دسته‌ها
Uncategorized

سیاست سکوت

چهل‌سال پیش، دیشب، مأموران سرویس مخفی شیلی در کف ماشین شورولت «اورلاندو لتلییر» که در پارکینگ خانه‌اش در بتزدای مریلند، چسبیده به واشنگتن دی‌سی، پارک بود، مواد منفجره پلاستیکی کار گذاشتند.
چند خیابان آن‌طرف‌تر در خیابان ماساچوست ماشین ما، فورد پینتو، در ورودی خانه پارک شده بود. من، پدر، مادر، خواهر و تمام همسایه‌ها خواب بودیم. چهل‌سال پیش، امروز صبح، لتلییر داشت به سمت اتاق فکرش در خیابان ماساچوست می‌رفت که مأموران شیلی به دنبالش راه می‌افتند. وقتی لتلییر در میدان شریدن دور می‌زد، بمب منفجر شد نیم‌تنه پایین بدنش تکه‌تکه شد و اندکی بعد مرد. رانی مفیت، دیگر سرنشین بیست‌وپنج‌ساله آمریکایی هم همین‌طور. مایکل، همسر مفیت، سرنشین دوم ماشین، جان سالم به‌در برد. دستور قتل لتلییر را آگوستو پینوشه، دیکتاتور شیلی داده بود که سه‌سال قبل با کودتای نظامی به قدرت رسیده بود. پینوشه دولت سالوادور آلنده، رئیس‌جمهوری شیلی را که در انتخاباتی دموکراتیک به این سمت رسیده بود، سرنگون کرد. لتلییر،‌ وزیر دفاع آلنده در جریان کودتا دستگیر و یک‌سال شکنجه شد تا اینکه پینوشه در برابر فشارهای جهانی مجبور شد آزادش کند. اما در واشنگتن،‌ لتلییر که به دنبال حذف پینوشه از قدرت بود، به صدای پیشرو مخالفانش تبدیل شد.
هنوز سوال‌های بدون پاسخ بسیاری درباره آن زمان وجود دارد. اینکه آمریکا در سرنگونی دولت شیلی چقدر نقش داشت؟ چرا سازمان سیا تلگرامی را نادیده گرفت که در آن نوشته شده بود مأموران شیلی روانه آمریکا شده‌اند؟ چرا هنری کیسینجر، وزیر وقت امور خارجه، پنج روز قبل از ترور لتلییر، ارسال این هشدار را به شیلی لغو کرد که از کشتار مخالفان خارج از کشور دست بردارد؟
اما برای من جذاب‌ترین سوال این است: چگونه ممکن است که من هنگام ترور اورلاندو لتلییر حضور داشته باشم، اما ٢٠‌سال بعد از آن خبردار شوم؟
سکوت  اجتماعی
این درست است که وقتی لتلییر کشته شد، من کلاس دوم دبستان بودم، اما این قتلی مافیا‌یی بود که درست در محله آرام و پر دار و درخت ما اتفاق افتاده بود. علاوه بر این، این موضوع از لتلییر فراتر است. تمام محله بوی خون تاریخ شیلی را می‌داد:
اگر از خانه لتلییر چند کوچه آن‌طرف‌تر بروید، به خیابان سنگمور و خانه تد شَکلی می‌رسید. ‌سال ۱۹۷۳ شکلی که گاهی او را «روح بلوند» خطاب می‌کنند، رئیس بخش نیم‌کره غربی سازمان سیا بود. او نقش مهمی در تشویق کودتای پینوشه داشت. خانه شکلی دقیقا روبه‌روی مدرسه بوکمونت قرار داشت، جایی که من و خواهرم ۲۱ سپتامبر ۱۹۷۶ در آن درس می‌خواندیم.
پایین‌تر از خانه ما «مدرسه وسترن جونیور‌ های» بود که بعدها شد مدرسه خواهرم. میچل بچلت، یکی از فارغ‌التحصیلان این مدرسه و رئیس‌جمهوری فعلی شیلی است. بعد از کودتا، پدر بچلت زیر شکنجه کشته شد. بچلت و مادرش هم شکنجه شدند.
وقتی لتلییر کشته شد، پسرش فرانسیسکو را که در مدرسه والت ویتمن سر کلاس جغرافیا بود، صدا کردند. مدرسه‌ای که من و خواهرم هم بعدها در آن درس خواندیم.
محله ما کنار رودخانه پتومک دقیقا روبه‌روی دفتر مرکزی سازمان سیا در ویرجینیا قرار داشت. آن‌قدر نزدیک بود که یکی از کارمندان سیا روزهایی که هوا خوب بود، با قایق سر کار می‌رفت.
وقتی لتلییر برای آخرین‌بار در واشنگتن رانندگی می‌کرد، از مسیری حرکت می‌کرد که نزدیک کلیسای اسقفی سنت کلمبیا بود. در آن زمان جورج بوش پدر رئیس سازمان سیا بود و یکی از اعضای آن کلیسا. بعد از قتل لتلییر، سازمان سیا یک گزارش غلطی را به نیوزویک تحویل داد که نشان دهد پینوشه نقشی در این حادثه نداشته است.
با همه این توصیف‌ها، ممکن است حدس بزنید که بزرگ‌ترها درباره ترور لتلییر حرفی زده باشند؛ نه برای اینکه این حادثه را محکوم کنند بلکه مواقعی که تمرین فوتبال داشتیم، حرفی برای گفتن در ماشین داشته باشند تا طولانی‌بودن مسیر را احساس نکنیم.
حرف‌زدن درباره این حادثه غیرمعمول هم نبود. پارک «وودایکر» سر کوچه‌ای بود که خانه لتلییر در آن قرار داشت. در آن پارک خیلی‌ها فوتبال آمریکایی بازی می‌کردند. در پاییز ۱۹۸۰، در زمان دستگیری دیپلمات‌های آمریکایی در ایران، مربی تیم ما برای وزارت دفاع کار می‌کرد و عضو تیمی بود که برای گزارش‌دادن همیشه باید در دسترس می‌بود. پدرم داوطلب شد تا جایگزین مربی شود. ما بچه‌ها می‌دانستیم که این خارجی‌های عجیب و غریب به دلایل بین‌المللی و غیرقابل درک از دست ما عصبانی بودند. هیچ‌کس به ما نگفته بود که ‌سال ۱۹۵۳ آمریکا حکومت ایران را سرنگون کرد، پس ایرانی‌ها برای دشمنی با ما دلایلی منطقی داشتند.
برخلاف اینکه ترور لتلییر (یا تاریخچه روابط ایران و آمریکا) جلوی چشمانم بود اما درباره هیچ‌کدام از آنها چیزی نشنیده بودم؛ نه از بزرگ‌ترها، نه از تلویزیون و نه حتی توی مدرسه یا کالج. خودم فهمیدم. با خواندن کتاب‌هایی که از کتابخانه می‌گرفتم.
هیس
حالا معتقدم جواب سوالم این است که تمام کشورها همین‌طوری اداره می‌شوند. مردم‌شناسان به این پدیده «سکوت اجتماعی» می‌گویند؛ مهم‌ترین جنبه‌های کارکرد جوامع مختلف دقیقا همان‌هایی است که هیچ‌وقت صحبتی از آنها نمی‌شود و به راحتی فراموش می‌شوند. اما نمی‌توان گذشته را به‌طور کامل انکار کرد؛ بالاخره از گوشه و کنار درز می‌کند، حتی اگر دلهره‌آور باشد. یادم می‌آید ‌سال ۱۹۸۶ وقتی با دوستانم در بتزدا به تماشای فیلم مخمل آبی رفتیم و چقدر جهان این فیلم برایمان آشنا بود: از بیرون همه‌ چیز عادی، درخشنده و شاد نشان داده می‌شود اما از داخل جنگی ابدی، حیوانی و بی‌رحمانه برای رسیدن به قدرت در جریان است. اورلاندو لتلییر رفته و قرار نیست برگردد. این را نمی‌توانیم تغییر بدهیم، اما می‌توانیم سکوت اجتماعی را درباره مرگش، واقعیت مردم و قابلیت‌هایمان بشکنیم.

امروز سالمرگ آگوستو پینوشه  است
کودتا چی عاقبت به خیر نشد

کودتای پینوشه در شیلی یکی از رویدادهای قابل تأمل تاریخ سیاست است. پینوشه زاده ۲۵ نوامبر ۱۹۱۵ در شهر بندری والپاریزو واقع در شیلی است. او  سال ۱۹۳۷ در هنگ چاکابوکو در پارگوته نام‌نویسی کرد و دو‌سال بعد در ‌سال ۱۹۳۹ با درجه ستوان ‌ای به هنگ میپو نکه پادگانش در شهر والپاریزو نقل مکان کرد و سپس دوباره در ‌سال۱۹۴۰ به مدرسه سواره نظام بازگشت. او در اواخر ‌سال ۱۹۴۵ به هنگ کاراپانگو پیوست که در شمال شهر ایکویکه مستقر شده بود. پینوشه در ‌سال ۱۹۴۸ به دانشگاه جنگ وارد شد، اما به دلیل اینکه جوان‌ترین مأمور نظامی بود و وظیفه سرویس‌رسانی به منطقه زغال‌سنگ لوتا را برعهده او گذاشته بودند، نتوانست تحصیلش را ادامه بدهد. او در ‌سال بعد دوباره به دانشگاه جنگ برگشت. پینوشه پس از اینکه مقام مأمور رئیس ستاد مرکزی را در‌ سال ۱۹۵۱ به دست آورد، توانست به‌عنوان استاد در دانشگاه جنگ، جغرافیای جنگی و ژئوپولتیک تدریس کند.  در ‌سال۱۹۵۶ به‌عنوان سازماندهنده مأموریت نظامی برای بیشتر کردن تشریک مساعی در دانشگاه جنگ برگزیده شد، این انتخاب را گروهی از افسران جوان ترتیب داده بودند که او مجبور به معلق گذاشتن تحصیلش در رشته حقوق برای انجام این وظیفه شد. در‌ سال۱۹۷۱ فرمانده ارتش رسید (فرمانده کل لشکر سانتیاگو) گذاشته بودند. پینوشه توسط خود سالوادور آلنده در‌ سال ۱۹۷۳ به‌عنوان فرمانده کل لشکر برگزیده شد و این درست چند ماه قبل از این بود که کودتا به وقوع بپیوندد و آلنده از حکومت خلع شود. چنانکه فرزانه سالمی مترجم آثار آلنده پیش از این در مقاله‌ای نوشته است: در شیلی همه چیز یا به آلنده مربوط است یا به پینوشه. مهم‌ترین اتفاقات در تاریخ سیاسی شیلی را باید در دوران زمامداری سالوادور آلنده، رئیس‌جمهوری چپ‌گرای این کشور و سپس دوران دیکتاتوری ژنرال پینوشه دنبال کرد؛ دو دوره‌ای که سایه‌هایش هنوز بر فراز شیلی سنگینی می‌کند. این ماجرا را شاید بتوان از ‌سال ١٩٧٠ میلادی روایت کرد؛ یعنی زمانی که شرایط به قدرت رسیدن رئیس‌جمهوری سوسیالیستی مثل آلنده فراهم شده بود. او از جوانی فعالیت سیاسی داشت و نمایندگی پارلمان شیلی و وزارت بهداشت را هم تجربه کرده بود. با وجود این ، طبقه نخبگان شیلی از او وحشت داشتند و فکر می‌کردند آلنده همه چیز را اشتراکی خواهد کرد. سالوادور آلنده در جریان انتخابات ٣٦‌درصد آرا را به دست آورده و همین امر باعث شده بود راست‌ها نقطه ضعفی از او در دست داشته باشند. آنها می‌گفتند آلنده حمایت اکثریت را به دست نیاورده و دولت او قانونی نخواهد بود. اما ژنرال رنه اشنایدر، فرمانده وقت نیروهای مسلح بر قانونی‌بودن حکومت آلنده صحه گذاشت و جانشین او هم آلنده را به رسمیت شناخت. دولت آلنده حکومتی دموکراتیک بود که به تدریج تغییرو تحولات زیادی را در این کشور رقم زد. ملی کردن برخی صنایع ازجمله مس، تصرف کارخانه‌ها و مقابله محرومان با صاحبان صنایع و سرمایه ازجمله وقایعی بود که در سه‌سال حکومت سالوادور آلنده رقم خورد.
تلاش‌های سالوادور آلنده برای بازسازی اقتصاد شیلی منجر به افزایش تورم و کمبود مواد غذایی در کشور شد. اعتصاب در بخش‌های مختلف کشور را فلج کرد. در آگوست ‌سال ۱۹۷۳، آلنده افسران ارتش را وارد دولت کرد. در آن زمان آگوستو پینوشه به‌عنوان فرمانده ارتش انتخاب شد. دو حزب اصلی مخالف خواستار استعفای سالوادور آلنده شدند و او از هوادارانش خواست تا از او حمایت کنند. پس از آنکه سالوادور آلنده به درخواست معترضان در مورد کناره‌گیری از قدرت توجه نکرد، جنگنده‌های نیروی هوایی با راکت و بمب به کاخ ریاست‌جمهوری حمله کرده و تانک‌ها به سوی مقر ریاست‌جمهوری آتش گشودند. به گفته منابع نظامی، آلنده خواستار آتش‌بسی ۵ دقیقه‌ای شد تا بتواند استعفا بدهد، اما نیروهای ارتش با اشاره به اینکه تک‌تیراندازهای وفادار به رئیس‌جمهوری از ساختمان‌های مجاور کاخ ریاست‌جمهوری درحال تیراندازی هستند، با این درخواست آلنده مخالفت کردند. گفته شده دست‌کم ۱۷ بمب بر کاخ ریاست‌جمهوری ریخته شد. بنا به گفته منابع رسمی، سالوادور آلنده هنگام یورش نیروهای نظامی به کاخ با اسلحه خودکشی کرد. دولت او در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ و با کودتایی نظامی به رهبری ژنرال پینوشه، فرمانده ارتش سرنگون شد. به این ترتیب آگوستو پینوشه، فرمانده ارتش خود را به‌عنوان رئیس‌جمهوری جدید معرفی کرد. گزارش‌ها از کشته‌شدن هزاران نفر و مفقود‌شدن ده‌ها نفر در جریان این کودتا که از حمایت و پشتیبانی سیا برخوردار بود، حکایت دارد.
به نوشته سالمی در روز کودتای پینوشه، نیروی دریایی شیلی سراسر سواحل را به کنترل خود درآورد. نیروی هوایی، کاخ ریاست‌جمهوری را بمباران کرد و تانک‌ها وارد سانتیاگو شدند، آلنده نیز در کاخ ریاست‌جمهوری به زندگی خود پایان داد.
پس از کودتا، ژنرال پینوشه سنت ارتش شیلی مبنی بر وفاداری به قانون اساسی را شکست و قدرت را خودش در اختیار گرفت. او فعالیت احزاب سیاسی را متوقف و کنگره را تعطیل کرد و برای تضمین امنیت رژیم نظامی‌اش تلاش زیادی به خرج داد. در دوران زمامداری او عده زیادی -بنا به روایتی بین ٣ تا ٤‌هزار نفر- ناپدید و عده زیادی کشته شدند. روایات وحشت‌آوری نیز درخصوص روش‌های شکنجه آن رژیم بر سر زبان‌ها بو.
پینوشه در دهم دسامبر ٢٠٠٦ درگذشت، اما صفحات تاریخ به ما نشان می‌دهد او هم مثل همه کودتاچیان دیگر عاقبت به خیر نشد.

دسته‌ها
Uncategorized

اورژانس خصوصی در اضطرار

سهمیه و نرخ بنزین آمبولانس‌ها اصلاح می‌شود
با مطرح‌شدن ماجرای سهمیه‌بندی سوخت آمبولانس‌ها شائبه کم‌شدن مأموریت‌های اورژانس ایجاد شد، هر ‏چند مسئولان این سازمان اطمینان‌خاطر دادند سهمیه‌بندی بنزین از تعداد مأموریت‌های اورژانس کم ‏نمی‌کند. با اینکه معتمدی، معاون اورژانس تهران در گفت‌وگوی کوتاهی با «شهروند» تأکید می‌کند ‏اورژانس ١١٥، سهمیه‌ بنزین ندارد و مشکلی هم در این زمینه نیست، چراکه بودجه را دولت باید پرداخت ‏کند، از آن طرف خالدی، سخنگوی اورژانس می‌گوید با این وضعیت، اورژانس سهمیه‌ای ندارد و اگر ‏می‌خواست سهمیه داشته باشد، از این جیب به آن جیب می‌شد، چون بودجه این بخش را دولت پرداخت ‏می‌کند. اما حسن نوری، معاون عملیات اورژانس کشور به «شهروند» می‌گوید تعیین سهمیه ٥٠٠ لیتری ‏آن هم به قیمت آزاد ٣‌هزار تومانی اشتباهی است که رخ داده و مسئولان وعده داده‌اند تا اصلاحش کنند: ‏‏«‌به هر حال این سهمیه و نرخ آن تصمیمی بوده که به ما ابلاغ کردند، اما به ما گفته‌اند که اشتباهی شده و ‏هم سهمیه و هم نرخ آن را اصلاح می‌کنند.» با این حال، او می‌گوید مأموریت‌های اورژانس درحال انجام ‏است و این‌طور نیست که به دلیل قیمت بنزین بخشی از مأموریت‌ها لغو شود. ‏
‏بنزین دو نرخی و اتفاقی تکراری
بنزین دو نرخی در ‌سال ‏‏٨٦ مشکلاتی برای بخش اورژانس ایجاد کرد، تا جایی که با رایزنی‌های وزارت بهداشت و ستاد سهمیه‌بندی ‏بنزین، سهمیه آمبولانس‌های دولتی و خصوصی، دو برابر شد و از ١٥لیتر در روز به ٣٠ لیتر افزایش پیدا ‏کرد. اما حالا به گفته مسئول یکی از مراکز اورژانس ١١٥، همان سالی که برای آمبولانس‌ها، بنزین دو نرخی ‏در نظر گرفته شد و سهمیه‌شان با نرخ دولتی، بالا رفت، سوء‌استفاده‌ها اتفاق افتاد: «آن سال، با ‏افزایش سهمیه بنزین با نرخ دولتی برای اورژانس، رانندگان سوء‌استفاده‌های شخصی می‌کردند و با کارت ‏آمبولانس‌ها، برای ماشین‌های خودشان بنزین می‌زدند. همین هم شد تا حالا در سهمیه‌بندی‌ها، ماشین‌های ‏دولتی را معاف کنند، یعنی تنها یک نرخ داشته باشند و آن هم آزاد سه‌هزار تومانی است.» به گفته او، ‏اتفاقی که می‌تواند بیفتد این است که سهمیه ٥٠٠ لیتری اورژانس به‌هزار لیتر با نرخ سه‌هزار تومانی ‏افزایش پیدا کند تا کارت‌ سوخت هم معتبر بماند، چرا که اگر این اتفاق نیفتد، عملا کارت سوخت این ‏ماشین‌ها به کار نمی‌آید، بعد از مدتی این کارت‌ها مثل قبل جمع می‌شود و رانندگان آمبولانس‌ها از کارت ‏جایگاه‌داران استفاده می‌کنند.‏
بخش دولتی اورژانس ١١٥، براساس تعرفه‌های قبلی به فعالیتش ادامه می‌دهد و بودجه را باید دولت بدهد. ‏از سوی دیگر، آمبولانس‌های این بخش دیزلی است و خیلی از آنها نیازی به بنزین ندارند: «ناوگان ‏آمبولانس‌‌های ١١٥، به سمت دیزلی رفته و از گازوییل استفاده می‌کنند، تعداد قابل توجهی از این ‏آمبولانس‌ها وارد کشور شده است. اما مشکلی که وجود دارد این است که گازوییل سهمیه‌ای است و حدودا ‏‏١١٠ لیتر در ماه است، برخی مراکز اورژانس، با فرمانداری‌ مکاتبه کرده‌ و جایگاه‌های ویژه‌ای در نظر گرفته‌اند ‏تا از همان جا گازوییل بزنند.» مسئول این مرکز که نخواست نامش در گزارش بیاید، می‌گوید مشکل اصلی ‏آمبولانس‌های گازوییلی، کم بودن جایگاه‌هاست: «‌مثلا مرکز اورژانسی که در ورامین برای گازوییل مستقر است، ‏باید به جایگاه معرفی شده که در تهران است برود، این رفت‌وآمد هم باعث اتلاف وقت می‌شود و هم هزینه. ‏زمان زیادی طول می‌کشد تا آمبولانس به تهران برود و بیاید تا گازوییل بزند.» او تأثیر افزایش قیمت بنزین ‏روی ماموریت‌های اورژانس را رد می‌کند: «قطعا در بخش دولتی اورژانس ١١٥ نمی‌توانند چنین کاری کنند، ‏چرا که زیر نظر دانشگاه‌های علوم پزشکی کار می‌کنند و اصلا نمی‌توانند چنین تخلفی کنند، از آن طرف ‏بخش خصوصی هم این ریسک را نمی‌کند، چون به‌هرحال باید هزینه‌هایش از طریق تعرفه ماموریت‌ها ‏تأمین شود.» به گفته او، بهترین راه‌حل برای این بخش، بنزین تک نرخی به قیمت ١٥٠٠ تومان است تا ‏مشکلی برای هیچ بخشی ایجاد نشود.‏
به‌طور متوسط، یک آمبولانس در تهران، به روزی ٥٠ لیتر بنزین نیاز دارد، اگر آمبولانس دولتی ‏باشد، مانند تمام خودروهای بخش دولتی، پولش را هم دولت می‌دهد و اگر خصوصی باشد، بخش خصوصی ‏افزایش سه برابری قیمت بنزین را باید خودش پرداخت کند. یکی از مسئولان مراکز خصوصی به «شهروند» ‏می‌گوید که اگر قبلا سه‌میلیون تومان برای یک ماه سوخت در نظر گرفته می‌شد، الان باید ٩‌میلیون تومان ‏برای این بخش اختصاص داده شود. ‏
‏مشکل اورژانس خصوصی‏
مشکل اصلی اما سهمیه‌بندی و قیمت بنزین در اورژانس دولتی نیست. افزایش قیمت، گریبان بخش خصوصی ‏اورژانس را گرفته است. دولت برای بخش خصوصی اورژانس، سهمیه ٥٠٠ لیتری با قیمت ١٥٠٠ تومان در ‏نظر گرفته و بیشتر از ٥٠٠ لیتر با نرخ آزاد حساب می‌شود. خبرهایی از اورژانس خصوصی به گوش‌ می‌رسد ‏که نشان می‌دهد سهمیه ٥٠٠ لیتری این آمبولانس‌ها در همان ١٥، ١٠ روز اول تمام شده و آنها برای دو ‏هفته بعد از آن، باید بنزین سه‌هزار تومانی بزنند. مجتبی لهراسبی، رئیس اداره آمبولانس‌ خصوصی کشور است؛ ‏بخشی که زیر نظر اورژانس ١١٥ و با تعرفه‌های خصوصی فعالیت می‌کند. او از جزئیات مشکلات ‏آمبولانس‌های خصوصی باخبر است و به «شهروند» می‌گوید که در بیشتر مراکز اورژانس خصوصی، سهمیه ‏‏٥٠٠لیتری به قیمت ١٥٠٠ تومان تمام شده است: «مصرف بنزین آمبولانس‌ها، بستگی به تعداد ‏ماموریت‌های آنها و درون و برون شهری بودنش دارد. نمی‌توان دقیق گفت که روزانه چقدر بنزین مصرف ‏می‌کنند، ممکن است ماموریتی پیش بیاید و آمبولانس مثلا به بندرعباس برود، در این صورت سهمیه دو ‏روزه تمام می‌شود.» با افزایش قیمت بنزین، این مسئول در اورژانس نگران بالا بردن تعرفه ماموریت‌ها به ‏صورت سلیقه‌ای، به بهانه بالا رفتن قیمت بنزین از سوی برخی مراکز است: «‌تعرفه‌های تعیین شده بخش ‏خصوصی، در‌سال ٩٨ تعیین شده و امکان بالا بردن آن نیست، درحالی‌که این بودجه، بدون در نظر گرفتن ‏بالا رفتن نرخ بنزین، تعیین شده است. به ما گفته بودند تا‌سال ٩٩ بنزین گران نمی‌شود.»‏
‏«اورژانس بخش دولتی به دلیل جلوگیری از سوء استفاده، تک‌نرخی شد، اما آنها پولی نمی‌دهند و فشاری ‏وارد نمی‌شود، دولت باید بودجه را تأمین کند، اما بخش خصوصی این طور نیست.» لهراسبی می‌گوید قرار ‏است قبض ماموریت‌ مراکز اورژانس جمع و مشخص شود که سهمیه بنزین آنها طی چند روز تمام شده. ‏همه اینها مستند می‌شود تا به واحد مربوطه که همان ستاد سوخت است اعلام شود. با این مدارک شاید ‏تجدید نظری در زمینه سهمیه‌بندی بنزین این بخش در نظر گرفته شود: «هنوز مشخص نیست افزایش ‏سه برابری نرخ بنزین، چند‌میلیون تومان به اورژانس بخش خصوصی هزینه اضافی وارد کرده است، چرا که ‏این سهمیه‌بندی‌ها به تازگی اعمال شده و باید چند ماه بگذرد تا بتوانیم برآورد اضافه هزینه کنیم.» حالا ‏مراکز اورژانس خصوصی، نگران وضعیت‌شان هستند، این را می‌شود از تماس هر روز‌ه‌شان با مسئولان بالادستی ‏متوجه شد: «به ما می‌گویند چه شد، اما دست ما که نیست،  باید مدارک جمع شود و ما به مرکز ساماندهی ‏سوخت، نامه بزنیم.»‏
‏نگرانی از تعطیلی تعدادی از مراکز اورژانس خصوصی‏
لهراسبی نگران لغو ماموریت‌های بخش خصوصی اورژانس نیست، نگران تعطیلی بعضی از این مراکز است: ‏‏«بعضی از  مراکز اعلام کرده‌اند که این شرایط برایشان نمی‌صرفد و مرکزشان را جمع می‌کنند.» ‏آمبولانس‌های بخش خصوصی، گازوییلی نیستند و حالا هیچ راهی برای استفاده از سوخت ارزان‌تر ‏ندارند:  «آمبولانس‌های اورژانس ١١٥ که دولتی است، قیمت بسیار بالایی دارند، گفته می‌شود هر کدام‌شان ‏نزدیک به یک‌میلیارد تومان خریداری شده‌اند و حالا اورژانس دولتی، مجهز به ٥٥٠٠آمبولانس با همین ‏کیفیت است. هرچند که با تحریم‌های اعمال شده امکان خریداری آنها هم سخت شده است.» اورژانس بخش ‏خصوصی، نزدیک به ٨٠‌درصد مأموریت‌ها را به عهده دارد. گفته می‌شود که آمبولانس‌های خصوصی، وظیفه ‏جابه‌جایی بیماران از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر یا انتقال شهر به شهر بیماران را دارند، درحالی‌که ‏اورژانس دولتی، فوریت‌های پزشکی و پیش بیمارستانی را به عهده دارد. وظایف بخش خصوصی اورژانس، بر ‏اساس قراردادی که میان این دو بخش منعقد شده، تعیین شده است.‏
لهراسبی می‌گوید آمبولانس‌های خصوصی در بخش فوریت‌های پزشکی ورود پیدا نمی‌کنند، مگر اینکه ‏‏١١٥، درخواست کمک کند، مانند زمانی که حادثه‌ای رخ می‌دهد و نیاز به همکاری بخش خصوصی دارد: ‏‏«اورژانس خصوصی، ٥٠٠ آمبولانس دارد که این تعداد شامل تمام خودروهایی است که برای بخش ‏خصوصی کار می‌کنند یعنی هم ١١٥ خصوصی و هم مراکزی خارج از ١١٥.»‏

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

بهار که بیاید خانه‌ها ساخته می‌شود

چادرها کاری از پیش نمی‌برد
اَلوارهایی که روزگاری در فصل بهار، ارّه و میخ را به جان می‌خریدند تا سقف محکمی برای شب‌های طولانی زمستان باشند و زیر بار برف‌ سنگین کمر خم نکنند، خوراک آتش‌ شبانه‌اند‌. جوان‌ترها که نیرویی به بازو دارند هر روز به خرابه‌ها سر می‌زنند و روی خاک گِل‌شده از برف و باران، اَلوارها را گلچین می‌کنند برای خریدن شعله‌ها به جان. تیرک خانه‌ها خوش بر استانبولی‌ها می‌نشینند تا آتش به جان‌شان بیفتد و زغال‌شان زیر لحاف پشمی قدیمی خاطره کرسی‌‌نشینی‌ زمستان‌های گذشته را زنده کند و کمی گرما به جان چادرهای پیچیده در نایلون‌ بیفتد.
«بافت‌های قدیمی کاملا تخریب شده‌ است. تازه‌ساخت‌ها هم آسیب‌ دیده ‌است.»
از وقتی «ورنکش» لرزید، اهالی ساکن چادر شدند تا امروز:   «بیشتر اهالی خانه‌شان را از دست داده‌اند، البته خانه‌هایی هم که دیوار و سقف‌شان تَرک برداشته، خالی از سکنه‌ است. اهالی می‌ترسند در خانه‌ بمانند برای همین همه چادرنشین شده‌اند.» بعد از زلزله، «ورنکش» سرِ زبان‌ها افتاد. بیشترین خرابی‌ و تلفات به آن نسبت داده شد، اما «عابد»، لواش‌پز «دستجرد» حال «صومعه‌ علیا»، «دستجرد»، «هلنسی» و «بوکان» را خوب نمی‌داند: «روستاهای قدیمی اغلب تخریب شده‌اند و جای خانه‌ها را چادرها گرفته است. تنها وسیله گرمایشی اهالی بخاری‌ برقی وچراغ‌های نفت‌سوز است. بسیاری از سالمندان روستاها از سرما و نداشتن حداقل امکانات گلایه دارند. وضع برای زنان و کودکان خوب نیست. سرماخوردگی اینجا بیداد می‌کند، اما خدا را شکر مریضی حاد نداریم.»
«نه به کسی پول داده‌اند، نه کسی از آنها پول گرفته است.»
اولین برف پاییزی که بارید، لباس ‌روی لباس پوشیدند، پتوها را به خود پیچیدند و به بخاری‌ برقی‌ نزدیک شدند. چادرها، نایلون‌ها را سِپر کرده‌اند اما سرمای استخوان‌سوز بچه‌ها و سالمندان را بی‌تاب کرده است. چند روزی است برف همه جا را سفیدپوش کرده و شب‌ها سوز و سرما امان اهالی را می‌بُرد. عابد می‌گوید تعدادی کانکس هست، اما هنوز بیشتر ورنکشی‌ها چادرنشین‌اند و تعداد کمی به کانکس‌ها اسباب‌کشی کرده‌اند: «اصلا نمی‌دانیم چه کسی کانکس‌ها را تحویل داده، البته نه به کسی پول داده‌اند، نه کسی از آنها پول گرفته است. روزهای اول کمک‌رسانی خوب بود، اما هر چه می‌گذرد، ضعیف می‌شود. موکبی از آذربایجان آمده – از آذربایجان خودمان- که برای زلزله‌زده‌ها غذا می‌پزد و به کمک دهیار بین اهالی پخش می‌کند، اما به بعضی غذا نمی‌رسد. بعضی اوقات ناهار داریم اما شام نیست یا بالعکس. موکب‌ها که از روستا رفتند، غذای گرم هم رفت و بسته یک‌ماهه مواد غذایی جای آن را گرفت. برنج، روغن و تُن و کنسرو. غذای گرم بهتر بود. در چادر که نمی‌شود غذا پخت، خطر دارد. همه زندگی‌مان بخاری برقی است که حریف سرمای منفی ١٠درجه «دستجرد» نیست.» بسته‌های غذایی گوشه چادرها و کانکس‌ها ته کشیده و رفت‌وآمد به میانه بیشتر شده است. عده‌ای دست به تَه‌مانده پس‌اندازشان زده‌اند؛ بعضی‌ها هم قسطی خرید می‌کنند.
نه پای رفتن داریم، نه امیدِ ماندن
هنوز ترس حکمفرماست. کوچک‌ترین صدایی بچه‌ها را وحشت‌زده و مضطرب می‌کند. وحشت دست از سر بزرگ‌ترها هم برنداشته؛ وحشت از خانه‌های آجری که نیمه‌شب هفدهم آبان با صدای مهیبی شروع به لرزیدن کردند تا اهالی خانه به کوچه‌ پناه ببرند؛ ١١٥ خانواری که روزهای اول، ٩٥ درصدشان چادرنشین بودند. حالا تعدادی به کانکس پناه برده‌اند و تعدادی ساکن میانه‌اند، اما بقیه هنوز دل به ساخته‌شدن خانه‌ها بسته‌اند و در همان چادرها شب را صبح می‌کنند. «ابوذر» تمام عمرش را در «دستجرد» گذرانده و حالا چادرنشین است. «بچه دوساله‌ام هنوز با هر صدایی پریشان می‌شود و می‌زند زیر گریه. بیشتر بچه‌ها ترسیده‌اند. خیلی از آدم‌ بزرگ‌ها هم هنوز ترس دارند و جرأت نمی‌کنند به خانه‌ها سر بزنند. چادرها را هلال‌احمر آورد و ما از بخشداری گرفتیم. در این زلزله ۴۰ روستای شهرستان میانه دچار تخریب ۵ تا ۷۰درصدی شدند. ٢٤٣ خانه تخریب شده و آوار دپو شده‌ تا جایشان را خانه‌های جدید بگیرد. در سرمای آذربایجان چادرها کاری از پیش نمی‌برند. چاره، نایلون‌پیچ کردن چادرها نیست. اسکان بزرگ‌ترین دغدغه اهالی روستاهای زلزله‌زده است. بیشتر بچه‌ها شب‌ از سرما تا صبح گریه می‌کنند.»
«نمی‌شود اینجا را رها کرد و رفت میانه. اصلا معلوم نیست با ١٠میلیون بشود آنجا خانه اجاره کرد.»
کانکس یا کمک ١٠میلیونی بلاعوض. اهالی منطقه جز این راه دیگری پیش ‌روی‌شان نمی‌بینند. در همین آب‌وخاک ریشه زده، قد کشیده و به بار نشسته‌اند. همه دلخوشی‌شان دام‌ها و زمین‌های کشاورزی‌ است. «نمی‌شود اینجا را رها کرد و رفت میانه. اصلا معلوم نیست با ١٠میلیون بشود آنجا خانه اجاره کرد. بنیاد مسکن در روستاها ارزیاب دارد و از تک‌تک اهالی می‌پرسد:   کمک نقدی می‌خواهید یا کانکس؟»
رفتن به اندازه ماندن سخت است. ماندن به معنای کانکس‌نشینی است و رفتن، خریدن تلخی غربت به جان. اهالی نه پای رفتن دارند و نه امیدی به ماندن، البته عده‌ای غریبی را انتخاب کردند و در ازای گرفتن کمک ١٠میلیونی چادرشان را تحویل هلال‌احمر دادند و راهی میانه شدند؛ نزدیک‌ترین شهر به روستای‌شان. کانکس اگر نصیب‌شان شود تنها لامپی دارد برای روشن کردن شب‌ها، البته خبری از آب و حمام نیست. ابوذر می‌گوید: «اهالی روستای‌مان وضع مالی خوبی ندارند و همه زندگی‌شان دام و زمین کشاورزی‌شان است، اما در طویله‌های موقت جهاد کشاورزی احتمال تلف‌شدن دام‌های سنگین وجود دارد. خدا را شکر ما تلفات جانی نداشتیم و فقط خانه‌هایمان تخریب شده ‌است. یکی از روستاهای نزدیک «دستجرد» بیشتر خانه‌هایش تخریب شده اما خبری از کانکس نیست. برایشان بلوک‌های پیش‌ساخته آورده‌اند؛ بهتر از کانکس است. بلوک‌هایی با اسکلت‌های کوچک که کَفَش را پشم‌شیشه می‌پوشاند و سقفش ایرانیت شیب‌دار است.»
از بازپرداخت چیزی نگفتند
دودلیِ گرفتن کانکس یا  وام، چند شبی است خواب از چشمان «هاشم»  دزدیده. او از اهالی «دستجرد» است و چادرنشین. ‌هاشم می‌گوید چند وقت پیش بود که کامیون‌ها و بولدوزرها راهی دستجرد شدند برای آواربرداری: «اگر وام ١٠میلیونی را برای بازسازی خانه‌ها می‌دادند بهتر از کانکس بود. ما نمی‌توانیم از اینجا برویم.»
اهالی «دستجرد» چند روز پیش شنیده‌اند چند رأس گوسفند راه «ورنکش» را در پیش گرفتند تا جای خالی دام‌های تلف‌شده را پر کنند و کمی دل اهالی گرم شود به آینده. گوسفند و گوساله‌های ورنکش هم به نایلون‌‌های پهن‌شده روی داربست‌ها پناه برده‌اند به امید بهاری که روی دامنه‌ بزقوش بچَرند. طویله موقت چند وقتی است میهمان دستجرد شده تا دام‌ها از سرما تلف نشوند. علوفه از جای دیگر می‌آید برای پر کردن شکم دام‌ها. از جهاد کشاورزی آمدند، کارهایی انجام شد. اهالی از ترس ریختن سقف طویله‌ها و آغل‌ها دام‌ها را بیرون نگه می‌داشتند. چاره‌ای  نبود. ترس از دست دادن دام‌های‌شان را داشتند.»
«مهندس بنیاد مسکن گفته مسئولی برای بازدید و کلنگ‌زنی می‌آید.»
تکلیف خانه‌های تخریب‌شده مشخص نیست. ارزیاب‌های بنیاد مسکن آمده‌اند برای پرونده‌سازی خانه‌های تخریبی. «مهندس می‌گوید تمام مصالح بازسازی خانه‌ها را دولت می‌دهد. می‌ماند پول کارگر و بنا که قرار است وام ٤درصد ٤٠-٤٥ میلیونی بدهند. اگر مصالح بدهند، خوب است.» آنها می‌گویند کشاورزند و باغدار و همه چشم‌شان به آخر سال؛ اگر آفت به گندم‌ها نزند و تگرگ به جان ‌ باغ‌های سیب نیفتد. «درآمدمان سالانه است به شرط نبود آفت و تگرگ ناگهانی. وام ٤درصد برایمان خوب است اما از بازپرداخت وام‌ چیزی نگفته‌اند. اگر ماهانه باشد برای اهالی سخت می‌شود.» خانه بهداشت تنها ساختمان سالم روستاست و از دو، سه روز بعد از زلزله کارش را شروع کرد، البته هفته‌ای یک‌ روز. «زلزله که آمد درمانگاه سیار با اکیپ پزشکی در روستا مستقر شد اما تنها دو، سه روز بودند. حالا پزشک روستای «صومعه‌علیا» هفته‌ای یک‌بار می‌آید خانه بهداشت دستجرد.»

معاون امنیتی و سیاسی فرماندار میانه و  بخشدار ترکمنچای : اولویت با ساکنان همیشگی روستا است
هفدهم آبان اولین‌ خبرها از زمین‌لرزه ٥,٩ ریشتری آذربایجان رسید؛ زمین‌لرزه‌ای در عمق هشت کیلومتری زمین که تا شعاع ٣٠ کیلومتری را لرزاند و ٧٤ روستا در فهرست خسارت‌دیده‌ها قرار گرفت. همان ساعات اولیه بود که ١١٠ نفر در ٣٤ تیم عملیاتی روانه روستاهای آذربایجان‌شرقی شدند. ارزیابی‌ها از خسارت به سه‌هزار و ٩٢٥ واحد خبر داد؛ واحدهایی که دوهزار و ٧٥٩ عدد از آنها نیازمند بازسازی‌ است. رسول یعقوبی، معاون امنیتی و سیاسی فرماندار میانه و  بخشدار ترکمنچای میانه، این آمارها را اعلام می‌کند و به «شهروند» از اسکان اضطراری یک‌هزار و ششصد و پنجاه نفر در همان ساعات اولیه می‌گوید.«در زلزله آذربایجان شرقی، ١١٠٠ خانوار نیاز به اسکان اضطراری داشتند و به همین منظور ٤٥٥ دستگاه چادر عَلَم شد، البته در ٧٢ساعت اولیه ٩١٥ بسته غذایی میان زلزله‌زده‌ها توزیع شد. دوهزار و ٧٥ تخته پتو هم بود که به زلزله‌زدگان کمک می‌کرد تا از سرما در امان بمانند.» یعقوبی از ٣٦٥ والوری گفت که تنها وسیله گرمایشی زلزله‌زدگان بود.
حالا یک ماه از آن شب وحشتناک گذشته و نیازها متفاوت است و روستاییان چشم‌انتظار آمدن کانکس‌ و ساخته شدن خانه‌های تخریب‌‌شده‌اند. یعقوبی می‌گوید: «تا چهارم آبان برای ساخت حدود‌ یک‌هزار و نهصد و نودوهفت واحد پرونده تشکیل شده است. پرونده‌هایی که ارزیاب بنیاد مسکن آنها را تشکیل داده، البته سوم آبان یکی از مسئولان بنیاد مسکن مراسم کلنگ‌زنی را اجرا کرد تا مقدمات ساخت‌وساز در روستاها فراهم شود.»
معاون امنیتی و سیاسی فرماندار میانه از شروع ساخت‌وسازها در بهار خبر می‌دهد: «هوا خوب شود، ساخت‌وسازها شروع می‌شود. بنیاد مسکن اقدامات اولیه را انجام خواهد داد؛ از آماده کردن نقشه خانه‌ها تا هماهنگی با سازمان‌های مربوطه برای نظارت بر ساخت‌وسازها. در همه روستاها آواربرداری انجام شده است. خانه‌هایی که تَرَک برداشتند اولویت بعدی است. هر خانواری که وام بلاعوض ١٠میلیونی بخواهد در اسرع‌وقت تحویل می‌گیرد و تا امروز اغلب روستاییان وام را دریافت کرده‌اند و متقاضیان دیگر هم تا دو روز دیگر وام‌هایشان را تحویل می‌گیرند. هرکدام از روستاییان که وام نخواهد کانکس تحویل می‌گیرد تا فصل سرما تمام شود.»
ساکنان فصلی و خواسته‌هایشان حاشیه‌های زلزله آذربایجان‌شرقی است. روستاییانی که زمستان‌ در شهر روزگار می‌گذرانند و فصول دیگر ساکن روستا می‌شوند: «در میان متقاضیان کانکس، ساکنان فصلی هم هستند. ساکنانی که در میان متقاضیان ساخت خانه‌های تخریب شده‌ هم دیده می‌شوند اگرچه اولویت بنیاد دادن کانکس و ساخت‌وساز خانه‌ ساکنان همیشگی روستاست تا در زمستان مشکلی نداشته باشند.»

دسته‌ها
Uncategorized

همیاری برج‌ساز و بازیگر بالیوود برای تحصیل دختران در هند

از تصویب لایحه تحصیل رایگان و اجباری برای بچه‌های ٦ تا ١٤ ساله در پارلمان هند نزدیک به ١٠‌سال می‌گذرد. این مصوبه در آگوست ٢٠١٠ تصویب شد. افزون بر این، در ‌سال ٢٠١١ پس از انتشار آمارهایی که نشان می‌داد به ازای هر یک‌هزار پسر، تنها ٩١٨ دختر وجود دارد، دولت هند برنامه‌ای به نام «دختر را حفظ کنید، دختر را آموزش دهید» (Beti Bachao Beti Padhao) را به اجرا درآورد. دلیل عمده این نامتعادل‌بودن جنسیتی در جمعیت هند، سقط جنین‌های دختر است. برنامه «دختر را حفظ کنید، دختر را آموزش دهید» قصد دارد ضمن حفظ جان دختران، برای آنها امنیت و آموزش به همراه بیاورد. برنامه‎ریزان بر این اعتقادند که اگر اهمیت آموزش فرزندان دختر و دستاوردهای آنها درک شود و اگر زنان به جای محرومیت از برنامه‌های اجتماعی، در بطن آن قرار گیرند، فضای منفی علیه آنها کمرنگ خواهد شد.
مصوبه پارلمان و برنامه دولت هند تأثیرگذار بود و شرایط تحصیلی دختران بهبود یافت. براساس گزارش سالانه از وضع آموزش هند که در‌ سال ٢٠١٨ منتشر شد (ASER) در‌ سال ٢٠٠٦، تعداد دختران ١١ تا ١٤ ساله‌ای که به مدرسه نمی‌رفتند ١٠,٣‌درصد بود و در ‌سال ٢٠١٨ این رقم به ٤.١ رسید که پیشرفت بزرگی بود. در‌ سال ٢٠١٨، ١٣.٥‌درصد از دختران ١٥ تا ١٦ ساله به مدرسه نمی‌رفتند. این در حالی است که این رقم در ‌سال ٢٠٠٨ بیش از ٢٠‌درصد بود. وقتی آمارهای دختران بازمانده از تحصیل با آمار پسران مقایسه می‌شود، وضع دختران در مناطق روستایی هند اندکی بهتر است. گزارش میزان باسوادی و تحصیل وزارت «آمار و اجرای برنامه» هند نشان می‌دهد که در سال‌های ٢٠١٤-٢٠١٣ آمار دختران بازمانده از تحصیل کمتر از پسران است. بهبود وضع تحصیل دختران نسبت به پسران، در سال‌های اول تا دهم مدرسه بیشتر مشهود است.
آمارها نشان می‌دهد که در کلاس‌های اول تا پنجم و همچنین نهم تا یازدهم، میزان دخترانی که از تحصیل بازمانده‌اند بین ١ تا ٢‌درصد از پسران کمتر است. اما در کلاس‌های پنجم تا هشتم، تفاوت دختران و پسرانی که تحصیل نمی‌کنند، آشکارتر است. حدود ٣٣‌درصد دختران و حدود ٣٩‌درصد پسران در این دوره از تحصیل بازمی‌مانند؛ به عبارت دیگر در زمینه برخورداری دختران از تحصیل فعالیت شده است، اما شرایط پسران بازمانده از تحصیل یکسان مانده است. تا چند‌ سال پیش، این واقعیت که بسیاری از خانواده‌های هندی بودجه‌ای برای تحصیل دختران در نظر نمی‌گرفتند، غیرقابل انکار بود. امروز هنوز هم خانواده‌ها در دوران مدرسه بودجه بیشتری برای پسرهایشان در نظر می‌گیرند اما در دوران دانشگاه، هزینه‌هایی که برای تحصیل دختران صرف می‌شود بیشتر است. با این همه، فعالان اجتماعی می‌گویند که این مصوبه دختران را به مدرسه آورد، اما نگه‌داشتن آنها در مدرسه دشوار است. بسیاری از خانواده‌ها دختران‌شان را چند سالی به مدرسه می‌فرستند و پیش از پایان دوره ابتدایی آنان مجبور می‌شوند مدرسه را ترک کنند تا در کارهای خانه و کشاورزی کمک والدین خود باشند.  اما مدرسه رفتن یک مسأله است و شرایط مدرسه رفتن مسأله‌ای دیگر است. گزارش ASER درباره مشکلات و محدودیت‌های دیگری که درخصوص تحصیل دختران وجود دارد، صحبت کرده که کمبود توالت و مسائل ایمنی ازجمله آنهاست. آمارهای مربوط به امکانات بهداشتی و ایمنی دختران هم در حال بهبود است. در ‌سال ٢٠١٠، تنها حدود ٣٠‌درصد مدارس توالت‌های قابل استفاده برای دختران داشتند که این آمار در ‌سال ٢٠١٨ دو برابر شد و به حدود ٦٦,٤‌درصد رسید. در این مدت هشت ساله، تعداد مدارسی که با دیوار محصور شده و محیط امن‌تری را برای دختران فراهم می‌آورند از ١٣.٤‌درصد به ٦٤.٤‌درصد رسید. کیفیت نامناسب تحصیل، تعداد بسیار زیاد دانش‌آموزان در یک کلاس، غیبت معلمان و وضع بهداشتی نامناسب مدارس هنوز در بسیاری از مدارس هند بهبود نیافته است. در میان میز و نیمکت‌های کوچک و رنگ و رورفته مدارس روستایی هند، هنوز دانش‌آموزانی پیدا می‌شود که روی زمین نشسته و کتاب‌هایشان را روی پاهایشان گذاشته‌اند. یک معلم مسئولیت چند کلاس را که در اتاق‌های مختلف تشکیل می‌شود، به عهده می‌گیرد.
وقتی درهای آهنی مدرسه باز می‌شود، تعداد زیادی دانش‌آموز سعی می‌کنند به سختی پاهایشان را از زمین گل‌آلود بیرون بیاورند و مدرسه را ترک کنند. در راه خانه هم خطرات بسیاری، از آزارهای کلامی تا تجاوزهای جنسی متوجه دانش‌آموزان است. دختران از ترس اینکه خانواده‌هایشان اجازه مدرسه‌رفتن به آنها ندهند معمولا درباره این آزارها صحبت نمی‌کنند. دستاوردهای آموزشی برای دختران هند، در سایه تلاش‌های جامعه مدنی هند میسر شده است. گزارشی که در این صفحه می‌خوانید، یکی از موارد تلاش برای برخورداری دختران هند را از تحصیل روایت می‌کند.

تابلو «شهر دانش عالی برای دختران» و سپس حیاط وسیع پوشیده از خاک سرخ کویر راجستان هند، با میله‌های بارفیکس و دروازه‌های فوتبال و بسکتبال در دوردست، به هر تازه‌واردی می‌گوید که به فضای آموزشی متفاوتی پا گذاشته است. شهر کوچک ٢٣٧‌هزار نفری به نام سیکر در ایالت راجستان، با حضور همین کالج دخترانه به یکی از نمونه‌های نادر آموزشی در هند تبدیل شده است. تعداد دخترانی که در این شهر تحصیل می‌کنند، از پسران بیشتر است. در بخشی از جامعه و به‌خصوص در میان مسلمانان خانواده‌های بسیاری هستند که فکر می‌کنند درس خواندن برای فرزندان‌شان و به‌خصوص برای دختران مهم نیست. تحصیل دختران در ٣٠‌سال گذشته در این کالج رایگان بوده است، چون یکی از برج‌سازان بمبئی به نام وحید چوهان، هر چه درآمد کسب می‌کند، به این شهر کوچک می‌آورد تا دختران بتوانند تحصیل کنند. چوهان که مردم شهر سیکر او را به‌عنوان «آقا سید» می‌شناسند، وقتی دوازده ساله بود، شهر زادگاهش را ترک کرد. پس از ٢٠‌سال (٣٥‌سال پیش) به شهری که در آن متولد شده بود، بازگشت. آن زمان هیچ مدرسه دخترانه‌ای در شهر وجود نداشت و همه مدارس پسرانه بود. تعدادی از دخترها به مدارس دینی می‌رفتند. تنها پسرها بودند که به مدارس عادی می‌رفتند.
او دید که جامعه دچار بی‌تعادلی شدید شده، چون پسرها درس می‌خواندند و دخترها تحصیلاتی نداشتند. شرایط دختران بسیار بد بود و پسرها حاضر نبودند با آنها ازدواج کنند، حتی اگر ازدواج می‌کردند هم با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شدند.
وحید چوهان با مدیران یکی از مدرسه‌های بزرگ که همه منطقه را پوشش می‌داد، صحبت کرد و پرسید چرا مدرسه دخترانه را افتتاح نمی‌کنند. آنها وعده می‌دادند که به‌زودی مدرسه دخترانه را راه‌اندازی می‌کنند، اما مدت طولانی گذشت و اتفاقی نیفتاد. مسئولان مدرسه وقتی اصرار او را دیدند، عصبانی شدند و گفتند که اصلا قصد ندارند مدرسه دخترانه داشته باشند. چوهان می‌گوید: «هر چه را در ذهن‌شان بود، بیرون ریختند و گفتند دختران به مدرسه بروند که چه؟ گفتند که اگر این‌قدر نگرانی چرا خودت این کار را انجام نمی‌دهی؟» اما چوهان به آنها پاسخ داد که این کار یک نفر نیست و به کمک دولت و مشارکت جامعه نیازدارد. پیش از هر چیز باید والدین رضایت می‌دادند دختران‌شان به مدرسه بروند، بعد باید سیستم ناعادلانه‌ای که آموزش را فقط برای پسران می‌دانست، تغییر می‌کرد. کار راحتی نبود، چون افراد زیادی بودند که می‌خواستند همان شرایط ادامه پیدا کند.
چوهان فکر کرد که بالاخره یک نفر باید کار را شروع کند. آن زمان آغاز کار تجارتش بود و هتلی را در جزیره گوا در دست ساخت داشت. هتل را فروخت و زمینی در شهر سیکر خرید. در آن زمین ساختمان زیبایی ساخت و با ٣٥ دختر مدرسه ابتدایی را شروع کرد. حدود ٣٠‌سال پیش بود. پس از آن، شروع به شناسایی دختران بازمانده از تحصیل کرد. خانه‌به‌خانه رفت و با پدر و مادرها صحبت کرد تا آنها را برای فرستادن دختران‌شان به مدرسه قانع کند. خانواده‌ها می‌گفتند قادر به پرداخت شهریه مدرسه نیستند، چون در بودجه‌شان چیزی برای آموزش دختران تعریف نشده بود. چوهان تصمیم گرفت هیچ پولی به‌عنوان شهریه دریافت نکند.
از خانواده‌ها خواهش کرد فقط دختران‌شان را بفرستند. باز هم فقط چند نفر به مدرسه آمدند. مشکل را پرسید. گفتند که نمی‌توانند کتاب بخرند. گفت کتاب هم می‌دهم. بعد گفتند که یونیفورم مدرسه هم ندارند و چوهان برای آنها یونیفورم تهیه کرد. مشکل دیگر این بود که تنها دختران خانواده‌های مسلمان به مدرسه می‌رفتند و دختران خانواده‌های هندو از مدارس استقبال نمی‌کردند. او آنها را توجیه کرد که مدرسه برای همه است.در این مدارس هم درس عربی اختیاری تدریس می‌شود و هم درس سانسکریت. بعد از این دختران خانواده‌های هندو هم شروع به آمدن کردند.
مدرسه کارش را شروع کرده بود، اما در هر گوشه و کنار مقاومت‌هایی وجود داشت. مدرسه‌های دینی ازجمله مخالفان بودند. آنها به خانواده‌ها می‌گفتند دختران‌تان را به آن مدرسه نفرستید. بعد مدرسه بزرگ پسرانه‌ای که حاضر نشده بود دختران را راه بدهد، شروع به مخالفت کرد. سیاستمداران و دولتی‌ها هم ساز مخالفت می‌زدند. همه شهر علیه وحید چوهان همدست شده بودند. یک روز به ذهنش رسید یکی از ستاره‌های بالیوود، دیلیپ کومار -که مسلمان است و به دلیل اختلاف هند و پاکستان نام هندو برای خودش انتخاب کرده- را به شهر دعوت کند. دیلیپ کومار قبول کرد، هرچند خیلی‌ها به او گفتند به شهر سیکر نرود، حتی وقتی وارد جیپور (شهر مرکزی ایالت راجستان) شد، به او هشدار می‌دادند که به سیکر نرود.  دولت محلی در جیپور هم به او گفت که به سیکر نرود. اما دیلیپ کومار با وجود همه این مخالفت‌ها به شهر رفت و در مراسم بزرگی که در مدرسه دخترانه ترتیب داده شده بود، برای مردم صحبت‌کرد.
این ستاره بالیوود تلاش کرد مردم شهر را قانع کند به دختران‌شان اجازه تحصیل بدهند. چوهان می‌گوید دیلیپ کومار سه روز در خانه شخصی او در سیکر اقامت کرد تا این پیام را به مردم محلی، سیاستمداران، نمایندگان مجلس و دولتی‌ها برساند که چوهان تحت حمایت دیلیپ کومار است. پس از حضور دیلیپ کومار در شهر، تعداد دانش‌آموزان مدرسه دخترانه بیشتر شد. بعدها فیلمسازان و بازیگران دیگری ازجمله اسماعیل مرچنت، شاشی کاپور و متیو موداین برای فرهنگ‌سازی در زمینه تحصیل دختران به این مدرسه رفتند. دخترها به مدرسه چوهان می‌رفتند و مدارس مذهبی خالی می‌شد. مسئولان آن مدارس نگران شدند و تصمیم گرفتند براساس شرح برنامه درسی دولت پیش بروند تا بتوانند دانش‌آموزان‌شان را نگه دارند.  گرفتن زمینی حدود ٣٠ هکتار که امروز به این مدرسه و کالج تبدیل‌شده هم آسان نبود. مقامات و افراد بانفوذ محلی مشکلاتی برای تملک زمین به وجود آوردند و چوهان مجبور شد لابی‌هایی انجام دهد تا زمین را به دست آورد. او متوجه شد سروزیر ایالت راجستان همراه پدرش عازم سفری به نیویورک است. فکر کرد بهترین راه این است که به نیویورک برود و در آنجا با آنها صحبت کند.
او با پدر سروزیر صحبت کرد و پدر، پسر را متقاعد کرد.  بعد از آن بود که در این شهر کوچک انقلابی آغاز شد و مردم عادی شروع به سرمایه‌گذاری برای راه‌اندازی مدرسه کردند. مدرسه‌ای که چوهان راه‌اندازی کرده بود، حالا به کالجی تبدیل شده که بسیاری از همایش‌های علمی شهر در آن برگزار می‌شود. سعدیه، دختری که همراه با دوستانش روی زمین چمن دانشگاه نشسته و ناهار می‌خورد، از دیدار با افراد مختلفی که از سراسر هند و حتی خارج از کشور به کالج می‌روند، خوشحال است. او می‌گوید فکر نمی‌کرده «دختران معمولی» مثل او و دوستانش با افراد سرشناس معاشرت داشته باشند. سبینا، یکی دیگر از دخترانی که در جمع نشسته، می‌گوید که احساس خوش‌شانسی می‌کند، چون در همین شهر دوستانی دارد که هرگز به مدرسه نرفته‌اند. سیکر شهر پیشرفته‌ای نیست و نرخ سواد در آن پایین است. امروز در شهر سیکر تعداد دخترهایی که تحصیل می‌کنند، از پسرها بیشتر است. با این حال، افرادی که ٣٠‌سال پیش با وحید چوهان مخالفت می‌کردند، امروز هم مخالفند. امروز مخالفان دلیل دیگری برای مخالفت یافته‌اند. می‌گویند حالا که دخترها تحصیل کرده‌اند و پسرها تحصیل نکرده مانده‌اند؛ دختران شهر همسر مناسبی برای ازدواج پیدا نمی‌کنند. وحید چوهان در مقابل چالش جدیدی قرار گرفته است. او برای حل این مسأله برنامه جدیدی دارد:«مدرسه قدیمی را که خالی مانده است، به مدرسه پسرانه تبدیل‌می‌کنیم.»
امروز دختران در سطوح مدرسه و کالج در «شهر دانش عالی برای دختران» تحصیل می‌کنند. قرار است تحصیلات تکمیلی هم به این شهر دانش افزوده شود. چوهان ماهی یکبار از بمبئی به این شهر می‌رود تا به امور شهر دانش بپردازد. به تازگی پسرش هم از دانشگاهی در آمریکا فارغ‌التحصیل شده و تصمیم گرفته این مدرسه را مدیریت کند. مدیر این کالج دخترانه می‌گوید که تا امروز همه زندگی‌اش را وقف تحصیل دختران کرده است. او هرچه درآمد دارد، به این مدرسه می‌ریزد و هیچ چیز برای خانواده‌اش ذخیره نمی‌کند. حالا تصمیم گرفته که شهریه اندکی تعیین کند، در حدی که خانواده‌ها امکان پرداخت داشته باشند. در ٣٠‌سال گذشته هزاران دختری که باید در خانه می‌ماندند و قبل از ١٨ سالگی ازدواج می‌کردند، در این مرکز آموزشی تحصیل کرده‌اند و مسیر زندگی‌شان عوض شده است. دخترها وقتی وحید چوهان را در حیاط کالج می‌بینند، اصرار می‌کنند با او عکس یادگاری بگیرند. او به هیچ‌کدام «نه» نمی‌گوید و مدت طولانی درحال گرفتن عکس است. چوهان پنج دختر دارد. به دخترهایی که کنار او صف کشیده‌اند، اشاره می‌کند و می‌گوید همه اینها هم دخترهایش هستند. می‌گوید چهره‌های شاد این دخترها بهترین قدردانی و همین برای او کافی است.

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

روزنه‌ای برای کاهش زندانیان ساعتی

نگاه زندان‌محور قضات را تغییر دهیم
دستور اخیر رئیس قوه قضائیه مبنی بر ممنوعیت بازداشت تا تأمین قرار کفالت و وثیقه بحث‌های زیادی را میان حقوقدانان به وجود خواهد آورد. یکی از مباحثی که پیش از این دستور مورد انتقاد حقوقدان و وکلا بود، این است که قضات اغلب توجهی به متناسب‌بودن قرار تأمین و جرم ندارند. نعمت احمدی یکی از این حقوقدانانی است که به این رویه انتقاد دارد. «متاسفانه قضات ما همیشه نخستین راه یعنی بازداشت موقت یا صدور وثیقه را انتخاب می‌کنند که در بسیاری از موارد تناسبی با جرم ندارد.»
به نظر احمدی نباید فراموش کرد که در قانون آیین دادرسی کیفری به صراحت درباره تناسب جرم با صدور قرار صحبت شده است. قاضی صادر‌کننده قرار باید به مواردی ازجمله اهمیت جرم، شدت مجازات، دلایل و اسباب اتهام، احتمال فرار متهم، از بین رفتن آثار جرم، سابقه متهم، وضع مزاج، سن و حیثیت متهم توجه کند و با توجه به این موارد قرار متناسب را صادر کند. او که ماده ١٣٤ قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب را صریح‌ترین ماده قانونی در مورد صدور قرارهای بی‌مورد می‌داند و تأکید می‌کند: «قضات باید ملزم به رعایت قانون باشند و تا جایی که امکان دارد و قانون اجازه می‌دهد از به زندان انداختن متهمان تا تأمین قرار خودداری کنند. شرایط باید به گونه‌ای شود که بازداشت، آخرین راه قاضی برای متهم باشد.»
یکی از مواردی که رئیس دستگاه قضا را مجبور به صدور چنین دستوری کرد، آمار متهمانی است که برای تأمین قرار وثیقه از چند ساعت تا چند روز بازداشت شده و به زندان رفته‌اند. نعمت احمدی نگرش قضات را مهم‌ترین عامل برای به وجود آمدن چنین آماری می‌داند: «متاسفانه نگاه قضات در دادگاه کیفری و قضات مرحله تحقیق، نگاه زندان‌محوری است، لذا باید نظارت به صدور قرارها و بازداشت‌ها بیشتر شود. وقتی قاضی مکلف شود متهمان کمتری را به زندان بیندازد، قاعدتا افرادی را با مدت زمان بازداشتی چند ساعت تا چند روز در زندان‌ها نخواهیم داشت.» نعمت احمدی با استقبال از رویکرد رئیس قوه قضائیه متذکر شد: «این رویه باید دائمی باشد و از هر گونه حرف و حدیث مبنی بر مقطعی‌بودن این اقدام جلوگیری کند. این دستور باید طوری اعمال شود که قاضی فقط برای جرایمی که نیاز به قرار بازداشت موقت است، بتواند متهمان را به زندان بیندازد.»
سال ٩٥ بود که وزیر کشور در گزارشی از آسیب‌های اجتماعی در صحن علنی مجلس سخن گفت. به گفته رحمانی‌فضلی «سالیانه ۶۰۰‌هزار نفر عازم زندان‌‎ها می‌شوند و از این تعداد ۲۰۰‌هزار نفر در زندان‌ها باقی می‌مانند که به‌طورحتم آثار اجتماعی غیرقابل‌قبول و مخربی در جامعه خواهد داشت.» نعمت احمدی این آمار را وحشتناک توصیف می‌کند: «اگر در پایان امروز تعداد افراد واردشده به زندان‌ها را از روابط عمومی دادگستری یا سازمان زندان‌ها بپرسیم با رقم عجیبی روبه‌رو می‌شویم که به‌طورحتم در مقایسه با سالی که این آمار اعلام شده است، با رقم بسیار بیشتری مواجه خواهیم شد.»
این وکیل دادگستری تنها راه التزام قضات به رعایت این دستور را این می‌داند که مجلس ماده واحده‌ای تصویب کند: «مجلس باید ماده واحده‌ای را مبنی بر منعطف‌بودن تمام قرارها و تناسب قرار با جرم و متهم تصویب کند. این رویه باید به گونه‌ای باشد که هیچ متهمی در صورت اعتراض به قرار صادره تا اعلام نتیجه اعتراض زندانی نشود. با تمام این صحبت‌ها باید بگویم من موافق دستور اخیر آقای رئیسی هستم، آن هم تنها به این دلیل که زندان‌رفتن حتی برای یک شب علاوه بر آثار مخرب و هزینه‌های بسیار بالایی که برای دستگاه قضا دارد، برای متهم ایجاد سوءسابقه و حرمت خودش و خانواده‌اش را خدشه‌دار می‌کند.»

قرارهای تأمین کیفری و چالش بازداشت متهم

سیدمهدی حجتی وکیل دادگستری و عضو هیأت‌مدیره کانون وکلا

برخلاف دعاوی حقوقی که خوانده دعوی اختیار حضور در دادگاه و دفاع از خویش را شخصا یا توسط وکیل دادگستری دارد و می‌تواند در جلسه رسیدگی دادگاه حاضر نشود و وکیل نیز معرفی‌نکند؛ در دعاوی کیفری، به لحاظ تشریفات مقرر در قانون آیین دادرسی کیفری، حضور متهم در مرجع قضائی مقید به الزاماتی است که اختیار متهم در حضور مقامات قضائی دادسرا و دادگاه کیفری را محدود می کند و چنانچه دلایلی علیه متهم در پرونده کشف و ارایه شده باشد، مکلف است برای انجام امر تحقیق و عندالاقتضا تفهیم اتهام و دفاع از خویش نزد مقام قضائی حاضرشود و در صورت حاضر نشدن جلب می‌شود.
روند پرونده های کیفری به ترتیبی است که امکان دسترسی به متهم همواره باید برای مرجع قضائی فراهم باشد و به همین دلیل است که معمولا پس از حضور متهم نزد مقام قضائی و در صورت توجه اتهام به او، قاضی مربوط به منظور دسترسی به متهم در آینده و حضور به‌موقع او و همچنین برای جلوگیری از فرار یا مخفی‌شدن متهم و تضمین حقوق بزه‌دیده از جرم برای جبران ضرر و زیان وارده به او، مبادرت به صدور قراری تحت عنوان «قرار تأمین» برای متهم می‌کند. شدیدترین نوع این تأمین، قرار بازداشت موقت است و خفیف‌ترین نوع آن نیز التزام به حضور با قول شرف است.
در میان قرارهای تأمین کیفری، غیر از قرار بازداشت موقت، که نتیجه صدور آن بازداشت متهم است، سایر قرارهای کیفری اصولا نباید منتهی به بازداشت متهم شود، زیرا هدف غایی از پیش‌بینی صدور این قرارها در قانون آیین دادرسی کیفری، حضور به‌موقع متهم در مرجع قضائی و اخذ تضامینی برای جبران خسارات و ضرر و زیان وارده به بزه‌دیده از جرم است. با این‌حال، در مواردی ممکن است قرار تأمینی که مرجع قضائی صادره کرده، منتهی به بازداشت متهم برای مدت زمان کوتاه یا طولانی شود.
قرار وثیقه و قرار کفالت، قرارهای تأمینی هستند که در صورت استنکاف یا عجز متهم از معرفی کفیل یا وثیقه، به موجب ماده ٢٢٦ قانون آیین دادرسی کیفری منتهی به بازداشت متهم می‌شوند و مادامی که متهم کفیل یا وثیقه مورد نظر مقام قضائی را معرفی نکند یا قرار تأمین او تخفیف داده نشود، در بازداشت باقی می‌ماند.
این قرارها به تشخیص مقام قضائی و بسته به اهمیت جرم ارتکابی، ضرر و زیان به بار آمده از جرم، سوابق متهم و مجازات قانونی جرم صادر می‌شوند و البته قرار وثیقه نسبت به قرار کفالت، قرار شدیدتری محسوب می‌شود.
با این‌حال، متهمی که در مورد او قرار کفالت صادر شده و قادر به معرفی کفیل نیست، می‌تواند از مرجع قضائی درخواست کند که معادل مبلغ وجه‌الکفاله را نقداً در صندوق دادگستری تودیع کند یا مال معینی را به جای وجه‌الکفاله مورد نظر قاضی تودیع کند که در این‌صورت قرار کفالت به وثیقه تبدیل می‌شود و قاضی مکلف به قبول و تبدیل قرار کفالت به وثیقه است تا متهم به‌ دلیل عجز از معرفی کفیل بازداشت نشود.
البته در مواردی نیز قانون‌گذار صدور قرار کفالت یا وثیقه مرجع قضائی را ممنوع اعلام کرده است و قاضی به موجب تبصره ٣ ماده ٢١٧ قانون آیین دادرسی کیفری، نمی‌تواند در مورد افرادی که متهم به ارتکاب جرایم غیرعمد هستند و حقوق بزه‌دیده از جرم نیز به طریق دیگری مانند داشتن بیمه‌نامه، قابل تضمین باشد، مبادرت به صدور قرار کفالت یا وثیقه درباره متهم کند.
چنین ملاحظه‌ای در مورد جرایم عمدی وجود ندارد و قاضی در هر حال می‌تواند در مورد افراد متهم به جرایم عمدی، یکی از دو قرار وثیقه یا کفالت را که متناسب تشخیص دهد، صادر کند.
اما چالش قابل توجه درباره صدور این قرارها، بازداشت متهم در صورت عجز یا استنکاف از معرفی کفیل یا وثیقه است.
در چنین حالتی، فرد با وجود آنکه هنوز به اتهام او رسیدگی نشده و حکم محکومیتی درباره او صادر نشده است، عملا زندانی می‌شود و ممکن است در آینده از اتهام انتسابی نیز برائت حاصل کند و حکم محکومیتی علیه متهم صادر نشود یا با تغییر عنوان اتهامی، مجازاتی مانند جزای نقدی در انتظار او باشد نه مجازات حبس.
طبعاً دولت باید خسارت وارده به این افراد را جبران کند؛ لیکن خسارت واردشده به افراد بازداشتی، صرفاً مالی و مادی نیست و در موارد کثیری خسارت معنوی و همچنین تألمات روحی و روانی متهم در طول دوره بازداشت، مشکلاتی که برای خانواده و نزدیکان او به وجود می‌آید و آثار سوء ناشی از ثبت سابقه بازداشت و انگ یا انگ‌هایی که دیگران، به دلیل بازداشت، به متهم می‌زنند، غیرقابل جبران باقی می‌ماند و زندگی اجتماعی افراد را به‌شدت تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. دقیقا به دلیل چنین نتایج غیرمطلوبی است که رئیس قوه قضائیه، اخیراً قضات را از اعزام متهمان به زندان تا زمان تأمین وثیقه یا معرفی کفیل منع کرده است.
این ممنوعیت اگرچه جنبه ارشادی دارد و نمی‌تواند مفاد ماده ٢٢٦ قانون آیین دادرسی کیفری را که قاعده‌ای آمره را دربردارد محدود کند، لیکن نگرش مثبت رئیس دستگاه قضا به این چالش مهم، طبعاً گام مثبتی برای کاستن از عوارض سوء زندانی شدن موقت افراد برای معرفی کفیل یا وثیقه در زمانی معقول است و در صورتی که قانون‌گذار نیز با پیش‌بینی سازوکارهای لازم، تغییراتی در این زمینه در قانون اعمال کند، طبعاً آثار بیشتری بر این امر مترتب خواهد شد.
با این‌حال، باید توجه داشته باشیم اگر معرفی کفیل یا وثیقه، بیش از یک روز به طول بینجامد، اصولا متهم باید در کجا و تحت چه شرایطی نگهداری شود و محافظت از متهم در کدام مکان باید صورت گیرد؟
طبعاً رئیس دستگاه قضا برای این اشکال عملی باید سازوکاری نیز اندیشیده باشد و باید دید با توجه به دستور اخیر ایشان، رویه عملی مراجع قضائی به چه ترتیبی تغییر خواهد کرد.

مواردی که موجب تناسب جرم و قرار کیفری می‌شود
مطابق ماده ۱۳۴ قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب در امور کیفری، باید تناسبی بین جرم و قرار صادرشده وجود داشته باشد. قانون‌گذار در این ماده قانونی از مواردی صحبت کرده است که قضات هنگام صدور قرار کیفری باید حتما به آن توجه داشته باشند. موارد زیر بخشی از یادداشت منتشرشده سید حسین صفوی، بازپرس دادسرای نظامی تهران در خبرگزاری میزان است.
۱- اهمیت جرم ارتکابی: درجه اهمیت جرم بستگی به تأثیر آن در جامعه، خطرناک بودن آن، شدت مجازاتی که برای آن تعیین شده و وسعت تأثیر آن در مکان و زمان دارد. منظور از اهمیت جرم، میزان قبح اجتماعی عمل ارتکابی و میزان صدمه‌ای است که از ناحیه ارتکاب آن جرم وارد می‌شود.
۲- شدت مجازات: بدیهی است هرچه کیفر عمل ارتکابی شدیدتر باشد به همان نسبت تأمین شدیدتری باید اخذ شود. جرم با مجازات شدید نشانه اهمیت آن جرم هم هست.
۳- دلایل و اسباب اتهام: به هر نسبت که دلایل و مستندات علیه متهم قوی‌تر باشد، تأمین نیز شدیدتر خواهد بود. دلایل و اسباب اتهام از چند جهت در اخذ تأمین تأثیر دارد؛ یکی از جهت میزان قدرت و ضعف دلایل موجود که طبعاً در صورت کفایت دلایل علیه متهم، تأمین باید شدیدتر باشد؛ یکی هم از جهت ممکن بودن یا نبودنِ امحای دلایل جرم وقتی هنوز دلایل جمع‌آوری نشده و احتمال دارد با آزاد بودن متهم، دلایل از بین برود و با شهود تبانی کند، بنابراین باید از متهم تأمین اخذ شود که چنین امکانی برای او فراهم نشود و به همین دلیل قانون گاهی این علت را از جهات بازداشت موقت دانسته است.
۴- احتمال فرار متهم: تأمین مأخوذه باید به نحوی باشد که از فرار متهم جلوگیری کند و اگر بزهکاریش ثابت و محرز شد، اجرای مجازات با مانع مواجه نشود.
۵- احتمال از میان رفتن آثار جرم: حفظ آثار و ادله جرم ارتباط مستقیمی با قرار تأمین دارد. اگر حفظ ادله جرم مستلزم بازداشت متهم باشد باید این کار انجام شود.
۶- سابقه متهم: بدیهی است در مورد متهمان سابقه‌دار باید با شدت بیشتری برخورد کرد و تأمین ماخوذه شدیدتر باشد. توجه قاضی در اخذ تأمین یکی از راه‌های پیشگیری از جرم است. هنگام تحقیقات مقدماتی، ضابطان دادگستری یا قاضی تحقیق باید سوابق متهم را بخواهند و راه را برای شناسایی هرچه بیشتر متهم فراهم کنند.
۷- وضعیت مزاج، سن و حیثیت متهم: خصوصیات شخصی متهم هم می‌تواند و باید در اخذ تأمین موثر باشد. سلامتی یا بیماری متهم، پیری و جوانی، پایگاه اجتماعی، شغل و شخصیت اجتماعی او ازجمله عواملی است که در صدور قرار تأمین ملاحظه می‌شود؛ مثلا نسبت به افرادی که از پایگاه اجتماعی مهمی در جامعه برخوردارند، ارفاق بیشتری معمول می‌شود.

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

تولد روستاهای جدید، ویرانی قریه‌های قدیمی

بعد هم رقابت بسیاری میان سه شهرستان آغاز شد تا هرکدام مازیچال را که حالا زمین‌هایش ارزشمند شده بود، مال خود کنند. کلاردشت، ورودی منطقه بود، بسیاری از سکنه این ییلاق اهل عباس‌آباد بودند و شهر نشتارود هم مدعی بود که از نظر تقسیمات کشوری این منطقه جزو این شهر است. درنهایت این منطقه زیرمجموعه نشتارود قرار گرفت و حتی در دور قبل نمایندگی مجلس هم صندوق سیار داشت. «خیلی‌ها اتفاقاتی از این دست را فارغ از بُعد زمین‌خواری‌اش به مسائل دیگر هم ربط می‌دهند.» درویشی می‌گوید در فصل زمستان هم بازدیدهایشان به این شکل بود که تعدادی چوپان را می‌بردند تا بگویند منطقه سکنه دارد. «آنجا هیچ امکاناتی به جز آب نداشت و ندارد. در این چند‌سال بیش از ٢٠ ویلا ساخته‌اند و می‌گویند روستاست حالا برق و گاز و جاده می‌خواهد. اگر مازیچال روستا شود، سایر ییلاقات هم در آینده نزدیک این اتفاق برایشان می‌افتد.»
برای درویشی که بارها هم‌صحبت چوپانان شده، این درد بزرگی است. چوپانانی که نمی‌دانند اگر جنگل و مرتع از دست برود، همه چیزشان از دست می‌رود. در این سال‌ها هم حرف‌های بسیاری به آنها زده‌اند و دلگرم‌شان کرده‌اند به آمدن جاده و آبادشدن راه. «به مردم می‌گویند باید ساخت‌وساز باشد تا کار ایجاد شود. می‌گویند بگذارید تهرانی بیاید تا زمین گران شود. آگاهی عمومی پایین است و درد ما از این است. در غرب مازندران گاوداری دیگر معنا ندارد. اینها مصیبت است»
از روستاهای قدیمی هم دیگر چیزی باقی نمانده است. نه کوچه‌ آشتی‌کنان دارند و نه باغ و تُلارهای قدیمی. خانه‌های چند طبقه، راه‌شان را به زندگی روستاییان باز کرده و زندگی از حالت سنتی‌اش به صنعتی رسیده است. درویش می‌گوید چند‌سال قبل منطقه تیلاکنار در اطراف متل‌قو با بریدن بیش از دو هکتار جنگل ساخته شد. جنگل‌ها را بریدند و منطقه دیگر نه به‌عنوان روستا که به‌عنوان شهرک مسکونی ثبت شد:  «خیلی اعتراض کردیم. خیلی. بی‌نتیجه بود. هرجا می‌رفتیم می‌گفتند این منطقه مراحل قانونی را گذرانده است. آنها از راه‌های غیرقانونی مدارک قانونی گرفته‌اند. چطور چنین چیزی ممکن است؟» درویشی می‌گوید امکان پیگیری از آنها سلب شده است. به دهیاران روستاها و اعضای شورا پول می‌دهند که تلاش کنند تا منطقه را زیرنظر روستا ببرند. بعد از آنکه این اتفاق افتاد، با کمیسیون محیط‌زیست زدوبند انجام می‌گیرد و آنها می‌گویند ساخت‌وسازها را خراب‌نمی‌کنیم، چون حوزه روستاست. «خلأ قانونی داریم، حسن‌نیتی هم وجود ندارد و همه به فکر منافع خودشان هستند.»
پیش از این هم اعضای شبکه تشکل‌های محیط‌زیست و منابع طبیعی مازندران به مازیچال رفته بودند و آن‌قدر بهره‌برداری از جنگل‌های آن منطقه زیاد بود که گزارشی به سازمان بازرسی نوشتند. گزارشی که در آن از این منطقه با عنوان «گورستان جنگل مازیچال» نام برده شده بود. آنجا گفته شده بود که به بهانه ساخت روستا عرصه‌های جنگلی تصاحب می‌شود. جنگل‌ها بریده‌شده و باغ‌هایی ساخته می‌شود که شاید چند سالی کیوی و پرتقال در آن بکارند و بعد هم خانه‌ای قد علم می‌کند. به بهانه کار کشاورزی جای عرصه‌های جنگلی را گچ و سیمان و آجر می‌گیرد. اتفاقی که بارها تکرار شده «اما گوش شنوایی نبود. هیچ‌کس صدایمان را نشنید.»
مزرعه عباس‌آباد، روستای عباس‌آباد شد
روستاسازی درحالی چند سالی است به ادبیات زمین‌خواری کشور اضافه شده که در سال‌های اخیر روستاهای بسیاری خالی از سکنه شدند و خشکسالی به درد بیکاری روستانشینان اضافه شد و تب آمدن به شهر روستاهای قدیمی بسیاری را به ویرانه بدل کرد.
اردیبهشت ‌سال ٩٤ بود که سیدابوالفضل رضوی، معاون توسعه روستایی و مناطق محروم ریاست‌جمهوری خبر از بی‌سکنه‌شدن نزدیک به ٣٣‌هزار روستا و آبادی کشور داد. او گفت  ٦٤‌هزار روستا داریم که از این تعداد حدود ٣٩‌هزار روستا بالای ٢٠ خانوار و بقیه زیر ٢٠ خانوار است که تلاش می‌کنیم این روستاها از سکنه خالی نشوند.
تلاش‌ها نتیجه‌ چندانی نداشت. خشکسالی‌ سال‌های اخیر روستاهای بسیاری را درنوردید. عیسی بهمنی، مدیرکل امور روستایی استان اصفهان گفت که در سرشماری‌ سال ۱۳۹۵، ۲۳۰روستا از مجموع بیش از یک‌هزار و ۸۰۰ روستای استان اصفهان خالی از سکنه شده‌اند. خراسان جنوبی هم همین وضع را تجربه کرد و درحالی‌که در سرشماری‌ سال ۱۳۹۰، بیش از ٣هزارو۵۵۰ روستا و آبادی در این استان به ثبت رسیده بود، در‌ سال ٩٥ بیش از ۱۷۰۰ روستا به دلیل افزایش روند مهاجرت متاثر از خشکسالی‌ها خالی از سکنه شد.
همان زمان بود که فرهاد فلاحتی، نماینده مردم «زیرکوه» و «قائن» در خراسان، خالی‌شدن روستاهای منطقه به‌خصوص در مناطق مرزی را تهدیدی برای امنیت شرق کشور دانست و هشدارهای او و دیگران عاملی بود تا توجه بسیاری به موضوع تخلیه اجباری روستاها جلب شود.
آمارها از آخرین سرشماری انجام‌شده در کشور هم نشان می‌دهند تعداد خانوارهای شهری در‌ سال ١٣٩٥ به‌طور تقریبی ٦ برابر خانوارهای روستایی بوده است، به‌طوری كه ١٨‌میلیون و ١٢٥هزار و ٤٨٨خانوار در مناطق شهری و ٦‌میلیون و ٧٠‌هزار و ٥٤٧ خانوار در مناطق روستایی زندگی می‌کردند. این درحالی است که رشد جمعیت در مناطق روستایی كشور از‌ سال ١٣٧٠ منفی شد. به شكلی كه از ١,٢١‌درصد طی سال‌های ٧٠ – ١٣٦٥ به منفی ٠.٦٤ در دوره زمانی سال‌های ٧٥ -١٣٧٠ رسید و این روند منفی رشد جمعیت مناطق روستایی همچنان ادامه داشت، به نحوی كه در سال‌های ٧٥ تا ٨٥ خورشیدی به منهای ٠.٤٤درصد، ٩٠ – ١٣٨٥ به منهای ٠.٦٧‌درصد و در‌ سال ٩٥-١٣٩٠ به منهای ٠.٧٣درصد رسید.
آمارها این را هم نشان می‌دهند که استان تهران با ٢٠,٢‌درصد در‌ سال ١٣٩٥ بیشترین سهم را در جذب مهاجران در میان استان‌ها داشته است و استان‌های خراسان رضوی و اصفهان در مرتبه‌های بعد از استان تهران قرار گرفته‌اند. استان‌های ایلام، چهارمحال‌وبختیاری و خراسان‌شمالی هم كمترین سهم از كل جمعیت مهاجر را در خود جای داد‌ه‌اند. حالا در وضعیتی که اهالی روستاها رخت رفتن تن کردند و زمین و آسمان هم روی خوش نشان نداده و خشکسالی گریبان روستایی‌ها را گرفته است، ‌عده‌ای به ساخت روستاهای جدید روی آوردند. ماجرا دیگر به مراتع سبز و جنگل‌های سبز شمال هم محدود نیست؛ دی ماه ‌سال ٩٣ بود که محمدعلی توحیدی، فرماندار کرمان اعلام کرد شاهد روستاسازی در این منطقه‌اند:  ‌«مزارعی که در گذشته صرفا کار کشاورزی در آنجا انجام می‌شده و امروز در محدوده شهر قرار گرفته‌اند، تبدیل به روستا می‌شوند و تولیدات این مناطق تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد. الحاقاتی به طرح‌های‌ هادی روستایی افزوده می‌شود که ضروری به ‌نظر نمی‌رسد. دهیاران و شوراهای اسلامی از روستاسازی خودداری کنند.»
او همان زمان از مزرعه عباس‌آباد که در حاشیه شهر کرمان است، نام برده بود که تابلویی محل ورودی‌اش نصب شده و روی آن نوشته‌اند «روستای عباس‌آباد». بعدها گفتند تابلو باید برداشته و روستا تخریب شود. اما هیچ خبر جدیدی نیامد، نه از برداشتن تابلو و نه از تخریب روستای تازه ساخته‌شده.
قانونی برای مقابله با روستاسازی نداریم
آماری از روستاهای ساخته‌شده در سال‌های اخیر وجود ندارد. هنوز مشخص نیست چه تعداد روستا به فهرست روستاهای قدیمی اضافه شده‌اند و هیچ سازمانی هم فهرست دقیقی از استان‌هایی که با این پدیده روبه‌رو هستند، ارایه نمی‌دهد، با این وجود غلامرضا مجیدی، مدیرکل دفتر برنامه‌ریزی و هماهنگی طرح‌های بنیاد مسکن انقلاب اسلامی به «شهروند» می‌گوید این اتفاق دیگر فقط در مناطق خوش‌آب‌وهوای شمال کشور رخ‌نمی‌دهد و حالا روستاسازی به مناطق مرکزی کشور رسیده است و شهرهایی مانند قم، کرمان، سمنان و …. آماج حمله روستاسازان قرار گرفته‌اند: «زندگی در این شهرها سخت است و مردم می‌خواهند به مناطق خوش آب‌وهوای اطراف بروند و حضور گسترده در این مناطق عاملی شده تا سودجویان برای روستاسازی در این مناطق تلاش کنند.» او می‌گوید این پدیده مخصوص سال‌های اخیر است و در این سال‌ها افراد صاحب نفوذ نسبت به اراضی ملی و منابع طبیعی اعلام تملک و سعی کردند تا شهرک‌سازی انجام دهند. «مجوز ساخت شهرک به سختی ارایه می‌شود، مراحل دشواری دارد و شورای‌عالی شهرسازی باید مجوز دهد. به این ترتیب ساده‌ترین راه این بوده که از وزارت کشور کد آبادی بگیرند و با استفاده از طرح‌ هادی روستا را شکل دهند.»
مجیدی در دو سه‌سال گذشته سه مورد روستاسازی را به یاد می‌آورد که یکی از آنها منطقه محمودآباد در دماوند بوده است. منطقه را به نام روستا ثبت کردند، تفکیک و درنهایت واگذار شد. «هیچ کاری نتوانستیم انجام دهیم. مشکل این است که  خلأ قانونی در راه تبدیل اراضی ملی و تبدیل آنها به ویلاسازی خیلی گسترده است و به سهولت افراد می‌توانند قوانین را دور بزنند.»
وظیفه رسیدگی به تخلفات ساخت‌وسازهای غیرقانونی در شهرها با کمیسیون ماده ١٠٠ است و در خارج از عرصه‌های شهر کمیسیون ماده ٩٩ باید به این موارد رسیدگی کند. کمیسیون ماده ٩٩ در قانون شهرداری‌ها تعریف شده، اما رسیدگی به اجرایی‌شدنش با استانداری‌هاست. این کمیسیون در بسیاری از استان‌ها فعالیت ندارد و اگر هم فعالیتی داشته باشد، از منظر برخورد پیشگیرانه با تخلفات نیست. ذات شکل‌گیری این کمیسیون پیشگیری نیست. «آنها می‌گویند هرکس را که خلاف کرد، شناسایی کنیم و بعد بابت خلافش جریمه پرداخت کند.» به گفته مجیدی این بدترین رویکردی است که قانون به مسأله زمین‌خواری و روستاسازی  دارد. نه نگاه پیشگیری وجود دارد و نه قوانین بازدارنده. «در زمینه روستایی هیچ قانون درستی نداریم تا بتوانیم این زمین‌ها را نجات دهیم. درد ما درد خلأ قانون و عمل به آن است.»
در سال‌های اخیر بسیاری از روستاها با استفاده از طرح‌‌ هادی سامان یافتند. طرحی که ضمن ساماندهی و اصلاح بافت موجود، میزان و مکان گسترش آتی روستا را هم درنظر می‌گرفت تا روستا در آینده بتواند گسترش پیدا کند. پایه چنین طرح‌هایی از‌ سال ١٣٦٢ و تحت عنوان، روان‌بخشی روستاها، در یکی از نقاط روستایی شهرستان شهرکرد اجرایی شد و در سال‌های بعد به‌خصوص از ‌سال ١٣٦٦ بنیاد مسکن انقلاب اسلامی آن را با جدیت تمام پیگیری کرد. طرحی که منتقدان آن را یکی از طرح‌های کمک‌کننده به روستاسازی می‌دانند، اما مجیدی آن را رد کرده و می‌گوید: «طرح‌ هادی مبانی مشخصی دارد و این‌طور نیست که هر زمینی را بتوانیم به طرح‌ هادی الحاق کنیم، برای شناسایی روش‌های علمی به کار می‌رود و در عین حال به شرایط روستا هم مربوط است. قاعده این است که برای توسعه روستا با توجه به افزایش جمعیت مقدار مشخصی زمین نیاز است. بعد از تحقیقات برای مثال به یک هکتار زمین مورد نیاز می‌رسیم. در این صورت نمی‌توانیم ١٠ هکتار زمین برای توسعه دهیم. یکی از موانع اساسی زمین‌خواری همین طرح است»
او علاوه بر دفاع از طرح ‌هادی می‌گوید مشکل دیگری که درحال حاضر در بنیاد مسکن با آن روبه‌رویند تبدیل روستاها به شهر است و به این ترتیب دلیل عمده کم شدن جمعیت روستاییان کشور مهاجرت از روستاها به شهرها نیست، بلکه تبدیل غیراصولی روستاها به شهرهاست. «در این شکل از ایجاد شهرها درواقع اسم روستا به شهر تبدیل‌شده، اما عملکرد و فضا کماکان مانند روستا است. در سرشماری‌ سال ٦٥ حدود ٤٠٠ شهر داشتیم که امروز به حدود‌ هزار و ٥٠٠ شهر رسیده، درواقع  شهرهای جدید  همان روستاهای چند‌هزار نفری قبلی است.»
او می‌گوید در ٣٣‌سال گذشته ۱۱۰۰ روستا به شهر تبدیل شده و این اتفاق در اثر استفاده ابزاری از یک امکان قانونی بوده است. «در برخی از مواقع وقتی مطالبات روستاییان پاسخ داده نمی‌شود، در عوض این امتیاز تبدیل روستا به شهر را به روستاییان می‌دهند.»
سال‌های اخیر با شرایطی که طی شد برای روستاییان سال‌های سختی بود. روستاهای بسیاری به شهر تبدیل شدند. روستاهای بسیاری خالی از سکنه شدند و در این میان روستاسازان دست از کار نکشیدند. آنها با هر آنچه در توان داشتند، زمین‌های بی‌کس را به روستا تغییر دادند. در روستاهای جدید خانه ساختند. روستاهایی که دیگر هیچ بخشی از آنها  شبیه روستا نیست. نه کوچه‌ آشتی‌کنان دارد و نه باغ و تَلارهای قدیمی را. نه دام دارد و نه زمینی برای کشت. فقط خانه‌های چند طبقه دارد و کوچه‌های آسفالت.

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

کسی دستم را نمی‌گیرد

 با کِرمی که گوشت بدنم را می‌خورد، درد دل کردم
۲۷‌ سال از نام‌گذاری سوم دسامبر، ۱۲ آذر، به نام معلولان در سازمان ملل متحد و با هدف توجه به مشکلات این گروه از جامعه و آماده‌سازی زمینه رشد آنها می‌گذرد اما همچنان میلیون‌ها معلول در ایران و در بسیاری از کشورهای دنیا برای ابتدایی‌ترین نیازهای خود تلاش می کنند. مهران یکی از همین افراد است که سال‌هاست در آرزوی یک خبر خوش شب ‌و روز را به سختی پشت سرمی‌گذراند. او تک‌فرزند خانواده‌ای است که خیلی زود از هم پاشید و پدر و مادر هر کدام زندگی تازه‌ای را برای خود برگزیدند. دلتنگی مهران اما هیچ‌وقت رهایش نکرد و پس از جدایی پدر و مادر، همواره دلش برای هر دو آنها تنگ می‌شد هر چند حالا می‌داند که زندگی کاری با دلش ندارد: «پدرم گاهی اوقات به من سر می‌زد اما خودش ازدواج کرده بود و همسرش راضی نبود که من پیش آنها زندگی کنم و مادرم هم همین شرایط را داشت. دلتنگی من یک چیز بود و واقعیت زندگی چیز دیگر.» او اما همه این روزها را گذراند تا به پانزده سالگی رسید:     «۱۵ سالم بودم که تصادف کردم. صبح زود بیدار شدم که بروم مادرم را ببینم؛ ماشین از پشت به من زد، زمین خوردم و جفت پاهایم شکست، اعزامم کردند به تهران و بیمارستان شفا‌ یحیائیان میدان بهارستان. همان روز سریع من را اعزام کردند.» پس از آن روز و با آغاز دشواری‌های تازه، سختی‌های گذشته و دلتنگی‌های کودکی برای مهران تبدیل به روزهای خوب زندگی شد: «بیمه نبودم، وضع مالی خوبی نداشتم، پدر و مادرم سختی‌های خودشان را داشتند. سختی زندگی تازه شروع شده بود ولی همه کمک کردند و به تهران اعزام شدم. گفتند باید پلاتین بگذاریم.» برگه رضایت را امضا کرد و پلاتین‌ها هم به بدن نحیفش اضافه شد اما درد و دل‌شوره مهران کم نشد: «پلاتین خوب در بدنم جا نگرفته بود. باعث شد که پاهایم بی‌حرکت بماند و زخم بستر بگیرم. بعد از سه چهار‌سال فهمیدیم که این درد‌ها و مشکلات به پلاتین برمی‌گردد.» او پس از عمل، سال‌های زیادی را روی تخت گذراند، پاهایش سیاه شده بود و نمی‌توانست قدمی بردارد و همین باعث شد زخم‌بستر بگیرد: «شنیدن این دوران دل می‌خواهد، آن‌قدر تلخ و آن‌قدر سیاه است که هر کسی نمی‌تواند گوش کند. در همین حد که یک روز به پشت پایم دست زدم و دیدم کرم‌ها مشغولند. یکی را به دست گرفتم و با هم حرف زدیم. درد دل کردم، بعد هم سرجایش گذاشتم و گفتم بخور این روزی تو است.»
روز وداع با نیمی از بدن
مهران هفت سال را روی تخت گذراند و در همه این سال‌ها هم مادربزرگش همراه و همدرد او بود: «هفت ‌سال آرزو داشتم برف را لمس کنم، باران را لمس کنم و بوی خوش بهار را بچشم اما همه این تغییرات را فقط از شیشه پنجره می‌دیدم.» ‌سال ۹۲، نوبت به روز دشوار و تصمیمی سرنوشت‌ساز رسید. مهران انتخاب کرده‌ بود که با پاها و نیمی از بدنش وداع کند: «پاهایم سیاه شده بود و خودم رضایت دادم که قطع شوند. هفت سال روی تخت بودم؛ هفت سال که لحظه‌لحظه‌اش سخت و تلخ بود. خانواده می‌گفتند مهران را بگذارید کهریزک. من همه اینها را می‌شنیدم و ذره ذره آب می‌شدم و خجالت می‌کشیدم که چرا سرنوشت مهران باید این باشد؟ چرا یک اشتباه باید من را به اینجا برساند. اما مادربزرگم لحظه‌ای تنهایم نگذاشت.» مهران تصمیمش را گرفته بود اما پزشکان نظر دیگری داشتند: «می‌گفتند اگر پاهایت قطع شود خونریزی شدید باعث مرگت می‌شود چون زخم بستر هم داری و این خون اگر به بالا و قلب برسد حتما می‌میری، پزشکان متخصص زیادی به من می‌گفتند و به همین دلیل این پروسه هفت سال طول کشید و خانواده‌ام هم راضی نمی‌شدند. می‌گفتند همین‌جوری نفس بکشی هم خوب است چون معلوم نیست بعد عمل زنده بمانی.» جوان بیست‌ودو ساله آن روز، از هفت سال نفس‌کشیدن سخت روی یک تخت و زل‌زدن به سقف خسته شده بود: «در نهایت خودم رضایت دادم که پاهایم قطع شود. زمانی که می‌خواستم بی‌هوش شوم برای قطع پا، آیت‌الکرسی را با خود برده بودم اتاق عمل. هیچ‌کس نبود و فقط من بودم و خدای خودم. فکر می‌کردم شاید دیگر دنیای من تمام شده باشد اما زندگی راه و رسم خودش را دارد.»
باید بدون پا برمی‌خاستم
مهران از آن عمل سخت هم جان سالم به در برد، اما دیگر دو پایش را از دست داده بود. جسم تازه با خود سختی‌های دشوار هم می‌آورد و روح انسان را آزار می‌دهد. افسردگی پس از عمل، مهران را رها نمی‌کرد اما او تصمیم گرفته بود بدون پا برخیزد: «گفتم این حق من است و باید زندگی کنم، با پا یا بدون پا. باید زندگی کرد. پیش خودم گفتم وقتی خداوند به من فرصت زندگی داده چرا من کوتاه بیایم؟» دوره سخت نقاهت، مبارزه با افسردگی و آشنایی با بدن جدید برای مهران چند ماه طول کشید و او این روزها را هم پشت سرگذاشت و بار دیگر برای زندگی‌ بلند شد. این‌بار می‌خواست با ورزش و والیبال به روزهای آینده‌اش رنگ زندگی بپاشد: «تصمیم گرفتم بروم در عرصه ورزش. عمه‌ام خیلی کمکم کرد. می‌دانستم باید تلاش کنم. رفتم سراغ والیبال. شرایط من از همه هم‌بازی‌هایم بدتر بود، اما می‌خواستم و انرژی زیادی داشتم.» او دوستان تازه‌ای پیدا کرده بود و با هم شوخی‌ و خنده‌های خود را داشتند. به نواقص بدن هم گیر می‌دادند و با هم می‌خندیدند و روزگار هم به آنها چراغ سبز نشان داده بود. تمرین دوستانه برای مهران نتیجه داد: «تیم خوبی شده بودیم و تمرین‌مان هم زیاد بود. توانستیم در والیبال نشسته چندین مقام بیاوریم. دو مدال طلا، یک نایب‌قهرمانی و یک سومی. در مسابقات شهرداری تهران قهرمان شدیم و خیلی خوب پیش می‌‌رفتم.» تا همین سه ماه پیش و روی دیوارهای خانه‌ای که حالا از بین رفته، مدال‌‌ها، لوح ‌تقدیر و تصویری از مهران در کنار «محمدباقر قالیباف» شهردار پیشین تهران، خودنمایی می‌کرد. حالا انگار سرنوشت آن مدال‌های افتخار هم شبیه آوارگی مهران است:     «خانه متعلق به یک خیّر بود. دو سه ماه به من داده بود که تا قبل از تخریب، آنجا زندگی کنم. خیلی لطف داشت اما او هم زندگی خودش را داشت و برای خانه‌اش برنامه دیگری ریخته بود. خودم که آواره‌ام و وسایلم هم شبیه زندگی خودم.»
 سختی‌های تازه از راه می‌رسد
حضور در جامعه و گذران زندگی با ورزش برای هر معلولی در ایران با مشکلات فراوانی همراه است و پس از سال‌ها شعار و برنامه هنوز پایتخت ایران برای حدود ۱۰‌درصد از ساکنان مناسب نیست. اما برای مهران تهران شهر بهتری بود. او دوستان تازه‌ای پیدا کرد، چند قهرمانی هم کسب کرد و درست در روزهایی که به تیم ‌ملی فکر می‌کرد، جسمش بازی تازه‌ای درآورد: «بعد از چند‌سال عوارض بیماری باعث شد زمین بخورم و دیگر نتوانم ادامه دهم. جایی نداشتم بخوابم و شرایط مالی هم بد بود. دیگر نمی‌توانستم بروم خانه عمه‌ام. چند روزی پیش پدرم رفتم ولی همسر پدرم راحت نبود و مشکلات روحی برگشت. هیچ‌کس را نداشتم.» جوانی تنها حالا مزه زندگی و پیروزی بر مشکلات را چشیده بود. او نمی‌خواست تسلیم شود. مشکلات تازه او را به نهادهای دولتی و مستقل فراوانی کشاند، اما هیچ‌کس دست او را نگرفت: «به هر نهادی برای کمک رفتم که حقوقی به من بدهند یا مسکن بدهند ولی هیچ‌کس کمک نمی‌کرد. مجلس که رفتم من را راه ندادند. بنری همراه داشتم و روی آن نوشته شده بود: «آقای لاریجانی من می‌خواهم با شما درد دل کنم.» به هر جایی که فکر می کردم ممکن است موثر باشد رفتم. ناامیدتر از همیشه برگشتم. بعدها دوباره به مراکز بهزیستی و همه جا رفتم ولی هیچ‌کس کمکی به من نکرد.» او حالا باید با دریافتی ماهی ۱۶۰‌هزار تومان از بهزیستی و ماهی ٤٥ هزار و ۵۰۰ تومان یارانه چرخ زندگی را بچرخاند اما نمی‌شود: «هزینه داروها، اسپری و کپسول تنگی ‌نفس و چندین مورد دیگر را که برای تنگی تنفس باید استفاده کنم، ندارم. این داروها یک‌طرف، لباسم هم یک طرف. من غرور دارم، می‌خواهم در این مملکت نان بازوی خودم را بخورم. الان باید منتظر بمانم که آیا همسایه لباس جدید می‌خرد یا نه که لباس کهنه‌اش را به من بدهد.»
 آوارگی: امید دادند و ناامیدم کردند
مهران زند لشنی حالا تنهاست؛ نه خانه‌ای، نه حقوقی، نه همراهی. او که چندماهی در خانه یک خیّر زندگی می‌کرد، جایی برای زندگی ندارد: «قبلا در تهران خانه عمه، دختر عمه و … بودم؛ ۱۰-۱۵ روز یک‌بار خانه هر کدام از دوستان و آشنایان می‌روم و حتی هزینه ایاب و ذهاب هم ندارم. بعضی وقت‌ها هم می‌روم دورود، خانه عمویم.» در همین سال‌ها مهران یک‌بار با رسانه‌ای حرف زد و یک‌بار هم به برنامه‌ای تلویزیونی رفت و وعده‌های فراوانی گرفت:  «از شبکه سه به من قول دادند ولی الان حتی جوابم را هم نمی‌دهند. وقتی  به من وعده دادند خیلی خوشحال شدم و یک لحظه دردم فراموش شد. گفتم مشکل خانه‌ام حل می‌شود و ورزشم را ادامه می‌دهم ولی الان سردرگم هستم که چرا بعضی افراد به راحتی قول می‌دهند و فراموش می‌کنند» همه این وعده‌ها و بدقولی‌ها روی روح و روان جوانی که تنها یک زندگی ساده می‌خواست، تاثیر گذاشته است و حالا مهران ۲۸ساله ناامید است: «وقتی می‌بینم اطرافیانم آینده خود را رقم می‌زنند خوشحال می‌شوم اما وقتی به خودم نگاه می‌کنم، غبطه می‌خورم که مهران دلش پاک بود، برای کسی بدی نمی‌خواست، چرا به این روز افتاد.» روزگار سخت مهران و بدقولی مسئولان، در چند ماه گذشته با مجموعه‌ای از خبرهای بد تکمیل شد: «پدرم چند ماه پیش فوت کرد؛ همان پدری که به من پیام می‌داد مهران، پسرم! فکر می‌کنی دوست ندارم پیش من باشی؟ پدرم می‌خواست، ولی شرایط مالی و شرعی اجازه نمی‌داد که من پیش‌ او باشم. کاش پدرم بود و فقط به من می‌گفت پسرم، همین. همان پدر را هم از دست دادم. از هیچ چیزی بهره نبردم، نه از راه رفتن، نه از نفس کشیدن و نه از زندگی و ازدواج، اما شاکرم.»
سرماخوردگی، عفونت، آسم، مشکل ریه، بی‌پولی و در به ‌دری از جوانی ورزشکار، مهرانی ناامید و خسته ساخته است. او هرچه فکر می‌کند هیچ راه و روزنه امیدی نمی‌بیند تا جایی که چند روز پیش تصمیم دشواری گرفت: «آن همه قول و وعده‌ای که به من دادند و هیچ‌کدام اجرایی نشد، شرایط من را از قبل بدتر کرد. دیگر واقعا به بن‌بست رسیده‌ام و هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم. نه کاری می‌توانم بکنم، نه درآمدی از خودم دارم. تصمیم گرفتم کلیه‌ام را بفروشم، هرچند دکترها من را از این کار منع کردند و گفتند ممکن است خطرناک باشد. می‌گویند شانس موفقیت‌ چند‌درصد است ولی چند روز پیش رفتم و فرم اهدای کلیه را پر کردم. تصمیمم را گرفتم و این کار را کردم. درست یا غلط‌ آن را نمی‌دانم، اما این را خوب می‌دانم که هیچ‌کس اطرافم نیست و هیچ‌کس دستم را نمی‌گیرد.» مهران حالا و پس از این تصمیم سخت، نمی‌داند چه روزهایی انتظارش را می‌کشد و حتی نمی‌داند چند روز دیگر زنده است، اما یک جمله برای مردم دارد: «بدانید که آرزو داشتم تنها یک شب سرم را راحت بگذارم و بخوابم.» روزگار سپری‌شده مهران، سرگذشت یکی از چندمیلیون ایرانی معلول است که با وجود تمام تغییرات همچنان بسیاری از حقوق ابتدایی آنها نادیده گرفته می‌شود؛ جمعیتی که همین چند ماه پیش، «همایون‌ هاشمی» نماینده مردم میاندوآب در مجلس تعداد آنها را حدود ۱۰میلیون اعلام کرد و براساس اطلاعات مستند، بهزیستی ایران تا ‌سال ۹۶، تنها یک‌میلیون و ۴۱۵‌هزار نفر از آنها را تحت پوشش قرار داده است.

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

شهروندان عادی کشته‌شده در اعتراض‌ها شهید محسوب می‌شوند

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به گزارش ارایه‌شده از سوی دریابان علی شمخانی، دبیر شورای‌عالی امنیت ملی که چندی قبل پیرامون نحوه مدیریت وضع جانباختگان و مصدومان حوادث اخیر خدمت ایشان تقدیم شد، ضمن موافقت با پیشنهادات مطرح‌شده مقرر فرمودند: «… هرچه سریع‌تر انجام شود و نسبت به افراد مشکوک در هر گروه با جهتی که به رأفت اسلامی نزدیک‌تر است عمل شود.»
گزارش ارسالی براساس دستوری که بلافاصله پس از رخدادهای اخیر از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی به دبیر شورای‌عالی امنیت ملی برای بررسی دقیق ریشه‌ها، عوامل و دلایل بروز ناآرامی‌ها  و همچنین  رسیدگی سریع به وضع جانباختگان و خانواده‌های آنان ابلاغ شد، تهیه و ارایه شد. در این گزارش پیشنهاد شد ه براساس چارچوب‌های قانونی موجود شهروندان عادی که بدون داشتن هیچ‌گونه نقشی در اعتراضات و اغتشاش‌های اخیر و در میانه درگیری‌ها جان باخته‌اند، در «حکم شهید» محسوب شده و خانواده‌های آنان تحت پوشش بنیاد شهید و امور ایثارگران قرار بگیرند. همچنین درخصوص قربانیانی که در جریان تظاهرات اعتراضی به هر نحو جان خود را از دست داده‌اند، موضوع پرداخت دیه و دلجویی از خانواده‌های آنان پیشنهاد شد.
در مورد آن دسته از قربانیان حوادث اخیر که به صورت مسلحانه و در درگیری با نیروهای حافظ امنیت کشته شده‌اند، مقرر شد پس از بررسی وضع و سوابق خانواده آنان، حساب خانواده‌های موجه و آبرومند از فردی که اقدام به عمل مجرمانه کرده است، جدا شود و خانواده‌های آنان متناسبا مورد توجه و دلجویی قرار بگیرند.
مقام معظم رهبری در مورد نحوه مواجهه با خانواده‌های گروه سوم که مشکوک به شرارت بوده‌اند نیز امر بر «رأفت اسلامی» و توجه به خانواده‌ها نمودند. با توجه به دستور و تاکیدات رهبر معظم انقلاب از چندی قبل کار رسیدگی به پرونده‌های تشکیل‌شده برای جانباختگان و مصدومان رخدادهای اخیر در سطح استان‌ها آغاز شده است.

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

آرزوهای ما کجاست؟

آتش بی‌مهار
آن روز هم تنها دغدغه‌شان امتحان ریاضی خانم معلم بود، اما آن‌قدر در آتشِ شعله‌ور ضجه زدند و جیغ ‏کشیدند که آتش خود شرم کرد و بعد ٤٠دقیقه خاموش شد. سه‌شنبه بود، چهاردهم آذر، ماه آخر پاییز. ‏زنگ اول امتحان ریاضی داشتند و زنگ بعد دیکته. هوای آذرماهِ درودزن سرد بود و ‏چراغ‌نفتی قدیمی پشت در آهنی کلاس، گرما می‌داد به دخترک‌ها. دری که دستگیره نداشت و ‏دخترک‌های به سن «کبری»، هر روز بسان «پترس» انگشت‌های ظریف‌شان را در سوراخ آن ‏می‌چرخاندند تا باز شود. ساعت از ٦و٥٧ دقیقه گذشته بود که «بابایی» پریسا را زیر تابلوی «شهید ‏رحیمی» مدرسه پیاده کرد و به خانه برگشت تا مهیای رفتن به مدرسه‌ای دیگر شود. پریسا وارد کلاس ‏دوم الف شد و نشست کنار دست نرگس، روی نیمکت چوبی. پشت سرشان سمانه، مریم و لیلا جمع و ‏تفریق تمرین می‌کردند. ساعت ٧و  ٢دقیقه بود که مبصر کلاس یادش آمد تخته‌پاک‌کن کثیف است. از ‏ترس تنبیه معلم، از روی نیمکت بلند شد تا آن تکه ابر را با شیلنگ آب حیاط بشوید. «همین که اومد در ‏کلاس رو با انگشتش باز کنه، پلیورش گرفت به چراغ‌نفتی و چراغ افتاد پشت در کلاس. مخزن چراغ ‏درپوش نداشت و جای آن پلاستیک گذاشته بودند. پلاستیک از مخزن چراغ بیرون افتاد و نفت ریخت ‏روی آتش چراغ و در بسته شد.»‏
دخترکان ناآشنا به آتش، جیغ کشیدند. مریم دخترعموی پریسا که در حیاط لقمه می‌خورد، دود و ‏آتش را که دید، لقمه از دهانش افتاد و «به دو» رفت سراغ مدیر. «اما هرچی به مدیر التماس کرده بود که ‏بیاد ما رو نجات بده، مدیر نیومد.» پنجره‌های کلاس دزدگیر داشت و دخترک‌ها، گیر افتاده در زندان ‏آتش، هیچ راه فرار نداشتند. «طبق چیزی که من شنیدم، مدیر دیده بود که از زیر در کلاس ما دود ‏بیرون میاد، اما تنها کاری که کرده بود این بود که زنگ زده بود بیان کمک ما و به خودش زحمت نداد با ‏یک لگد در رو باز کنه تا ما بیاییم بیرون.» آتش بی‌مهار، ٤٠دقیقه بر تن دخترکان بی‌پناه نشست و ‏جان‌های نحیف‌شان را ‌سوزاند. «٤٠دقیقه تو آتیش سوختیم، کسی به فریادمون نرسید.» حالا جز دود و ‏جیغ‌های خفه، بوی گوشت و موی سوخته هم از زیر در کلاس می‌زد بیرون.‏
ناز انگشتای تو…‏
‏«باباش برگشت خونه. براش سفره انداختم. نشست صبحانه‌شو بخوره و بعد بره سر کار که در زدن و گفتن: ‏پریسا سوخته، براش لباس ببرید بهداری. گفتم: پریسا رو باباش همین الان بردش مدرسه؛ چه جوری ‏سوخته؟» سراسیمه و ترسان، پا به دو می‌گذارند تا بهداری. «تا رسیدم دیدم ولوله شده و همه‌ روستا ‏ریختن اونجا.» سراغ پریسا را می‌گیرد؛ کسی پریسا را ندیده است. «بچه‌ها رو که بردن بیرون، من و نرگس ‏زیر میز بیهوش شده بودیم؛ ولی صداها رو می‌شنیدیم. همه رو بردن و ما رو ندیدن. صدا زدیم: ما زیر میز ‏هستیم، به ما هم کمک کنید. دست‌مونو گرفتن و از زیر میز آوردن‌مون بیرون. تا رسیدم به حیاط دویدم ‏تا خودمو برسونم به جوی آب. معلم‌ها وسط راه منو گرفتن و بردن بهداری.» حالا همه اهالی درودزن ‏جمع‌ شده‌اند جلوی بهداری. «آتیش خاموش شده بود، اما دیگه چیزی از ما نمونده بود.» لباس‌ها همه ‏چسبیده بود به پوست سوخته و «بوی گوشت و مو پیچیده بود توی سرم.» زیر لب دعا می‌خواند که ‏گفتند: دخترت را بردند شیراز. «رفتیم شیراز، بیمارستان قطب‌الدین. هشت تا از بچه‌ها بودن، اما پریسا ‏نبود. صدا زدم: پریسا! پریسا! صدای خفه‌ای گفت: مامان من اینجام.» مادر به صدا نگاه می‌کند. «دیدم ‏اصلاً پریسای چی‌چی؛ باد کرده اومده بالا، چیزی از صورتش نمونده بود.» فاطمه کمی آن‌سوتر در بغل ‏مادر است، لیلا، نرگس، سمانه و مریم اما برای خانواده‌ها قابل شناسایی نیستند. دست‌های سمانه و مریم ‏سالم است، اما نرگس و لیلا و پریسا نه؛ دست‌های پریسا بیشترین‌درصد سوختگی را داشت. ‏دخترک هشت‌ساله که لحظه‌ حمله‌ آتش، مداد قرمز در دست داشت، حالا دست‌هایش کبود است و ‏نیم‌سوخته.‏
اندوه بزرگ است
‏«دو ماه تموم توی بیمارستان بودن. همه‌ بدن‌شون عفونت کرده بود.» پریسا دو بار ایست قلبی می‌کند، با ‏دستگاه شوک برمی‌گردد. «دو ماه ما یک‌پشت توی قطب‌الدین بودیم.» برخی بچه‌ها بعد از ١٠، ١٥روز از ‏بیمارستان مرخص می‌شوند، سمانه، لیلا، نرگس، مریم و پریسا هر ١٥روز یک عمل جراحی دارند. «چه ‏بلاهایی که سر دخترک‌هامون نیومد.» حدود ٤٠ روز گذشته و پزشکان امیدشان به ترمیم انگشت‌های ‏دست پریسا را از دست داده‌اند. به پدر و مادر اعلام می‌کنند باید بخشی از انگشت‌های دست‌ها قطع شود ‏تا عفونت به بقیه بدن سرایت نکند. «فکر می‌کردیم نهایتاً یک بند از یکی دوتا انگشتش قطع میشه.» دو، ‏سه روز بعد، وقتی پانسمان دست‌ها را باز می‌کنند، پدر از حال می‌رود. «تا دست‌های بچه‌مو دید، حالش ‏بد شد و افتاد روی زمین… گفت: وای دست‌های دخترکم!»؛ همه انگشت‌ها از روی بند اول دست قطع ‏شده است.‏
مادر رفت؛ از بس که…‏
‏«ما اینجا تنها مونده بودیم، دوتا دختر با پدربزرگ و مادربزرگ‌مون.» خواهرها چشم‌شان کاسه خون است. ‏هر شب لباس‌های خواهر ته‌تغاری را بغل می‌کنند و می‌خوابند. هیچ خبر ندارند که در قطب‌الدین شیراز ‏چه می‌گذرد، تا آنکه خبر می‌رسد انگشت‌های دست‌ پریسا قطع شده است. «مادربزرگ‌ عاشق پریسا بود و ‏همه‌ش براش گریه می‌کرد؛ تا اینکه خبر رو فهمید…» این بارِ سخت، دیگر قابل‌تحمل نیست. مادربزرگ ‏همان لحظه که خبر قطع‌شدن انگشت‌های نحیف دخترک را می‌شنود، سکته مغزی می‌کند و اندوهِ خانه، ‏صدچندان می‌شود. «مادرم از غصه‌ پریسا، به رحمت خدا رفت.» خواهرها از شوک این اندوه‌های پیاپی، از ‏تحصیل بازمی‌مانند. «خیلی زجر کشیدیم… خیلی… بی‌حد…»‏
روزهای سخت بیماری
بعد ٦ماه دخترکان از بیمارستان مرخص می‌شوند و بازمی‌گردند به درودزن. «تا چندماه، باید یک روز در ‏میون، ٧٠، ٨٠ کیلومتر برمی‌گشتیم شیراز برای مداوا.» مادر در خانه، هر روز ساعت ٩صبح باید دختر را ‏از خواب بیدار کند و ببرد حمام، زخم‌ها را باز کند و بشوید، و دوباره پانسمان کند. «از روی تخت که ‏بلندش می‌کردم تا توی حموم، همین‌جور خون از توی گاز و باند می‌زد بیرون.» در حمام یواش‌یواش آب ‏می‌ریخت روی سر دخترک و باندها را یواش‌یواش می‌چید. «وقتی باندها را باز می‌کرد، پریسا ضجه می‌زد و ‏مامان از دردی که او می‌کشید، سر خودشو می‌کوبید به دیوار حمام.» بعد با وازلین و گاز زخم‌ها را دوباره ‏می‌بست. «هر روز تا ٢بعدازظهر تو حموم درگیر پانسمان زخم‌هاش بودم… این کارها رو کردم که زنده ‏موند؛ وگرنه بهم گفتن پریسا تمومه، می‌گفتن پریسا دیگه سالم نمی‌مونه.»‏
هزینه‌های گران درمان
‏«سال‌های بعد هیچی نمی‌فهمیدیم و نمی‌دونستیم چه بلایی سرمون اومده. همیشه با مامان‌هامون دعوا ‏می‌کردیم و می‌گفتیم:   ما نمی‌خواییم عمل کنیم؛ خسته شده بودیم از اتاق عمل.» پریسا در این ١٤سال، ‏‏٧٠ بار به اتاق عمل رفت و «هنوزم کو تا بره، تازه جراحی‌های پلاستیکش شروع شده.» با این همه عمل، ‏هنوز نمی‌تواند با بینی‌اش نفس بکشد. پزشکان هم می‌گویند آن‌قدر در کودکی عمل بیهوشی بر رویش ‏انجام داده‌اند که حالا با هر بار بیهوشی، ممکن است دیگر به هوش نیاید. بدن سمانه هم به دلیل ‏کورتون‌هایی که در کودکی دریافت کرده، دچار حساسیت شده و مردادماه امسال تمام بدنش تاول زد. «هشت‏روز در بیمارستان بستری بودم، ١١‌میلیون تومان هزینه بستری‌ا‌م شد.» هزینه‌های گزاف درمان و داروهای ‏پوستی، چنان بر خانواده‌ها فشار آورده که از تأمینش درمانده‌اند. «٦ ماهه داروهای پوستم رو ندارم.» ‏هزینه داروهای پوستی به اضافه دکتر و لیزر هر ماه بیش از ٣‌میلیون می‌شود و با این حال «هیچ ‏خبری از آموزش‌وپرورش نیست.»‏
وعده‌ها کو؟
پس از آتش‌سوزی دبستان شهید رحیمی روستای درودزن مرودشت در ‌سال ١٣٨٤، آموزش‌وپرورش مقصر این حادثه شناخته و براساس حکم دادگاه، ملزم به درمان و ارایه خدمات رایگان به ‏دخترکان شد. با این حال، آموزش‌وپرورش از همان ابتدا به خانواده‌ها اعلام کرد هزینه‌های درمان و ‏عمل‌ جراحی در صورتی رایگان خواهد بود که دخترکان در بیمارستان‌های نمازی و قطب‌الدین و ‏درمانگاه شهید مطهری درمان شوند. اوایل درمان‌شان متخصصان و جراحان شناخته‌شده و حاذقی در این ‏مراکز درمانی بودند؛ «اما پزشکان ما که بازنشسته شدند و از بیمارستان نمازی رفتند، مشکلات‌مان شروع ‏شد. هر بار که به بیمارستان مراجعه می‌کردیم، یا تخت خالی نداشت، یا نخ بخیه نداشت. بابام باید ‏می‌رفت یه‌ذره نخ بخیه می‌خرید ٢٠٠‌هزار تومان. آموزش‌وپرورش هم این هزینه‌ها را ‏تقبل نمی‌کرد. هزینه داروی پوست هر بار دست‌کم ٨٠٠‌ هزار تومان می‌شد، اما آموزش‌وپرورش پولی ‏نمی‌داد. پدرم همه هزینه‌ها را از جیب می‌داد؛ یک کارمند آموزش‌وپرورش با ماهی ٢‌میلیون تومان ‏حقوق که بعد از مدتی دیگه حتی از پس خرج من برنمی‌آمد.» چنان روزگار سخت شد که هر دو خواهر ‏به دلیل هزینه‌های درمان پریسا ناچار به ترک تحصیل شدند. «پولی نمی‌موند که خواهرهام بتونن درس ‏بخونن. هرچه پول بود، خرج درمان من می‌شد که آن هم کافی نبود و پدرم از اقوام قرض می‌گرفت.»‏
به‌ناچار رفتند زیر نظر پزشکان جوان‌تر که تازه تخصص گرفته بودند. «دست مرا عمل کردند گذاشتند توی پهلویم و بعد از آن، بیش از ١٠ عمل به دلیل جبران آن ‏عمل اشتباه انجام دادم. هزینه عمل‌های بعدی را از جیب دادیم. بینی من سه‌بار عمل شد، اما هنوز ‏نمی‌توانم از راه بینی نفس بکشم.» دخترها می‌گویند عمل‌هایشان پیچیده است و باید متخصصان ‏باتجربه آنها را جراحی کنند، اما در بیمارستان دولتی اجازه عمل به خود متخصصان هم نمی‌دادند و ‏دستیاران‌شان عمل می‌کردند. «این بلاها را آموزش‌وپرورش بر سر ما آورد. آن‌قدر از عمل‌های پشت سر ‏هم خسته شده بودیم که با خانواده‌هایمان دعوا می‌کردیم و می‌گفتیم دیگر نمی‌خواهیم عمل کنیم؛ آنها ‏می‌گفتند: بزرگ که شدید می‌فهمید چرا باید عمل می‌شدید.» چندی پیش پریسا برای عمل جراحی ‏پلاستیک نزد متخصص جراحی رفت. «جراح پلاستیک برای انجام عمل بینی‌ام ٤٠‌میلیون تومان خواست ‏که گفتم ندارم. رفتیم سراغ دکتر «خ» که آموزش‌وپرورش معرفی کرده بود. هر کدام از ما پیش او می‌رفتیم، با گریه برمی‌گشتیم؛ چون می‌گفت: تو ‏دیگه درست نمیشی، برو بیرون.»‏
مشترکان مورد نظر در دسترس نیستند
دخترک‌ها رفته‌رفته بزرگ‌تر شدند. دیگر حضور در جمع و جامعه برایشان سخت شد. «هنوز هم بعضی از ‏مردم تو خیابون برمی‌گردن و به ما خیره می‌شن. حتی یک‌بار زنی گفت: خدا پدر و مادرت را لعنت کنه ‏که این بلا رو سرت آوردن.» پریسا سال‌هاست به ‏هیچ مراسم عروسی و میهمانی نرفته است. «الان دیگه جایی که بچه باشه، نمی‌رم.» خواهرش می‌گوید ‏بچه‌ها می‌پرسند چرا دستت این‌جوری است و او به هم می‌ریزد. مادرها می‌گویند با آنکه بارها از آموزش‌وپرورش خواسته‌اند برای‌ دخترها امکان دسترسی به مشاور را فراهم کنند، جوابی نشنیده‌اند. «چندی ‏پیش اداره آموزش‌وپرورش استان اعلام کرد به ما لپ‌تاپ داده است؛ شما اینجا لپ‌تاپ می‌بینید؟» ‏می‌گوید مدیر کل پیشین آموزش‌وپرورش استان در سال‌های نخست «خیلی به ما توجه می‌کرد، اما این ‏اواخر، او هم دیگر به ما محل نگذاشت.» مدیرکل فعلی هم «فقط به ظاهر میگه مشکلات‌تون رو پیگیری ‏می‌کنم، اما کاری انجام نداده.» از نماینده مرودشت در مجلس هم بسیار گله می‌کنند که «می‌گه شما مثل ‏دختران من هستین، اما یک‌بار هم تلفن و پیامک‌های ما را جواب نداده.» ‌سال گذشته هم که به تهران ‏رفتند، پشت در اتاق وزیر ماندند.‏
آن‌گونه که دخترها می‌گویند، تنها اقدامی که آموزش‌وپرورش درحال حاضر برایشان انجام می‌دهد، ‏پرداخت ماهانه ٥٠٠‌ هزار تومان است؛ مبلغی که تا همین چندماه پیش ٢٠٠‌هزار تومان بود. «این ‏پولی که به ما می‌دن، هزینه یک داروی پوستی ما نمیشه.»
دلخوشی‌های کوچک
در ٥‌هزار روز و اندی که از آتش‌سوزی دبستان می‌گذرد، جز چند اتفاق معدود، دختران درودزن دلخوشی ‏دیگری نداشته‌اند. «اولین اتفاق شاید اون لحظه‌ای بود که فهمیدیم یک خواننده زیرزمینی درباره ما ‏خوانده. این‌قدر خوشحال شدیم از اینکه یکی هست که به یاد ما بوده.» از آن روز آن‌قدر آن آهنگ را ‏گوش کرده‌اند که مادرها هم همه‌ متنش را از حفظ‌اند. «آن‌قدر دوستش داریم که یکی از آرزوهامون ‏اینه یه روز از نزدیک ببینیمش.» معتقدند بسیاری از مردم ایران بعد از آن آهنگ بود که از حال و ‏روزشان باخبر شدند و عجیب نیست که وقتی می‌خواهند آن آهنگ را پخش کنند، در گوشی همراه‌ ‏همه‌شان هست و با ذوق پخشش می‌کنند. دلخوشی دیگر خانواده‌ها آن است که دخترها حالا دانشجو ‏هستند. خودشان می‌گویند برخورد هم‌کلاسی‌ها با آنها بسیار دوستانه و صمیمانه است. دلخوشی ‏دیگر این روزهای پریسا آن است که سرانجام پس از دو ‌سال پاسخ «نه» شنیدن از اداره راهنمایی و ‏رانندگی فارس برای دادن آزمون رانندگی، سردار کمال‌ هادیان‌فرد در تهران شخصاً دستور داده از او آزمون ‏بگیرند و پس از قبولی در آزمون، دستور صدور گواهینامه را برایش صادر کرده است.‏
وعده استخدام در آموزش‌‌وپرورش راست نبود
با این حال، دخترها این روزها به آینده‌شان چندان امیدوار نیستند. «آینده شغلی برای خودمون ‏نمی‌بینیم. وزیر آموزش‌و‌پرورش در همون سال‌های اول به خانواده‌ها و در رسانه‌ها اعلام کرد که آموزش‌وپرورش تصویب کرده به محض اتمام درس‌مون در این وزارتخانه استخدام می‌شیم، اما چندساله که هیچ ‏خبری از استخدام نیست.» در سفر اخیرشان به تهران هم برخی کارمندان وزارتخانه آب پاکی را روی ‏دست‌شان ریخته‌اند و رسماً گفته‌اند قول استخدام، قولی راست نبوده است.‏
چشم امید به هلال‌احمر
آنان مدتی است امید بسته‌اند که هلال‌احمر هزینه پروتز دست‌هایشان را تقبل کند تا شکل دست‌شان عادی شود. از آن سو، برخی پزشکان به خانواده‌ها گفته‌اند متخصصان جراحی پلاستیک کره ‌جنوبی ‏می‌توانند دخترها را به‌صورت کامل معالجه کنند. «حتی بعضی از پزشکان معتقد بودند اگر بتوانیم یک‌بار ‏سفیر کره ‌جنوبی را در ایران ملاقات کنیم، امکان محتمل‌تری برای معالجه‌مان وجود دارد.» از همین رو  ‏امیدوارند  موقعیتی پیش بیاید که بتوانند در خارج از کشور معالجه شوند.
خانواده‌ها رنج کشیدند
دخترها این روزها کمتر حوصله بیرون رفتن از خانه دارند؛ مگر زمان‌هایی که هر پنج نفر در درودزن، ‏مرودشت یا شیراز دور هم جمع شوند. مادرها می‌گویند دخترها اغلب در اتاق تنها می‌نشینند و تلفنی با ‏هم حرف می‌زنند و حوصله بازی، سرگرمی و میهمانی ندارند. «بچه‌های هم‌سن‌وسال ما امروز آرزوهای ‏دیگه‌ای دارن، اما دغدغه ما هزینه‌های بسیار بالای درمانه که خانواده‌ها نمی‌تونن از پس پرداختش بر‏بیان.» مادرها می‌گویند سیستم ایمنی بدن دخترها بسیار ضعیف شده و خودشان هم بسیار حساس و ‏زودرنج شده‌اند. از آن‌سو، خانواده‌ها نیز بعد از ١٤‌سال رنج، آسیب‌های بسیاری دیده‌اند. «بابایی افسردگی ‏گرفته، عصبی شده، دیسک کمرش عود کرده و موهاش سفید شده. ما الان به‌عنوان یک خانواده در خانه ‏حرفی برای گفتن به همدیگه نداریم. همه‌مون عصبی شده‌ایم.»‏
نوشدارو پس از مرگ سهراب
سه، چهار‌ سال پیش خبر آمد که دبستان دخترانه شهید‎ ‎رحیمی روستای درودزن که به‌دلیل نداشتن ‏سیستم گرمایشی با چراغ‌ نفتی قدیمی بدون درپوش مخزن گرم می‌شد، گازکشی شده است و حالا ‏رادیاتورهای سفید، کلاس‌های دخترکان را گرم می‌کند. «آره؛ مدرسه الان گازکشی داره و اگه اون زمان ‏هم سیستم گرمایشی داشت، زندگی‌های ما آتیش نمی‌گرفت.»‏

دسته‌ها
Uncategorized تیتر یک

در جست‌وجوی خانه امن

بازگشت به خانه
«طاووس ‌رضایی» زن چهل‌وچهارساله‌ افغانستانی، یکی از همان مسافرهاست. کسی که روزی با برچسب «پناهنده» شناخته می‌شد، حالا خودش شده پناهِ چند خانواده. زمان گذشت و سال‌های دور از خانه به پایان رسید. رضایی پس از دو دهه مسافر وطن شد. چند‌سال است که از آن سفر می‌گذرد و او حالا راوی روزهای حضورش در وطن است. او دیگر از گذشته خود حرف نمی‌زند، از روزهای تلخ مهاجرت. رضایی حالا فوق تخصص نازایی است. حرف‌هایش دیگر بُریده بُریده نیست. خانم دکتر حالا  بدون وقفه با صدای بلند از وطن خود حرف می‌زند، ‌از فرصت‌ها و چالش‌هایی که به عنوان زنی تحصیل‌کرده در جامعه افغانستان با آن روبه‌رو شده است. «‌سال ١٣٨٣ به خانه بازگشتم. آدرس‌ها برای گُم بود. در کوچه‌های کابل نابَلَد بودم، نابلدی در سرزمین خود. با نگاهی کنجکاوانه‌ کوچه‌ها و خیابان‌ها را مشایعت می‌کردم.»
بیگانه با زبان مادری
‌ رضایی از پایان سال‌های دور از خانه می‌گوید. قصه‌ زندگی راوی عجیب و غریب نیست. بازگشت به خانه داستان خوشِ میلیون‌ها مهاجر افغانستانی است. آمار می‌گوید از ‌سال ۲۰۰۱، با شکل‌گیری نظام سیاسی جدید در افغانستان،‌ مهاجران افغانستانی از گوشه‌‌گوشه دنیا به افغانستان برگشته‌اند. همین آمار نشان می‌دهد در ١٨‌ سال اخیر، نزدیک به ۱۰‌میلیون مهاجر افغانستانی از سراسر جهان به کشور بازگشته‌اند؛ بازگشتی خوش که با چالش‌هایی نیز همراه ا‌ست؛ چالش‌هایی که در این سال‌ها رضایی بیشتر با آنها درگیر بوده است. خانم دکتر درباره همین چالش‌ها حرف می‌زند: «سخت است که با گویش مادری خود بیگانه باشی. من با زبان مادری‌ام بیگانه بودم. ‌سال ١٣٨٣ زمانی که پس از پایان تحصیل در رشته پزشکی با خانواده به افغانستان برگشتم، دو جایگاه فوق‌العاده را در بیمارستان کابل از دست دادم؛‌ فقط به این دلیل که به زبان و گویش مادری خود مسلط نبودم؛ به همین آسانی!» رضایی فارغ‌التحصیل دانشگاه فاطمیه قم است. او پس از بازگشت در دانشگاه رابعه ‌بلخی و درمانگاه فاطمیه مشغول به کار شد.
فرصت‌های شغلی برای زنان
«تبعیض به نفع زنان» تعبیر دکتر رضایی از وضع دستیابی زنان به فرصت‌های شغلی در کشور افغانستان است. او درباره فرصت‌های شغلی در جامعه افغانستان می‌گوید: «ساختار مدیریتی افغانستان تبعیض به نفع زنان قائل شده است. یعنی شرایط تصدی مدیریت برای زنان ساده‌تر است تا مردان. البته مشکلات و چالش‌هایی در نظام عرفی جامعه افغانستان وجود دارد؛ یک حالت تعریف‌شده که مردان بیرون از خانه کار می‌کنند و زنان در منزل.» رضایی در تکمیل حرف‌ها خود می‌گوید: «نظام اداری افغانستان حامی حقوق زنان است. البته ممکن است در مواردی   جنس مخالف به زنی توهین کند یا او را آزار دهد، اما این اتفاقات در ساختار اداری ما کم‌رنگ است. به چه علت می‌گویم کم‌رنگ، به این دلیل که دولت در این سال‌ها امتیازاتی برای زنان قائل شده است؛ مثلا در برخی ادارات بخش جنسیت ایجاد شده است و اگر زنی آزار و اذیت شود، این بخش  پیگیری می‌کند. وزارت زنان، «ان‌جی‌‌او»ها و ارگان‌های مختلفی برای حفظ امنیت زنان در افغانستان فعالیت می‌کنند. همین مانع چنین اتفاقاتی شده است. در رفت‌وآمد شهری هم اگر زنی با مزاحمت روبه‌رو شود، می‌تواند به وزارت زنان، بخش خشونت‌ها شکایت کند. البته نظام عرفی افغانستان به‌گونه‌ای ‌است که مردان حاضر در شهر اجازه نمی‌دهند به خانمی اهانت شود. خودشان به میدان می‌آیند و با فرد توهین‌کننده برخورد می‌کنند.»
محیط خانه، ناامن‌ترین جا
دادستانی کل افغانستان اعلام کرده است که در ‌سال ۱۳۹۸ به بیش از ٢هزار و ۵۰۰ پرونده خشونت علیه زنان رسیدگی کرده که ۱۴۹ مورد آن تجاوز جنسی ‌است. جمشید رسولی، سخنگوی دادستانی افغانستان گفت که رسیدگی به موارد خشونت علیه زنان در اولویت این نهاد قرار دارد و به تمام شکایت‌های زنان درباره خشونت به‌صورت جدی، عادلانه و منصفانه، مطابق قانون افغانستان رسیدگی می‌شود. آمار می‌گوید که از ٢‌هزار و ۷۶۲ مورد خشونت‌ علیه زنان، بیشتر از ۹۷‌درصد آن در خانه صورت گرفته و محیط خانه ناامن‌ترین جا برای زنان افغانستان است؛ موضوعی که رضایی نیز بر آن تأکید دارد. چندهمسری و ازدواج در سن پایین از مواردی است که در جامعه افغانستان دیده می‌شود. رضایی از تجربیات خود در این‌باره می‌گوید:«چندهمسری شیوع بالایی دارد. خشونت هم رایج است. من بیمارانی داشته‌ام که با کبودی و شکستگی به درمانگاه مراجعه کرده‌اند. البته تمام این موارد برآمده از برخی باورهای نادرست در جامعه افغانستان است. جامعه تحصیل‌کرده افغانستان برای حل این معضلات راهکار و فعالیت بسیاری دارد. برخی از مراکز ویژه چنین موضوعاتی ایجاد شده. ‌کارگاه‌های بسیاری شکل گرفته است. پروژه حمایت از زنان در وزارت زنان دنبال شد. مبارزه علیه سنت‌های ناپسند و استمرار فرهنگ مردسالار باعث کاهش خشونت علیه زنان خواهد شد. دولت «خانه امن» تأسیس کرده است تا زنانی که تحت خشونت شدید قرار می‌گیرند، میهمان آن ‌شوند؛ خانه‌ای میان خانه‌های دیگر؛ سرایی که آدم‌ها به آن پناه آورده‌اند؛ زنانی که گذشته تلخ و دردناک‌شان در تعقیب‌شان است، حالا روزگار آرامی دارند، بی‌آنکه کسی تهدیدشان کند.»
دلخور‌ی‌ِ خانم‌دکتر
رضایی صحبت‌هایش را با دلخوری از موضوعی تمام می‌کند:«موضوع تبعیض‌های نژادی است. دولت در چند‌سال اخیر کنکور را قومیت‌سنجی کرده است. مردم ‌هزاره با رتبه‌ بالا به دلیل همین قومیت‌سنجی نمی‌توانند وارد دانشگاه شوند؛ مثلا در‌ سال جدید یکی از جوانان شهر هزاره با رتبه ٣٦٥ نتوانست وارد دانشگاه شود و در همان دوره فرد دیگری با رتبه ١٥٠ وارد شد؛ موضوعی که دکتر تمنا برکتی نیز آن را تأیید می‌کند. تمنا برکتی دندان‌پزشک است. او و همسرش هر دو در افغانستان تحصیل کرده‌اند. برکتی در حال حاضر برای ادامه تحصیل به ایران سفر کرده است. او درباره فرصت‌های شغلی در جامعه افغانستان می‌گوید: «ما یاد گرفته‌ایم با مشکلات روبه‌رو شویم. اگر ظلم نباشد، مشقت‌ها تمام می‌شود. من در افغانستان متولد شده‌ام، درس خوانده‌ام، کنکور داده‌ام و کار کرده‌ام. در دوران تحصیل ما تعداد دانشجویان زن به مرد ٤٠  به ٦٠ بود، اما درحال حاضر زنان ٧٠‌درصد صندلی‌ها را به دست آورده‌اند. ما در کنکور نابرابری جنسیتی نداریم، اما اخیرا کنکور سهمیه‌بندی شده است و هر ولایت و استانی سهمیه خود را دارد؛ این موضوع باعث نارضایتی شده است. برکتی متولد ‌سال ١٣٦٦ است. او مدرک لیسانس دندان‌پزشکی را در کابل گرفته و در ایران موفق به اخذ دکتری شده است. او درباره امنیت زنان در محیط کار می‌گوید: «در برخی از بیمارستان‌ها با رزیدنت‌ها بدرفتاری می‌شود. محیط کار ما آکادمیک بود. من تجربه تلخ ندارم، اما برخی از همکاران از نحوه برخوردها در ارایه مرخصی زایمان‌ها و… گلایه داشتند.»
پایان مهاجرت
بازگشت مهاجران افغانستانی به کشور ادامه دارد. سال ٢٠١٩ مصادف با چهلمین ‌سال مهاجرت مردم افغانستان است. ٢,٤‌میلیون شهروند افغانستانی از ‌سال ۲۰۱۶ تا به حال به کشورشان بازگشته‌اند؛ برخی داوطلبانه و برخی مجبور به بازگشت شده‌اند. روند بازگشت مهاجران افغانستانی به کشور در ١٨‌سال اخیر نشان می‌دهد اگر دولت زمینه‌ تأمین امنیت غذایی، روانی و جانی شهروندان را مهیا کند، مهاجران افغانستانی زندگی در افغانستان را به زندگی در مهاجرت ترجیح می‌دهند. از سوی دیگر، وظیفه‌ دولت است که زمینه‌‌ زندگی سالم و فعال را برای شهروندان مهیا کند تا هیچ‌گاه مردم افغانستان از روی ناچاری به مهاجرت رو نیاورند. اگر دولت به ساختن و توسعه‌ افغانستان متعهد باشد، زمینه بازگشت فراهم می‌شود. بگذارید پایان‌بندی این گزارش صحبت‌های دکتر برکتی باشد: «ما افغانستانی هستیم؛ چه دور از وطن چه در وطن.»

 باید از خانواده شروع کرد

فائزه تخاری پزشك عمومي

مهم‌ترين عامل محدوديت حضور و فعاليت زنان نبود امنيت است، ولي نكته مهم‌تر نفوذ مخرب وهابيون با سوءاستفاده از شرايط نابسامان جنگ افغانستان براي ورود به فرهنگ مردم افغانستان است؛ تفكري غلط كه زن مسلمان را به حاشيه مي‌كشاند و اجتماع اسلامي را از حضور حياتي و نقش اساسي او محروم مي‌کند .براي بهبود نقش زنان در جامعه بحران‌زده‌ افغانستان بايد ابتدا از جامعه‌ كوچك ولي اساسي يعني خانواده شروع كرد. بايد مساوات در تمام زمينه‌ها بين زن و مرد رعايت شود.
باید توانايي‌ دختران مثل پسران در تمامي زمينه‌ها مهم تلقي و براي رشد اين توانايي حمايت مطلوب از طرف خانواده انجام شود. متاسفانه شرايطي كه در ابتدا اشاره كردم باعث شده در بيشتر مناطق افغانستان دختران عضوي از خانواده قلمداد شوند كه هويتي ندارند و مصرف‌كننده محض هستند كه مجبورند براي گذران زندگي حتما ازدواج كنند و بعد از ازدواج نيز تنها با به دنيا آوردن فرزند پسر است كه جايگاه‌شان در خانواده تثبيت می‌شود.  بايد به اين نكته اشاره كنم كه زنان افغانستان فوق‌العاده بااستعداد هستند و اين را تعدادشان در مهاجرت، كه شرايط برايشان فراهم شده، و آنانی که در بدترين شرايط در افغانستان هستند به خوبي به دنيا نشان داده‌اند. اين بدين معني است كه انسان بااستعداد با تمامي توانايي‌ها، به مصرف‌كننده‌ای محض تبديل مي‌شود و در نتيجه نه‌تنها همسر و فرزندان از نعمت حضور زنی توانمند، بااراده و قوي  محروم مي‌شوند بلكه تمام جامعه از اين موضوع لطمه مي‌بيند.
خوشبختانه حكومت افغانستان موضوع خشونت عليه زنان را جدي می‌گیرد؛ اين بسیار جاي بحث دارد ولي بايد به موضوع خشونت عليه زنان بسيار بنيادي و همان‌طور كه گفتم از خانواده پرداخت. در اين‌باره خود زنان خصوصا در جايگاه مادر مي‌توانند نقش مهمي ايفا كنند. الحمدلله حضور زنان در همه نهاد‌ها ازجمله نهاد‌هاي مدني افغانستان ديده مي‌شود و روندی رو به رشد شکل گرفته است، اما اين حضور همچنان زير سايه برخي تفكرهای به‌جا مانده از فرهنگ طالبانيسم است. زنان همچنان اسير برخي تفكرهای غلط هستند و درحال حاضر فقط از چارچوب حصر خانگي بيرون آمده‌اند.