دسته‌ها
حادثه

مرگ پایان زندگی مصطفی نبود

  • برادرتان دقیقا کجا تصادف کرد؟
    از قزوین به کرج می‌آمد. برادرم در محمدشهر کرج زندگی می‌کرد. برای کار به قزوین ‏رفته بود. داشت برمی‌گشت. اتفاقا با همسرش هم تلفنی صحبت کرد و خبر داد که دارد بر می‌‏گردد. اما نزدیک کرج، تصادف کرد. سرش به گاردریل خورد و به کما رفت. ‏
  • چند روز در کما بود؟
    حدودا یک هفته در کما بود و ما امید داشتیم که برگردد. اما برنگشت و دچار مرگ مغزی شد. ‏
  • برای چه کاری به قزوین رفته بود؟
    برادرم کار و شغل جدیدی راه انداخته بود. می‌خواست کار پرورش ماهی انجام ‏دهد. به قزوین رفته و کارهایش را انجام داده بود. اتفاقا آن شب هم می‌رفت که همسر و ‏فرزندش را با خودش به قزوین ببرد تا در آن‌جا خانه ببینند. می‌خواست زندگی جدیدی را در ‏آنجا شروع کند. اما نشد و همه چیز نابود شد.‏
  • شغل قبلی برادرتان چه بود؟
    برادرم تابلوساز بود. در محمدشهر کرج مستاجر بود. با این شغل جدید می‌توانست زندگی ‏بهتری را شروع کند. خیلی ذوق و شوق و هیجان داشت. چند روزی بود که به قزوین می‌‏رفت. تمام کارهایش را انجام داده بود. فقط مانده بود همراه همسرش خانه‌ای را برای ‏زندگی انتخاب کنند. ‏
  • چطور شد که برای اهدای اعضای بدن برادرتان رضایت دادید؟
    من همیشه موافق این کار بودم و کارت اهدای عضو هم دارم. با خودم می‌گویم بعد از ‏مرگ اعضای بدن نجات‌بخش زندگی یک نفر دیگر باشند، بهتر از این است که زیر خاک دفن ‏شوند و از بین بروند. برای همین وقتی این اتفاق افتاد با برادران دیگرم صحبت کردم و آنها ‏هم راضی شدند. فقط مانده بود مادرم و همسر مصطفی؛ آنها هم خیلی زود راضی شدند. وقتی به همسر مصطفی گفتیم که با این‌کار حداقل قلب مصطفی می‌تپد، قبول کرد. ‏
  • مادرتان مخالف نبود؟
    نه اصلا.‌ سال 79 پدرم مثل برادرم تصادف کرد و دچار مرگ مغزی شد. آن زمان ‏مادرم راضی نشد که اعضای بدن پدرم را اهدا کنند. آن موقع نتوانست بر احساساتش غلبه کند ‏و منطقی تصمیم بگیرد. برایش سخت بود. برای همین رضایت نداد. اما چند‌سال بعد پشیمان ‏شد. چون از آن زمان این خاطر در ذهنش مانده بود، این بار مخالفتی نکرد. ‏
  • شما چند برادر و خواهر هستید؟
    به همراه مصطفی 8 برادر بودیم و یک خواهر. اما حالا مصطفی رفته و دیگر نیست. زندگی ‏همسر و پسر سه ساله‌اش نابود شده؛ همسرش هنوز باور نمی‌کند. شوکه است.‏
  • کدام اعضا را از برادرتان اهدا کردید؟
    قلب، کلیه، کبد و مغز استخوانش را؛ دکتر به ما گفت همین مغز استخوان از 17 بیمار به ‏بالا را می‌تواند نجات دهد. ‏
دسته‌ها
حادثه

مرگ پایان «حسام» و «نوید» نبود

خوشحالم قلب پسرم همچنان می‌تپد

اهدای اعضای بدن پسر 3 ساله

تازه دو روز بود که خودروی خود را خریده بود، اما خودرو هرگز به پارکینگ خانه‌شان نرسید. در اولین سفرشان وقتی از شهرستان به خانه برمی‌گشتند، در یک پیچ خطرناک زندگی‌شان برای همیشه نابود شد؛ حسام سه ساله از بین خانواده آنها جدا شد، یکی پایش شکست و دیگری صورتش کبود شد. از بین خانواده پنج نفری‌شان فقط حسام سه ساله بود که رفت و آنها را تنها گذاشت ولی با رفتنش توانست ناجی زندگی سه بیمار شود و به آنها نفسی دوباره ببخشد. پدر حسام که هنوز هم مرگ عزیزدردانه‌اش را باور نکرده است، ماجرای تصادف غم‌انگیزشان را روایت کرد.

  • دقیقا چه روزی و کجا تصادف کردید؟
    31 شهریور ماه ساعت 6:30 عصر بود، داشتیم از شهرستان ملایر در همدان برمی‌گشتیم و چند روزی را در خانه پدرم و اقوام همسرم مانده بودیم؛ درواقع تعطیلات تابستانی بود و چون مدرسه بچه‌ها شروع می‌شد، داشتیم به خانه‌مان در کرج برمی‌گشتیم. از سمت ساوه وارد جاده اخترآباد به سمت ماهدشت کرج شدیم در یک پیچ خطرناک ناگهان خودرو از مسیر اصلی‌اش منحرف شد و وارد شانه خاکی شدیم و در آن‌جا هم به یک تپه برخورد کردیم.

اهدای اعضای بدن یازدهمین بیمار

دکتر کریمی؛ رئیس واحد فراهم‌آوری اعضای پیوندی بیمارستان آیت‌الله طالقانی کرمانشاه در ‏این باره می‌گوید: «این رضایت‌گیری برای اهدای اعضای بدن بیمار مرگ مغزی در کمتر از ‏پنج ساعت صورت گرفت و درنهایت با اعلام رضایت خانواده بیمار، هماهنگی‌های لازم ‏برای انتقال بیمار از بیمارستان طالقانی کرمانشاه به بیمارستان امام خمینی (ره) تهران انجام و ‏بیمار با آمبولانس مخصوص و یک تیم عملیاتی از کرمانشاه رهسپار تهران شد‎.‎‏ در طول یک ‏سال گذشته خوشبختانه تیم واحد پیوند اعضا در کرمانشاه تلاش‌های زیادی برای اخذ رضایت ‏خانواده بیماران مرگ مغزی انجام داد و نتیجه این تلاش، موفقیت در زمینه رضایت‌گیری 11 ‏بیمار مرگ مغزی بوده است.»‏

  • چند نفر بودید؟
    من و همسرم و دختر هشت ساله‌ام با حسام و پسر شانزده ساله‌ام؛ همه خانواده با هم بودیم.
  • بقیه چه آسیب‌هایی دیدند؟
    پسرم صورتش کبود شده و ورم کرده است، همسرم هم همین‌طور، من هم آسیب‌هایی دیدم و دخترم هم پایش شکست؛ اما در این میان فقط حسام بود که ضربه مغزی شد.
  • خودروی شما چه بود؟
    یک خودروی 206 بود؛ تازه دو روز بود که آن را خریده بودم. آن را از شهرستان خریده بودم و تازه داشتم آن را به خانه‌مان می‌بردم؛ درواقع همسرم و فرزندانم از 15 روز قبل به آن‌جا رفته بودند. من هم چند روزی بود به آنها ملحق شده و خودرو را هم از آن‌جا گرفته بودم. داشتیم برمی‌گشتیم که این اتفاق افتاد.
  • حسام از همان ابتدا دچار مرگ مغزی شده بود؟
    اولش به من نگفته بودند؛ خودم هم بستری بودم. من خیلی به حسام وابسته بودم و او هم همین‌طور. تمام عشق و زندگی من این بچه بود؛ برای همین همسرم به من نگفت. فقط می‌گفتم می‌خواهم حسام را ببینم اما برادرم موضوع را به من نگفت. می‌گفت حالا او را می‌بینی تا این‌که شب گفتند باید به بیمارستان بروم و پسرم را ببینم. همان‌جا فهمیدم قضیه از چه قرار است، فورا به بیمارستان رفتم و دیدم پسرم مثل فرشته‌ها روی تخت خوابیده است و به هوش نیست؛ آن‌جا بود که فهمیدم مرگ مغزی شده است.
  • چه شد که تصمیم گرفتید اعضای بدنش را اهدا کنید؟
    یک خانم دکتر مرا به اتاقش برد و با من صحبت کرد. گفت حتی اگر یک سلول زنده هم در مغزش مانده بود، باز هم امید داشتیم ولی هیچ امیدی نیست و می‌توانید اعضای بدن پسرتان را اهدا کنید. خیلی برایم سخت بود ولی با خودم گفتم حداقل با این کار می‌توانم از مرگ چند نفر جلوگیری کنم؛ همین که قلب پسرم بتپد، کافی است. برای همین قبول کردم و همسرم هم راضی شد.
  • اعضای بدن پسرتان را به چند نفر بخشیدید؟
    قلب و کلیه‌ها و کبدش به سه بیمار منتقل شد. الان خیلی راضی‌ام و می‌دانم که روح پسرم هم شاد می‌شود. حسام مثل فرشته بود، بچه بسیار باهوش و باگذشتی بود؛ از همان بچگی گذشت می‌کرد اصلا این‌طور نبود که اجازه ندهد کسی به وسایلش دست بزند. هر بچه‌ای می‌آمد اسباب‌بازی‌هایش را در اختیارش می‌گذاشت. روحیه باگذشتی داشت، مهربان بود و همیشه به من می‌گفت باباجونی تو عشق منی. وقتی یاد این جمله معروفش می‌افتم، قلبم می‌گیرد ولی می‌دانم که با توجه به روحیه بخشنده‌اش، ما بهترین کار را کردیم. برای آینده حسام کلی رویا داشتم؛ فکر می‌کردم بزرگ می‌شود و باعث افتخار من می‌شود ولی قسمت نبود.

 


آخرین قهرمانی یک مبارز

اهدای اعضای بوکسور جوان

تازه به اردوی تیم‌ملی دعوت شده بود. می‌خواست دو روز دیگر راهی آبادان شود و در ‏مسابقات کشوری بوکس شرکت کند، اما تصادف مرگبار باعث شد داستان این قهرمان بوکس ‏کشور تمام شود. او با مرگش هم توانست قهرمان زندگی چند نفر شود.‏‎ ‎نیمه‌های شب پنجم ‏مهرماه امسال، نوید، قهرمان بوکس کشور در یک سانحه تلخ موتورسواری به خواب ابدی ‏رفت و دچار مرگ مغزی شد.‌ هادی رستگاری؛ دایی نوید تکلو درباره حادثه‌ای که باعث شد ‏خواهرزاده‌اش راهی بیمارستان شود، این‌طور می‌گوید:  ‏

  • چه شد که نوید تصادف کرد؟
    پنجم مهرماه بود که با پدر نوید تماس گرفتند و گفتند که او تصادف کرده است. پدر خانواده با ‏شنیدن این خبر خودش را به بیمارستان طالقانی شهرشان کرمانشاه رساند. آن شب خانواده ‏نوید تلخ‌ترین ساعات عمرشان را پشت سرگذاشتند. پسر 22ساله آنها روی تخت بیمارستان ‏بود‎. معاینات پزشکان حاکی از آن بود که ضربه شدیدی به سرش وارد شده و امیدی به ‏بازگشت او به زندگی نیست، این دومین خبر تلخی بود که خانواده تکلو آن شب شنیدند، تا چند ‏ساعت قبل از آن پسرشان زنده بود و از این‌که قرار است دو روز دیگر در مسابقات بوکس کشوری ‏شرکت کند خوشحال بودند، اما حالا انگار همه چیز تمام شده و تمام آرزوهایی که برای پسرشان ‏داشتند، به باد رفته بود.
  • ماجرای تصادف چه بود؟
    آن شب نوید و دوستانش برای تفریح سوار موتورهایشان شده و از خانه بیرون رفتند. ‏حدود ساعت دو نیمه شب وقتی درحال برگشت به خانه بودند، به خاطر شن‌های ریخته ‏شده روی آسفالت، نوید تعادل موتور را از دست داده و به زمین می‌خورد، متاسفانه در آن ‏لحظه دوستش که پشت سرش بوده از راه می‌رسد و با موتور از روی سرش رد می‌شود.‎
  • از همان ابتدا دچار مرگ مغزی شده بود؟
    فقط یک روزنه کوچک امید وجود داشت تا نوید دوباره به زندگی بازگردد، اما پس از گذشت ‏چند روز و با توجه به این‌که پزشکان بیمارستان طالقانی کرمانشاه تمام تلاش‌شان را کردند تا پسر جوان دوباره سلامتی‌اش را به دست بیاورد، ولی نوید به دلیل شدت صدمه به سرش ‏دچار مرگ مغزی شد.
  • چه شد که تصمیم به اهدای اعضای بدن نوید گرفتید؟
    وقتی درجریان ماجرای مرگ مغزی او قرار گرفتیم و مسئولان بیمارستان پیشنهاد دادند که ‏اعضای بدن او را به چند بیمار نیازمند اهدا کنیم، ماجرا را با خواهرم و همسرش درمیان ‏گذاشتم. همسر خواهرم از همان ابتدا رضایت خودش را اعلام کرد و گفت من رضایت می‌دهم، ‏اما تصمیم نهایی با مادر نوید است.
  • مادرش رضایت قلبی داشت؟
    ‏ برای یک مادر دل کندن از فرزند سخت است، حدودا پنج ساعت با خواهرم صحبت کردم و ‏در نهایت او نیز قبول کرد رضایت بدهد. وقتی خواهرم برای اهدای اعضای نوید رضایت داد ‏درحالی‌که اشک می‌ریخت و بی‌قرار بود گفت: «چند وقت پیش در خانه مشغول تماشای ‏تلویزیون بودیم، برنامه‌ای درباره اهدای عضو درحال نمایش بود، نوید با دیدن این برنامه رو ‏به من کرد و گفت مادر قول بده اگر یک روز دچار مرگ مغزی شدم حتما اعضای بدنم را ‏اهدا کنید، امروز وقتی مرگ مغزی او را اعلام کردند و گفتند بهتر است اعضای بدنش را ‏اهدا کنیم به یاد حرف‌های آن روزش افتادم  و حالا که واقعا او دیگر به زندگی برنمی‌گردد بهتر ‏است به خواسته پسرم عمل کنم‎.» به این ترتیب با همکاری واحد فراهم‌آوری اعضای پیوندی ‏بیمارستان آیت‌الله طالقانی کرمانشاه، رضایت خانواده بیمار مرگ مغزی گرفته و عملیات انتقال ‏بیمار برای پیوند اعضای او به چند بیمار نیازمند آغاز شد.
دسته‌ها
حادثه

داستان زندگی یک مادر که اعضای بدنش اهدا شد

رحیم، شوهر این زن که هنوز هم مرگ همسرش که عاشقانه دوستش داشت را باور نکرده، درحالی‌که اشک می‌ریخت، در گفت‌وگو با شهروندآنلاین از جزییات مرگ و زندگی همسرش گفت:

  • همسرتان بیماری خاصی داشت؟
    او یک زن سالم و سرحال بود، اصلا علایم مریضی نداشت، اما وقتی به بیمارستان رفتیم، گفتند تومور مغزی مادرزادی دارد. هنوز هم شوکه‌ام و باورم نمی‌شود.
  • یعنی در همه این سال‌ها علایم تومور را در همسرتان ندیده بودید؟
    نه اصلا. او خیلی سرحال بود. هرازگاهی سردرد می‌گرفت، اما با قرص رفع می‌شد، مثل تمام سردرد‌های معمولی دیگر. من و همسرم با هم زیاد به گردش می‌رفتیم. او کوه و دشت را دوست داشت، با هم به کوه می‌رفتیم و اتفاقا همیشه از من جلوتر و سریع‌تر می‌رفت. اصلا خسته نمی‌شد. من از نفس می‌افتادم، ولی او همچنان سرحال بود. پانزده ‌سال در کنارش زندگی کردم و هیچ‌وقت او را مریض و بیمار ندیدم.
  • همسرتان چطور دچار مرگ‌مغزی شد؟
    چهارشنبه سوم مهر ماه بود. ظهر به خانه آمدم، با هم ناهار خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم. او گفت که سردرد دارد. گفتم قرص بخور تا آرام بشوی. بعد هم سرکار رفتم. شب وقتی به خانه آمدم، گفت سردردم خوب نشده، بیا برویم دکتر یک سرم بزنم. او را بلافاصله به یک درمانگاه بردم. در آن‌جا سرم زد، اما خوب نشد. وقتی داشتم کمکش می‌کردم که با هم به خانه برویم، گفت نمی‌توانم راه بیایم، حالم هنوز بد است. آن‌جا بود که بیهوش شد. بلافاصله با اورژانس او را به بیمارستان منتقل کردیم. به من گفت دارم میمیریم. آخرین حرفی که زد این بود که چرا آن‌قدر این‌جا سروصداست. وقتی با اورژانس به بیمارستان رفتیم، یک نفر فوت شده بود و بستگانش گریه می‌کردند. مریم این حرف را زد و باز هم بیهوش شد. بعد از آزمایشات مختلف، چند ساعت بعد پزشک بیمارستان گفت توموری که داخل سر همسرم بوده، در این مدت رشد زیادی داشته و باعث مرگ‌مغزی او شده است. این خبر آن‌قدر تکان‌دهنده بود و ما را شوکه کرد که حتی نمی‌توانستیم اشک بریزیم.
  • همان زمان تصمیم به اهدای عضو همسرتان گرفتید؟
    فردای آن روز بود که دوباره همسرم را معاینه کردند و آخرین امیدمان برای بازگشتن او به زندگی از بین رفت. مریم را برای همیشه از دست داده بودیم، اما در همان حال تصمیمم را گرفتم. می‌دانستم همسرم هم از این کار رضایت دارد و خوشحال می‌شود. همسرم وقتی زنده بود، همیشه برای هرکسی هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد و خیرش به همه می‌رسید. مطمئن بودم اگر این کار را انجام دهیم، روح همسرم برای همیشه در آرامش قرار می‌گیرد، برای همین همه راضی شدیم و این کار صورت گرفت.
  • پدر و مادر همسرتان به راحتی راضی شدند؟
    مادرش کمی بی‌تابی می‌کرد، اما مشاور بیمارستان با او صحبت کرد و گفت که با این کار زندگی چند نفر نجات پیدا می‌کند، برای همین درنهایت راضی شد.
  • همسرتان کارت اهدای عضو داشت؟
    نه، اما همین چند روز پیش بود که داشتیم برنامه عصر جدید را می‌دیدیم، در آن برنامه در مورد اهدای عضو صحبت کردند. من گفتم می‌خواهم این کار را انجام دهم. مریم گفت نمی‌ترسی! گفتم نه برای چه باید بترسم. من که آن زمان مرده‌ام، حداقل به چند نفر زندگی می‌بخشم. او هم گفت پس من هم می‌روم و کارت اهدای عضو می‌گیرم. قسمت نشد کارت را بگیریم، اما همسرم زودتر از من به چند نفر زندگی بخشید. حالا من مانده‌ام و یک پسر 6 ساله و یک دختر 12 ساله که نمی‌دانم چطور باید به آنها رسیدگی کنم. زندگی بدون مادرشان واقعا سخت است. همین که متوجه شدم قلب همسرم به یک دختر 11 ساله که تقریبا هم‌سن دختر خودم است، زندگی دوباره بخشیده، خیلی خوشحالم.

پروازی برای زندگی

خانواده محمودی برای اهدای اعضای بدن مریم رضایت خود را اعلام کردند، به این ترتیب بود که با تلاش پزشکان کلیه‌های مریم به دو بیمار نیازمند در تبریز و مراغه و کبد او نیز به یک بیمار اهل یکی از روستاهای شهرستان ورزقان با موفقیت پیوند زده شد. اما این پایان ماجرا نبود و قلب این مادر مهربان برای تپیدن دوباره باید به تهران می‌آمد و این یعنی آغاز یک عملیات اورژانسی جدید برای تیم‌های تخصصی پیوند عضو. گفته می‌شود این نهمین  پرواز برای اهدای زندگی در کشور است.

ساناز دهقانی، رئیس واحد پیوند اعضای وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی کشور دراین‌باره می‌گوید: «به دلیل این‌که قلب اهداشده باید به بیمارستان شهید رجایی تهران انتقال می‌یافت، تمام اقدامات و هماهنگی‌های لازم برای انتقال در مدت زمان بسیار کمی انجام شد.»

وی در ادامه می‌گوید: «یک تیم تخصصی صبح روز جمعه از تهران به سمت تبریز و بیمارستان امام‌رضا(ع) پرواز کردند. ماموریت از حساسیت بالایی برخوردار بود و هر ثانیه که می‌گذشت، حکم زندگی برای یک بیمار نیازمند داشت، به همین علت تیم تخصصی پس از فرود در فرودگاه شهید مدنی تبریز بلافاصله خود را به بیمارستان رساندند و دوباره سوار هواپیما شدند و به تهران بازگشتند. خوشبختانه عملیات انتقال هوایی قلب بیمار مرگ‌مغزی با همکاری مرکز اورژانس و اقدامات پیش‌بیمارستانی با موفقیت انجام شد و حال  دختر 11ساله‌ای که قلب را دریافت کرد، بسیار خوب است و در وضع نرمال قرار دارد.»