق امنیت داشته باشد، برای کارگران ایرانی کار هست، چون کارگران برای عراقی‌ها منبع درآمد به حساب می‌آیند و در عین حال با مهندسان و کارفرمایان ارتباط خوبی دارند، البته نسبت به گذشته درآمد کارگران ایرانی پایین آمده. اوایل که ما کار می‌کردیم به دلار پول می‌داند، اما حالا به ریال حقوق می‌دهند، اگر همین‌طور پیش برود، شاید شرایط سخت‌تر و درآمدها کمتر هم شود.»

دسته‌ها
جامعه

بالاخره نگران فرار مغزها باشیم یا نه؟

۲۴ ساعت از انتشار این خبر از سوی وزارت بهداشت و در ادامه آن سایت‌های خبرگزاری‌های رسمی و رسانه‌های غیر رسمی نمی‌گذشت که وزارت بهداشت در اطلاعیه‌ای، خبرش را تکذیب کرد، با این توضیح که آمار منتشرشده درباره فرار مغزها مخدوش است و در بخشی دیگر اعلام کرد: «دانشجویان متقاضی تحصیل در خارج از کشور، نباید در آمار مهاجران تحصیلکرده لحاظ شوند.» یعنی هر مهاجری که برای تحصیل از ایران خارج شد، مهاجر تحصیلکرده نیست. براساس اعلام وزارت بهداشت، در حوزه پزشکی، هر ‌سال حدود ۱۰ درصد از دانشجویان متقاضی تحصیل در رشته‌های علوم پزشکی برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر می‌کنند و در سایر رشته‌ها هم با کمی اختلاف چنین وضعیتی وجود دارد. درنهایت هم این وزارتخانه تأکید کرده که آمار رسمی را باید از بنیاد ملی نخبگان گرفت. نکته‌ای که در این بیانیه وجود دارد این است که آمار مهاجرت نخبگان از سوی معاون آموزشی وزیر بهداشت، مسئولی که باید در جریان جزییات خبرها و آمارها قرار داشته باشد، اعلام شده و در این بیانیه به خطای اتفاق‌افتاده، اشاره‌ای نشده است. همه اینها درحالی است که پیش از این مدیر رصدخانه مهاجرت در مصاحبه مفصلی که با «شهروند» داشت، گفته بود که رتبه ایران در مهاجرت‌های کلی، ۳۳ است و از ۲۶۰ میلیون مهاجری که در کشورهای دیگر زندگی می‌کنند، سهم ایران ۱.۶ ‌میلیون نفر است و در این میان حدود 53‌هزار دانشجوی ایرانی در خارج از کشور تحصیل می‌کنند.

واقعیت این است که خبر نادرست بسیار بیشتر از خبر درست دیده می‌شود، یعنی حتی وقتی خبر تکذیب می‌شود هم به اندازه خبر اولیه، دیده نمی‌شود

با همه اینها اما، انتشار خبر رتبه دوم ایران در فرار مغزها، بازتاب‌های فراوانی داشت و باعث شد تا رصدخانه مهاجرت، تصمیم به نوشتن جوابیه مفصلی بگیرد. بهرام صلواتی، مدیر این رصدخانه قبلا در گفت‌وگو با «شهروند» آمارهای اعلام‌شده را نادرست عنوان کرده بود و حالا می‌گوید که آمارهای نادرست پیرامون مهاجرت نخبگان که هر از چند گاهی مورد استناد برخی از رسانه‌های داخلی و خارجی قرار می‌گیرد، گزارش صندوق بین‌المللی پول در‌ سال ۲۰۰۹ است؛ این درحالی است که این آمار کاملا اشتباه است و وجود خارجی هم ندارد؛ با این‌حال، مرجع استفاده خیلی‌ها قرار گرفته و حتی مسئولان هم به آن استناد می‌کنند. بر اساس اعلام مدیر رصدخانه مهاجرت، بنیاد ملی نخبگان در ‌سال ۹۶، جایزه ۱۰۰‌میلیون تومانی برای پیدا کردن منبع اصلی گزارش صندوق بین‌المللی پول در ‌سال ۲۰۰۹ تعیین کرده که کسی موفق به پیدا کردن گزارش نشده و جایزه‌ای نگرفته است. او پیش از این هم به «شهروند» گفته بود که این صندوق از ‌سال ١٩٩٩ هیچ گزارشی درباره فرار مغزها منتشر نکرده است.

صلواتی می‌گوید که افراد برای اطمینان از درستی آمارها، هیچ جست‌وجویی نمی‌کنند؛ آمارهایی که اعلام می‌شود را بدون هیچ‌گونه تحقیقی مورد استفاده قرار می‌دهند، درحالی‌که با در نظر گرفتن نکاتی، به راحتی می‌توان درستی آنها را متوجه شد. این انتقاد هم به فعالان رسانه‌ای و هم به مسئولانی که به این آمارها استناد و آن را منتشر می‌کنند، وارد است: «واقعیت این است که خبر نادرست بسیار بیشتر از خبر درست دیده می‌شود، یعنی حتی وقتی خبر تکذیب می‌شود هم به اندازه خبر اولیه، دیده نمی‌شود.»

انتشار دوباره این آمارها باعث شد تا رصدخانه مهاجرت، گزارش آماری مفصلی درباره مغالطه‌های آماری درباره مهاجرت‌های بین‌المللی در ایران تهیه کند که به‌زودی منتشر می‌شود: «متاسفانه وقتی آماری اعلام می‌شود، برای آن داستان‌سرایی هم می‌کنند. وقتی این خبر اعلام شد، صحبت از وضع قرمز مهاجرت در ایران می‌شود و اخبار دیگری را به آن ارتباط می‌دهند؛ مثلا در یکی از این خبرها آمار و ادعایی از سوی عباس میلانی، مشاور اقتصادی اتحادیه اروپا اعلام شده که می‌گوید فرار مغزها در چند‌سال اخیر ۳۰۰ برابر جنگ ایران و عراق به اقتصاد ایران صدمه زده است. نکته‌ای که وجود دارد این است که میلانی اصلا چنین سمتی ندارد و آمار اعلام شده نادرست است. بنابراین یک مغلطه‌ای ایجاد شده است.» صلواتی می‌گوید که اخبار اعلام شده یا اساسا دروغ  یا از واقعیت دور است، همین هم شده تا از سوی رصدخانه راهنمای آماری تهیه شود تا از این پس، به این راهنمای آماری استناد شود: «ما می‌خواهیم خط بطلانی بر این فاجعه آماری بکشیم. ما نمی‌خواهیم ماجرای مهاجرت از کشور را نفی کنیم یا بگوییم کسی مهاجرت نمی‌کند. کاملا تأیید می‌کنیم که تکانه‌های اقتصادی و اجتماعی بر میل به مهاجرت و اقدام به آن تأثیر می‌گذارد، اما متاسفانه در این فضا، خلأ آماری وجود دارد. نمی‌شود هر کسی درباره موضوع‌هایی که در آن تخصص ندارد، صحبت کند.»

دسته‌ها
جامعه

پایتخت شهر پرآبی بود و ما نمی‌دانستیم؟!

ساخت این دریاچه اما بسیاری را یاد نخستین دریاچه تهران در چیتگر انداخته است. ‏دریاچه‌ای که هرچند سابقه طرح ساخت آن به تدوین نخستین طرح جامع شهر تهران در‌سال ۱۳۴۷ ‏بازمی‌گردد، اما ساختش به دلیل محدودیت‌های فنی و بودجه‌ای تا سال‌ها مسکوت ماند‎ ‎و درنهایت‌سال 89 ‏کلنگ آن زده و ‌سال 1392 هم افتتاح شد. پس از افتتاح اما نقدها به ساخت دریاچه شهدای خلیج فارس ‏کم نبود. از بد بو بودن دریاچه گرفته تا پر شدن آن با فاضلاب و غوطه خوردن قورباغه در آن به جای ‏ماهی. نقد دیگر هم درباره جانمایی‌اش بود. این‌که اصلا در این منطقه نباید چنین دریاچه‌ای شکل ‏می‌گرفت و البته حدود 80‌درصد آب آن هم از محل رودخانه کن تهیه می‌شود. چرا که این 80‌درصد ‏حق‌آبه دشت تهران است و با این کار به خشکی این دشت و ایجاد تبعات بعد از آن دامن زده‌ شده.‏
‏ حالا ساخت دریاچه در مرکز شهر نگرانی بسیاری را برای دوستداران محیط‌زیست ایجاد کرده. ‏دریاچه‌ای که هنوز مشخص نیست آب آن قرار است از کجا تأمین شود. تورج فتحی، کارشناس منابع ‏آب و معاون پیشین دفتر آب و خاک سازمان محیط‌زیست به «شهروند» می‌گوید ماجرا بسیار پیچیده است ‏و نباید از کنار آن به آسانی گذشت: «پرسش من این است که در کدام منطقه تهران آب مازاد داریم که ‏می‌توان با آن دریاچه مصنوعی ساخت؟ ساخت دریاچه در تهران هیچ توجیهی ندارد.» او می‌گوید شهری ‏مانند تهران مشکل کمبود آب شرب دارد و برای تأمین آب شرب سدها کفاف نمی‌دهند و سازمان‌های ‏مربوطه مجبورند از آب‌های زیرزمینی استفاده کنند. «در زمینه کشاورزی که وضعمان بدتر است. محل ‏تامین آب کشاورزی قنات‌ها و چاه‌ها هستند که بخش عمده در جنوب تهران است، اما می‌دانید که در ‏شهریار نشست زمین داریم و این نشست به جنوب غرب و بیش از آن توسعه پیداکرده که علت اصلی‌اش ‏هم بیابان‌زایی و بهره‌برداری بیش از اندازه از آب‌های زیرزمینی است.»‏
فتحی می‌گوید که درحال حاضر شهرداری تهران 500 حلقه چاه غیرمجاز دارد که وزارت نیرو آنها را حفر ‏کرده و برای آبیاری فضای سبز و معابر استفاده می‌شود‎ ‎و این هم مشکلی است بر مشکلات دیگر آب در ‏این شهر. حالا در این وضع از کجا می‌توان آب مازاد برای ساخت دریاچه داشت «بعضی از مدیران ‏گمان می‌کنند وقتی در بعضی مناطق آب‌های زیرزمینی بالا آمده این یعنی آن‌که در این مناطق سفره آب ‏وجود دارد و می‌توان از آن استفاده کرد. این درحالی است که این تصور اشتباهی است و ماجرا از ‏این قرار است که شهروندان فاضلاب‌هایشان را به چاه‌های جذبی می‌فرستند و زمانی که فاضلاب همه ‏شهر در مدار قرار گیرد، دیگر شاهد چنین اتفاقی نخواهیم بود. این اتفاق باعث می‌شود در بعضی از ‏مناطق آب بالا بیاید. درحالی‌که این آب‌ها مقطعی است و سفره آب زیرزمینی هم نیست.» ‏
او به دریاچه جدید اشاره کرده و می‌گوید که این دریاچه در تپه‌های عباس‌آباد است و این تپه‌ها سفره آب ‏ندارد، بلکه برای پر کردن آن باید از نقطه دیگر چاه حفر کنند و آب بفرستند. نکته‌ای که همچنان وجود ‏این دریاچه و این طرح را با اما و اگرهای فراوان مواجه می‌کند. طرحی که توجیهی علمی و ‏محیط‌زیستی برایش وجود ندارد و صرفا می‌تواند بیش از پیش شرایط زیست محیطی شهر و وضع آب ‏آن را
به خطر بیندازد.‏

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

بگذار جنگ تنها بماند

شما این‌جا چه کار می‌کنید آقای عدنان؟ ‏

‏«سوریه جنگ است. جنگ آدم‌ها را می‌کشد؛ همان‌طور که علا را کشت، احمد را کشت، معن را کشت، ‏عبدالسلام را کشت. من آمدم که زنده بمانم. زنده‌ماندن در سوریه سخت است. آمدم که در دانشگاه ‏هنر، سینما بخوانم. سه ‌سال است میهمان ایرانم. دست‌تان درد نکند.» ‏
‏«حسین» 16 ساله بود که اسلحه به دست گرفت. «جبهه النصره» که شاخه رسمی شبکه القاعده در ‏سوریه و گروه «احفاد الرسول» که یکی از گروه‌های درگیر در جنگ داخلی سوریه است و رابطه ‏نزدیکی با ارتش آزاد دارد، روستای آنها را محاصره کرده بودند. «حسین» و دوستانش مجبور شدند ‏اسلحه بردارند، به گروه دفاع وطنی بروند و از منطقه‌شان دفاع کنند. در منطقه آنها فقط یک آموزشگاه ‏برای آمادگی کنکور وجود داشت. حسین و دوستش احمد در همان آموزشگاه ثبت نام کردند با یک ‏اسلحه در دست که صبح تا عصرشان را پر می‌کرد و دستهای‌شان را خسته و چشم‌های‌شان را پرخون. ‏حسین هر روز به یک ایست بازرسی می‌رفت که کنار یک مدرسه بود و وظیفه او و دوستانش این بود ‏که از بچه‌های مدرسه محافظت کنند. حسین کتابش را به ایست بازرسی می‌برد و وقتی نوبتش تمام ‏می‌شد برای کنکور درس می‌خواند. ‌سال بعد او در رشته خبرنگاری دانشگاه دمشق ثبت نام کرد. رفتن ‏به کافه‌های مختلف دمشق و دیدن فیلم‌های زیاد هم بود که سودای «سینما» را در سر او انداخت. ‏حسین یک روز به خودش آمد و دید که دارد با خودش چه می‌کند؟ که سینما و دنیای بزرگ آن است ‏که عشق همیشگی او است. با خودش فکر کرد آن همه خاطراتی که از جنگ دارد، پلان‌هایی از یک ‏فیلمَند که می‌تواند بعدها بسازد و احساس کرد این سینماست که او را کمی از واقعیت دور می‌کند اما ‏این وسط مشکل دیگری بود؛ دانشگاه دمشق رشته سینما نداشت. همان روزها بود که شنید یکی از ‏دوستانش رفته ایران تا سینما بخواند و با خودش گفت چه خوب، من هم می‌توانم بروم ایران. او رفتن ‏به ایران را خواست و به آن رسید. در بحبوحه جنگ‌های داخلی سوریه خبر رسید که ایران و سوریه تفاهمنامه‌ای امضا کرده‌اند با نام «تبادل ثقافی» یا همان تبادل فرهنگی و قرار است تعداد بیشتری از ‏دانشجوهای سوریه به ایران بروند و در مقابل هم راه برای رفتن دانشجوهای ایرانی به ‏سوریه بیشتر باز شود؛ اتفاقی که البته درنهایت در تعداد دانشجویان ایرانی و سوری در هر کشور با هم ‏اندازه نشد. او مانند دیگر دانشجویان خارجی در ایران، 6 ماه را به یادگرفتن زبان فارسی در دانشگاه ‏بین‌المللی قزوین گذراند و حالا با لهجه‌ای قشنگ از آن‌چه یادآور زبان خودش است، فارسی را آرام و ‏شمرده صحبت می‌کند. حسینِ 23 ساله، سه سالی می‌شود که در ایران سینما می‌خواند. ‏

حسین یکی از 34‌هزار دانشجوی خارجی است که در ایران تحصیل می‌کنند؛ دانشجویانی که 27 ‏هزار نفرشان محصل دانشگاه‌های تحت پوشش وزارت علوم هستند و بقیه دانشجوی دانشگاه‌های وزارت ‏بهداشت و دانشگاه آزاد؛ کسانی که قرار است براساس ماده 66 برنامه ششم توسعه تعدادشان به 75 ‏هزار دانشجو برسد و شهریه دانشجویانی که از كشورهاي افغانستان، لبنان، سوريه، يمن، عراق و ‏فلسطين می‌آیند و در بعضی دانشگاه‌های ایران مانند دانشگاه اصفهان معادل ۸۰درصد شهريه‌هاي مصوب هر سال برای دانشجویان خارجی خواهد بود. تعداد دانشجویان خارجی در ‏ایران از ‌سال ۱۳۹۰ تا به حال افزایش چشمگیری داشته و ایران را در آستانه زدن رکورد بیشترین ‏رشد دانشجویان بین‌المللی ورودی در جهان قرار داده است. ‏«این دوستم علاست. از بچگی با هم بودیم. از مدرسه فرار می‌کردیم و می‌رفتیم در کوچه‌های ‏دمشق قدیم. علا دوست داشت زبان انگلیسی بخواند. او یک روز وقتی داشت به دانشگاه می‌رفت، ‏شهید شد. این دوستم احمد است. احمد همیشه دوست داشت فلسفه بخواند. یک روز گروه جبهه ‏النصره یک موشک به منطقه ما زد، احمد در نزدیکی این موشک بود و شهید شد. این دوستم معن ‏است. او هیچ وقت مدرسه را دوست نداشت و درگیر کار بود. آخرین روز ماه رمضان به من زنگ زد ‏گفت بیا هتلی که کار می‌کنم، تا صبح بیدار بمانیم. ظهر روز بعد خواهرم گفت بیدار شو معن شهید ‏شد. نزدیک خانه‌اش یک موشک افتاده بود. لباسم را پوشیدم و رفتم قبرستان، آن‌جا دیدمش که دو پا ‏نداشت و آرام روی خاک خوابیده بود.» ‏

حسین دوستان از دست‌رفته‌اش را حالا در بقیه آدم‌ها می‌بیند و به آنها می‌گوید: «تو مثل ‏احمدی، تو مثل عبدالسلامی.» خاطرات حسین، همه‌اش از مرگ است، مرگ کسانی که روزی ‏همکلاسی و همسنگرش بودند، مثل ذوالفقار که در دانشگاه با او آشنا شد. ذوالفقار که جنگجو نبود، ‏خبرنگاری می‌خواند و آن‌قدر بچه‌ها با او صمیمی بودند که «الخال» صدایش می‌کردند، به معنی ‏دایی

احمد، علا، معن، قاسم، عبدالسلام. چطور می‌شود نام آنها را از یاد برد؟ یاد دوستان از دست رفته، روز ‏و شب با حسین است. آنها با هم بزرگ شدند و همسن حسین بودند که شهید شدند. همه سه سالی را که گذشت ‏حسین در خوابگاه دانشگاه هنر به آنها فکر کرد. فکر کرد که هر کدام‌شان چه چیزهایی را دوست ‏داشتند و بعضی وقت‌ها که هم خوابگاهی‌هایش رد می‌شدند، بوی عطری را می‌دادند که معن دوست ‏داشت. حسین دوستان از دست‌رفته‌اش را حالا در بقیه آدم‌ها می‌بیند و به آنها می‌گوید: «تو مثل ‏احمدی، تو مثل عبدالسلامی.» خاطرات حسین، همه‌اش از مرگ است، مرگ کسانی که روزی ‏همکلاسی و همسنگرش بودند، مثل ذوالفقار که در دانشگاه با او آشنا شد. ذوالفقار که جنگجو نبود، ‏خبرنگاری می‌خواند و آن‌قدر بچه‌ها با او صمیمی بودند که «الخال» صدایش می‌کردند، به معنی ‏دایی. حسین شب قبل از آمدنش به ایران تا صبح با او بیدار نشست به گوش دادن و خواندن شعر و مدام ‏صدای ذوالفقار را می‌شنید که می‌گفت چقدر برایم ارزش دارد که قبل از این‌که بروی، آمدی پیش من ‏ماندی. چندماه بعد، حسین در پایتخت ایران بود که شنید یک ماشین انتحاری وارد شهر زینبیه شده و ‏نزدیک مرکز دفاع وطنی منفجر شده است؛ جایی که دیوار به دیوار خانه ذوالفقار بود. او در آن انفجار ‏سوخت و شهید شد؛ اما کاش همه‌اش همین بود. یاد آنها که رفتند مثل حالا که با چشم‌های مشکی، ‏گوشه کافه‌ای در مرکز شهر تهران زل زده به روبه‌رو و جلوی دویدن اشک را در چشم‌هایش می‌گیرد، ‏مانند پلان‌های فیلمی، هر روز و هر ساعت از ذهن حسین عبور می‌کند؛ مثل رفت و آمد توپ فوتبال، آن ‏وقت‌ها که در کوچه جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند، یاد آن 30 نفر در رفت و آمد است که ‏بیشترشان مردند و به‌طور تصادفی، یک نفرشان زنده ماند: حسین. او به یاد می‌آورد علی طه و موسی ‏طه را که دو برادر بودند اهل شهر حمص و ساکن منطقه زینبیه. آنها یک روز رفته بودند نان بگیرند، ‏یک روز قبل از این‌که وضع خیلی به هم بریزد که افراد جبهه النصره آنها را دزدیدند، سرهای‌شان را ‏بریدند و آنها را در یک میدان شهر گذاشتند و بدن‌های‌شان را در میدان دیگری. حسین حتی نام کسی را ‏که این کار را کرد، می‌داند: خالد شاهین. حسین او را قبل از جنگ می‌شناخت؛ او آدمی «خلافکار» بود و ساکن منطقه حجیرا. حسین در آن منطقه دوستی داشت و هروقت برای سر زدن به او می‌‏رفت، خالد را می‌دید که با غریبه‌هایی که وارد منطقه‌شان می‌شود، دعوا می‌کند. او رفت اردن، دو ‏سال آن‌جا بود و با یک ریش بلند برگشت، در قامت یک آدم‌کش. ‏
‏«در جنگ آدم‌ها با هم یکی می‌شوند و هر کار می‌کنند که زنده بمانند. هر کار می‌کنند برای این‌که آب ‏و نان داشته باشند و مدام درگیر زنده بودنند. به این فکر می‌کنند که چطور با هم باشند و علیه جنگ ‏مبارزه کنند؛ مشکل از وقتی شروع می‌شود که آدم‌های جنگ‌دیده از آن بیرون می‌زنند، به ‏خودشان می‌آیند و اتفاقاتی را که دیده‌اند، باور نمی‌کنند. مدام به خاطراتی فکر می‌کنند که در جنگ ‏رقم خورده. تجربه من هم همین است. با آن همه سیاهی که در جنگ سوریه دیدم، هیچ وقت به این ‏فکر نکردم که خودم را بکشم ولی وقتی آمدم ایران، دیدم چقدر خاطرات بچگی این آدم‌ها با من و ‏دوستانم فرق می‌کند یا با بچگی کسانی که الان در سوریه‌اند. وقتی به اینها فکر می‌کنم بیشتر ‏ناراحت می‌شوم. تابستان گذشته بعد از سه‌ سال رفتم سوریه و این باعث شد روابطم با دوستانم ‏عجیب شود. آنها عوض شده‌اند، من هم خیلی عوض شده‌ام. فقط دارم سعی ‏می کنم که خاطرات جدید بسازم تا خاطرات قدیمی کمی از یاد برود.» ‏

حسین همه سه‌ سال گذشته را با اخبار بد از سوریه و شهرش گذرانده؛ این چند سال مدام به حسین خبر ‏رسیده که فلان دوستش شهید شده، فلانی اسیر شده، فلانی خودش را در غربت اروپا کشته و همه اینها ‏حالش را بدتر کرده است. او پشت سر هم عکس‌های خانواده و دوستانش را نشان می‌دهد و می‌گوید ‏وقتی در سوریه بود، حتی پشت سنگر هم تفریح می‌کرد و فکرش این بود که اجازه ندهد جبهه النصره ‏وارد روستا شود. «حتی می‌توانستیم عاشق شویم.» اما حالا اوضاع عوض شده؛ خیلی از سوری‌ها که ‏به کشورهای اروپایی رفتند، خودکشی کرده‌اند، خیلی‌ها هم به امید زندگی بهتر از راه‌های سخت و ‏خطرناکی به کشورهای اروپایی رفتند و در راه مردند؛ مثلا شرایط ناگوار در بعضی کمپ‌های ‏مهاجران مانند اردوگاه موریا در یونان باعث شده که تعداد زیادی از پناهجویان سوری حتی کودکان ‏اقدام به خودکشی کنند، اما به این دلیل که آنها حریم خصوصی ندارند، موفق به ‏خودکشی نمی‌شوند و ‏دیگران جلوی آنها را می‌گیرند‎.‎‏ «لوکا فونتانا»، مسئول هماهنگی سازمان پزشکان بدون مرز در ‏لیسبوس یونان ‏در این‌باره گفته است: «شمار زیادی از افراد تلاش کرده‌اند که خودکشی کنند، اما ‏موفق نشده‌اند، چون حریم خصوصی در آن‌جا وجود ‏ندارد؛ حتی برای خودکشی. همسایه‌های‌شان مانع ‏آنان می‌شوند و آنان را نزد ما می‌آورند. ما چند قضیه کودکان را هم داشتیم که ‏تلاش کردند خودکشی ‏کنند اما مانع‌شان شدیم و حمایت‌شان کردیم.» سال‌های گذشته اما همه‌اش برای حسین بد ‏نبوده؛ ‏او ایران را دوست دارد، به تهران و خیابان‌هایش عادت کرده، فکر می‌کند ایرانی‌ها ضدجنگند، برای ‏از بین بردن جنگ تلاش ‏می‌کنند و می‌گوید وقت‌هایی که برای سر زدن به خانواده به سوریه می‌رود، ‏احساس غریبه بودن می‌کند. او در ایران راحت است اما فکر ‏برگشتن به سوریه و ساختن فیلمی درباره ‏نقش هنر در جنگ، دمی او را رها نمی‌کند. «برمی‌گردم، هرطور که می‌خواهد بشود، بشود.» ‏حسین ‏این روزها زیاد به یاد عودش می‌افتد که از بچگی دوستش داشت و وقت آمدن به ایران چون شنیده بود ‏موسیقی در ایران حرام ‏است، آن را با خود نیاورد؛ «تصوری که اشتباه بود.» قبل از آمدن به ایران، ‏حسین فکر می‌کرد درس‌خواندن با دانشجوهای ایرانی سخت ‏باشد، ولی این‌طور نبود. او حالا دوست‌‏های زیادی در دانشگاه دارد، مانند «علیرضا» که کمکش می‌کند و همین باعث می‌شود ‏بعضی ‏رفتارهای بد را نبیند و نشنود. حسین با دوستانش به میهمانی و سینما و تئاتر می‌رود و برایش فرهنگ ‏دوگانه ایرانی‌ها و تفاوت ‏رفتارشان در مکان‌های عمومی و خصوصی عجیب است؛ آن‌چه فرنگی‌ها به ‏آن «دابل لایف» می‌گویند. ‏
‏«جنگ، آدم را مقصر می‌کند. جنگ زشت است. خیلی زشت است. جنگ، جنگ است دیگر. قربانیان ‏جنگ‌ها با هم فرق می‌کنند. مثلا در ‏سوریه جنگ داخلی بود ولی جنگ ایران و عراق بین دو کشور ‏بود. در سوریه هر کس که از جنگ اذیت می‌شود، سوری است، هیچ طرف ‏دیگری وجود ندارد. ‏جنگ به آدم احساس مقصر بودن می‌دهد، آدم مدام به این فکر می‌کند که باید کاری کند اما به ‏هرحال مردم کم‌کم ‏با جنگ سازگار می‌شوند و زندگی‌شان را ادامه می‌دهند؛ مثلا در جشن عروسی ‏دوست برادرم یک موشک به کوچه بغل خورد و فقط ‏یک نفر رفت پرسید چندنفر شهید شده‌اند و … ‏و برگشت و عروسی ادامه پیدا کرد. آنها یاد گرفته‌اند که این‌طور زندگی کنند. وقتی صدای ‏موشکی ‏می‌آید، مسیر آن را تشخیص می‌دهند و بعد زندگی ادامه پیدا می‌کند.» ‏

همه می‌گویند تو دوست نداری بروی فلسطین؟ بله که دوست دارم. تابستان‌ سال قبل رفته بودم ‏سوریه، دیدم محله‌مان ویران شده ‏است و البته هیچ حسی نداشتم. وقتی هم بروم فلسطین همین حس ‏را خواهم داشت. من با فلسطین بزرگ شده‌ام با ‏این‌که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام

سال 2011 بود که زمزمه‌های جنگ در سوریه شروع شد و در 18 ژوئیه 2012 اتفاقی افتاد که ‏‏«حسین» و خانواده‌اش سوت جنگ را ‏در گوش‌هایشان شنیدند. آن روز در ساختمان امنیت ملی در ‏دمشق یک بمب منفجر شد و داوود راجحه، وزیر دفاع سوریه و عاصف ‏شوکت، داماد بشار اسد کشته ‏شدند. آن موقع این شایعه راه افتاد که حتی خود بشار اسد هم کشته شده است، بنابراین از ‏مخالفان ‏حکومت هر کس اسلحه داشت ریخت وسط خیابان. «حسین» و خانواده‌اش آن روز برای نامزدی یکی ‏از پسرهای خانواده از یکی ‏از روستاهای شهر زینبیه به دمشق رفته بودند و درحال شادی مراسم ‏نامزدی بودند که صدای انفجار آمد. صدا آنها را آن‌قدر نگران کرد ‏که وسایلشان را جمع کردند، رفتند ‏پایانه اتوبوسرانی و سوار تنها مینی‌بوسی شدند که آن‌جا بود. مردم این طرف و آن طرف می‌دویدند ‏و ‏صدای شلیک گلوله می‌آمد. جوان‌ها سطل‌های آشغال را در خیابان‌ها آتش می‌زدند. خانواده «عدنان» ‏سوار شدند و حرکت کردند سمت ‏روستا اما وسط راه مینی‌بوس متوقف شد، «حسین» نگاه کرد و دید ‏کسی که اسلحه به دست دارد جلوی مینی‌بوس ایستاده و داد ‏می‌زند که چراغ را خاموش کن و بعد یک ‏گروه 10 نفره مسلح آمدند و آنها را محاصره کردند. مادر «حسین» ترسید و به پسرهایش ‏گفت پنهان ‏شوید چون گروه‌های شورشی به دنبال جوان‌ها بودند و آنها را با خود می‌بردند. همان موقع صدای ‏هلیکوپتر آمد، نورش را ‏روی مینی‌بوس انداخت و اسلحه به دست‌ها فرار کردند. «حسین» و خانواده‌‏اش وقتی رسیدند خانه باورشان نمی‌شد که زندهاند. از همان ‏روز جنگ برای آنها شروع شده بود. ‏خاطرات حسین از جنگ، خاطرات یک انسان طولانی‌عمر است. او به یاد می‌آورد شهر «دوما» را ‏که ‏در نزدیکی دمشق بود و در دست گروهی به نام ارتش اسلام که تعداد زیادی داشتند و عربستان به ‏آنها کمک زیادی می‌کرد.

«ارتش ‏اسلام» زیر این شهر، شهر دیگری ساخته بودند و برای حفاری این ‏تونل‌ها از زندانی‌ها استفاده می‌کردند که یکی‌شان پسرخاله حسین ‏بود. او در زندان توبه بود و بعد از ‏دو‌سال او را با اسرای ارتش اسلام معاوضه کردند و برگشت خانه. حسین می‌گوید ارتش اسلام زنان ‏اسیر ‏را در قفس می‌گذاشتند و به‌عنوان سپر انسانی در برابر ارتش سوریه استفاده می‌کردند. خیلی‌ها ‏دلایل زیادی برای جنگ سوریه ‏می‌شمارند اما حسین فکر می‌کند علت‌های جنگ سوریه خیلی پیچیده ‏است. به نظر او مشکل اصلی در سوریه مدرسه است. «اگر مدرسه ‏خوبی داشتیم، جامعه بهتری هم ‏داشتیم.» حسین در ‏دمشق به دنیا آمد و مدرسه ‏رفت و فقط دمشق را می‌شناسد، نه حلب را، نه حمص را و نه لاذقیه را. ‏‏«اگر مردم سوریه هم را بهتر بشناسند شاید به وضع سوریه ‏کمک کند.» زیاد بودن تعداد گروه‌های ‏درگیر جنگ در سوریه و اختلاف نظرهای آنها هم بیشتر به جنگ دامن زده؛ مثل اختلاف ‏‏«محمد ‏الجولانی»، رئیس جبهه النصره در سوریه و «ابوبکر البغدادی»، خلیفه حکومت اسلامی یا داعش که ‏در زندان بوکا در جنوب عراق ‏هم‌زندان بودند و قرار بود با هم باشند اما بعدها دو گروه اصلی جنگ ‏در سوریه شدند. در سوریه گروه‌های اسلامی زیادی مانند ارتش ‏اسلام، داعش، فتح‌الشام، تحریرالشام و‏‏… وجود دارد که تعدادشان به حدود 300 تا 400 می‌رسد. حسین در همه روزهایی که اسلحه به ‏دست ‏از روستا و خانواده و همسایه‌هایش دفاع کرد، کسی را نکشت. «همه سعی‌ام را کردم که این‌طور نشود. ‏چه کسی دوست دارد جان ‏بگیرد؟ آن هم جان یک انسان را؟» ‏

شما این‌جا چه کار می‌کنید آقای شعبان؟

‏«فلسطین خانه ماست، سوریه خانه دوم‌مان. فلسطین و سوریه جنگ است و ‏ایران محل امنی است برای ما که هنر ‏به زندگی‌مان وصل. چطور آدم می‌تواند یک مهاجر سوری –‏فلسطینی باشد و ساکن کشوری که جز خرابه، هیچ برای دادن به ما ندارد و ‏بنشیند و به هنر فکر ‏کند؟ نمی‌شود و ایران با مردم مهربانش که لطفشان بیش از معایب‌شان است، من را از 2013 ‏میزبانند، در دانشگاه ‏هنر، به رشته کارگردانی.» ‏
‏«محمد شعبان» 27 ساله، با آن موهای بور و چشم‌های آبی، از نسل سوم مهاجران فلسطینی است؛ از ‏آنها پدر و مادرشان هم در سوریه ‏به دنیا آمده‌اند و با یک کارت اقامت، خودشان را این‌طور معرفی می‌‏کنند: «مهاجرم، فلسطینی – سوری». پدربزرگ محمد وقتی 12 ‏ساله بود از فلسطین خارج شد، وقتی ‏خانواده‌اش را به سوریه رساند دوباره به فلسطین برگشت و در گروه‌های دفاع از فلسطین که به ‏آنها ‏فدایی می‌گفتند، فعالیت کرد. او در فلسطین اسیر و محکوم به اعدام شد ولی از زندان فرار کرد و به ‏سوریه برگشت. نه محمد و نه ‏پدر و مادرش هیچ وقت فلسطین را ندیدند و هنوز وقتی می‌خواهند از ‏سرزمین‌های اشغالی بگویند، با افتخار می‌گویند: «فلسطین، ‏وطن ما». محمد هم حالا که نشسته روی ‏صندلی چوبی حیاط کوچک کافه‌ای در تهران که پر است از پروانه‌های تازه‌ مهاجر، وقتی ‏می‌‏خواهد بگوید «وطن»، جز فلسطین جای دیگری نمی‌شناسد. او مسأله فلسطین را موضوعی می‌داند که ‏روبه‌روی او و هموطنانش ‏ایستاده است و تا حل نشود، زندگی آنها درست نخواهد شد. محمد در دانشگاه ‏سوریه بازیگری خواند، پنج‌سال پیش به ایران آمد تا در ‏دانشگاه هنر، کارگردانی بخواند و در سال‌هایی ‏که گذشت، بازیگر شد. اکنون سوری‌ها او را با نقشش در فیلم «به وقت شام» به یاد ‏می‌آورند که ‏‏«ابراهیم حاتمی‌کیا» آن را ساخت و یکی از نقش‌های اصلی فیلمش را به پسر جوانی داد که ایران را ‏و مردمش را دوست دارد. او ایران را فرصتی می‌داند که می‌تواند در آن رشته‌ای ‏که دوست دارد، تحصیل کند. این فرصت برای او در سوریه ‏مهیا نبود چون دانشگاه‌های سوریه رشته ‏کارگردانی سینما ندارند. خانواده محمد اولش قبول نکردند که او برای تحصیل به ایران بیاید ‏ولی بعد ‏پدرش به او گفت برو. محمد نمی‌خواهد از بعضی اتفاقات بدی که در ایران برایش افتاده حرفی بزند ‏چون همیشه سعی کرده به ‏نیمه پر لیوان نگاه کند. در این سال‌ها ایران برای او و بقیه دوستانش تجربه ‏خوبی بوده و محمد حالا در تعدادی از پروژه‌های تدوین، ‏کارگردانی و … مشغول به کار است. ‏او چشم‌های آبی دارد با موها و ریشی بور، شبیه اروپایی‌ها و خیلی وقت‌ها برای این‌که از قضاوت‌ها ‏در ‏برود وقتی از او می‌پرسند انگلیسی هستی یا آلمانی؟ به آنها می‌گوید بله؛ دوستش «خالد» هم می‌گوید ‏اهل مغرب است و «محمد»، ‏دوست دیگرش می‌گوید الجزایر. حالا که تحصیلاتش در ایران تمام ‏شده، بیشتر از ‏همیشه دل‌کندن برای محمد سخت ‏شده؛ او این روزها، وقتی در خیابان‌های تهران قدم می‌زند تا برسد به خانه کوچکش در خیابان ‏‏15 ‏خرداد، با خودش فکر می‌کند انسان چطور از غربتی به غربت دیگر می‌رود و عادت می‌کند و دوست ‏می‌دارد و رفتن برایش سخت ‏است. «ما حتی این‌جا عاشق می‌شویم.» برای محمد عشق هیچ زبانی ‏ندارد و در عین حال همه زبان‌ها را بلد است. او در همه روزهایی که ‏گذشته، معتاد تهران شده؛ تهران، ‏شهری بزرگ که تعدادی از هموطنان و هم‌زبان‌های او را میزبانی می‌کند. او در پاسخ به بعضی ‏که ‏می‌پرسند: «ما می‌خواهیم هرطور شده از این‌جا برویم، تو چرا آمده‌ای ایران؟» می‌گوید همیشه به ‏فکر رفتن نیست. محمد دوست دارد ‏در جایی که سازگار شده و آرامش دارد، زندگی کند. او در این پنج ‏سال سعی کرده زندگی‌اش را بسازد، گامی به جلو بردارد، مردم ایران ‏را بشناسد، در میهمانی‌های آنها ‏شرکت کند و برای خودش دوستانی پیدا کند. محمد می‌گوید هرجا که می‌رود سعی می‌کند با ‏عشق ‏زندگی کند، دور از دعوا و موضوع‌های ناراحت‌کننده. او هنوز امیدوار است جنگ تمام شود ولی با وجود این «می‌داند که جنگ ‏در همه جای دنیا ادامه پیدا می‌کند و اثرش ماندگار است.» محمد تنها راه ‏حل را فاصله گرفتن و تنها گذاشتن جنگ می‌داند. او حالا باید به ‏سوریه برگردد و در این صورت یا باید برود سربازی یا باید آن را بخرد به قیمت هشت‌هزار دلار. ‏

‏«همه می‌گویند تو دوست نداری بروی فلسطین؟ بله که دوست دارم. تابستان‌ سال قبل رفته بودم ‏سوریه، دیدم محله‌مان ویران شده ‏است و البته هیچ حسی نداشتم. وقتی هم بروم فلسطین همین حس ‏را خواهم داشت. من با فلسطین بزرگ شده‌ام با ‏این‌که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام. من از بچگی برای ‏فلسطین آواز ‏خوانده‌ام، در مدرسه با دوستانم. فلسطین مثل یک مسأله ‏جلوی پای ما ایستاده. این‌که ‏ما از سوریه به ایران آمده‌ایم ‏یعنی از غربتی به غربت دیگر رفته‌ایم. فلسطینی‌ها از‌سال ‏‏1948 تا ‏امروز درحال مهاجرت هستند. تنهاچیزی که ما می‌خواهیم، ‏هویت‌مان است، حق‌مان است. ما فلسطینی ‏هستیم، هیچ‌کس ‏نمی‌تواند هویتی را که ما از بچگی با آن بزرگ شدیم عوض ‏کند. اسراییلی‌ها در ‏مدارس‌شان به بچه‌ها روز استقلال اسراییل ‏در‌سال 48 را یاد می‌دهند، درحالی‌که همان روز برای ‏ما روز ‏نکبت است. از همان موقع تا امروز ما هرروز مهاجرت می‌کنیم. ‏اما یک روز می‌آید که همه ‏نقطه‌های تاریک مشخص می‌شود و ‏همه‌اش هم با اسلحه نخواهد بود.‌ هزار راه برای مقاومت ‏وجود ‏دارد.» ‏

محمد هم مثل حسین و بیشتر دوستان سوری‌اش درجنگ ‏سوریه خیلی از دوستان و همسایه‌هایش را از ‏دست داد. او ‏می‌گوید از‌سال 2012 خیلی‌ها کشته شدند، خیلی‌ها مهاجرت ‏کردند و حالا که به خیلی ‏از دوستانش زنگ می‌زند و می‌پرسد ‏کجا هستند؟ پاسخ می‌شنود آلمان، ترکیه، یونان، هرجا. ‏‏«خب ‏من کجا برگردم؟» او نمی‌تواند نام کسانی را که به او ‏نزدیک بودند و در جنگ کشته شدند، ردیف کند. ‏‏«خیلی ‏سخت است، خیلی زیادند.» او از آخرین موشکی می‌گوید که ‏در دمشق افتاد. جایی در نزدیکی ‏دوست صمیمی‌اش و او را ‏کشت. سوریه اما همیشه برای او یک درد بوده و فلسطین ‏هزاردرد؛ دغدغه ‏همه این سال‌ها برای محمد این بوده که او ‏به‌عنوان یک فلسطینی نه‌تنها نمی‌تواند به کشورش سفر ‏کند، ‏بلکه نمی‌تواند به بعضی کشورهای عربی مانند امارات، ‏عربستان و … برود. «چرا؟ مگر من چه کار ‏کرده‌ام که اجازه ‏ورود به این کشورها را ندارم؟»

از نظر محمد، واژه ‏‏«فلسطینی» یک جرم است، ‏واژه «فلسطینی – سوری» چهار ‏جرم و کسی که فلسطینی – سوری باشد و در ایران زندگی ‏کند، ‌هزار ‏جرم دارد. «من از این جرم خوشحالم. چون وقتی یک ‏کشور عربی درش را به روی من می‌بندد، ولی ‏کشوری که همان ‏کشور رابطه خوبی با آن ندارد، من را می‌پذیرد، به آن احترام ‏می‌گذارم.» او ‏می‌داند که یک روز می‌آید که هیچ‌کدام این ‏کلمات جرم نیستند. او معتقد است همه می‌دانند ‏که ‏فلسطینی‌ها هرجا که می‌روند آدمی که به دیگران تکیه کند ‏نیستند، آنها خودشان می‌سازند، خودشان ‏کار می‌کنند و ‏خودشان زندگی‌شان را پیش می‌برند.

از نظر محمد، واژه ‏‏«فلسطینی» یک جرم است، ‏واژه «فلسطینی – سوری» چهار ‏جرم و کسی که فلسطینی – سوری باشد و در ایران زندگی ‏کند، ‌هزار ‏جرم دارد. «من از این جرم خوشحالم. چون وقتی یک ‏کشور عربی درش را به روی من می‌بندد، ولی ‏کشوری که همان ‏کشور رابطه خوبی با آن ندارد، من را می‌پذیرد، به آن احترام ‏می‌گذارم.» او ‏می‌داند که یک روز می‌آید که هیچ‌کدام این ‏کلمات جرم نیستند. او معتقد است همه می‌دانند ‏که ‏فلسطینی‌ها هرجا که می‌روند آدمی که به دیگران تکیه کند ‏نیستند، آنها خودشان می‌سازند، خودشان ‏کار می‌کنند و ‏خودشان زندگی‌شان را پیش می‌برند. محمد مقاومت را تنها ‏راه نجات فلسطین می‌داند. ‏او از سه انتفاضه در طول همه این ‏سال‌ها می‌گوید. وقتی اسراییلی‌ها کنشی ‏می‌کنند، ‏فلسطینی‌ها مجبورند واکنش نشان دهند. «ما ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید آن‌چه را که می‌بینی باور ‏نکن و آن‌چه را ‏هم که می‌شنوی نیمی‌اش را باور کن. ما سوای رسانه‌ها باید ‏درک خودمان را از ‏فلسطین پیدا کنیم و بدانیم که همه ما ‏فلسطینی‌ها هرجای دنیا که باشیم ضدجنگیم و همه‌مان ‏انسانیم.» ‏

شما این‌جا چه کار می‌کنید آقای یوسف؟ ‏

‏«من محمد یوسفم، 28 ساله؛ اصالتا فلسطینی، اهل روستای ‏اجزم شهر حیفا، متولد و ساکن سوریه. ‏کارشناسی حقوقم را ‏از دانشگاه دمشق گرفتم و کارشناسی ارشد حقوق را از ‏دانشگاه شهید بهشتی ‏ایران. در سوریه وکیل بودم، در ایران هم ‏مدتی مشاور حقوق بین‌الملل در یک شرکت حقوقی. ‏من ‏تابعیت سوریه ندارم. من و خانواده‌ام یک کارت اقامت ‏موقت برای فلسطینی‌ها را داریم. ما مهاجران ‏فلسطینی در ‏سوریه هستیم. ما آن‌جا غیراز مواردی، حقوق برابر با مردم ‏سوریه داریم. مثلا ما می‌‏توانیم فقط یک خانه به نام خودمان ‏بخریم. سه‌سال پیش به ایران آمدم. درسم حالا تمام شده و ‏سه ‏ماه پیش از پایان نامه‌ام دفاع کردم. چندوقت پیش برای ‏ادامه تحصیل از دانشگاه استانبول بورس ‏تحصیلی گرفتم، ولی ‏دانشگاهم در ایران مدرک موقت یا ریز نمراتم را به من نداد؛ ‏من دو هفته فرصت ‏داشتم که مدارکم را به سفارت ترکیه ‏برسانم، ولی نشد و بورسم سوخت.» ‏

محمد قبل از این‌که به ایران بیاید در‌سال ‏‏2014 ‏از آلمان پذیرش گرفت، زبان آلمانی یاد گرفت و همه ‏شرایط برای مصاحبه و ویزای آلمان برایش آماده ‏بود، ولی آن ‏زمان همه سفارت‌ها در سوریه بسته شد و او برای رفتن به آلمان ‏یا باید به ترکیه می‌رفت که ‏به دلیل درگیری‌های مسلحانه ‏نمی‌شد یا به لبنان یا اردن. در مرز لبنان اصلا اجازه ورود به او ‏ندادند، ‏چون فلسطینی بود و رویای آلمان برای او این‌طور تمام ‏شد. همان روزها بود که تصمیم گرفت به یران بیاید و زندگی‌اش را اینجا بگذراند. محمد اهل «درعا»ست؛ شهری ‏که‌سال 2011، نخستین ‏تظاهرات اعتراضی در سوریه از آن‌جا و ‏چند شهر دیگر مانند دمشق، حمات، جبله، لاذقیه و ‏حمص ‏شروع شد. مادر محمد سوری و پدرش فلسطینی- ‏سوری است و در سوریه به دنیا آمده است. «با این ‏وجود ‏سوری محسوب نمی‌شوم چون آن‌جا تابعیت از پدر می‌آید.» ‏مهمترین دلیلی که او را مجبور کرد ‏از سوریه بیرون برود، ‏خدمت سربازی بود. او نمی‌خواست در موقعیتی قرار بگیرد که ‏در جنگ ‏مجبور شود کسی را از طرف مقابل بکشد یا کشته ‏شود. در سوریه قانونی وجود دارد که هرکس که در ‏حال ‏تحصیل است می‌تواند برای سربازی‌اش مرخصی سالانه بگیرد و ‏آن را تمدید کند. محمد این راه ‏را ترجیح داد و از وقتی به ‏ایران آمده، دو بار به سوریه سفر کرده است. محمد می‌گوید ‏زندگی در ‏غربت بالاخره هم بدی دارد هم خوبی. این‌که آدم‌ها ‏در غربت با یک فرهنگ، ملت و طرز تفکر جدید ‏آشنا می‌شوند، ‏زبان جدید یاد می‌گیرند و … از نظرش ارزشمند است. بیشترین ‏موضوعی که محمد را ‏در این سال‌ها اذیت کرده، برخورد بعضی ‏از مردم با او و هموطنانش است؛ این‌که می‌گویند آنها ‏آمده‌اند ‏جای بچه‌هایشان را بگیرند و از پول آنها خرج می‌کنند. ‏مردم ایران مثل همه جای دنیا خوب و بد ‏دارند. «همه ما ‏انسانیم و باید فراتر از ملیت‌ها به هم احترام بگذایم. انسانیت ‏حرف اول و آخر را می‌‏زند.» ‏

 

‏«جامعه کشورهای عربی یک قطعنامه را تصویب کرده‌اند که ‏براساس آن به فلسطینی‌هایی که بعد از ‏سال 1948 آواره شده ‏و به کشورهای عربی رفته‌اند، تابعیت آن کشورها تعلق نمی‌گیرد ‏برای این‌که ‏حق بازگشت به فلسطین داشته باشند، ولی این ‏اتفاق نمی‌افتد و این یک ظلم است؛ این یعنی از همه ‏جا رانده ‏و مانده. پدر و مادر ما هم الان نمی‌توانند به فلسطین سفر ‏کنند یا برای زندگی به آن برگردند، ‏چون اسراییل اجازه ‏نمی‌دهد. اسراییل می‌خواهد فلسطینی‌هایی را هم که در داخل ‏کشور زندگی می‌‏کنند به بیرون بفرستد چه برسد به این‌که ‏فلسطینی‌هایی را که خارج از کشورند دوباره راه بدهد. ‏جنگ ‏در همه جنبه‌های حیاتی ما تأثیر گذاشته؛ چه خانوادگی چه ‏اقتصادی و چه روابط دوستانه. ‏جنگ نمی‌تواند هیچ تأثیر خوبی ‏بگذارد و اثر آن ماندگار است. خیلی از دوستان ما شهید و ‏اسیر ‏شدند یا مهاجرت کردند. ما مجبور شدیم به راه غربت ‏برویم و از خانواده دور شویم. اعضای فامیل ما ‏خانه‌هایشان ‏ویران شده است و باید جابه‌جا شوند. جنگ سوریه جز ویرانی ‏هیچ برای ما نداشت. ‏تنها تعبیر قشنگی که جنگ می‌تواند ‏داشته باشد تمام شدن آن است؛ این‌که دیگر هیچ جنگی ‏نداشته ‏باشیم.» ‏

شما این‌جا چه کار می‌کنید آقای عدنان؟ آقای شعبان؟ ‏آقای یوسف؟

حسین و محمد و محمد را جنگ از خانه‌هایشان بیرون کرده؛ ‏نه به اجبار بلکه به اختیار. جنگ، فصل ‏مشترک زندگی آنهاست ‏و ایران، محل امنی تا برای چندسالی، آنها را از خون و مرگ و ‏اسارت برهاند ‏و تحصیل را جای آن بنشاند. چندسال دیگر که ‏بگذرد، راه باز می‌شود برای بازگشت؛ برای بازگشت ‏به وطنی ‏که جز خرابه نیست و روزهای در پیش، برای آنها پلان‌هایی ‏است از یک فیلم که از نفس ‏افتاده. ‏

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

از هشت توله‌ببر فقط یکی زنده ماند

مرداد ‌سال پیش در حالی خبر آمد که هفت تخته پوست و دو جمجمه ببر در باغ وحش وکیل‌آباد پیدا شده است که مسئولان باغ وحش با سرسختی این اتفاق را تکذیب می‌کردند. بازرسی دادستانی خراسان رضوی از باغ وحش وکیل‌آباد، سند خبر مرگ هشت ببر در مشهد بود؛ یک ببر در فروردین 97 و هفت ببر در زمستان 96. حالا هم هفت توله ببر دیگر تلف شده‌اند و این‌طور که تورج همتی، مدیرکل محیط‌ زیست استان خراسان رضوی به «شهروند» می‌گوید، 6 توله با عفونت تنفسی و یکی از آنها به دلیل زخمی‌شدن از سوی مادر تلف شده‌اند.
سال گذشته معاون دادستان خراسان رضوی از ماجرای هولناکی پرده برداشته بود: «تنها در زمستان ‌سال 96 هفت ببر در وکیل‌آباد تلف شده‌اند و خلاف نظر مسئولان باغ‌وحش که ببرها بر اثر کهولت سن تلف شده‌اند، به نظر کارشناس دادستانی جمجمه‌های پیداشده جوان بوده‌اند.» پوست و جمجمه ببرها اوایل مرداد 97 کشف شدند اما همان زمان محمد بخشی‌محبی، معاون دادستان خراسان رضوی، به رسانه‌ها گفته بود که «مسئولان اداره کل محیط‌ زیست استان خراسان رضوی منکر پیداشدن این موارد شدند، اما طی بازرسی که به دستور دادستانی انجام شد، این موارد تأیید شدند.» آمار «١٥،١٦» تایی ببرهای این مجموعه در حالی است که تا ‌سال ٩٥ تعداد ببرهای این مجموعه را ٢٠ قلاده عنوان کرده بودند.
حالا همتی، مدیرکل محیط‌زیست استان خراسان رضوی که در زمان خبری‌شدن مرگ ببرهای بالغ تنها سه هفته از آمدنش به این اداره می‌گذشت، می‌گوید که مرگ توله ببرها عادی به نظر می‌رسد. او توضیح می‌دهد: «معمولا وقتی توله‌های تازه به دنیا‌آمده تلف می‌شوند، اعلام نمی‌کنیم چون به ‌طور طبیعی همیشه فقط تعداد اندکی از آنها می‌ماند. در حال حاضر تشخیص دامپزشک عفونت تنفسی برای مرگ 6 توله عفونت تنفسی و برای یکی از آنها زخمی‌شدن از سوی مادر اعلام شده است.»
به گفته همتی، این باغ‌وحش‌ سال گذشته، پس از گرفتن اخطار و ابلاغ دستورالعمل‌های فنی، فضاهای زیستی گونه‌ها را تا حدودی توسعه داده و در حال اصلاح بخش‌هایی مثل سیستم تصفیه فاضلاب است، اما باز هم «استانداردهای باغ‌وحشی که نیم قرن پیش ایجاد شده، با رویکرد و شرایط امروزه پاسخگو نیست.»
او با توضیح این موارد خبر می‌دهد که این مجموعه با گذشتن مدت زمان لازم برای اصلاح، به دنبال پروانه بهره‌برداری کامل است: «تا به امروز این باغ‌وحش مجوز نگرفته و درحال حاضر هم مجوزی از طرف محیط‌زیست ندارد. اما می‌توان گفت که بعد از ماجرای ببرهای تلف‌شده، نظارت‌هایمان را تشدید کردیم، تمام گونه‌ها میکروچیپ‌گذاری شدند و فضاهای زیستی آنها با دوربین مداربسته از سوی کارشناسان ما رصد می‌شود. این باغ‌وحش در اردیبهشت 97، در کارگروه ماده 8 استانداری، وقت یک‌ساله‌ای برای اصلاح وضع دریافت کرده تا دوباره درخواست مجوز کند. با این همه، تمام فعالیت‌هایی که برای اصلاح داشته به منزله درست‌بودن شیوه فعالیت این باغ‌وحش و صدور مجوز از طرف ما نیست. ما با هماهنگی سازمان، بررسی‌های فنی را انجام می‌دهیم و از هیچ کاستی‌ گذشت نمی‌کنیم. ما با هر گونه خشونت علیه حیات‌وحش به هر شکلی برخورد می‌کنیم و اجازه نخواهیم داد از کارکرد درست باغ‌وحش‌ها در حوزه آموزش و تحقیقات دور شویم.» بر این اساس اداره محیط‌زیست استان خراسان رضوی درحال بررسی وضع این باغ‌وحش است.

از استاندارد دوریم

عیسی کلانتری در واکنش به خبر منتشرشده درباره باغ‌وحش مشهد می‌گوید: «استانداردهای باغ‌وحش‌های ما واقعا پایین است و سریعا باید ارتقا داده شود. به ما خبر رسیده بود که باغ‌وحش بابلسر هم یک چنین مشکلاتی دارد. کارشناسان در جواب گفته‌اند مطابق استانداردهاست و این نشان می‌دهد که استانداردهای ما اشکال دارد و چنان سطحِ پایین است که آقایان به دنبال ارتقای استانداردها هستند.»
اما حمید ظهرابی، معاون محیط‌زیست طبیعی سازمان حفاظت محیط‌زیست می‌گوید باغ‌وحش‌ها درحال نزدیک‌شدن به استانداردها هستند و توضیح می‌دهد که تا پنج‌سال پیش، بیش از 70‌درصد باغ‌وحش‌های فعال کشور نه استاندارد داشتند و نه مجوز: «از پنج‌سال پیش برنامه ساماندهی وضع باغ‌وحش‌ها در کشور شروع و مستقیما به باغ‌وحش‌ها ابلاغ شد تا حداقل استانداردها را برای نگهداری حیات‌وحش رعایت کنند تا بتوانند مجوز بگیرند. در آن زمان تعدادی از باغ‌وحش‌ها فعالیتشان متوقف شد؛ باغ‌وحش‌هایی که مجموعه‌های کوچکی بودند و از سوی شهرداری‌ها اداره می‌شدند. این میان تعدادی هم تلاش کردند خودشان را به این استاندارد نزدیک کنند.» به گفته او درحال حاضر بخش عمده‌ای از باغ‌وحش‌های کشور به استانداردهای ابلاغ‌شده -یعنی حداقل استانداردها- پایبندند و بر همین اساس مجوز گرفته‌اند.
ظهرابی معتقد است بعد از ابلاغ این استانداردها و صدور مجوز، قدم بعدی سازمان حفاظت محیط‌زیست باید ارتقای استانداردها باشد: «همکاران ما مطابق استانداردهای بین‌المللی، استانداردهای جدیدی را طراحی خواهند کرد و ما آن را ابلاغ خواهیم کرد تا از باغ‌وحش‌ها بخواهیم خودشان را با این استاندارد مطابقت دهند. سیستم‌های اجرایی ممکن است توان انجام یک‌باره فعالیت‌های اصلاحی را نداشته باشند و این سیاست قدم‌به‌قدم را سازمان محیط‌زیست در موضوع باغ‌وحش‌ها مورد توجه قرار خواهند داد.»
به گفته او درباره تلفات ببرها در باغ‌وحش مشهد، ‌سال گذشته هم مورد مشابهی مطرح و پیگیری‌هایی انجام شد و درنهایت مشخص شد تلفاتی که بعد از زایمان ببر اتفاق افتاده، طبیعی بوده است: «در آن زمان همکاران ما بررسی کردند و تذکرهای لازم را دادند. ما به تازگی این خبر جدید را دریافت کرده‌ایم که هفت توله تلف شده‌اند و از دفتر حیات‌وحش خواسته‌ام که موضوع را به سرعت بررسی کنند. هنوز تحت بررسی است و نمی‌توانیم درباره آن اظهارنظر کنیم.»

این حکایت همه باغ وحش‌هاست

علی کشمیری، فعال حقوق حیوانات مشهد که پیش از این پیدا شدن پوست ببرها و این بار، مرگ توله‌ها را ‏خبری کرده معتقد است اینها اتفاقاتی نیست که فقط در باغ وحش مشهد رخ بدهد.‏
او به «شهروند» می‌گوید: ‎‏«اتفاقی که در مشهد افتاده در باغ‌وحش‌های مختلف درحال رخ دادن است. ‏این درحالی است که در بسیاری از مجموعه‌ها یا مثل ارم مرگ گرگ‌های باغ وحش را توجیه می‌کنند‏ یا خبر را به کل پنهان می‌کنند. باغ وحش‌ها بنگاه‌های کسب و کارند و نه بیشتر. چه با استاندارد ‏بودن تعریف شوند مثل ارم و چه نام دهکده بگیرند مثل باراجین. در هر صورت برای این مجموعه‌ها درآمد ‏اهمیت دارد و کسی که بنگاه اقتصادی دارد، تخلف هم می‌کند.»‏
کشمیری باغ وحش بابلسر را به‌عنوان یک مجموعه مجوزدار با باغ وحش مشهد که سازمان محیط‌زیست ‏هنوز مجوزی به آن نداده مقایسه می‌کند: «نام باغ وحش بابلسر در فهرست مجموعه‌های مجوزدار آمده، اما باغ وحش مشهد نه. با این حال باغ وحش بابلسر به مراتب وضع بدتری دارد. در دستورالعمل ‏نگهداری حیوانات در باغ وحش‌ها آمده است که فضای نگهداری حیوانات باید شبیه زیستگاه طبیعی آنها ‏باشد، اما شب‌ها در باغ وحش بابلسر، در قفس شیرها یک پروژکتور بالای سرشان روشن است. در کدام ‏زیستگاه طبیعی چنین نوری هست که نگذارد حیوان استراحت کند؟ مارهای باغ وحش صفادشت که ‏بازدیدکنندگان در ازای پول با آنها عکس یادگاری می‌گیرند، در بستری نگهداری می‌شوند که تمامش ‏سنگریزه است. آیا مارها در طبیعت فقط روی سنگ می‌خزند؟ چه کسی به مسئولان این باغ وحش اجازه ‏می‌دهد که بگذارند بازدیدکنندگان به گربه‌سانانش غذا بدهند و با آنها عکس بگیرند؟» او با گفتن این موارد ‏می‌پرسد چرا سازمان محیط‌زیست و ادارات استانی این وضع را در باغ وحش‌ها می‌بینند و سکوت می‌‏کنند؟
این فعال حقوق حیوانات، درباره آن‌چه در مشهد اتفاق افتاده و تکرار شده است می‌گوید: «این حکایت همه باغ وحش‏هاست، اما همه مجموعه‌ها کندوکاو نمی‌شوند و ماجراهایشان در خبرها نمی‌آید. این نشان می‌دهد که نظارت ‏باید خارج از محیط‌زیست اتفاق بیفتد.» ظهرابی، معاون محیط طبیعی سازمان هم می‌گوید درباره ‏مجموعه‌هایی مثل باغ وحش هویزه که حیوانات را در دمای بسیار بالای محیط نگهداری می‌کنند، هشدار داده ‏و از استان درخواست پیگیری کرده‌اند. کشمیری پیشنهاد می‌دهد که سازمان حفاظت محیط‌زیست برای ‏نظارت بر وضع باغ وحش‌ها از فعالان حقوق حیوانات و محیط‌زیست کمک بگیرد، چرا که درست اتفاقاتی ‏شبیه نگهداری یک خرس قهوه‌ای در دمای 60 درجه باغ وحشی در خوزستان، از سوی همین نماینده‌ها ‏گزارش شده است. او و همفکرانش پیش از این هم پیشنهاد گزارش وضع باغ وحش‌ها از سوی فعالان به ‏سازمان حفاظت محیط‌زیست و همین‌طور انتشار آمار ورودی و خروجی حیوانات در مجموعه‌های نگهداری ‏حیات وحش را مطرح کرده بودند و راه‌حلی برای اصلاح وضع باغ وحش‌ها دانسته‌اند.‏
مرگ توله ببرها در مشهد و اظهارنظر گروه‌های مختلف و مسئولان درباره این اتفاق درحالی است ‏که کشتن گرگ‌های باغ‌وحش ارم، پشتِ خبرِ آمدن شیرهای ایرانی به این مجموعه گم‌شد. این ‏ماجرا سرانجام با اعلام این‌که گرگ‌های کشته‌شده، گرگاس بوده‌اند، فراموش شد، اما فعالان حقوق ‏حیوانات همچنان می‌گویند سندی دراین‌باره منتشر نشده و به نظر می‌رسد آزمایشی هم برای ‏اثبات این موضوع انجام نشده است.

دسته‌ها
جامعه

کارمند متخلف بازداشت شده است

تخلف فقط یک نفر

حالا سعید نمکی، وزیر بهداشت که 6ماه پیش، پس از استعفای حسن قاضی‌زاده‌هاشمی، وزیرسابق بهداشت، در این سمت مشغول به کار شد، در پاسخ به «شهروند» درباره تخلفی که در سامانه سازمان غذا و دارو (تی‌تک) اتفاق افتاده و منجر به استفاده چند بیمارستان و مرکز درمانی چشم‌پزشکی از داروی تقلبی اوستین شد، می‌گوید: «سامانه تی‌تک، سامانه‌ای بود که می‌توانست به ثبت و ضبط اطلاعات کمک کند، اما همان‌طور که سازمان دیده‌بان شفافیت اعلام کرده، نارسایی‌هایی داشته است. نزدیک به 4ماه است که روی این سامانه مشغول به کار هستیم، به‌ هرحال برای زیرساخت‌های این سامانه زحمت کشیده شده و ما درحال بازنگری آن هستیم، تا بتوانیم داشبوردهای مدیریتی قابل پیگیری و پایشی را برایش نصب کنیم و اطلاعات آن شفاف‌تر شود. درحال حاضر یک تیم قوی ‌آی‌تی، روی این موضوع کار می‌کند.» او درباره این‌که گفته می‌شود تخلف از سوی سازمان غذا و دارو رخ داده و منجر شده تا دارویی که مجوزی نداشته و غیرقانونی وارد کشور شده، به صورت قانونی و مجوزدار وارد چرخه درمان شود، توضیح می‌دهد: «به هرحال سامانه اشکالاتی داشته که ما این موضوع را تأیید می‌کنیم، اما همه ادعاها را نمی‌توانیم تأیید کنیم، هرچند که اخیرا هم چند پرونده جدید تخلف ارزی را تحویل مقام قضائی داده‌ایم.»
او ادامه می‌دهد: «زمانی که این پرونده مطرح شد، من وزیر بهداشت نبودم و در این مدت هم هنوز به این پرونده ورود پیدا نکرده‌ام. اگر در زمان خودم اتفاق افتاده بود، حتما رسیدگی می‌کردم.» براساس اعلام نمکی، یکی از کارمندان سامانه تی‌تک در تخلف داروی اوستین دست داشته که این فرد شناسایی و تحویل مقام امنیتی- قضائی شده است: «وزارت بهداشت بدون تشویش اذهان عمومی و سروصدا درحال پیگیری پرونده است.»

۵ پرونده تخلف دیگر در وزارت بهداشت به مرجع قضائی تحویل داده شده

ماجرای اوستین چه بود؟

زمستان ‌سال93 بود که خبر آمد 15نفر در یکی از کلینیک‌های چشم‌پزشکی تهران به دلیل تزریق داروی اوستین، از یک یا دو چشم نابینا شده‌اند؛ این دارو برای درمان بیماری سرطان و برخی از بیماری‌های چشمی مورد استفاده قرار می‌گیرد. با این‌که آن زمان وزارت بهداشت، تنها به تقلبی‌بودن دارو اشاره کرده بود، اما اواسط هفته گذشته، گزارشی از سوی سازمان مردمی دیده‌بان شفافیت منتشر شد که نشان می‌داد تزریق این دارو در همان سال، منجر به نابیناشدن 52نفر در تهران شده و این دارو در سه مرکز درمانی تهران به بیماران تزریق شده است. در گزارشی که محسن جلواتی، قائم‌مقام این سازمان منتشر کرد، آمده که داروی تقلبی اوستین، که یک داروی یخچالی است، از طریق شرکتی از ترکیه به ایران منتقل شده و وارد سیستم درمان شده است. اصالت این دارو در سامانه اطلاعات دارویی تی‌تک که متعلق به سازمان غذا و داروست، هم تأیید شده بود، درحالی ‌که دارو مجوز نداشته و به صورت غیرقانونی وارد کشور شده است. جلواتی در توضیح بیشتر به «شهروند» گفت که این گزارش نتیجه دو‌سال تحقیق سازمان دیده‌بان شفافیت است. او سازمان غذا و دارو را در این ماجرا مقصر دانست، چراکه نظارت کافی در این زمینه نداشته‌اند و دارو از طریق آنها، وارد چرخه درمان شده است. به گفته او، قیمت داروی اوستین در ترکیه نزدیک به دو‌میلیون تومان بود اما در ایران به قیمت 5‌میلیون و 500‌هزار تومان قیمت‌گذاری شد و همین هم شد تا برای سودآوری بیشتر این دارو به صورت چمدانی از آن کشور به ایران وارد شد.

یکی از کارمندان سامانه «تی‌تک» در تخلف داروی اوستین دست داشت؛ این فرد شناسایی و تحویل مقام امنیتی- قضائی شده است

سرنوشت 5 پرونده تخلف دیگر

حالا وزیر بهداشت در پاسخ به «شهروند» از تحویل 5 پرونده تخلف دیگر در وزارت بهداشت به مرجع قضائی خبر می‌دهد: «البته اگر سامانه تی‌تک از خصوصی به حاکمیتی تغییر کند، می‌تواند اصلاح شود و از آن استفاده درستی شود.» او از پرداخت دیه به قربانیان پرونده داروی اوستین اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و می‌گوید: «من هنوز به این پرونده ورود پیدا نکرده‌ام، چون در زمان من رخ نداده است، اما می‌دانم که پرونده دست مقام قضائی است.»
البته وزیر بهداشت روز گذشته در اجلاس معاونان غذا و دارو هم صحبت‌هایی درباره سامانه تی‌تک کرد و گفت که قرار است نقاط آسیب‌پذیر این سامانه برطرف و نقاط قوتی به آن اضافه شود. در مرحله دوم از آنجایی که این سامانه اقدامی حاکمیتی است، نباید کلیدش در دست غیرحاکمیت باشد که این موضوع هم پیگیری می‌شود. او گفت: «در ابتدای حضورم در وزارت بهداشت رئیس سازمان غذا و دارو را صدا زدم و گفتم شما از سامانه تی‌تک چه اطلاعاتی داشتید که گفتند من تا روز آخر شناسه‌ای از این سامانه در اختیار نداشتم. بنده گفتم درِ این سازمان غذا و دارو را. ببندید در جایی که رئیس سازمان غذا و دارو به اطلاعات این سازمان دسترسی ندارد، چرا این مجموعه را نگه داشته‌اید؟ بنابراین به مسأله ورود کردیم. با ورود دکتر شانه‌ساز به سازمان جلسه گذاشتیم. پرسیدیم که در حوزه مواد اولیه چقدر موجودی انبار داریم؟ گفتند که نمی‌دانیم. می‌پرسیدم چقدر در انبارهای پخش موجودی داریم؟ باز هم گفتند نمی‌دانیم. پرسیدم فعل و انفعالات ارزی به چه میزان بوده است؟ که باز هم گفتند نمی‌دانیم. کلید این راز سر به مهر در جیب یکی دونفر بود.» او در ادامه درباره تخلفات رخ‌داده در حوزه غذا و دارو گفت که در سال‌های گذشته، بزرگترین آفت در این سازمان، آفت نبود شفافیت است.

دسته‌ها
تیتر یک جامعه

در محاصره آتش و مین

همه ترسیده بودند

این چهارمین یا پنجمین آتش‌سوزی اراضی ملی شوشمی بود که روز یکشنبه، 13 مرداد، زخم دیگری به زمین می‌زد. ظهر رسیده بود که دیده‌بانان خبر دادند پایین‌دست زمین‌های منابع ملی روستای شوشمی از توابع بخش نوسود شهرستان پاوه آتش گرفته. مختار خندانی، از اعضای هیأت موسس انجمن ژیوا هم تلفن را برداشت و یکی‌یکی بچه‌ها را خبر کرد و طولی نکشید که دو گروه چهار نفره به محل آتش‌سوزی رفتند؛ ارتفاعات شوشمی صعب‌العبور بود و آلوده به مین و مواد منفجره جامانده از دوران جنگ و پر از علف‌های خشکیده و درخت‌های بلوط و بنه. چند ساعت بعد که هوا تاریک می‌شد و شعله‌ها هنوز زنده بودند، این خبر همه جا پیچید که چهار نفر از اعضای ژیوا در میدان مین گیرافتاده‌اند. یاد شریف باجور و امید حسین‌زاده (فعالان محیط‌زیست) و رحمت حکیمی‌نیا و محمد پژوهی (نیروهای جنگلبانی) دوباره زنده شد و دلهره به جان همه افتاد: شهریور ‌سال پیش این چهار نفر که برای خاموش‌کردن آتشی در جنگل‌های مریوان پیش قدم شده بودند، جانشان از دست رفت.
اکنون چند روز از خاموشی شوشمی گذشته و مختار هنوز دست‌هایش می‌سوزد و صدایش به سختی از گلوی نفس کشیده در دود بیرون می‌آید: «دود به ریه‌هایم رفته. کاری هم نمی‌شود برایش کرد. خودش خوب می‌شود.» بعد می‌خندد که «همین که آتش خاموش شود، دلمان خوش است.» مختار یک ساعتی که استراحت کرده را از زمان اطفای حریق کم می‌کند و می‌گوید 26ساعت در آتش بوده. جفت دست‌هایش پلاتین دارد و پایش به خاطر یک شکستگی قدیمی، آنقدرها یاری نمی‌کند، اما می‌گوید که «وجدانم قبول نمی‌کند آتشی باشد و بچه‌ها را تنها بفرستم.» کار او و دوستان همراهش، پیش از ‌سال 87 که مجوز فعالیت انجمن ژیوای پاوه صادر شود، شروع شده بود. «هر جا آتش می‌گرفت، همه می‌رفتیم، حتی اگر در سفر بودیم. می‌رفتیم گیلان غرب، اسلام‌آباد غرب، کوه‌های بیستون، کردستان، هر کجا که آتش بود. طبیعت جان و دل ما است، برای همین سخت نمی‌گیریم به این‌که ممکن است بعد هر عملیات خودجوش زخمی شویم و بلایی سرمان بیاید. مگر چه مانده از طبیعت برایمان؟» مختار اینها را می‌گوید و از چهار نفری که چند روز پیش در میدان مین گیر افتادند، اسم می‌برد: «یوسف، از بلندی سقوط کرد و دو تا از انگشتانش شکست. دست چپ شهرام کامل سوخت. مادح و سعید شکر خدا خوبند.»

اعضای انجمن ژیوا می‌گویند محدوده‌ای هشت کیلومتری در شیب شوشمی آلوده به مین است. چندین بار اکیپ‌های پاکسازی مین به این منطقه آمده‌اند، اما مین‌هایی که عراق چیده در این خاک جابه‌جا شده‌اند و نمی‌شود از محدوده‌شان مطمئن بود

شهرام: کسی نمی‌دانست مین کجاست

از خانه شهرام ویسی‌نژاد که عضو انجمن ژیواست، می‌شد مسیر آتش‌سوزی را دید. نمی‌شود گوشه‌ای از زمین گُر بگیرد و او بی‌تفاوت باشد. باید درخت‌ها را نجات داد، حتی با تجهیزات کم و فقط به امید خواباندن قائله حریق. حالش کمی بهتر شده، تاول‌ها ترکیده‌اند و دست چپش را که از مچ تا بالای آرنج سوخته، پاسمان کرده‌اند.
شهرام از آتش‌سوزی شوشمی و سوختنش می‌گوید: «داشتیم آتش را خاموش می‌کردیم. همراه با جهت باد پیش می‌رفتیم که ناگهان جهت باد عوض شد. زمین پر از علف خشک بود و پوشش گیاهی پرحجمی داشت. جهت باد که عوض شد، انگار یک تانکر بنزین وسط آتش ریختند. دستم را گرفتم جلوی صورتم که چشم‌هایم نسوزد. دستم سوخت. چاره‌ای نبود، باید ادامه می‌دادیم. نمی‌دانستم‌ درصد سوختگی چقدر است، فکر کردم سطحی است. آتش که مهار شد، سوزش دستم بیشتر شد. دست و صورتم را شستم و دیدم که تمامش تاول زده. بعد هم رفتیم بیمارستان تخصصی سوانح و سوختگی و پانسمانش کردند.» اما قهرمانان حریق چرا با این همه خطر، به دل آتش می‌زنند؟ شهرام با حسرت می‌گوید: «در منطقه ما فقط یک پشته جنگلی برایمان مانده. منابع طبیعی که داریم همین است؛ تمام آن‌چه که خدا داده. باید حفظش کنیم، وظیفه‌مان است. باز هم بسوزد، دوباره برای خاموش‌کردنش می‌روم.»
انجمن ژیوا که همیشه برای اطفای حریق پیش‌قدم بوده، تمام امکاناتش چهار دستگاه دمنده باد است که با کمک خیرین تهیه شده و در مواقع آتش‌سوزی در گروه‌ها پخش می‌شود. چهار نفری که در شوشمی گیر افتاده بودند، تجهیزاتشان این بود: یک دستگاه دمنده و چند شاخه درخت. اعضای انجمن می‌گویند محدوده‌ای هشت کیلومتری در شیب شوشمی آلوده به مین است. قدم گذاشتن به این زمین می‌توانست هر لحظه کسی را بکشد. مین‌ها با باران و رانش زمین جابه‌جا شده‌اند و معلوم نیست کدام گوشه از زمین آلوده است. چندین بار اکیپ‌های پاکسازی مین به این منطقه آمده‌اند، اما چون زمینش شیب‌دار است و در زمستان‌ها رانش دارد، مین‌هایی که عراق چیده در این خاک جابه‌جا می‌شوند و نمی‌شود از محدوده‌شان مطمئن بود. هیچ نقشه‌ای هم از میدان مین وجود ندارد و هر لحظه امکان خطر هست.» با این همه آنها ماندند و با هرچه در توان داشتند، در طول 26 ساعت آتش را خاموش کردند. هر چند بوته‌های نیم‌سوخته و درختان زغال‌شده از بلندی به پایین پرت می‌شدند و زمین‌های دیگری را آتش می‌زدند و کار آنها دوباره شروع می‌شد.
اوایل شب، همه جا این خبر پیچید که چهار نفر از اعضای ژیوا در آتش محاصره شده‌اند. مادر شهرام نمی‌خواست بگذارد که او به پروینی برود. «یک طرف خطر پیشروی آتش بود، یک طرف میدان مین. آتش مانع دید بود. اکسیژن کم بود و آب هم داشت تمام می‌شد. تلفنمان گاهی آنتن می‌داد و گاهی می‌رفت روی رومینگ. تماس گرفتیم و گفتیم بیایند کمک. مادرم مدام زنگ می‌زد و بی‌تابی می‌کرد، به ناچار آرامش می‌کردم. نمی‌دانم چه ساعتی بود. تاریکی شب بود. آن‌قدر گرفتار بودیم که اصلا نمی‌فهمیدم زمان چطوری می‌گذرد.» چاره‌ای نبود، باید از آتش می‌گذشتند و طول کشید تا چند نفر از اعضا به کمکشان بیایند و خاموش‌کردن آتش را از سر بگیرند. آتش‌سوزی تا 12 ظهر روز دوشنبه ادامه داشت و دوباره گروهی به منطقه آب بردند تا زمین‌های نیم‌سوخته را خاموش کنند.

 

یوسف: 600 هکتار خاموش کردیم، شمردند 15 هکتار

مراتع و جنگل‌ها که خاموش شدند، خبر آمد 15 هکتار از زمین‌ها سوخته. یادگار غالبی، رئیس اداره منابع طبیعی و آبخیزداری پاوه به «فارس» گفت: «15 هکتار از اراضی منابع ملی روستای مرزی شوشمی از توابع بخش نوسود بر اثر آتش‌سوزی، دچار خسارت شد.» یوسف قادریان که در جریان خاموش کردن این آتش، از بلندی افتاده و دو انگشتش شکسته، می‌گوید دیدن این اعداد عجیب دردش را بیشتر می‌کند: «مرز شوشمی صعب‌العبور است و شیبش 70 درجه. منابع طبیعی در آمار آتش‌سوزی زمین‌های سوخته با این مشخصات را حساب نمی‌کند. وسعت آتش‌سوزی واقعا زیاد بود. وقتی گفتند 15 هکتار سوخته، درد روحم از درد دستم بیشتر شد. سرانگشتی حساب کنیم، بالای 500 هکتار می‌شود. نمی‌دانیم فاکتورهای آنها برای برآورد خسارت چیست. مگر این زمین‌هایی که سوخت، خاک ایران نیست؟ مگر این بلوط‌ها مال ما نیست؟ ما آتش به چشممان بیاید، نمی‌توانیم بی‌تفاوت بنشینیم. این خاک سرزمین ماست. این خاک و این درخت بلوط برای ما مقدس است و حاضریم همه چیزمان را برایش بدهیم، اما قدر نمی‌دانند.»
نخستین‌بار نیست که زمین‌های آلوده به مین در آتش می‌سوزند و پیش از همه، گروه‌های مردم‌نهاد راهی آتش می‌شوند. اعضای گروه ژیوا، دو هفته پیش هم در نقطه صفر مرزی، در یکی از بزرگترین میدان‌های مینی که دولت عراق به جا گذاشته، به جنگ با آتش رفتند.
روز آتش‌سوزی، یوسف از ارتفاع 2 متری در آتش افتاد و دستش شکست. خودش این‌طور تعریف می‌کند: «کوه ریزش کرد. وقت آتش‌سوزی زیاد پیش می‌آید؛ درخت می‌سوزد و می‌افتد و بعد سنگ‌های پشتش در شیب سقوط می‌کند. من هم با ریزش صخره افتادم و دو انگشتم شکست. راه برگشتی نبود، چون پشت سرمان مین بود و پیش رویمان شعله‌های بلند. ما در مسیر مین افتاده بودیم و چاره‌ای نبود. مجبور بودیم ادامه بدهیم.»

بعد از 26 ساعت سر و کله زدن با آتش، می‌گویند 15 هکتار سوخته اماما منطقه سوخته را نزدیک 6 کیلومتر مربع یعنی نزدیک 600 هکتار تخمین زده‌ایم. منابع طبیعی براساس شیب و پرتگاه و از بین رفتن همه درختان، سطح سوختگی را تا این حد کم کرده

سعید: هیچ کجا تابلوی هشدار مین نداشت

حضور انجمن در مرز، برای اطفای حریق مجوزهای خاص می‌خواهد؛ باید از مراجع نظامی نامه گرفت و به منطقه گرفتار در حریق رفت. سعید احمدی هم یکی دیگر از چهار نفری است که در آتش‌سوزی گرفتار شد. او که از هفت‌سال پیش عضو انجمن ژیواست، می‌گوید تا به حال آتشی به این وسعت ندیده بود: «باورنکردنی بود. این وسیع‌ترین آتشی بود که به چشم دیده بودم. بقیه گروه رفته بودند مناطق دیگر. وقتی به آتش رسیدیم، نمی‌توانستیم نزدیکش شویم. آن‌قدر شعله‌ها بلند بود که نمی‌شد قدم از قدم برداشت. تنها راهش این بود که برویم به جای دیگری، آتش بُر بزنیم و نگذاریم شعله‌ها جلوتر بیاید. در منطقه مرزی تردد ممنوع است و هر کسی نمی‌توانست به کمک بیاید، مگر اعضای انجمن و افراد ساکن در منطقه.» آن چهار نفر، بومی نبودند و به منطقه آشنایی نداشتند و نمی‌دانستند کجا مین دارد و کجا امن است. یوسف می‌گوید منطقه‌ای که به آن پا گذاشتند، تابلوی هشدار مین نداشت و معلوم نبود کجا امن است و کجا خطرناک. آنها همین‌طور که داشتند آتش بُر می‌زدند، دیدند که گرفتار شده‌اند: «ناگهان دور تا دورمان را آتش گرفت. دیگر نمی‌شد کاری کرد. ناچار شدیم رو به آتش حرکت کنیم و خودمان را نجات بدهیم. به ما زنگ زدند و گفتند شما در میدان مین هستید. مجبور شدیم از توی آتش خودمان را بیندازیم داخل گیاهان. آتش آمده بود روبه‌رویمان و بی این‌که بدانیم در میدان مین هستیم، پیش می‌رفتیم. برای امر خیر رفته بودیم و نمی‌خواستیم روحیه‌مان را ببازیم. رو به غروب می‌رفت و موقعیتمان وحشتناک بود. بعد هم بچه‌های منابع طبیعی ما تماس گرفتند و وضع را فهمیدند، آمدند کمکمان.» گروه چهار صبح فردا وقتی به خانه برگشتند که اهل خانه از هراس تکرار مرگ فعالان محیط‌ زیست در آتش‌سوزی‌ها، هنوز خواب به چشمشان نیامده بود.

همه بلوط‌ها عزیزند، چه دور باشند، چه نزدیک

مختار خندانی می‌گوید محیط ‌زیست و منابع طبیعی ایران مظلوم است، چون هر بار که مرز آتش می‌گیرد «هم ترس میدان مین هست و هم دشواری گذشتن از مسیر صعب‌العبور.» به گفته او، همزمان با این چهار نفر، دو نفر دیگر هم در نقطه دیگری گرفتار شده بودند: مسعود بابایی و مبین خوشخو.
مختار از مشکلات آتش‌سوزی‌ها می‌گوید، از اختلاف با منابع طبیعی بر سر تخمین خسارت. سمن‌هایی که برای اطفای حریق فعالیت می‌کنند، همیشه از این شیوه تخمین‌زدن شکایت دارند: «بعد از این همه انرژی گذاشتن، بعد از 26 ساعت سر و کله زدن با آتش، می‌گویند 15 هکتار سوخته اما حتی دوتا بچه هم می‌توانند 15 هکتار را خاموش کنند. من نظامی بوده‌ام و با دانسته‌های ریاضیات، منطقه سوخته را نزدیک 6 کیلومتر مربع یعنی نزدیک 600 هکتار تخمین زدم. با دوربین اپتیکال حساب کردم، اما منابع طبیعی براساس شیب و پرتگاه و از بین رفتن همه درختان، سطح سوختگی را تا این حد کم کرده. نزدیک 600 هکتار زمین سوخته داشتیم.» این‌طور که این عضو انجمن ژیوا می‌گوید، در این آتش‌سوزی چهار‌هزار درخت آسیب دیده و ‌هزار درخت به‌طور کامل سوخته است.
او از حقوق کم دیده‌بانان هم گله می‌کند: «منابع طبیعی در شهرستان پاوه 21 نفر دیده‌بان دارد، اما قرارداد هر نفر ماهانه 500‌ هزار تومان است. با این پول چطور می‌شود تأمین معیشت کرد؟ دیده‌بان براساس چارت سازمانی باید آتش‌سوزی‌ها را اطلاع‌رسانی کند، اما آنها عملا نیروهای زبده واکنش سریع هستند و در آتش‌سوزی شوشمی هم همراه ما بودند. همه این بچه‌ها قهرمان‌اند. یکی از آنها حیدر صادقی است که تمام 26 ساعت را در آتش‌سوزی بود. ما خودمان را از منابع طبیعی جدا نمی‌بینیم و کنارشان هستیم، اما دلمان می‌سوزد وقتی بلوط‌ها را در مرز نمی‌بینند و در آمار حساب‌شان نمی‌کنند. برای ما تک‌تک بلوط‌های این خاک عزیزند، چه دور باشند، چه نزدیک.»